×

مرورگر شما نیاز به بروزرسانی دارد

کاربر گرامی، از آنجا که مرورگرهای قدیمی قادر به اجرای متدهای جدید برنامه نویسی نیستند، جهت استفاده بهتر از این سایت، مرورگر خود را به جدیدترین نسخه بروزرسانی کنید:

برو به صفحه آپدیت مرورگر

    مولوی

  • عرض سلام خدمت حضرت استاد:
    در آثار بعضی از کسانی که مرید جناب مولانا و حضرت شمس اند زیاد دیده می شوند که آنها را صوفی و بنیانگذار رقص سماع می دانند فلذا در بیانات جنابعالی و امام خامنه ای مدح زیادی از این دو عزیز برده شده و الان بنده کمی گیج شده ام که شما معتقدید آنها صوفی نبوده اند و رقص سماع نمی کرده اند یا می کرده اند و صوفی بوده اند و اشکالی هم در آن نمی دانید؟ اگر لطف بفرمایید بنده را توجیح بفرمایید ممنون می شوم. پیشاپیش از زحمات جنابعالی قدردانی تشکر بسیار را دارم.

    باسمه تعالی: سلام علیکم: رقص سماعی که بعضی از گروه‌های عرفانی در گذشته بر آن وارد می‌شدند، غیر از اداهایی است که این روزها عده‌ای صوفی‌نما دارند. مجلس سماع آدابی داشته است از جمله آن‌که عموماً جوانان که تحت تأثیرِ وَهمِ جوانی هستند نمی‌توانستند وارد شود. به قول مولوی:  «چون رهند از دست خود دستی زنند ** چون جهند از نقص خود رقصی کنند ·  مطربانشان از درون دف می‌زنند ** بحرها در شورشان کف می‌زنند». اساساً آن حالت وَجد در اختیار خودشان نیست و فعلاً آن نحوه حضور از تاریخ، بربسته شده است و شبیه آن همان حالتِ بر سینه و بر سرزدنی است که در عزاداریِ حضرت سیدالشهداء «علیه‌السلام» بعضاً برای عده‌ای پیش می‌اید. موفق باشید


  • سلام علیکم استاد:
    داشتم از یک منبعی شرح غزلیات حافظ را می خواندم که دیدم هر کدام از غزلیات حافظ متناسب با دستگاه خلافت آن زمان بوده و هر کدام از ابیات آن را دقیقا مطابق با اتفاقات آن زمان شرح می داد و در شرح هیچ کدام از غزل ها اصلا خبری از عشق و مطالب عرفانی نبود. مثلا جایی که دارد از دوری معشوق حرف می زند منظورش دوری از شاه آن زمان بوده. (عشق به خدا کیلویی چند!) حال سوال من اینجاست که اگر حافظ متناسب با دستگاه خلافت آن زمان صحبت می کرده پس ببخشید ما سر کاریم بیاییم از اشعار حافظ برداشت عرفانی کنیم؟ در حالی اصلا مقصود حافظ این نبوده.

    باسمه تعالی: سلام علیکم: حافظ در زمانه‌ای به صحنه آمد که تحجر و سطحی‌نگری، اسلام را گرفتار زاهدانِ تنگ‌نظر کرده بود و بدین لحاظ سعی در مبارزه با آن‌ها را شروع کرد و بدین لحاظ آنان نیز مقابله با او را با انواع تهمت‌ها و تحریف‌ها به‌خصوص به دستِ نویسندگان درباریِ دیروز و روشنفکرانِ سطحی امروز بر او نثار کردند در آن حدّ که که در این اواخر در زمان شاه پهلوی شایع کردند بیت اولِ غزل اولِ دیوانِ او که می‌گوید: «الا یا ایّها الساقی، ادرکأساً و ناولها» از یزید است. علامه قزوینی می‌فرماید تمام اشعاری که مربوط به یزید بود حتی آن‌هایی که منسوب به یزید بود را بررسی کردم، ابداً چنین بیتی در آن‌ها یافت نشد. بهترین نگاه به حافظ مربوط به کسانی است که زبان عرفانی او را درک می‌کنند مثل نگاه به مولوی و سایر عرفا. موفق باشید


  • با تقدیم سلام و احترام و سپاس از پاسخ ۲۰۳۵۳ در مورد سوال سوم منظور حقیر از سیر ادبیات عرفانی خود کتب شعر بودند یعنی چه کتابهایی علاوه بر مثنوی خوانده شوند و با چه ترتیبی؟ نظرحقیر: مثنوی، فیه مافیه، حافظ، منطق الطیر. ببخشید نتوانستم مقصودم در سوال قبل را خوب برسانم. سپاس بسیار

    باسمه تعالی: سلام علیکم: شاید بتوان گفت کتاب‌های مذکور در دل عرفان نظری به روش محی‌الدین به صورت فرعی مدّ نظر قرار گیرد مگر آن‌که کسی بتواند دستگاه منظمی از امثال مثنوی یا حافظ بیرون بیاورد که هنوز چنین کاری نشده است. در حالی‌که مثنوی چنین ظرفیتی را دارد که عرفانی کامل در اختیار مخاطب بگذارد و این نیاز به استادی خاص دارد، نه این نوع مثنوی‌خوانی‌های عادی. ای کاش روزی و روزگاری پیش آید که با کتاب شریف مثنوی بتوان به طور جدّی برخورد کرد. حداقل به همان جدّیتی که با فصوص‌الحکم محی الدین برخورد می‌شود. موفق باشید


  • سلام علیکم: سوال مشاوره ای نیست. می خواهم روحیه ام را با معارف الهی تقویت کنم. در امتحانی که این چند روز برایم پیش آمد نمره بندگیم زیر صفر شد. رابطه ام با خدا خراب شده. نمیتونم راضی باشم به این شرایط.چه کنم؟ چرا خدا اینطور با من می کند؟ هدفش چیه؟

    باسمه تعالی: سلام علیکم: مگر فراموش کرده‌اید سخن مولوی را که فرمود: «ای برادر عقلْ یک‌دم با خود آر / دم به دم در تو خزان است و بهار»؟! مگر می‌شود زیبایی بهار را بدون خزان لمس نمود؟! مگر می‌شود یوسف داشت و فراقِ یعقوبی در میان نباشد؟! بگذار خدا، خدایی‌اش را بکند و تو، بندگی‌ات را، هرچه می‌خواهد باشد خوش آید. موفق باشید


  • با سلام خدمت استاد عزیز:
    دو سوال داشتم.
    ۱. حضرتعالی از اشعار مولوی در فرمایشاتتون بسیار استفاده می کنید و در بعضی جاها از ایشون تمجید هم می کنید اما از سویی بعضی بزرگان بسیار ایشان را فاسق و منحرف می دانند.
    لطفا به طور اجمالی بفرمایید مولوی چگونه شخصیتی است؟
    ۲. جهت استقامت در معنویت چه کنیم؟

    باسمه تعالی: سلام علیکم: 1- به قول آيت‏الله انصارى همدانى «رحمةالله‏عليه» سالك تا آخر عمر به مثنوى مولانا نيازمند است. اخيراً كه مقام معظم رهبرى «حفظه ‏الله ‏تعالى» در جلسه‏ اى كه با شعرا داشتند فرمودند: مثنوى همان طور كه مولوى‏ مى‏ گويد: «هُوَ اصولُ اصولِ اصولِ الْدّين»[1]  و گفتند مرحوم مطهرى هم با من هم عقيده بود. 2- معرفت از جنس خودشناسی، اخلاق از جنس کتاب «شرح حدیث جنود عقل و جهل» و عمل از جنس رساله‌های عملیه. موفق باشید



     





    [1] مقام معظم رهبرى« حفظه‏ الله‏ تعالى» در ديدار با شعراء در سال 1387- مولوى در ديباچه‏ ى دفتر اول مى ‏گويد: هذا كِتابُ الْمَثنَوى، وَ هُوَ اصولُ اصولِ اصولِ الْدّين، فى كَشْفِ أَسْرارِ الْوصولِ وَ الْيقين


  • مصلوبِ رسمیّت
    به آقای طاهرزاده
    سلام، کجایید؟ یادی از بی سروپایان نمی کنید؟
    محفلِ اُنس‌تان کجاست؟
    مجالسِ رسمیِ عرفانِ نظری و عملی؟ مساجدِ رسمی؟ اعتکافِ رسمی؟ مراسمِ رسمیِ مذهبی؟ نمازِ جماعتِ رسمی؟ هیئتِ مناسکِ رسمی؟
    یا درمیانِ مریدانِ رسمی؟
    آه! من، چه کنم که در لجنزارِ وجودم به خیالاتی خوشم.
    تو را با این رسمیّت‌ها چه کار؟
    نفرین بر رسمیّت، که عشق را به مقتل کشانده است
    نپرس از احوالِ سوزانم؛ من، خود بر تو می خوانم تشنگی و بی قراری ام را
    در زندانِ رسمیّت، نوحه می خوانم، آه می کشم، نفرین می کنم، می سوزم و در حالِ جان سپردنم
    روحِ تشنه و بی قرارم در طلبِ آزادی ست
    در طلبِ چیزی غیر رسمی
    نکته ای روح فزا
    چیزی بگو!
    در این زندان، بر صلیب رسمیّت، مصلوبم
    سنّتِ رسمی دین
    دانشِ رسمیِ فلسفه دانشِ رسمیِ عرفان
    دانشِ رسمیِ اخلاق
    تفسیرِ رسمیِ شعر
    همه در این زندان‌اند
    بوی عفنِ این جنازه ها، سخت تهوّع آور است
    اینجا که باشی، معنای تعفّن و تهوّع را می فهمی
    جنازه ها، به من پوزخند می زنند و تهوّع ام را ملامت می کنند
    تو چیزی بگو
    افسوس که تو را هم در بند می بینم
    در بندِ تفسیرِ رسمیِ قرآن، عرفان های نظری و عملی و حافظ!
    آه! با این تهوّع چه کنم، با این اسارتِ شوم؟ تهوّع از رسمیّت و اسارت در زندانش
    از کتاب ها به ستوه آمده ام، از خواندن ها
    چه کسی کتابِ روحِ تشنه و بی قرارم را خواهد خواند؟
    آه! از این اسارتِ شوم
    از هر سوی که می روم، بیگانه ای می بینم، نامأنوس: سخنانِ رسمی، کتبِ درسی
    نه! نه! نمی خواهم
    قلبم می سوزد
    دلم هوای سرودِ شادیِ روحی شاد و سرشار و سیراب، سیراب از حکمت کرده است.
    در این عزای رسمیّت، مردارها گوشتِ خود را می خورند
    امّا من، آب می خواهم، شیر می خواهم
    ناودان‌های فیض خدا را می خواهم، تا قیامت، تا شامگاهِ روزِ داوری
    دریای حکمتش را می طلبم، نه از برای شنا کردن، از برای نوشیدن!
    این دینِ رسمی، از آغاز، ریزش‌های فیض خدا را نقاشی های زشت کرده است
    ما را از شیرِ مادر محروم کرده است
    نفرین بر او!
    آه! کاش تو را در این بند نمی دیدم، کاش سرودِ آزادی می خواندی
    رسمیّت، فیضِ حکمت را خیلی زود از دهانم بیرون کشید
    و من ناله سر دادم، آه! سوختم
    من از جزوه های رسمیِ درس های عرفانت، از تفسیرهای مقدّست از حافظ، ترسیدم
    از شیر، سیر شدم
    آه! شیر می خواهم، کجاست فیضِ خدا؟
    اُنس می خواهم
    استادِ در بندم! در اسارتت، مرثیه می خوانم
    تو هم، در هم نوایی با ناله هایم گریه کن، گریه ات، دردِ سینه ام را آرام می کند
    گریه کن!
    مویه کن!
    رسمیّت را نفرین کن!
    آه! دلتنگم، دلتنگِ فیض حکمت
    نفرین بر جزوه های عرفانت! نفرین بر تفسیرِ حافظت!
    بگو که با من، هم گریه ای
    بگو که به این بیگانه ها، دل نسپرده ای
    بگو که مجبور بوده ای
    نه! تو به عشقمان، به عهدمان پایبند بوده ای، نبوده ای؟
    آه! نفرین بر توقف بر ظاهر شریعت، که مرا از تو جدا کرده است
    نفرین بر این مرزها، این مرزهای جدایی...
    نکند از این‌که عاشقی احساساتی و رومانتیک چون من داری، شرمساری؟
    نه! شرمسار نیستی، شاید قصدِ هدایتم داری
    اَه! چقدر از این واژه متنفّرم: هدایت!
    من، لبانم را برای بوسه، فقط بر لبانِ ضلالتِ رومانتیک می نهم
    آه! چقدر مشتاقِ هم صحبتی با گمراهانِ رومانتیک هستم: گوته، هولدرلین، کیرکگور، شیلر و شلگل
    آنها که از نقاشی های زشت نترسیدند و تا پایان، فیض خدا را مکیدند
    دلسپردگی ام به داوری و گادامر، از شوقم به آنها نیرو می گیرد
    دلم برای گوته تندتر می تپد
    کتابِ روحِ تشنه و بی قرارم را بر من خوانده است: شورِ شیطانی وجودم در فاوست و احوالِ این روزهایم در مصائبِ ورترِ جوان
    گوته را دوست تر دارم، که حجاب از رخسارِ محمّد و حافظ برداشت و روی ماهشان را بوسید
    هولدرلین. کاش می توانستم شب ها، تا سپیده دمان در آغوشِ گرمش بخوابم و او در گوشم قصّه ی زمانه‌ی عسرت بخواند
    شیلر را دوست دارم، که سرودِ شادی خواند بر افسردگان
    شلگل را دوست دارم، که میلِ جنسی را با فریبِ سکوتِ شرعی، انکار نکرد و در آن جذبه ی حقیقت دید؛ نه کثافتِ حیوانی!
    از دور بر آنها درود می فرستم که از رسمیّت به ستوه آمده بودند و در عصرِ عقلِ کوردلِ آوفکلقونگ، آزادی و زیبایی را یافتند
    کیرکگور را نگفتم؟
    او که در ترس و لرز، مرا از مسلمانی ام شرمسار کرد
    سورن، ابراهیم را از آنِ خود کرد، در وجودش مأوا گزید و پیشانیِ پهنش را بوسید
    و من، از رویِ ماهِ محمّد، محرومم
    فاصله زیاد است، ما به درازای صلوات های رسمی، از محمّد دوریم
    نفرین بر آنها...
    من از گرمیِ آغوشِ علی محرومم، از نوازشِ حسن و لبانِ حسین و...
    از آنها، فقط، الفاظی توخالی به میراث رسیده است: غیابِ دلالت
    کجاست حسین؟
    در مناسکِ رسمی؟ در بی خردی و توحّشِ بعضی از مداحان و توحّشِ نذری بگیران و طمعِ سوداگرانِ حاجات؟
    آه! امان از غربت...
    تو آنجاها چه می کنی؟
    تو ! در این صحنه‌ها احساسِ غربت نمی کنی؟
    آه! اگر چون تویی، غریب نباشد در این سردخانه، در میان این جنازه ها، به چه چیز می توان امید بست؟
    آه! می خواهی عاقبتِ محرومیّت از فیضانِ فیض خدا را بدانی؟
    تقوایت، مجال می دهد، بگویم؟
    نفرین بر تقوای کافر، که حقیقت را با سکوت می پوشاند!
    سلام بر شیطانِ درونم که با شیطنت هایش، کارهای خدایی می کند: می آفریند؛ خلق می کند، از عدم.
    من از آنان که او را با دشنام می آزارند، برائت می جویم
    شاید به همین خاطر، بر آدم سجده نکرد
    او عاشق بود و عاشق، معشوق را فقط برای خودش می خواهد
    امّا عاقبتِ محرومیّت از فیض خدا چه می تواند باشد؟
    فیضی که ما را از خود به در می کند، به سوی آزادی
    عاقبتِ شوم این محرومیّتِ تراژیک: پناه بردن به سکس و الکل و سیگار و مواد مخدر یا پُرخوری یا خودکشی ست؛ در مقامِ فاعل
    یا ناظر، چه فرقی می کند؟ در عین یا در ذهن.
    من در وجودِ نحیفِ معتادان، طلبِ حقیقت دیده ام
    من در پرخوری، ناله ی جدایی از فیض خدارا شنیده ام
    امّا خودکشی: آخرین تیرِ ترکشِ عاشقی ست که معشوق، به او عنایتی نمی کند یا نمی تواند عنایتی کند
    می فهمی چه می گویم؟
    تو، چه می گویی؟
    نکند، تقوایت به تو اجازه نمی دهد حتّی این سخنانِ شیطانی را بشنوی؟
    امّا من، تو را به شیوه ای دیگر یافته ام
    تو، مرا می فهمی، می دانی چه می گویم
    تو می دانی چه می گویم، هر چند که کلمات این نارفیقان همیشه از کلمه‌ی درونی ام عقب ترند؛ می دانی چه می گویی؟
    تو که مکرِ روزمرّگی را می شناسی، تو که وجودت را وقف کرده ای
    دل نگرانت هستم
    می دانی که وقف در شرع، قوانینِ رسمیِ حیله گری دارد
    دل نگرانم
    آه! دلم آرام نمی گیرد، قلم از حرکت باز نمی ایستد...
    جزوه های منفورِ عرفانِ نظری و عملی ات به چه درد من می خورد؟
    تفسیرِ گران مایه‌ی المیزان، از دردِ من چه می داند؟
    اینها، دست مایه‌ی فضلِ فاضلانِ سوداگرند، که می خواهند سری در میانِ سرها شوند
    تو! این سخنان را بی ادبی می دانی؟
    من در این احوال، از ادب عدول کرده ام، از شرع رَسته ام، از رسم آزادم، از خود بی خودم، دیوانه ام
    و دیوانه در دادگاهِ ادب و شرع و رسم، تبرئه خواهد شد
    آه! چقدر این جنون را دوست دارم
    در این احوال، همه‌ی نقاب های ظاهر و باطنم را بر می دارم
    در این اوقاتِ جنون، این عجزِ صادق را دوست دارم
    آه! چقدر در اشتیاقِ لبانِ مولانا هستم
    مولانا را از حافظ دوست تر می دارم؛ داغیِ وجودش، شبیه من است
    آه! از فیض حکمتِ او هم محرومم
    آه! چرا ساکتی؟
    چیزی بگو!
    بیش از این طاقتِ تازیانه ندارم، بر صلیبِ رسمیّت
    عاقبت، جان به لب آمد از وعده هایی که هیچ گاه تحقّق نیافت
    از مردگی خسته ام
    زندگی می خواهم
    آب می خواهم
    شیر می خواهم
    اُنس می خواهم
    کجاست انس با خدا؟، جان می خواهم
    ایمان نمی خواهم
    ادب نمی خواهم
    عملِ صالح نمی خواهم
    اخلاق نمی خواهم
    سلوکِ عارفانه نمی خواهم
    خرد نمی خواهم
    کیست؟ او که از نزدش آمده باشد، خبری می خواهم
    در عصرِ اطّلاعات، در عصرِ انتشارِ همه جاییِ اخبار، خبری می خواهم
    افسوس!
    وای بر من...
    من که در عصرِ بی خبری، خبری طلب می کنم
    بر هولدرلین، سجده می کنم
    او که تراژدیِ عسرتِ مدرن سرود: غیابِ قدسیان و فروبستگیِ ساحتِ قدس
    کجایند قدسیان؟
    زمین، بدون آنها غوغای بی خبری ست، مردابِ دروغ و نیرنگ است
    کجاست روح القدس؟
    کجاست روح الامین؟
    چرا ساکتی؟
    آیا بی سروپایی چون من، نباید از قدسیان و مأوایشان بپرسد؟
    آنها، سروشِ غیب را بر کدام گوش ها می خوانند؟
    آنها، موسیقیِ حقیقت را کِی می نوازند؟
    آنها هم با موسیقی مخالفند؟
    جانم با وِزوِزهای مذهبی، گرم نمی شود، چه کنم؟
    سرودِ شورِ عشق می خواهم...
    رمضان که می آید، عزادار می شوم، بی پناهی و ناکامی و تشنگی و بی قراری ام آشکارتر می شود
    با این ادعیه چه کنم؟
    با این قرآن؟
    دینی که شرطِ ورود به ضیافتش را گویا توقف در همین شریعت را می‌خواهد چرا مدعیان شریعت متوجه نیستند که خدا از من طهارتِ پیشین می خواهد
    دلم، آغوشِ گرم می خواهد
    ناگفته هایم، تا جایی که به گفت آمدند، به فهمِ قدّیسین در نمی آیند
    مرا با آنها کاری نیست...
    امّا تو، حتّی اگر با من هم سخن نیستی، لااقل در تشییع جنازه ام حاضر باش
    دیگر، قبل از جان سپردن، با من از پنجره ای که باید پاک شود تا نور حق در درون جلوه گر شود، سخن مگو...
    این نور، برایم با ظلمت چه تفاوت خواهد کرد؟
    این نور که می گویی، فریبی برای تحمیلِ اُتوریته شریعت است
    فریبی که آزادی را در مقتلِ رسمیّت، سَر می بُرَد و با خونِ آزادی، وضوی نمازِ اوّلِ وقت می سازد
    نفرین بر او...
    سلام بر عصیان درونم
    او که بر این نور، سجده نمی کند و از رانده شدن نمی هراسد.



    باسمه تعالی: سلام علیکم: نمی‌دانم صدای تو را می‌شنوم یا هنوز زمان شنیدن آن فرا نرسیده است؟ من بخواهم یا نخواهم این «صدا» صدایِ آینده‌ی تاریخِ ما است و اگر امروز شنیده و فهم نشود، فردایِ تاریخ ما، فردایِ تقابلِ کَرانی است که این صداها، آن‌ها را عصبانی می‌کند زیرا خوابشان را آشفته کرده است.

    آن‌چه باید با تو در میان بگذارم بیشتر از آنی که گفته‌ای و یا فریاد زده‌ای و یا نه! ناله کرده‌ای، نیست. ناله‌ی هوشیارانه‌ای که امید دارد که با تاریخی که شروع شده است سخنی از جنسِ فرونشاندن عطش بشنود.

    این پیرمرد که با تو سخن می‌گوید نمی‌خواهد خود را به خواب خرگوشی بزند، اما می‌خواهد به رسمِ نصیحت پیران، آری! به رسم نصیحت پیران که می‌دانند راهی بس ژرف در پیش دارید، چند کلمه بگوید،تا وقتی با هزار امید بنا دارید با مرغِ ماهی‌خوار که با یک شیرجه، ده‌ها ماهی چون شما را در کیسه‌ی منقار خود اسیر می‌کند تا ببلعد، روبرو می‌شوید،خود را نبازید و گمان نکنید دیگر راهِ گشوده‌ای برای شما نیست.

    1- گفتی از دین رسمی به تنگ آمده‌ای! گوارایت باد. ولی از خود پرسیده‌ای آن‌هایی که به ظاهر از دین رسمی به وجد می‌آیند، در دلِ آن سخنان چه چیزی می‌جویند که این‌چنین جانشان گرم می‌شود؟! و در چه تاریخی خود را احساس می‌کنند که این‌چنین اشک می‌ریزند و جان خود را برای دفاع حرم دختر پیامبر«صلوات‌اللّه‌علیه‌وآله» ایثار می‌کنند؟!

    2- در این ظلمات چه کسی در را به سوی انسان‌ها می‌گشاید؟

    می‌دانم که دشمنیِ تو با فیلسوفان، از چه جنسی است. مسلّم از جنسِ دشمنیِ آن‌هایی که با فردیدِ بزرگ دشمن بودند و هستند؛ نیست. عیب فردید این بود که می دانست «ما که هستیم و کجا هستیم و چرا پایِ ناتوان خود را نمی‌بینیم». آیا او به جرم ناتوانایی پاهای‌ما دستور داد آن‌ها را ببرند؟

    3- جامعه را نمی‌توان مضطرب کرد، باید با همین ناله‌ها و همین سوزهای امثال شما ها ، راهی را گشوده . آیا راهی هست که ما به آن نظر کنیم؟ من با تمام وجود و قسم به اشک‌هایی که مادران شهداء و همسران شهداء در فقدان شهیدشان ریختند، آن راه را راهِ خمینی می‌دانم؛ نه یک کلمه بیشتر، و نه یک کلمه کم‌تر! و چقدر سخت است در زیر غبارهای رسمیت‌یافته‌ی دوران، این راه را پیدا کرد و نشان داد. با تمام وجود به ناتوانی و اَلْکنیِ سخن خود اقرار می‌کنم، ولی:

    گرم سنگ‌آسیا بر سر بگردد

    دل آن دل نیست کز آن رَه بگردد

    4- به من بگو از آن‌چه که داریم کدام را اگر نداشتیم، بهتر بود؟! اگر ما صدرا و محی‌الدین و خمینی نداشتیم، از متفکران بزرگی محروم نبودیم؟!!

    عجله نکن، و از دست من عصبانی مشو!! ما همه، چوبِ رسمی‌شدنِ این فریادها را می خوریم. اگر سورن‌کی‌ یرکگور از دستِ استادان دانشگاه عصبانی است که سخنان او را تبدیل به درس می‌کنند و گرمی آن سخنان را می‌کُشند، صدرا و محی‌الدین نیز به همین بلا دچار شدند!!

    راهی که در جاده‌ی گذشته‌ی ما گشوده شده است، انکار شدنی نیست. این افکار آن‌چنان نیستند که در مواجه با آن‌ها با آن‌ها دشمنی کنیم که این دشمنی با خودمان است و این، بیرون‌افتادن از دایره‌ی تفکری است که می‌تواند معنایِ فردای تو و ما باشد.

    مطمئن باش اگر راه خمینی گم شود، هیچ‌کس صدای تو و امثال تو را نخواهد شنید، به دیوانگی متهمت می‌کنند و تو در بن‌بستِ تاریخیِ تحمیل‌شده بر روزگاران‌، یا دیوانه می‌شوی و یا خودکشی می‌کنی!!

    این حرف‌ها را به حساب پیرمردی و محافظه‌کاری من بگذار! ولی فکر کن. همه‌چیز را بر هم بزن، ولی مواظب باش ضرر نزنی.

    من از کلمات تو ذره‌ای از ضرر و زیان نمی‌بینم، ولی باز مواظب باش ضرر نزنی.

    مشکل، غربتِ فکر است و با پسندیدن و نپسندیدنِ آن‌چه بر ما می‌گذرد، مشکل حل نمی‌شود.

     باید حماقت‌ها را تشخیص داد و بر آن نهیب زد و به آرامش دروغینِ حماقت‌ها، دل‌خوش نبود.

    بایدپیامبر بود که بارِ امانت را بتوان کشید. هرکسی تاب تحمل آن را ندارد، خواه مَلک باشد و خواه کوه و دشت و بیابان!!!

    آری! به قول آن مرد بزرگ، وقتی بادِ تفکر می‌وزد تا حماقت‌ها را بسوزاند، هرکس سعی می‌کند در پناهی قرار گیرد و سنگری برای خود دست و پا کند. و چقدر اندک‌اند آنانی که در مقابل آن باد، پیراهن از تن بیرون آورند و سینه‌ی خود را در مقابل آن قرار دهند.

    همان‌طور که می‌گویی چه اندازه واژه‌ی تفکر زشت و آلوده شده است و ما را از نگاه رومانتیک‌ها که در زیبایی‌ها تفکر را می‌جستند، محروم کرده است.

    آیا امروز «تفکر» را جز در پیران و جوانانی که به تشییع شهدای مدافع حرم آمده‌اند، در جای دیگر می‌توان جستجو کرد؟! خدا می‌داند اگر با شیلر و هولدرلین در تاریخ خودشان، هم‌احساس شویم، آن‌وقت چقدر به تشییع‌کنندگان شهدای مدافع حرم، این متفکرانِ بزرگ تاریخ امروزی، خود را نزدیک می‌بینیم.

    5- بگو! توقع خود را در چه کسانی جستجو می‌کنی؟ مگر می‌شود انسان‌ها حتی انسان‌های بزرگ، همه‌ی موازین را رعایت کنند؟!! همان‌طور که از شاعر، باید طلبِ شعر کرد و نه، اخلاق، باید از دینِ رسمی و یا عرفانِ رسمی و یا عزاداریِ رسمی، آن‌چه را می‌توان گرفت، بگیری و پاسدار فکر باشی و حرمت فکر و متفکران را رعایت کنی.

    آن‌که انقلاب اسلامی را بسطِ مدرنیته و نیهیلیسم می‌داند، چگونه می‌توان او را به عنوان یک متفکر پاس‌داشت؟! آیا این مثل همان‌هایی نیست که هایدگر را چون رئیس دانشگاه فرایبورگ در زمان نازی‌ها بود، نمی‌فهمند و متوجه نیستند با هایدگر، چه چیزی پیش آمد؟ آیا با انقلاب اسلامی، بسطِ مدرنیته و نیهیلیسم پیش آمد؟! یا تفکری به وسعت همه‌ی تاریخِ بشر در جان مردمانی که هیچ‌وقت توسط متفکرانِ رسمی دیده نشدند.

    چقدر دیدنی بود آن‌چه آوینی دید و بقیه ندیدند. وای! اگر از این تاریخ، شهید خرازی و کاظمی و همت و باکری و علم‌الهدی‌ها دیده نشوند!!!!

    این‌که ما امروز و در این شرایط آشفته چه اندازه می‌توانیم به حقیقت انقلاب اسلامی نزدیک شویم، بحث دیگری است. ولی آیا می‌توان بدون طی‌کردنِ این راهِ گشوده، به حقیقتی رسید؟

    اگر امروز به هولدرلین به جهت فهمی که از حضرت ابراهیم یافت، سجده می‌کنی که حقیقتاً سجده‌کردنی است! فردا که این راه گشوده می‌شود، اگر به این شهداء سجده نکنیم، سر بر سنگ کوبیده‌ایم! و این انجمادی است سرد و بی‌روح، خواه از هایدگر سخن بگوییم، خواه از هگل. موفق باشید .


  • حضور با سعادت استاد طاهرزاده: با سلام و تحیت، بنده در سایت لب المیزان جزوه راز سقوط تمدن ها را نتوانستم پیدا کنم اگر امکان دارد در این خصوص ما را راهنمایی بفرمائید.

    باسمه تعالی: سلام علیکم: جزوه‌ی مربوطه را در اختیار مسئول محترم سایت قرار دادیم تا در معرض دید کاربران قرار دهند. یک نسخه‌ی آن را خدمتتان ارسال می‌داریم. موفق باشید



    سنّت سقوط تمدنها از نظر قرآن در الميزان



    بسم الله الرحمن الرحيم



    با آرزوى تعالى روح براى علامة طباطبائى(ره) كه زمينه تفكر قرآنى را براى سالهاى سال در آيندة تاريخ براى ما فراهم آورد و با سلام خدمت همه عزيزان بايد عرض كنم علت انتخاب چنين بحثى در اين همايش اين بود كه فكر مى كنم تمدن جديد در شرايط سقوط است و نه صعود لذا لازم است چشم اين نسل به اين موضوع باز شود تا هم بتواند اين سقوط را تحليل كند و هم به گونه اى زندگى كند كه در كلافة پر بحران اين تمدنِ در حال سقوط گرفتار نگردد.



    سنت جارى در هستى يعنى يك قانون يا قوه اى فوق عالم ماده كه همچون روحى در كالبد پديده ها و حوادث جارى است و آن حوادث و پديده ها را به هم ارتباط و در مجموع به آنها جهت مى دهد. مانند حضور روح در جسم انسان و يا حضور قانون عليت در عالم. اين سنتها مقابل حوادث نيست بلكه جهت دهندة حوادث است و حتى عامل حضور و ظهور حوادث است. و ما در اين بحث سنت سقوط تمدنها را مورد بررسى قرار مى دهيم تا حوادث را به كمك آن نيروى باطنى و آن شعور پنهانى خاصش ارزيابى كنيم. بعنوان مثال قرآن مى فر مايد: « َو ما كُنّا مُهِلكى القُرى الاّ و اَهْلُها ظالمونَ» (سورة قصص / آية 60960 49 5 ) يعنى سنت خدا در برخورد با ملت و تمدن ظالم برخورد هلاكت آميزى است و لذا مى فرمايد: ما تمدنها را هلاك نكرديم مگر آنكه اهل آن ظالم بودند. يعنى هلاكت ملتها يك سنت است نه يك حادثة بريده و منقطع و اتفاقى كه امكان هم داشت انجام نشود بلكه به حكم جريان يك قاعدة مدبرانه در عالم است. تفاوت تفكر دينى با غير دينى دقيقاً همين جاست كه تفكر دينى به رمز و رازى فوق حوادث اين عالم اعتقاد دارد و تمام عالم را در قبضة خداوند و سنتهاى او مى داند و جهتگيريها و گرايشها را اتفاقى نمى داند بر عكسِ تفكر مقابل دين كه همة حوادث را گسيخته و منفرد و اتفاقى مى شمارد.



    هر جامعه اى يك حيات تكوينى و يك حيات تشريعى دارد. كه حيات و مرگ تشريعى جامعه در رابطه با عدل و معنويت و يا ظلم و ماده پرستى است. ولى حيات تكوينى جامعه مربوط به اندازه اى است كه خدا براى طول بقاء آن امّت و آن تمدن تعيين كرده است مثل حيات و مرگ هر انسانى كه يك اجل مسمّى دارد كه ريشه در تكوين دارد و قابل تغيير نيست و يك اجل مبهم دارد كه در انتخابها و گرايشهاى او ريشه دارد. در خصوص حيات و مرگ انسان و اجل مبهم و مسمّى  علامه طباطبائى در ذيل آية «هُوَالَّذى خَلَقكُمْ مِنْ طينٍ ثُمَ قَضى اَجَلاًوَ اَجَلٌ مُسَمّى عِندَه» (سورة انعام / آية 2 ) مى فرمايد: اجل را نكره آورد تا ابهام را برساند يعنى دلالت كند بر اينكه اين اجل براى بشر مجهول است و بشر از راه معارف و علوم متداوله راهى به سوى تعيين آن ندارد. اجل دو جور است: يكى اجل مبهم و يكى اجل مسمّى و اجل مسمّى يعنى معين در نزد خداى تعالى و اين همان اجل محتومى است كه تغيير نمى پذيرد و به همين جهت آن را مقيد كرده به «عنده» : «نزد خدا» و مسلّم است چيزى كه نزد خداست دستخوش تغيير نمى شود.) «و َما عِنْدَ اللهِ باق» ( و در ذيل آية 61 سورة نحل مى فرمايد: «اجل مسمى نسبت به فرد فرد انسان همان مرگ اوست و نسبت به امتها انقراض ايشان و نسبت به عموم بشر همان نفخ صور و آمدن قيامت است.» و در ذيل آية 3 سورة احقاف مى فرمايد: «مراد از اجل مسمى نقطة انتهاى هر چيز است.» پس هر ملتى وقتى به انتهاى وجود خود رسيد اجل آن فرا رسيده است. كه البته در اينجا بحث از انتهاى وجودى است نه انتهاى زمانى هر چند پر شدن ظرف وجود و به انتها رسيدن آن در زمانى واقع شود يعنى بايد وجوداً به انتها برسد نه زماناً.



    براى شرح اين موضوع ابتدا موقتى بودن كل حيات زمينى مطرح مى شود و سپس آياتى كه دلالت بر حيات تكوينى و حيات تشريعى دارند جداگانه مورد بررسى قرار مى گيرد. كل حيات زمينى موقت است. خداوند وقتى حضرت آدم (ع) را از بهشت بيرون كرد فرمود: «قُلْنَا اْهْبِطوا بَعضُكُم لِبَعضٍ َعدُوٌ َلكُمْ ِفى الاَرضِ مُسَتقَرٌّ و مَتاعٌ ِالى حينٍ» (سورة بقره / آية 36) يعنى شما بر روى زمين برويد شما ديگر زمينى شديد و چون جنس زمين تنگ است و محدود پس حتماً تزاحم و درگيرى پيش مى آيد اما مدتى در اين زمين مستقر هستيد و اقامت ابدى بر روى زمين نداريد  چرا كه كل حيات زمينى بر اساس سنت الهى «الى حين» يعنى تا مدتى است. سنت موقتى بودن حيات زمينى انسان را متوجه مى كند كه هر كارى كه انجام مى دهد بالاخره حيات زمينى موقت است و بنا نيست حيات آدم روى زمين بى نهايت باشد.



    اين مربوط به كل حيات در روى زمين، از طرفى حيات تكوينى حيات مشخص شده هر امت و تمدنى است كه از قبل تعيين شده و وقتى آن «سر آمد» واقع شد هيچ حادثه اى نمى تواند آن اجل و سرآمد را تغيير دهد. براى روشن شدن اين موضوع به آيات ذيل دقت كنيد كه مى فرمايد: «وَ ِلكُلِ اُمَّهٍ اَجلٌ  فَاِذا جاءَ اَجَلُهُم  لا يَسْتَاْخِرونَ ساعهً و لا يَسْتَقْدِمون» (سورة اعراف / آية 34 ) يعنى براى هر امتى اجلى است وقتى اجل آن رسيد ديگر هيچ چيزى نمى تواند آن را تغيير دهد يعنى خوب بودن و بد بودن ملتها در سر آمد و به انتها رسيدن حيات آن ملت نقشى ندارد. و نيز به اين آيه هم توجه كنيد كه مى فرمايد: «وَ ما َاهلَكْنا مِنْ قَريَهٍ الاّ َو لَها كِتابٌ مَعلوم ما تَسْبِقُ مِنْ اُمَّهٍ اَجَلُها وَ ما يَستَاْخِرون» (سورة حجر آية 5) علامه طباطبائى مى فرمايد: «براى هر امتى كتابى نزد خداست كه در آن اجلهايشان نوشته شده  نه مى توانند آن را حتى يك ساعت جلو بيندازند و نه عقب. اين دو آيه دلالت دارند بر اينكه همانطور كه فرد فرد بشر داراى كتابى و اجلى و سر نوشتى است امتهاى مختلف بشرى نيز داراى كتابى هستند.» يعنى هر ملتى كتابى و سرآمدى دارد كه چون به سرآمدشان رسيدند هلاكشان كرديم يعنى صرف انتخاب مسير هلاكت  آور نابود كنندة آنها نيست بلكه بايد به انتهاى درجة وجودى برسند تا اجلشان فرا رسد. و آية ديگرى مى فرمايد:« َو َلو يُؤاخِذُ الله الناسَ بِظُلْمِهِم ما تَرَكَ عَلَيها مِنْ دابَّهٍ وَ لكِنْ يُؤَخّرُهُمُ الى اجلٍ مُسَمّى فَاِذا جاءَ اجَلُهُم لا يَستَاْخرِونَ ساعهًَ وَلا يَستَقدمونَ»  (سورة نحل / آية 61 ) يعنى اگر خدا مردم را به جهت ظلمشان مى گرفت روى زمين هيچ جنبنده اى نمى ماند يعنى با توجه به اينكه ظالم هستند آنها را تا يك سرآمد تعيين شده مى كشاند اما وقتى اجلشان رسيد خواه ملت خوبى باشند خواه بد به هيچ وجه نمى توان از آن اجل جلوگيرى كرد و يك لحظه هم مقدّم و مؤخّر نخواهد شد.



    چرخش روزگار در دست كافر و مؤمن



    در جاى ديگرى مى فرمايد: «اِن يَمْسَسْكُم قَرْحٌ فَقَد مَسَّ الْقَومَ قَرحٌ مِثلُهُ وَ تِلكَ الاَيّامُ نُداوِلُها بَينَ الناسِ وَ لِيَعْلَمَ اللهُ الّذينَ آمَنوا وَ يَتَّخِذَ مِنْكُمْ شُهَداءَ وَ الله لا يُحِبُّ الظّالِمين وَ لِيُمَحّصَ اللهُ  ا لَّذينَ آمَنوُا وَ يَمْحَقَ الْكافِرين» (سورة آل عمران / آية 40 و 141 ) اين آيه بعد از شكست جنگ اُحد نازل شد و مى فرمايد اگر شما زخمى برداشتيد آنها هم زخمى شدند و خداوند از طريق اين حادثه كل حيات را براى ما تفسير مى كند و مى فرمايد ما اين روزگار را بين مردم مى چرخانيم يعنى بنا نيست كه فقط مسلمانها پيروزى ظاهرى بدست آورند يك روز روزگار و دوران دست شماست - در جنگ بدر - يك روز هم دست مشركين است - در جنگ احد -  خوشيهاى دنيائى هم اين چنين است و اين چرخش را در بين مؤمن و كافر انجام مى دهيم.



    «وَ لِيَعلَمَ الله الذينَ آمنوا» براى اينكه خداوند مؤمنين را بشناسد كه اصطلاحاً اين شناخت و علم را علم فعلى مى گويند يعنى در فعل بشر علم خدا اثبات شود. براى خداوند معلوم است كه هر كسى چه كاره است ولى هر كس در عمل بايد خود را بنماياند تا در قيامت به هنگام محاكمه بهانه اى نداشته باشد. «وَ يَتَّخِذَ مِنْكُم شُهَداء» تا خودتان شاهد باشيد. «وَ اللهُ لا يُحِبُّ الظّالِمين » يعنى خداوند در اين نظام به ظالمين نظر ندارد هر چند ممكن است چرخش روزگار را موقتاً در دست آنها قرار دهد. پس نظر حق به مؤمن مساوى اين نيست كه در سختي ها نيفتد. «وَ لِيُمَحِّص اللهُ الذينَ آمَنوا وَ يَمْحَقَ الكافرين» و حق تعالى مى خواهد با اين چرخاندن روزگار مؤمنين را خالص و كافرين را محْق و نابود نمايد.  يعنى اين جنگ و جدال و اين نظام و اين حيات زمينى را برقرار كرده ايم تا مؤمن خالص شود و كافر نابود گردد و پوچى اش آشكار گردد.



    از مجموع اين آيات مى توان نتيجه گرفت كه نه نسبت به بقاء يك ملت و تمدن كم حوصله شويم و نه بقاء آنها را دليل بر حقانيت آن بدانيم بلكه ادامه حيات آنها بنا به سنت خاصى است و ريشه در حيات تكوينى آن امت دارد كه به سرآمد خاصى وصل است. چرا كه خود آيه فرمود اگر آنها را به خاطر ظلمشان نمى گيريم بخاطر اين است كه هنوز اجلشان نرسيده است.



    لذا مى توان گفت: هر امتى «دوره» خودش را بايد طى كند و در نتيجه در هر مرحله از مراحل اين دوره شاخصه هاى خاصى دارد. مثل حوادثى كه در جهان امروز مى بينيم با سرعتى جريان دارد كه در عصرهاى گذشته چنين نبود و پيوسته در حال شتاب است و تا پايان دورة خود اين شتاب گيرى ادامه خواهد يافت. به عنوان مثال اگر به خصوصيات فكرى انسان عجول و انسان حكيم دقت كنيد مى بينيد فكر انسان عجول سطحى و سريع و بى محتوا و بى نتيجه است ولى انسان حكيم داراى فكرى متين و عميق و گسترده و مفيد است. البته چنين امرى تكوينى است يعنى آن شخص با انتخاب و اراده هاى خود كارهايى انجام داده و در يك شرايط خاص تكوينى قرار گرفته كه عجول است و اين شخص نيز با اراده هاى خود در شرايط خاص تكوينى قرار گرفته كه حكيم است. يعنى همچنانكه انسان عجول و انسان حكيم سرعت فكرشان تفاوت دارد گويا ادوار تمدنها نيز خصوصيات ثابت ندارند بلكه انقباض و انبساط در كار است و شايد بتوانيم به اين نتيجه برسيم كه عجول بودن و سرعت بيش از حدِّ تمدن جديد  آن را سطحى كرده است و همين امر نشانة سير سقوطى ونزولى آن مى باشد.



    نظام ظهور و بطون



    خداوند مى فرمايد: «اِلَيه مَرجِعُكُم جَميعاً وَعدَاللهِ حَقَّاً اِنَّه يَبْدَءُ الْخَلقَ ثُمَّ يُعيدُهُ لِيَجْزىَ الَّذينَ آمَنوا وَ عَمِلوُا الصّا لِحاتِ بِالقِسطْ» (سورة يونس / آية 4) يعنى همة شما بسوى خدا بر مى گرديد يعنى همان نظام «اِنّا لِلّهِ وَ اِنّا اِلَيْهِ راجِعُون"» است. يعنى نظام ظهور و نظام رجوع. و اين رجوع يك وعدة حق است و چون حق است خداوند انجام مى دهد. چرا كه برگشت ظاهر به باطن حق است و اگر فقط خلق و سير نزولى بدون سير صعودى متحقق شود اين كار بطلان و لغو است پس بايد سير صعودى و برگشتى نيز متحقق شود. مثلاً شما حرفهاى مرا در بيرون مى شنويد «ظهور» و پس از آن در پيش خودتان بر مى گردانيد «بطون» يعنى يك سيستم بطون و ظهورى در كار است كه حق است. حال اگر فقط صداى مرا مى شنيديد ولى پيش خودتان بر نمى گردانديد صرفاً يك امر لغوى انجام مى شد كه ارتعاش پرده هاى گوش شما بود و علم و معرفتى در كار نبود. مى فرمايد: «اِنَّهُ يَبْدَءُالخَلْق ثُمَّ يُعيدُه» اين آيه تاكيد و تفصيل و شرح معناى مجمل آية «اِلَيْهِ مَرْجِعُكُم» است. يعنى او ايجاد مى كند سپس بر مى گرداند تا مؤمنى كه عمل صالح انجام داده است به جزاى بالقسطش برسد. پس ما اين نظام دوره اى «ظهور و رجوع» را براى اينكه حق است انجام مى دهيم و اگر اين نظام دوره اى نبود ظهور قسط در مقام انسان مؤمن تحقق پيدا نمى كرد. «لِيَجزى الذين آمَنوا وَ عَملوا الصالِحاتِ بالقسط» تا اهل ايمان و عمل صالح به جوابى كه مطابق قسط و عدل است جزا داده شوند.



    عرفا نيز مى گويند علاقة خدا به خلق و آفرينش ما بيش از علاقة خودمان است چون خداوند خودش را كه خوبى مطلق است دوست دارد چراكه دوست داشتن خوبى مطلق ‏خوب است و نه تنها خودش بلكه جلوه هاى خود يعنى مخلوقات خود را چون از شئونات خودش هستند دوست مى دارد. پس آنها را خلق مى كند. محى الدين بن عربى مى گويد: «اسماء طالب ظهورند.» يعنى در واقع حرف او اين است كه اين ظهور ظهور «لِيَجْزِىَ الَّذينَ آمَنوا و عَمِلوا الصالحات بالقسط» است و لذا خلق صورت مى گيرد تا جزاى مطابق قسط تحقق يابد. از طرفى ظهورِ جزا خودش يك نوع برگشت را لازم دارد پس «ثُمَ يُعيدُهُ» سپس برگشتشان مى دهيم تا آن سير باطنى محقق شود و اين كل  فلسفه «اِنَّه يَبْدءُ الْخَلْقََ ثُمَّ يُعيدُه» است يعنى اساس فلسفة هر خلقتى يك ظهور و ايجاد و خلق است و يك برگشت و رجعت است تا در ازاء اين خلقت و برگشت معنى جزا و پاداشِ افراد و امتها تحقق يابد.



    علامه طباطبائى مى فرمايد: اين آيه - يعنى آيه 4 سورة يونس - يك نحوه ظهور و بسط  و يك نحوه قبض و برگشت در كل نظام را براى ظهور عدالت الهى در مورد مخلوقات ترسيم مى نمايد. يعنى اين آمدن و رفتن براى ظهورِ سنت خاصى است. و لذا چون عمر تمدن و ملتى سرآمد آن  تمدن مى ميرد يعنى سنت ظهور قسط (نه قسط اجتماعى صِرف) به معناى ظهور حق در موطن انسان و در موطن هستى وقتى به اتمام رسيد ديگر حيات اين ملت تمام است و لذا چون عمر تمدنى و ملتى سرآمد آن تمدن مى ميرد و اين نوع مردن بدون تغيير و تبديل بوده و هرگز قابل تغيير نيست يعنى «لا يَسْتَقْدِمونَ ساعَهً وَ لا يَسْتَاخِرون» كسى نمى تواند آن را عقب و جلو بيندازد. در اين مرحله از عمر تمدن حركتها سرعت خاص خود را دارند و همة مهلت ها به انتها رسيده است.



    آخر عمر تمدنها كثرت و صورت بر وحدت و كيفيت غلبه مى كند و كمّيت جاى كيفيت مى نشيند چرا كه در آخرين مرحلة نزول آن جامعه يا تمدن همة خصوصيات وحدت را از دست داده است نه كمالى در آنجا مى توان يافت نه وحدتى. در فلسفه اسلامى استدلال مى كنند كه خدا عين وحدت و عين كمال است و عالم ماده عين كثرت و عين نقص است و از آن طرف خدا عين وحدت و عين وجود است و در مقابل عالم ماده عين كثرت و عين عدم است البته «عدمٌ مّا» است پس هر چه به ماده نزديك شوى به عدم و كثرت نزديك شده اى و هر چه به وجود و وحدت نزديك شوى به معناو بقاء نزديك شده اى (كه اصل اين بحث را بايد در برهان صديقين دنبال كنيد.) در قرآن نيز وقتى آخر عمر ملتها و اقوامى كه روبروى انبياء ايستاده اند را بيان مى كند بخصوص در سورة هود مى بينيد كه حرفشان جز دنيا و شهوت و حسّ چيز ديگرى نيست. حرفهايشان شديداً حسّى و صورى و پر كثرت و پر تنوع و منقطع از آسمان است در حالي كه حرف پيامبران وحدت و عبوديت و بندگى است. تمدن امروزِ دنيا نيز با توجه به خصوصياتى كه دارد از جمله مصاديق همين تمدنهاى به انتها رسيده است كه بيشتر به كثرت و عالم پائين نظر دارد و از عالم وحدت و قدس روى خود را برگردانده. شما به عنوان مثال به تاريخ بنگريد ظهور سلمان كه از شام به سوى مكه حركت كرد تا پيامبر را بيابد و شاهزاده وِنيزى كه از وِنيز راهى مكه شد چون علماء مسيحى به آنها گفته بودند زمان زمانِ ظهور پيامبر آخر الزمان است. وجود متونى كه سلمان و شاهزادة ونيزى را راهنمائى كرده نشانة دوره اى بودن تاريخ است و نشانه آن است كه دورة شروع و ظهور اسلام از قبل روشن بوده است. سلمان اوّل يك زردشتى بوده دل پاكى دارد مى خواهد مسيحى شود به او اجازه نمى دهند چون قانون زردشت اين بوده كه اول بايد زردشت را خوب بشناسى او نيز چنين مى كند و وقتى از دين زردشت قانع نمى شود پس از مطالعة كامل آن دين اجازه مى دهند كه مسيحى شود. به شام يعنى سورية فعلى محل تمدن مسيحيت مى رود و دربارة مسيحيت خوب تحقيق و تفكر مى كند و قانع نمى شود. استاد مسيحى اش به او مى گويد من براى تو ديگر حرفى ندارم به تعبير ما تو حرفت بلندتر از تمدن ماست. و تو بايد بدنبال پيامبرى بروى كه لباسى از پشم شتر مى پوشد و در فلان منطقه ظهور مى كند و شواهد نشان مى دهد كه بايد وقت ظهورش باشد. سلمان راه مى افتد و بالاخره پس از طى مشكلاتى پيامبر (ص) را مى يابد و ايمان مى آورد. در اينجا از اين مطلب مى خواهم نتيجه بگيرم كه انتهاى دورة مسيحيت در متن خود مسيحيت و شروع دورة ظهور اسلام نيز در آن پيش بينى شده است. باز گفتگوى بين شاهزادة ونيزى را با آن كشيش در كتاب سيرة پيامبر از دكتر طه حسين نگاه كنيد. محاورة بين دو انسانى است كه در غروب تمدن مسيحيت قرار گرفته اند كه شك همة وجود مردم را فرا گرفته است اين شاهزاده توسط آن كشيش هر دو بسوى عربستان مى آيند و قبل از اينكه پيامبر (ص) را ملاقات كنند بدست طايفة لخميان كشته مى شوند بعد پيامبر (ص) بنا به روايات خبر مى دهند كه من اينها را در بهشت در لباس حرير ديدم. باز اين مطلب اشاره اى است به دورى بودن يك تمدن.



    حال به بررسى بعضى از آياتى كه دربارة حيات تشريعى يك ملت در قرآن ذكر شده مى پردازيم. حيات تشريعى يعنى حياتى كه در گرو اختيار انسان تنگى و وسعت مى يابد بطورى كه در رابطه با عدل و معنويت به وسعت و در رابطه با ظلم و ماده پرستى به تنگى مى افتد. خوب دقت كنيد در اينجا بحث ايجاد و نابودى حيات نيست بلكه بحث تنگى و وسعت حيات است. ولى منظور اين نيست كه اينها مى توانند سيكل حيات تكوينى را تغيير دهند. (يعنى حيات تكوينى و اجل مسمّاى هر ملتى و تمدنى چه عادل و چه ظالم تغيير پذير نيست هر گاه سرآمد آن رسيد از صحنه بيرون مى رود)



    قرآن در سورة اعراف مى فرمايد: «وَ ما اَرسَلنا فى قَريَهٍ مِن نَبىٍّ اِلاّ اَخَذْنا اَهلَها بِالْباْساءِ وَ الضَّراءِ لَعَلَّهُم يَضَّرَّعون (94) ثُمَ بَدَّلْنا  مَكانَ السَّيِئَهِ الحَسَنَهَ حَتى عَفَوا وَ قالوُا قَدْ مَسَّ  آبائَنَا الضَّرّاءُ وَ السَّرّاءُ فَاَخَذْنا هُمْ بَغتَهً وَ هُم لا يَشْعُرُونَ (95) وَ لَو اَنَّ  اَهْلَ القُرى  آمَنوُا وَ تَّقَوا لَفَتَحْنَا عَلَيْهِمْ بَرَكاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ الاَرْضِ وَلكِنْ كَذَّبوُا فَاَخَذنا هُمْ بِما كانوُا يَكسِبُونَ (96)»



    مى گويد: ما پيامبرى نفرستاديم در قوم و قريه اى الا اينكه همراه با آن، آن قوم را به سختى انداختيم. چون به جهت نبودن پيامبرْ آن قوم حسّى مسلك شده و به سقوط نزديك شده اند  براى آنها پيامبر مى فرستيم حال يا نجات پيدا مى كنند يا نابود مى شوند. و عموماً بجز قوم يونس همة امتها نابود شده اند. زيرا در روياروئى با مقام وحدتِ نبى (ص) نتوانسته اند از كثرت و اضمحلال خودشان دست بردارند. و بدين جهت به نحوى نابود شده اند. حالا يا با باد يا آب يا سنگ يا هر چيز ديگر. علامه طباطبائى (ره) علت همراه بودن سختى با ارسال رسل را تخدير شدن ملتها و اسير دنيا شدن آنها مى داند و لذا بايد سختى بكشند تا از عادت تمدن قبلى خود رها شوند و با تمدن جديدى كه پيامبر آورده  است خود را هماهنگ كنند و بايد به درگاه خداوند بنالند چون اينها زمينى بودند حالا بايد آسمانى شوند. ولى اكثراً نمى نالند به همين جهت فرمود : «لَعَلّهم يَضَّرَّعون» يعنى شايد بنالند و شايد روح تضرع و توجه به عالم غيب در آنها احياء شود.   بعد مى فرمايد : «ثُمَّ بَدَّلْنَا مَكانَ السَّيئَهِ الْحَسَنَه». يعنى بعد از آن سختى به آنها رفاه و آسايش داديم «حَتّى عَفَوا» تا اينكه آن سختى را فراموش كردند. سپس به يك تحليل غلطى افتادند و نفهميدند اين سنتى كه جارى شد يك سنت غيبى براى بيدار شدن و جدا شدنشان از آن تمدن حسّى مادى بود. در نتيجه گفتند قرار دنيا چنين است كه بعد از هر سختى يك آسانى بيايد و به پدران ما هم يك آساني هايى رسيد. خداوند مى فرمايد در نتيجه اين بينش آنها را چنان گرفتيم كه اصلاً نفهميدند يعنى تحليلى واقعى براى نابوديشان نشناختند و نتوانستند بحرانى كه برايشان پيش آمده است را درست تحليل و بررسى كنند. اما برعكسْ اگر آن قوم ايمان مى آوردند و تقوا پيشه مى كردند ما بركات آسمان و زمين را بر آنها مى ريختيم «لَفَتَحْنَا عَلَيْهِمْ بَرَكَاتٍ مِنَ السَّماءِ و الاَرْض». يعنى اگر مؤمن مى شدند حياتشان بركت پيدا مى كرد ولكن مقابل جناح حق و معنويت ايستادند و حسّى مسلك شدند ما هم به جهت اينكه سيرتشان بدى شده بود آنها را گرفتيم. علامة طباطبائى(ره) بارها تاكيد مى كنند و مى گويند بر خورد نظام تكوين در ازاء بينش فكرى انسانها متفاوت است حتى مثال باران را مي زنند و مى گويند اين باران در رابطه با عقيدة شما دو جور نازل مى شود. يك وقت در فصل زمستان اول باران مى بارد و قطرات آن در بين لاية درختان كه شته ها جايگير شده اند نفوذ مى كند و بعد سرماى شديدى مي آيد و آن قطرات يخ مي زنند و شته ها مى ميرند و در بهارِ آن سال درختان پر ميوه است و يك وقت عكس آن اتفاق مى افتد يعنى اول سرماى شديد مى آيد بعد باران مى بارد اين باران در اين حال قبل از نفوذ در لايه هاى زمين - براى پوك كردن آن - و قبل از نفوذ در لايه و پوسته درختان براى كشتن شته ها يخ مى زند و عملاً فايده هاى جانبى نخواهد داشت.



    ارتباط تكوين با تشريع



    اين آيات خبر مي دهند كه موضع گيرى غلط ملتها در عمل و عقيده موجب مقابله نظام عالم با آنها گشته چرا كه نظام انسانى و نظام جهان هستى به هيچ وجه از همديگر جدا نيستند بلكه اين دو بصورتى بهم پيوسته اند كه هر يك از آنها بر روى ديگرى دائماً اثر مى كند و اين تقابل و تاثير متقابل در واقع مستمراً وجود دارد. اگر روحية انسان در هر مرحله از حيات خود از روحانيت و معنويت بتدريج دور شود نسبت به مبدا اوّليه كه عين قيام و حيات و وحدت است سير نزولى را طى مى كند و اين سير نزولى نوعى مادى شدن روز افزون را سبب مى شود و وقتى اين مادى شدن به درجه معّينى كه نهايت آن است برسد در بشر آن عصر يك بينش مادى و يك گرايش صرف به ماده  ظهور كامل مى كند و اين نقطة نابودى آن مرحله از زندگى آن چنان بشر است كه ريشه در انتخاب و اختيار خود بشر دارد هر چند كه در عين حال با نظام تكوين و سرآمدن عمر يك ملت بصورت تكوينى تطبيق كند. چرا كه كثرت مساوى با عدم و غرق شدن در كثرت مساوى با اضمحلال است حال چه اضمحلال در شخصيت فردى كه به كثرت گرائيد و چه اضمحلال در سرنوشت ملتى كه به كثرت گرائيد. و اين است معنى ارتباط هلاكت تكوينى با هلاكت تشريعى و ارتباط بين نظام هستى با انتخاب انسان يعنى آنجا كه فرمود: اجل ملتى را نمي توان تغيير داد به سنت تكوينى سرآمد يك تمدن نظر دارد و آنجا كه مي فرمايد:  «الاّ وَ اَهْلُهَا ظالِمُون» نظر به جريان تشريعى هلاكت اقوام دارد.



    يك جمع بندى مفيد



    از جمله نكاتى كه بايد توجه داشت اين است كه اين حيات دنيائى براى پروريدن است و نه براى بودن و ماندن. و هر تمدنى كه بخواهد حيات دنيا را براى بودن انتخاب كند ضد سنت جارى در هستى اراده كرده است. روى اين مطلب بسيار فكر كنيد. و ديگر اين كه اين جهان براى امتحان است و امتحان به معناى رفاه و بقاء نيست. نكته ديگر اينكه ما بايد تمدن جديد را درست تحليل كنيم اين تمدن بر اساس ملاكهاى قرآنى در حال سقوط است و بايد از آن فاصله گرفت و با تمدن اسلامى در مقابل چنين تمدنى بايستيم. اين تمدن مصداق تمدنهائى است كه به جهت ظلمشان هلاك شدند نه اين كه زودتر از سرآمدشان از بين رفتند بلكه هلاك شدند و نتيجه اى براى خودشان و بعد از خودشان باقى نگذاردند مثل انسان مؤمن و انسان كافر هر دو در يك برهه از زمان بالاخره مى ميرند ولى يك نوع بودن است كه مفيد براى خود و بقيه است و يك نوع بودن نه. اگر روى اين مباحث وقت بگذاريد نوع بينش و نگرشتان تغيير مبنائى مي كند يعنى از زاويه تكوين جهان را نگاه كنيد و نه با چشم عقل مصلحت انديش و در اين صورت جاى اعمال اختيارى خود را در نظام هستى خواهيد يافت. ما براى روشن شدن موضوع دو مطلب به اين مبحث اضافه مي كنيم تا ان شاءالله موضوع تا حدى تبيين گردد هر چند از پيچيده بودن مطلب غافل نيستيم.



    هلاكت يعنى بى ثمرى زندگى به جهت ظلم



    خداوند در سوره حجر آيات 4 و 5  مي فرمايد: «وَ ما اَهْلَكْنا مِنْ قَريَهٍ الاّ وَ لَها كِتابٌ مَعلوم (4) وَما تَسْبِقُ مِن اُمَّهٍ اَجَلَها وَ ما يَسَتاخِرُون (5) مي فرمايد: هلاك نكرديم قوم و گروهى را مگر اينكه براى آنها كتاب معلومى بود و چون وقتش رسيد آنها را هلاك كرديم و اجل و سر آمد هر امتى نه به جلو مى افتد و نه به تاخير. از اين آيه اگر التفات كنيد نكات ذيل بدست مى آيد:              



    1. هر امتى كتابى معلوم دارد چه خوب باشد و چه بد باشد و هلاكت آنها بر اساس آن كتاب معلوم خواهد بود.



    2. دين يك حقيقت پايدار است ولى تمدنها حقيقت پايدار نيستند يعنى دولتها تمام شدنى هستند چه مؤمن باشند و چه كافر. تمدنها تمام شدنى هستند و اجل مسمّى دارند چه ظلم بكنند چه ظلم نكنند. مثلاً خدا بنا دارد اين ملت صد سال بماند چه خوبى كند چه بدى. و «گناه» اولاً بد استفاده كردن از فرصت است ثانياً به جهت گناه و دورى از شريعت حاصل اين تمدن براى افراد اين تمدن مفيد نخواهد ماند يعنى انرژيهايش براى او ثمر ندارد نه اينكه اجلش جلو يا عقب بيفتد چرا كه مى فرمايد «ما تَسبقُ مِن امَّهٍ اجَلَها وَ ما يَستَاخرون» يعنى هلاكت آنها عقب و جلو نمى افتد. ظالم بودن هلاكت مى آورد يعنى كار آنها بى ثمر مى ماند نه يعنى اجلشان تغيير كرد. هم امام حسين (ص) طبق اجلشان شهيد شدند هم عمرسعد طبق اجلش مرد ولى عمر سعد به جهت ظلمش هلاك شد يعنى رفتنى همراه با پوچى. هلاكت گاهى به معناى رسيدن اجل است و گاهى هلاكت به معناى ظلم كردن آنها و بى ثمر شدن فعاليّتهاى آنهاست. مى فرمايد اين هلاكتشان ريشه در تكوين دارد و از قبل مشخص بوده كه اين ملت چه موقعى نابود مى شوند. دقت در اين آيه امنيت عجيبى به ما مى دهد و آن اينكه هر واقعه اى آن وقتى كه بايد واقع بشود واقع مى شود و هر حركتى به نقطة انتهائى كه بايد برسد مى رسد شما در تغيير نقطة انتهايى هيچ نقشى نداريد امّا در كيفيت دادن به كل مسير و نقطة پايانى نقش داريد.  



    حرف اين است كه دين يك حقيقت پايدار است اسلام مى ماند ولى قاجار و پهلوى و افشار ندارد  اينها به عنوان حكومت رفتنى هستند جمهورى اسلامى يك وقت به معناى نفس اسلام است در اين صورت ماندنى است ولى يك وقت به عنوان يك تمدن است كه در اين صورت رفتنى است. آرايشهاى حكومتى معلوم نيست بماند ولى حقايق دينى مى ماند. مثلاً حكومت قاجار مى توانست ديندار بماند و مى توانست ديندار نماند دين ماند و قاجار رفت اگر قاجار ديندار بود باز هم مى رفت يعنى كيفيت بودنشان تغيير مى كرد نه اجلشان.  خيلى شبيه حيات خود انسانهاست  كه خوب بودن و بد بودنشان روى هم رفته در اجل مسمّاى آنها نقشى ندارد حتى اگر آن انسان پيامبر خدا صلواه الله عليه و آله باشد خوب بودن او موجب ماندن او بر زمين نمى شود.



    3. دينداران مى روند ولى دين نمى رود و هر كس از طريق دين مى تواند بودن خود را به كيفيت مطلوب برساند و برود.



    4. فرصت امتحان محدود است ولى كيفيت امتحان دادن در اين فرصت محدود نا محدود است. يعنى در فرصت عمرتان كه محدود و ثابت و اجلى مسمّى است مى توانى به خودت تغيير كيفى بدهى تا به اولياء الله برسى و مى توانى از فرصت استفاده نكنى و در واقع هلاك شوى.



    فلسفة ماندن ظلم



    ممكن است سؤال شود كه چرا خدا انسانهاى بد را از صفحة زمين نمى زدايد و چرا ظالمان تحرك و امكان فعاليّت دارند؟ بايد متوجه بود كه قصة نابودى امتهاى ظالم و تمدنهاى فاسد در كتاب معلومى مشخص شده است كه چه موقعى اوج بگيرند و چه موقعى افول كنند و مدت آن ثابت است و نه جلو مى افتد و نه عقب مى افتد. پس التفات داريد كه همانطور كه انسانها متولد مى شوند و مى ميرند يك تمدن هم دور خاص و منحنى خاصى دارد. «وَ ما اَهْلَكْنا مِنْ قَرْيَهٍ الاّ وَ لَها كِتابٌ مَعْلوُم» معنى كلمة قَرْيه با دقت در آيات قرآن به معنى تمدن است. هلاكت تمدنها در كتاب معلومى مشخص شده است و اجل آنها نه جلو  مى افتد و نه عقب. انسانها در فرصتى كه در اختيارشان است امتحان مى دهند. تمدنها غير از دينهاست. اسلام تغيير نمى كند ولى اين ملتها هستند كه اسلام را مى گيرند يا نمى گيرند. هر ملتى در هر فرصتى بايد امتحان بدهد و هر ملتى يك منحنى دارد. هلاكتها و از بين رفتن تمدنها حتمى است به همين جهت هم از صدر  اسلام تا حال تمدنهاى مختلفى داريم كه همه به عنوان تمدن اسلام آمدند ولى چه حق بودند چه باطل رفتند چرا كه قرآن مى فرمايد: «تِلْكَ الاَيّامِ نُداوِلُها بَيْنَ النّاسِ» يعنى اين روزگار را بين مردم مى گردانيم حتى حكومت حضرت حجت صلواه الله عليه ماندنى نيست‏ ولى انسانها در فرصت ماندن يك تمدن اگر خوب امتحان بدهند حياتشان ضايع نمى شود. آدم هاى خوب و بد هر دو مى ميرند تفاوتشان در استفادة خوب و بد از فرصت است. مرگ افراد است كه عقب و جلو مى افتد ولى امتها و تمدنها كتاب معلومى دارند كه جلو و عقب نمى افتد بين اجل هر فرد و اجل هر تمدنى تفاوتهايى وجود دارد. اگر شما حوصله داشته باشيد هر تمدنى وقتى بناست نابود شود نابود مى شود حالا يا گورباچف مى آيد از روش ماركسيسم لنينيسم اظهار پشيمانى مى كند يا نمى آيد. اينكه سرنوشت حكومت سوسياليستى مشخص است يك بحث است و اينكه در اين سرنوشت چه كسى چگونه امتحان مى دهد بحث ديگرى است. آنچه مهم است اين است كه حوصلة شما از ماندن تمدن ظالم سرنرود هر تمدنى و ملتى اجلى دارد چه جنگ ستارگان راه بيندازد و چه اسلحه هاى ليزرى بسازد اينها نابوديشان را نه جلو مى اندازد نه عقب. اينها اگر به گناه آلوده شدند آن چيزى را كه مى خواهند نمى يابند و اگر به گناه آلوده نشدند آنچه را كه مى خواهند مى يابند. البته گاهى هم ظرفيت زمان اقتضاء ظهور همة وعده ها را ندارد قرآن مى فرمايد: «اى پيامبر بعضى از آنچه به تو وعده داديم در اين دنيا نشانت مى دهيم و بقيه بعد از حيات تو براى مردم واقع مى شود» (1) .



     (1) آيه 77 سوره مؤمنون: فَاْصْبِرْ اِنَّ وَعْدَ اللهِ حَقٌ فَاِ مّاَ نُرِيَنَّكَ بَعْضُ الّذى نَعِدُ هُمْ اَوْ نَتَوَ فَّيَنَّكَ فَا ِلَيْناَ يُرْ جِعوُن .



    پس در اين مدتى كه فرصت هست ما بايد بد امتحان ندهيم و حوصله مان سرنرود و وظيفه مان را گم نكنيم و مأيوس نشويم. بسيارى از آدمهايى كه در شرايط جلوة ستم از صحنة دينى خارج مى شوند متوجة دور صعود و افول تمدنها نيستند. اين صعود و افول يك امتحان است براى آنها و يك آيت است براى شما و هر چه انقلاب اسلامى بيشتر و بيشتر به اسلام ناب وصل شود شرايط ماندن و مفيد بودنش را محفوظ مى دارد و هر چه به ايرانيت و فرديت نزديك شود ديگر يك تمدن خواهد بود و مثل بقية تمدنها يك صعودى خواهد داشت و يك افولى هر چند كه باز اسلام مى ماند و مردم بر اساس اسلام تمدنى را بر پا مى كنند و به فرصت حيات خود كيفيت لازم را مى بخشند و از هلاكت در روز مرّگيها خود را مى رهانند همچنان كه ياران انقلاب اسلامى تمام تلاششان آن است كه با وفادارى به اين انقلاب الهى كيفيت لازم را به حيات موقت و مهلت زندگى دنيايى بدهند و حاكميت اسلام در اجتماع مسلمين عامل به كيفيت رساندن زندگى مسلمانان خواهد بود بايد تلاش كرد حكومت اسلامى عين اسلام باشد تا به سرنوشت تمدنها دچار نگردد.



    يك تمدن مي تواند يك شخصيت جداى از افراد داشته باشد. خود جامعه يك شخصيت دارد و اين جامعه است كه صعود و سقوط مي كند. صرف اينكه مجموعه افراد جامعه را تشكيل مي دهند دليل بر اين نيست كه جامعه همان مجموعه افراد است چون مجموعه گاهى يك خاصيت خاص دارد كه افراد آن خاصيت را ندارند. مجموعه گاهى شرايط پذيرش يك حقايق و مددهاى ديگرى را دارد مثلاً مجموعة سلولهاى بدن انسان وقتى كنار هم آمد شرايط پذيرش نفس انسانى را از غيب پيدا مى كنند وگرنه هر كدام از سلولها به تنهايى چنين شرايطى را ندارند كه انسان باشند. مجموعة طبيعى طبيعت هم از عالم غيب روح قدسى مى گيرد اگر اين مجموعه را بهم زديم آن ارتباط قدسى را بهم مى زنيم . جامعه خاصيتى مساوى مجموعة افراد ندارد يعنى گوش بنده در  بدن بنده گوش است اگر تمام بدن بنده گوش بود اين گوش هم گوش نبود. يعنى مجموعه هر كدام از اجزاء را تفسير مى كند و اجزاء شخصيت حقيقيشان را از كل مى گيرند ولى كل همة حقيقتش را از جزء نمى گيرد و لذا هر تمدنى با خاصيت خاص خودش يك مجموعه اى است با خصوصيات خودش و بر اساس همان خصوصيات مددهاى غيبى دريافت مى كند و يا از آن مددها محروم مى ماند.



    سؤال مى شود كه اگر دين ماندنى است چرا تمدنهاى دينى از بين مى روند و آيا نبايد بقاى دين بقاى تمدن را تضمين كند؟  



    دين ماندنى است سنن هستى ماندنى است مرگ ماندنى است مرگ چيز ثابتى است ولى آدمها ماندنى نيستند. اگر مرگ مى مرد كه آدمها نمى مردند. سنن هستى ثابت است اما اين سنتها وقتى مى خواهد ظهور كند ظهورش بر اساس شرايط است. دين ماندنى است ملتى كه دين را گرفت ماندن موقتش ماندن صحيح مى شود. امتها مثل انسانها مرگ دارند دين يك حقيقت برين است ظهور عالم غيب است سنت الهى است مثل مرگ است. ولى جلوه هاى بيرونى و ظاهرى شامل مرور زمان مى شود. تمدن جنس عالم ماده است مربوط به انسانهاست از آن جهت كه انسان هستند بنابراين دين بقاى شما را اگر هم تمدنتان اسلامى شد تضمين نمي كند. اگر تمدنتان اسلامى شد آنچه مي خواهيد بدست آوريد بدست مى آوريد. زحماتتان ضايع  نمى شود و نفله نمى شويد. مثال يزيد و امام حسين (ع) را دقت كنيد هميشه سنت معصوم مى ماند ولى خود معصوم به عنوان شخص نمى ماند. دين تضمين مى كند كه اگر تمدنتان دينى شد ضايع و بى نتيجه نمى شود. آيه در قسمت آخربه ما مى فرمايد: انتظار زود نابود شدن تمدنهاى ظالم را نداشته باش هلاكتشان در كتاب مشخص شده است پس سعى كن در اين فرصت آنچه بر كيفيت حيات تو مى افزايد را بدست آورى و به آن عمل كنى نفس ديندارى و مقابله با ظلم از طريق دين و در اردوگاه ظلم عضو نشدن حيات را كيفى و با ثمر مى كند. پس «وَ ما اَهلَكنا مِن قَريَهٍ الاّ ولَها كِتَابٌ مَعْلوُمٌ وَ ما تَسبِقُ مِنْ اُمَّه اَجَلها وَ ما يَسْتَاخِرُون»



    ماندن يك تمدن دليل بر صحيح بودن آن نيست



    قرآن مى گويد: «وَ لَوْ يُؤاخِذُ اللهُ النّاسَ بِظُلْمِهِمْ ما تَرَكَ عَلَيْهَا مِنْ دابهٍ وَلكِنْ يُؤَخّرُهُم اِلى اَجَلٍ مُسَمّى فَاذَا جاءَ اَجَلُهُم لا يَسْتَاخِرُونَ ساعَهً وَ لا يَسْتَقْدِمُون» (سورة نحل آيه 61) يعنى اگر خداوند مردم را به جهت ظلمشان مى گرفت و هلاك مى نمود هيچ جنبنده اى روى زمين نمى ماند ولكن گرفتن آنها را تا سرآمدى مشخص و اجلى مسمى به تاخيرمى اندازد پس چون آن سرآمد به انتها رسيد ديگر ساعتى نه عقب انداخته مى شود و نه جلو. پس ظلم و ستم و كارهاى زشت بى جواب گذاشته نمي شود اين زشتي ها شما را تا حد نابودى تهديد مى كند. ولى از اينكه مى بينيد هنوز زندگى اهل كفر به بحران و مشكلات نيفتاده است نتيجه نگيريد براينكه كارشان صحيح است و در بستر صحيح حركت مى كنند. متوجه باشيد سنتى در عالم هست كه به ظالمان مدتى مهلت مى دهد. مهلت خدا را درست تحليل كنيد. اين نگاه قرآن به عالم بصيرتهايى به ما مى دهد يكى اينكه ظلم را هلاكت بار و بى نتيجه بدانيد چون ظلم است نه چون هنوز نابود نشده است اشتباهاً تصور كنيد كه بى جواب مى ماند و از گردونه هلاكت رها شده است . و ديگر اينكه متوجه سنت فرصت الهى براى رسيدن به نمود انتهايى ظلم و ظالم نيز باشيد. گاهى تحليل ستمكاران اين است كه چون هنوز چيزى نشده است و عذابى نيامده است پس كار ما درست است. و متوجه نيستند وقتى عذابى آمد ديگر هيچ كارى نمى شود كرد. اين جاهلانه ترين بينش است عاقلان قبل از جارى و ظاهر شدن بحران تحليل دارند.



            عاقلان خود نوحه ها پيشين كنند            جاهلان آخر به سر بر مى زنند



           ز  ابتداء   كار    آخر   را   ببين             تا نباشى تو  پشيمان  روز دين



    قرآن در آية 60 سورة نحل فرمود آنها كه  قيامت ندارند زشت روش و زشت منش اند «لِلَّذينَ لا يُؤمِنُونَ بِالاخِرَهِ مَثَلُ السُّوءِ» حالا در آية 61 مى فرمايد اين بى خدايى و بى قيامتى كار را به نابودى مى رساند. و اگر سؤال شود پس چرا همين حالا نابود نمى شوند؟ در واقع آيه جواب مى دهد اين يك قاعده است كه عذاب آنها مدتى عقب مى افتد تا به اجل مسمّاى خود برسند. يعنى اى كفار نگوئيد چون هنوز به مشكل نيفتاده ايم پس روشمان درست است ملاكتان را قيامتى فكر كردن و عمل كردن براساس قيامت قرار دهيد اگر دائم كارتان را منطبق با دين خدا انجام دهيد و آن كار را با كار معصوم ارزيابى كنيد و وسعت ارزيابى اعمالتان را تا قيامت گسترش داديد آن وقت مى توانيد بگوئيد كارتان درست است و بصيرت درست فهميدن كار را بدست مى آوريد. تحليل غلطى كه انسانها را بيچاره مى كند اين است كه بقاى فعلى را دليل بر حقانيت كلى مى گيرند و لذا به هلاكت مى افتند. بقاى امروز را دليل برحق بودن خود نگيريد. مثلاً بعضيها تصور مى كنند  چون امريكا هنوز زنده است پس حق است و نتيجه مى گيرند براى اينكه مشكل براى ما پيش نيايد به آمريكا وصل شويم. اينها اصلاً كور هستند و تحليل همه جانبه را از دست داده اند. ولى بعضيها مى فهمند نفس ظلمِ آمريكا يعنى نابودى آمريكا اينها فهم نبوى پيدا كرده اند و بعضيها همين حالا آمريكا را بى قدرت و افسرده مى بينند اينها چشم نبوى پيدا كرده اند.



    مى فرمايد: «وَ لَوْ يُؤاخِذُ اللهُ النّاسَ بِظُلْمِهِمْ ما تَرك عَلَيْها مِن دابَهٍ» اگر خدا مى خواست مردم را به جهت ظلمشان بدون فرصت بگيرد هيچ جنبنده اى روى زمين نمى ماند ولى خدا به ظالمان فرصت مى دهد يا بيدار مى شوند و شامل لطف خدا مى گردند كه اين فرصت فرصت خوبى است و يا ادامة ظلم مى دهند و در ظهور ظلمشان به آنچه بايد برسند مى رسند و وقتى اجلشان آمد ديگر كارشان تمام است. آمريكا امروز در شرايط ظالمانه قرار دارد. هميشه شيطانى بوده و هميشه يارانى شيطانى داشته است شكل آن تفاوت مى كند ولى به هرحال بودن ظالم و دادن فرصت به آن حسابهايى دارد. قرآن مى فرمايد: هر پيامبرى بدون استثناء دشمنى داشته  است «وَكذالِكَ جَعَلْنَا لِكُلِّ نَبىٍّ عَدُوّاً شياطينَ الاِنْسِ وَ الْجَنِّ يُوحى بَعْضُهُم اِلى بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَولِ غُرورا» (سورة انعام آية 112) يعنى همانطور كه براى تو دشمنانى از شيطانهاى انسى و جنى درست كرديم كه پنهانى براى تو نقشه مى كشند و با سخنانى فريبنده مردم را به اشتباه مى اندازند براى تمام انبياء گذشته چنين دشمنانى درست كرديم. خلاصه بايد تحليل ما در مورد بودن تمدنهاى ظالم قرآنى شود وگرنه شيطانى مى شويم و تحليلهاى مناسب طبع دشمن پيدا مى كنيم. بنابراين بناست يك مظهر ظلمى باشد و ما در رابطه با اين مظهر ظلم يك تحليلى از خود صاحب هستى يعنى صاحب قرآن داشته باشيم چون اين بساط را خود او راه انداخته است و خودش به ما مى گويد چرا جهان را چنين كردم  به قول مولوى:



    گر نه گل  از  خار  و خار  از  گل  چرا          هر  دو   اندر   جنگ  و  اندر  ماجرا



    يا نه جنگ است اين براى حكمت است         همچو جنگ خر فروشان صنعت است   



    يا نه اين  است و  نه  آن  حيرانى  است        گنج  بايد  جست   اين  ويرانى   است  



    خدا به اعتبارى ويرانكده اى درست كرده است تا ما گنج پيدا كنيم اين رفت و آمد تمدنها براى به كيفيت رساندن زندگى زمينى است و حيات را به گنج معنا رساندن. اول بايد تصورتان را از دنيا تصحيح كنيد دنيا يك ليوان شربت خالص يا يك ليوان سركة خالص نيست بلكه سركنگبين است. اينجور نيست كه دنيا به كامتان بگردد و هيچ ويرانى و سقوط در آن نباشد و آن طور هم ويران نيست كه امكان به تعالى رسيدن در آن نباشد قصّة آن به تعبير مولوى قصة يك سركنگبين است كه تركيبى از سركه و شكر است لذا مى گويد:



           قهر سركه لطف هم از انگبين              اين دو باشد اصل هر سركنگبين



    يعنى ترشى سركه و صفاى شكر مى شود سركنگبين. حالا اگر سركة دنيا زياد شد خدا شِكرش را زيادتر مى كند و اگر شِكرش زياد شد سركه اش را زياد مى كند تا اصل سركنگبين آن بماند. مى گويد



     چون كه سركه سركگى افزون كند          پس شكر را واجب افزونى بود



    حوادث را درست تحليل كنيد: يكى مى گويد بايد تسليم آمريكا شد يكى مى گويد ديگر هيچ مشكلى وجود ندارد هر دو  تحليل غلط است بايد اولا خودتان طعمة ظلم نشويد. ثانياً از ظلم تحليل صحيح داشته باشيد و رمزِ بودنش را بشناسيد تا در حيات خود مايوس و پوچ نمانيد. ظلم در جهان هميشه هست شما براى اينكه ظلم را بشناسيد بايد ملاك دينى و قيامتى داشته باشيد اگر كارى و تحركى و تمدنى دينى و قيامتى نبود ظلم است‏ نگو كه رفاه و توسعه دارند تكنيك و نظم دارند آسايش و راحتى دارند قشنگ مى خندند و براى ما رفاه و توسعه آوردند. اينها ملاك خوب بودن و كيفيت داربودن حيات نيست.



    حالا آيا ظالم ماندنى است؟ خير ولى مهلت داده مى شود لازمة ظلم نابودى است علت ماندنش مهلتى است كه خدا داده است بايد مهلت داده شود تا پنهانهاى اهل ظلم پيدا و آشكار شود. مثلاً فرهنگ گروه طالبان در افغانستان پنهانِ فرهنگ دور شده از اهل البيت بود بايد مهلت داده شود تا اين پنهان آشكار شود اسلام منهاى اهل البيت به نهايت كه برسد همين است كه در طالبان مى بينيد. فرهنگ اروپاى امروز پنهان فرهنگ يونانى - يعنى عقل بريده از دين - بود كه حالا پيدا شد. پس ريشة ماندن ظلم را در اين بدانيد كه خداوند يك حقى را - در اين قضيه مهلت دادن - مى خواهد روشن كند. و اساساً هر چيزى در دنيا هست به نحوى حقى را مى خواهد روشن كند در (سورة روم آيه 8) آمده است «مَا خَلَق اللهُ السمواتِ وَالارضَ وَ ما بَينهما الاّ بِالْحَقِّ وَ اَجَلٍ مُسَمّى وَ اِنَّ كَثيراً مِنَ الناسِ بِلِقاءِ رَبّهِم لَكافِرُون» يعنى خداوند خلق نكرد آسمانها و زمين و آنچه در بين آنهاست مگر بحق و براى فرصتى مشخص و اكثر مردم به لقاء پروردگار و به انتها رسيدن اين فرصت كافرند و همين فرصت موقت را مقصد مى گيرند.



    و آية مورد بحث مى فرمايد «وَلكِنْ يُؤَ خّرُهُم اِلى اَجَلٍ مُسَمّى» روى اينكه ظالم تا مدتى مى ماند تحليل و توجه داشته باشيد چرا گول مى خوريد؟ نگو حالا كه آمريكا با تمام قدرتش مانده است براى اينكه ما نابود نشويم دست به دامان آمريكا بزنيم. اين ديگر خيلى بدبختى است اولاً نابودى آمريكا را نمى بيند ثانياً نمى فهمد ظلم نابودشدنى است و دارد چنگ به دامن نابود شده مى زند. سنت «يؤَخّرُهُم اِلى اَجَلٍ مُسَمّى» را نمى فهمد.



    اى آدمها اگر همين حالا تكليفتان را با باطل تعيين نكنيد وقتى نابودىِ ستم آمد و بقاى حق روشن شد دستتان به جايى بند نيست بايد در فرصت اختلاط ظاهرى حق و باطل كه به ظاهر مرز حق و باطل و نتايج كار كاملاً روشن نيست موضعتان را خوب روشن كنيد. نابودى كه آمد سرنوشت را نابود مى كند نه دست و پا را. لازمة نابودى يك جامعه مردن نيست بلكه بى ثمر شدن سرنوشت است. بصيران تاريخ كسانى هستند كه براى ارزيابى حوادث در نهايت ملاك داشتند. هنر اين است كه در ابتداى حادثه انتهاى آن را ببينيد نه اينكه وقتى به انتها رسيد تازه بيدار شويد كه قضيه چه بود. تمرين كنيد در ابتداى حادثه ها موضعى بگيريد كه در انتها به هلاكت نرسيد چرا كه اسلام مظهر خداى حّى است خدا «حّىّ لا يَمُوت» است اسلام كه مظهر اوست نابود شدنى نيست. ممكن است در روزنامه ها و در خبرها بگويند مثلاً امام خمينى تبعيد شد ولى بمن بگو الان رضاخان تبعيد شد يا امام؟ رضاخان تبعيدى نظام هستى شد نه تبعيدى تاريخ. رضاخان كه به حىّ نرسيد در نظام هستى به جهنم رسيد. جهنم ماواى نابودى است «لا يحيى وَ لا يَموت» است. بايد با شمشير خداى حىّ بر فرق كافر كوبيد تا سنت حىّ در هستى اجراء شود. كسى را كه مقابله با اسلام مى كند خدا مى فرمايد بكشيد تا سنّت حىّ جارى شود. «فَاذَا جَاءَ اَجَلُهم» وقتى اجل ظالمان آمد وقتى ظهور نابوديشان به جهت ظلمشان آمد ديگر آن نابودى جلو و عقب نمى افتد. پس ما بايد سرنوشت خودمان را به كسانى كه ناپايدارند گره نزنيم. رمز و راز و سنت سقوط تمدنها را بشناسيم و محل خودمان را در جهانى كه اين سنت الهى جارى است خوب تعيين كنيم.



    براى جمع بندى بحث به آيات زير توجه فرمائيد و ان شاء الله خودتان از طريق اين بحث زمينه هاى تفكر عميق را در خود بوجود آوريد و انتظار هم نداشته باشيد چنين بحثى خيلى ملموس باشد.



    در سورة يونس آية 13 مى فرمايد: «وَ لَقَد اَهلَكْنا الْقُرُونَ مِنْ قَبْلِكُم لَمّا ظَلَمُوا وَ جائَتْهُم رُسُلُهُمْ بِالبيِّناتِ وَ َما كَانُوا لِيُؤمِنُوا وَ كَذلِكَ نَجزِى القَوْمَ الْمُجْرِمين» يعنى سوگند كه ملتهاى قبل از شما را بجهت ظلمشان و اينكه پيامبرشان برايشان آمد و حجت بر آنها تمام شد هلاك كرديم و آنها ملتى نبودند كه ايمان آورند و اينطورى قوم مجرم را جزا داديم. ولى بايد متوجه بود كه صرف ظلم عامل نابودى يك امت نمى باشد بلكه بايد ظلمشان با اجل مسمّايشان هماهنگ شود (يعنى تشريع هماهنگ با تكوين شود كه اين هماهنگى با ارسال رسول تمامّيت مى يابد) و دقت كنيد نابودى را به معنى مرگ نگيريد بلكه بى ثمرى حيات را توجه داشته باشيد چرا كه جامعة بد و خوب وقتى اجلش رسيد مي رود ولى جامعة خوب هلاك نشده.



    باز در سورة يس آية 69 و 70 مى فرمايد: «....اِنْ هُوَ الاّ ذِكْرٌوَ قُرآنٌ مُبين (69) ليُنذرَ مَنْ كَانَ حَيّاً وَ يَحِقَّ القُولُ عَلَى الْكافِرين (70)» محتواى رسالت چيزى جز يك هشدار باش و ذكر و قرآنِ روشنى  نيست و براى آن است كه تا كسى را كه زنده است و قلبش از هشدار باشها متذكر مى شود  بترساند و از طرف ديگر هم با آمدن قرآن آن سنت و قول نابودى كفار پس از اتمام حجت محقق گردد. لذا علامه طباطبائى مى فرمايد: «نتيجة دعوت حقة انبيا احياء مردم است و اينكه آنها را به راه سعادت بيندازد و حجت را بر مخالفين تمام كند و به عبارت ديگر كار قرآن تكميل هر دو دستة مردم است عده اى را در طريق سعادت و جمعى را در طريق شقاوت.» يعنى اين آيه نتيجة ارسال رسول و انزال قرآن به رسول را عبارت دانسته از دو چيز يكى انذار كسى كه زنده باشد يعنى حق را تعقل بكند و به شنيدنش گوش فرا دهد و دوم حقانيت قول و واجب شدن آن بر كفار  آن قول يعنى نابودى آنها  يعنى بى ثمرى حياتشان.



    علامه طباطبائى دربارة رابطة تكوين و تشريع مى فرمايد: ارسال رسولان (تشريع) براى هر امتى  آن امت را در تكميل ظرف وجودى اش (تكوين) كمك مى نمايد. (سرعت مى بخشد) در نتيجه ظرف وجودى خود را سريعتر پر مى كند و به انتهاى درجة وجودى خود مى رسد و سرآمد او فرا مي رسد. انسان و جامعه براى رسيدن به قَدَر معلوم خود از مسير حيات تشريعى بايد عبور كند. با ارسال رسل و انزال كتب اتمام حجت مى شود هم بر مؤمنين هم بر كافرين و همة اينها معنى حضور سنت سقوط تمدنها را براى ما روشن مى كند.   



    و السلام عليكم و رحمه الله و بركاته



    سؤال: آيا جامعه اصالت دارد يا نه؟ چرا؟



    جواب: سنت جارى در اجتماع اصيل است نه ذات اجتماع. يعنى اجتماع به اعتبار اينكه در داخلش يك سنت جارى مى شود اصالت دارد. زيرا كثرت بما هو كثرت عدم است ولى كثرت به اعتبار وحدت وجود است. وحدت اجتماع به تدبير سنت فوق اجتماع است. اصالت اجتماع به وحدت اجتماع است وحدت اجتماع به تدبير سنت فوق اجتماع است پس اصالت اجتماع به سنت جارى در اجتماع است و به همين جهت اجتماع اصيل و پايدار كه نتايج حقيقى اجتماع را در بر دارد  اجتماعى است كه عنصر وحدت بخش خود را در خود داشته باشد.



     اجتماع به دو اعتبار



    1 - اجتماع وهمى = نظر به اجتماع به اعتبار خود اجتماع.                



    2 - اجتماع حقيقى = نظر به اجتماع به اعتبار سنت مدبّرة اجتماع.                       



    بحث فوق در هر اجتماعى و مجموعه و جمعى جاريست مثلاً اجتماع سلولهاى بدن به اعتبار روح انسان اجتماع حقيقى هستند. حتى ترس از مرده به جهت توجه فطرى و شعور معنوى انسان است به عدمِ وجودنما كه نسبت به انسان مرده بيشتر براى انسان محسوس است. اصل ترس از مرده يك بيدارى روح است چون فطرت به عدمى كه وجود نماست نمى خواهد دل ببندد. روح انسان سريعاً مى فهمد كه او مرده است از جسم او مى ترسد چون مى فهمد كه اين ديگر چيزى نيست و چون چيزى نيست مى خواهد از او فاصله بگيرد اين فاصله گرفتن در انسانِ وهْمْ زده به شكل ترس در خيال او تجلى مى كند. انسان عاقل هم بطور عادى فاصله مى گيرد. عقل و روح مى فهمد كه اين را نبايد بخواهد اين نخواستن براى انسان عاقل عادى است براى انسان وَهْمْ زده به همراه خوف و ترس است. از اين زاويه تمام ترسها يك معناى اصيل دارد. انسان وَهْمْ زده به زور ترس فاصله مى گيرد يعنى فاصله گرفتن به همراه عذاب. عاقل به نور عقل فاصله مي گيرد يعنى فاصله گرفتن منهاى عذاب. جهنم فاصله دادن انسان است از آنچه بايد فاصله بگيرد. حالا انسانى كه فاصله نگرفت چون عقل ندارد - و گرنه از جهنم فاصله مى گرفت پس فقط وهم دارد - در قيامت وَهمش مادة جهنم مى شود يعنى همة وجودش فاصله گرفتن بهمراه ترس    مى شود آنوقت «خالدينَ فيها» است چون تمام وجودش وَهْم است. اصالت دادن به اجتماع به اعتبار ذات اجتماع  غلط است. ولى به اعتبار سنت جارى حق در اجتماع صحيح است. 



    اساساً اعتبار كثرت به اتصال به وحدت است. جمعهاى اعتبارى هيچ مددى از حق دريافت نمى كنند يعنى كثرتشان اصيل و وحدتشان غير اصيل است پس نيستيشان اصيل و هستيشان به اعتبار جمع بودنشان غير حقيقى است. (هر كسى در چنين جمعى يك خود جمعى غير اصيل براى خود حس مي كند) جمعهاى توحيدى كثرتشان اعتبارى و وحدتشان اصيل است «كَمْ مِن فِئه قَليلهٍ غَلَبت فِئه كثيره» سورة بقره آية 249 : اين گروهِ ايمانىِ اندك كيفيتشان بيشتر از گروه كثير بى ايمان است. هر انگيزه اى كه جمعى را كنار هم بياورد و قصدشان قرب الى الله نباشد اين جمع غير اصيل است و دو مشكل دارد : 1- نيستِ هست نماست  2- اميد به مددهاى الهى يعنى تجلى وحدت در آن نيست. پس اميد بقاء نبايد داشت چون وحدت مساوى وجود است  چنين جمعى از خيالى به خيالى مي پرند به جاى اينكه آن جمع محل مدد به افراد باشد و راه تجلى حق به جمع و از جمع به افراد باشد افراد را انگيزه هاى واهى حفظ و جمع مي كند نه اينكه جمع وسيله مدد به افراد باشد. اين جمع مزاحم حيات افراد است و بستر ربودن حيات افراد. بر عكسِ جمع توحيدى كه وسيلة حفظ افراد و حيات برتر افراد است لذا معصوم (ع) فرمود: «يَدُ اللهِ لَمَعَ الجِمَاعَه» يعنى جمع توحيدى پس تلاش براى نگهدارى جمع  معنى ندارد بلكه جمع را بايد توحيدى كرد تا خود به خود حفظ شود و از اجتماعش بهره اى را كه بايد ببرد ببرد.



    فرق حزب و مسجد: مسجد اجتماعى است كه افراد به بهره مى رسند. حزب هاى امروزى اجتماع مصنوعى است كه افراد بايد براى حفظ آن تلاش كنند و با تلاش براى حفظ آن جمع    بهره هاى خود را از دست مى دهند. پس در جواب بايد گفت طرح سؤال كه مى فرمائيد جامعه اصالت دارد يا فرد سؤال روشنى نيست. در روش اسلامى يك پايگاه توحيدى بپا مى كنيم و پاى آن مى ايستيم مثل كار پيامبر (ص) در صدر اسلام ديگر تبليغات خيالى براى حفظ جمع معنى ندارد. وقتى هم آن جمع خيالى و سپس متلاشى شد به هيچ وجه نبايد نگران شد زيرا ما را از مشغوليات وَهْمى نجات مى دهد چون يك جمع به صرف توحيدى بودن متلاشى نمى شود بلكه اول خصلت توحيديش را از دست داده و بعد متلاشى شد. امام صادق (ع) يك موقع به يارانشان مى فرمايد در سرزمينهاى مختلف برويد و پراكنده شويد براى نشر اسلام حالا همه محضر امام را دوست داشتند ولى در عين جدا شدن از محضر امام اينها مى توانند روحشان را در اين غربت بالا ببرند و با غيبِ امام ارتباط برقرار كنند و از اين طريق داراى جمع توحيدى شوند و لازم نيست كه حتماً كنار امام باشند. حضرت على (ع) در خطبة 12 نهج البلاغه مى فرمايد: «وَ لَقَد شَهِدْنَا فى عَسكَرِنا هذا اَقوامٌ فِى اَصلابِ الرّجالِ وَ ارحامِ النِساء سَيَرعَفُ بِهِمُ الزمانُ وَ يَقوى بِهِم الايمانُ.» هم مجلس و هم لشگر بودن با تمام توحيديان عالم را بايد در خود ايجاد كرد. حضرت مى فرمايند من مى بينم كسانى را كه در پشت پدران و رحم مادرشان هستند و آنها يار و همراه ما در همين لشگر بهمراه ما بوده اند (ما را مى بينند) گردش روزگار آنان را روى كار آورد و ايمان بوسيلة آنها نيرومند شود.  



     جلساتى كه با فرهنگ دينى جارى و مستقر است داراى يك نحوه وحدت حقيقى است چه خود آگاه و چه نا خود آگاه. اجتماع را بايد اصيل كرد تا قلب طالبان توحيد به آن جمع كشيده شود. اباذر در جنگ تبوك عقب افتاد پيامبر فرمودند اگر خيرى در او هست خدا او را برمى گرداند هيچ نگران نيامدن او نبودند. چراكه جمع توحيدى خودش مطلوب موحّدان است و اگر نورى از ايمان در افراد باشد خود به خود جمع توحيدى مورد نظرشان قرار مى گيرد. شهرت امرى خيالى است جمع هايى كه زير ساية شهرت ايجاد مى شود عموماً خيالى است. مشهوريت مشى كلى توحيدى نيست بجز بعضى افراد بجهت مسؤوليتشان  فرمود: «اَوْلِيائى تَحْتُ قُبايى لا يَعْرِفُهُمْ اَحَداً» (دوستان من زير قبّة من پنهان اند و كسى آنها را نمى شناسد) اگر كسانى از آنها را هم مى شناساند بخاطر امر خاصى است.  فريتيوف شوآن مى گويد: «اين همه ظهور مساوى سقوط است» حالا شما اين قاعده را به همه جا تعميم دهيد. مثلاً هنرى كه تمام توانش ظهور باشد بجاى وصل به سنت و غيب. مثلاً انسانى كه مى خواهد همة ابعاد باطنش را جامعه بداند اين نظر به كثرت دارد شهرت از زاوية ظهور دادن خود مساوى بى محتوا كردن خود است اشتهار يك نوع ظهور است و ظهور برابر كثرت و سقوط است. خلاصه جامعه با مبانى توحيدى خود به خود با بركت و داراى بقاء است و جامعه و جمع غير توحيدى هر چند هم كه براى بقاء خود تبليغات كند و بخواهد با شهرت بماند موفق نمى شود و سنت سقوط و هلاكت چنين جامعه اى تغيير پذير نيست و بدون هيچ ثمره اى  به انتها و سر آمد خود مى رسد.


  • سلام استاد وقت تون بخیر، عید شما مبارک. یه مدتی هست که دلم نشاطش رو از دست داده. نمی تونم مثل قبل نماز شب یا قرآن یا هر دعای دیگه ای رو انجام بدم. قبلا این کارا رو خیلی راحت انجام می دادم ولی بدون باور و اعتقاد درست و محکم، اما الان که باورهایم قوی تر شده اراده ی انجام این کارا برام سخت تر شده. از این بابت خیلی ناراحت و نگرانم احساس می کنم بدترین فرد روی زمین هستم وقتی که باورهایم را نمی توانم با اراده ام جامه ای زیبنده اسلام و مسلمان بودنم بپوشانم، خیلی ناامید هستم از خودم و تنها امیدوار به لطف خدا هستم. نمی دونم باید چکار کنم تا از این بی اراده بودن تو انجام اعمال رها بشم و تنها ایمان نداشته باشم که ایمان بدون عمل صالح اصلا ارزشی نداره و برعکسش هم همین طور. این دو با هم هستند که قیمتی می شوند. استاد به نظرتون باید چکار کنم؟

    باسمه تعالی: سلام علیکم: نفس ناطقه بعضاً که آمادگی پرواز دارد هم عقل بهتر مطالب را درک می‌کند و هم قلب، اگر قلب در صحنه باشد قلب در بسط قرار می‌گیرد و اگر عقل در صحنه باشد و موضوع مورد نظر عقلی باشد، عقل در بسط قرار می‌گیرد. هراندازه خود را گرفتار آرزوهای دنیایی نکنیم و پرحرفی را کنار بگذاریم، عقل و قلب منوّر به بسط می‌شوند. ظاهراً قصه از همین قرار است در حدّی که مولوی هم ما را نصیحت می‌کند که عاقلانه با این موضوع برخورد کنیم و نگران نباشیم. می‌گوید: ای برادر عقل یک‌دم با خود آر / دمبدم در تو خزان است و بهار. خوب است که هر روز  مدتی با «دعای صباح» مأنوس باشید. موفق باشید


  • سلام عليكم:
    طاعات و عبادات شما استاد عزيزم مقبول درگاه حق.
    از حديقا الحقيقه ي جناب حكيم سنايي رحمه الله گزيده اي جناب يوسف علي ميرشكاك بزرگوار فراهم آورده كه شركت سهامي كتاب هاي جيبي آن را طبع كرده است. كتاب حاوي مقدمه اي ست به قلم جناب ميرشكاك، در مقدمه نكته اي ديدم كه بر اين حقير سنگين آمد، درخواست دارم نظرتان را در اين باره بيان بفرماييد:
    «يكي از كساني كه بسيار از سنايي ياد مي كرده و مشوق مولانا به خواندن آثار سنايي بوده، جناب شمس تبريزي است. البته اهل تامل مي دانند كه شمس گرفتار چنان انانيتي بوده كه بر تمام بزرگان خرده مي گرفته است و رد و قبول او در نزد اهل معني وزن و وقاري ندارد. هرچند اين مقال جاي سخن گفتن از شمس نيست، اما همين قدر بايد گفت كه مولانا جلال الدين مكافات انانيت شمس، او را به كيميا خاتون گرفتار كرد و شد آن چه شد...باغ حقيقت ص16»
    استاد عزيز و بزرگوارم! آيا چنين چيزي ممكن است؟ كسي كه آتش در هيزم مولوي افكند و شد آن چه شد به انانيتي كه جناب ميرشكاك مي فرمايد گرفتار باشد؟

    باسمه تعالی: سلام علیکم: نمی‌دانم منظور جناب آقای میرشکاک چیست؟ آری! بزرگانی مثل شمس تبریزی وقتی با مدعیانی روبه‌رو می‌شوند که هیچ‌چیز در دست ندارند به نوعی آن‌ها را تحویل نمی‌گیرند. و این أنانیت به معنی منفی آن نیست. موفق باشید


  • با سلام: استاد عزیز سوالی از خدمتتان داشتم و آن اینکه در مورد داستان درخواست حضرت موسی (ع) از خداوند مبنی بر رویت خداوند، در تفاسیری خواندم که نوشته بود که خداوند به حضرت موسی (ع) فرمود به کوه نگاه کن و اگر کوه در جایش ماند مرا می بینی، یعنی کوه با آن عظمتش و محکمی نمی تواند تاب آورد رویت مرا و، چه برسد به انسان، پروردگار عالم تجلی بر کوه کرد و کوه متلاشی شد و... حال می خواستم نظر شما در مورد این تفسیر بدانم. من تفسیر ی که آن کوه را کوه منیت انسان در نظر گرفته بود را هم خوانده ام. با تشکر

    باسمه تعالی: سلام علیکم: ظاهراً کوهِ بیرونی در آن حال، صورت اَنانیت انسان بوده است و حتی موسایِ در مقام کلیم‌اللّهی به آن شکل جواب «لن ترانی» شنید و در مقام کلیم اللّهی خود بیشتر مستقر شد. آری! به این وجوه نیز می‌توان نظر داشت که گفته‌اند: حضرت موسی خطاب به خداوند در کوه طور گفت: «ارنی» و خدا فرمود: «لن ترانی». حال بنگر که بزرگان ما هرکدام در این مکالمه چه گفته‌اند:



    برداشت سعدی:



    چو رسی به کوه سینا ارنی مگو و بگذر



    که نیرزد این تمنا به جواب "لن ترانی"



    برداشت حافظ:



    چو رسی به طور سینا ارنی بگو و بگذر



    تو صدای دوست بشنو، نه جواب "لن ترانی"



    برداشت مولانا:



    اَرِنی کسی بگوید که تو را ندیده باشد



    تو که با منی همیشه، چه "تَرَی" چه "لن ترانی"



    سه بیت، سه نگاه، سه برداشت



    مثل سعدی، عاقلانه



    مثل حافظ، عاشقانه



    مثل مولانا، عارفانه



    موفق باشید


  • سلام بر استاد گرامی: عباداتتون قبول باشه ان شاءلله
    جناب استاد: سوال اول چرا بعضی از افراد با اینکه در قبل انقلاب، نیروی انقلابی فعالی بودن به شهدا هم ارادت زیادی دارند به زیارت شهدا هم می روند از لحاظ عبادات فردی هم ستودنی هستند انسانهای خیر و درستی هم هستند اما در مقطع کنونی جزو نیروهای انقلاب نیستنذ؟ ولایت فقیه را قبول ندارند و به اصلاح طلبان رای می دهند. چه اتفاقات درونی و بیرونی مسبب چنین جهت گیری اشتباهی می شود؟
    سوال دوم: این افراد (هم نسل اولیها و هم نسل سومی انقلاب) را چگونه می توان با نیروهای انقلابی آشتی داد؟ در تاریخ خواندم که خوارج هم اهل رزق حلال بوده اند و نماز خوان، اما استاد عزیز، سوال سوم: درون انسان چه اتفاقی می افتد که نمی تواند ولایت را در ادامه توحید بداند و نعوذ بالله، امام علیه السلام را به شهادت می رساند؟

    باسمه تعالی: سلام علیکم: اولین مشکل، غفلت از جایگاه توحیدی انقلاب اسلامی است که این افراد گرفتار آن هستند و در جواب‌های قبلی عرایضی در این مورد شده است. مشکل دیگر غفلت از معنایی است که انسان‌ها باید از خود داشته باشند تا در دل زندگی، بندگی خود را اصل بدانند تا در نسبت اطاعت از ولیّ الهی، خودِ گمشده‌ی خود را جستجو کند و عقل حقیقی را عقلی بدانند که خداوند از طریق آن کسی که برای امور مردم تعیین شده است به بشریت متذکر می‌شود که ما به آن، عقلِ ولیّ خدا می‌گوییم و آن را به گفته‌ی مولوی «عقلِ عقل» می‌دانیم. که گفت:   



    عقل عقلند اولیا و عقلها



    بر مثال اشتران تا انتها



    اندریشان بنگر آخر ز اعتبار



    یک قلاووزست جان صد هزار



    چه قلاووز و چه اشتربان بیاب



    دیده‌ای کان دیده بیند آفتاب



    یک جهان در شب بمانده میخ‌دوز



    منتظر موقوف خورشیدست و روز



    اینت خورشیدی نهان در ذره‌ای



    شیر نر در پوستین بره‌ای



    اینت دریایی نهان در زیر کاه



    پا برین که هین منه با اشتباه



    اشتباهی و گمانی را درون



    رحمت حقست بهر رهنمون



    موفق باشید


  • سلام استاد بزرگوار اوقاتتون خوش و طاعات و عباداتتون مورد قبول پروردگار یکتا: استاد مدتی از اینکه احساس حضور و ذکر قلبی ام کم شده بود خیلی گلایه و شکایت داشتم تا اینکه خدا رو شکر در این ماه رمضون بهتر شده اما مدام این وسوسه میاد سراغم که این حالت موقتی هست و چون لطف خداوند در این ماه خاص هست و شیاطین در غل و زنجیر هستن این حال و پیدا کردی و بعد از ماه رمضون بازم میشی همون و حالت هم به حال سابق برمیگرده، این وسوسه بنده رو آزار میده و خیلی ترس دارم از اینکه این حال و از دست بدم، ممنون میشم راهنمایی بفرمایید. یا علی و التماس دعا استاد

    باسمه تعالی: سلام علیکم: قضیه تا آخر همین است که گاهی انسان در «قبض» است و گاهی در «بسط». به گفته‌ی مولوی:



    ای برادر عقل یک‌دم با خود آر



    دمبدم در تو خزان است و بهار



    عمده آن است که بدانیم در حال بسطِ بهاری شکر پیشه کنیم و در حالت بسطِ پاییزی صبر. موفق باشید


  • سلام و عرض ادب و ارادت خدمت جان دلم: از هنگامی که بارقه ی بی وصف آن وجود نازنین به قلب این حقیر سراپا فقر رسیده نمی توانم مطالعه ای انجام بدم اصلا انگار دیگر سوالی ندارم چه بگویم حضرت استاد که حال غریبی دارم و چه بگویم که هرچی می نگرم اوست این چه حالی است که اینگونه قالی را علت است چه کنم یا صاحب الزمان روحی فداک.

    باسمه تعالی: سلام علیکم: به گفته‌ی جناب مولانا جلال‌الدین رومی:



    عاشق شده ای، ای دل سودات مبارک باد... از جا و مکان رستی، آنجات مبارک باد



    از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور.... تا مُلک و مَلَک گویند، تنهات مبارک باد



    ای پیشرو مردی، امروز تو برخوردی.... ای زاهد فردایی فردات مبارک باد



    کفرت همگی دین شد تلخت همه شیرین شد.... حلوا شده ای کلی حلوات مبارک باد



    در خانقه سینه غوغاست فقیران را.... ای سینه بی‌کینه غوغات مبارک باد



    این دیده دل دیده اشکی بد و دریا شد.... دریاش همی‌ گوید دریات مبارک باد



    ای عاشق پنهانی آن یار قرینت باد.... ای طالب بالایی بالات مبارک باد



    ای جان پسندیده جوییده و کوشیده.... پرهات بروییده پرهات مبارک باد



    خامش کن و پنهان کن بازار نکو کردی.... کالای عجب بردی کالات مبارک باد



    موفق باشید


  • با عرض سلام:
    ۱. استاد زبانم لال، اگه یک وقت برای رهبرمون اتفاقی بیفته، آیا انقلاب اسلامی به پایان نمی رسه؟ آخه بعد از رهبری چه کسی می تونه این راه را مثل ایشون ادامه بده؟
    ۲. آیا آخرش دولت میتونه سند ۲۰۳۰ را اجرا کنه یا این که متوقف می شود؟ این دولتی که من دیدم تا این سند را به لطایف الحیلی اجرا نکنه دست بردار نیست.

    باسمه تعالی: سلام علیکم: چرا متوجه نباشیم در بستری که حضرت روح الله خمینی در این تاریخ گشوده‌است همواره زیبایی‌های برتری ظهور خواهد کرد. مگر به این آیه‌ی قرآن شک دارید که می‌فرماید: «ما نَنْسَخْ مِنْ آيَةٍ أَوْ نُنْسِها نَأْتِ بِخَيْرٍ مِنْها أَوْ مِثْلِها أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَديرٌ» (106/بقره). هیچ آیه‌ای از آیات الهی – مثل آیت حق حضرت روح اللّه خمینی – نبردیم مگر آن‌که آیه‌ای بهتر از او یا مثل او را آوردیم، آیا نمی‌دانید خداوند بر هرچیز قادر است – و خودش این انقلاب قدسی را به‌خوبی حفظ می‌نماید -. در رابطه با این‌که هرگاه حقیقتی قدسی در تاریخ ظهور کرد، بر عکس باطل که زهوق و بی‌آینده خواهد بود، همواره زنده‌تر و تازه‌تر به بهترین نحو جلو خواهد رفت. و مولوی در همین رابطه می‌گوید:



    اندک اندک جمع مستان می‌رسند



    اندک اندک می پرستان می‌رسند



    دلنوازان نازنازان در ره اند



    گلعذاران از گلستان می‌رسند



    اندک اندک زین جهان هست و نیست



    نیستان رفتند و هستان می‌رسند



    جمله دامن‌های پرزر همچو کان



    از برای تنگدستان می‌رسند



    لاغران خسته از مرعای عشق



    فربهان و تندرستان می‌رسند



    جان پاکان چون شعاع آفتاب



    از چنان بالا به پَستان می‌رسند



    خرم آن باغی که بهر مریمان



    میوه‌های نو زمستان می‌رسند



    موفق باشید    


  • با سلام:
    در پاسخ پرسش سوم سوال شماره 19291 فرموده اید: «چنین دعاهایی مصلحت او نیست که اجابت شود» عرض من این است که مصلحت جایی مطرح است که پای سود و زیان وسط باشد. سوال کننده درخواست دارد که بطور کلی از صفحه هستی محو شود در این صورت دیگر کسی وجود ندارد که چیزی به مصلحت او باشد یا نباشد. انسان وقتی به شخص والامقامی دسترسی ندارد و از چشم او افتاده است به نزدیکان و آشنایان او پناه می برد از شما که با خدا آشنا هستید عاجزانه می خواهم که از او بخواهید مرا از هستی (جسمی و روحی) ساقط کند. خدایی که خالق روح انسان است قادر است آن را ازبین ببرد.

    باسمه تعالی: سلام علیکم: وقتی ذات انسان ماورای احساسات و عواطف جزئی‌اش ظرفیت و امکان بودن داشته باشد، رحمت حضرت حق اقتضاء می‌کند که او را وجود بدهد. از این به بعد آن فرد است که باید از وجود خود درست استفاده کند تا طلب نابودی ننماید. همان‌طور که شخص گناهکار در قیامت تقاضا می‌کند: «یا لتنی کنتُ ترابا»، ای کاش من خاک بودم. به گفته‌ی مولوی:



      این چنین مشکین که زلف میر ماست          



    چون‌که بی‌عقلیم آن زنجیر ماست



    این‌چنین نخلی که لطف یار ماست              



     چون‌که ما دزدیم نخلش دار ماست



    ای دهل‌های تهیِ پر زکوب              



     قِسمتان از عید چون شد زخم چوب



    موفق باشید


  • با سلام و احترام:
    با مطالعه کتاب حقیقت نوری اهل بیت (ع) سوالی برایم پیش آمده. در جایی می فرمایید اگر جوان اهل سنت خاشع باشد با تحقیق پیرامون تناقضات راجع به خلفا می تواند به حقیقت برسد. اما در جای دیگر همان کتاب می فرمایید از اینکه مولانا نتوانسته از خلفا عبور کند کوتاهی کرده است هر چند تفکر مولانا شیعه است. پس چطور از یک جوان سنی انتظار کشف حقیقت می توان داشت؟

    باسمه تعالی: سلام علیکم: آری کوتاهی مولوی به آن جهت بود که تلاش نکرد ما وراء احادیثی که بخصوص از زمان معاویه به بعد در تقویت خلفاء و در نفی فضائل علی علیه‌السلام جعل شده بود، تحقیق لازم بنماید ولی امروز جوان اهل سنّت با تحقیقاتی مثل کتاب «الغدیر» و «عبقات الانوار» و «المراجعات» می‌تواند آن تحقیق را به راحتی انجام دهد. موفق باشید


  • با سلام خدمت استاد عزیز:
    استاد. نزدیک به دو سالی می شود که با مباحث شما آشنا شده ام و همراه با چند نفر از دوستان مباحث شما رو کار می کنیم. اوایل مات و مبهوت این مباحث بودم. کمی که گذشت رفته رفته به فکر رفع حجاب های ظلمانی و حب دنیا و دل کندن از پوچی ها شدم. الهی شکر دگرگونی هایی هم در بنده ایجاد شد که اگر قرار بود به یکباره این دگرگونی ها ایجاد می شد اصلا ظرفیتش را نداشتم. ولی استاد چند ماهی است که دیگر شور و شوق قبل را ندارم. هر چه جلوتر می روم خود را بیشتر غرق در حجاب و منیت و پوچی می بینم. حتی حوصله ای هم برای کار کردن مباحث نیست. اگر هم کار می کنم حصول است و حضور نیست، نه عزمی و نه تلاشی.
    استاد گرفتار مشتی الفاظ شده ام. به وضوح کم شدن و حتی قطع شدن رابطه ام با حضرت رب العالمین را می بینم. استاد شاید پرسیدن راهکار برای رفع مشکل در اینجا اشتباه باشد چرا که شما راهکار ها را در کتاب ها و مطالبتون گفتین. اما استاد عزیز راهکاری می خواهم تا بتواند همچون آبی زلال این قلب سیاه و آلوده به گناه من رو از آلودگی پاک کنه. شرمنده که مزاحم وقتتون شدم. التماس دعا. یا ستار

    باسمه تعالی: سلام علیکم: صبر در مسیر دین‌داری غوغا می‌کند. معلوم است که در این مسیر گاهی ما با بهارِ شور و شوق معنوی روبه‌روئیم، و گاهی با خزانِ آن. به قول مولوی: «ای برادر عقل یک‌دم با خود آر / دم به دم در تو خزان است و بهار». موفق باشید


  • سلام علیکم:
    به نظر شما این بخش از نوشتار جناب مولوی اغراق آمیز نیست؟ هضم این جملات و این گونه استفاده از آیات برای بنده مشکل است
    لطفا مقداری در باب متن زیر توضیح دهید. یا علی
    بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ
    هذا کِتابُ المثنوی ([1]) وَ هُوَ اُصولُ اُصولِ اُصولِ الدّینِ فی کَشْفِ اَسرارِ الوصولِ و الیَقینِ، وَ هُوَ فِقهُ اللهِ الاَکْبَرُ وَ شَرْعُ اللهِ الاَزْهَرُ وَ بُرهانُ اللهِ الاَظْهَرُ، مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکاةٍ فیها مِصباحٌ ([2]) یُشْرِقُ اِشراقاً اَنْوَرَ مِنَ الاصباحِ، و هُوَ جِنانُ الجَنانِ ذوالعُیونِ و الاَغْصانِ، مِنْها عَیْنٌ تُسَمَّی عِنْدَ اَبْناءِ هذا السَّبیلِ سَلْسَبیلاً ([3]) وَ عِنْدَ اَصْحابِ المَقاماتِ وَ الْکَراماتِ خَیْرَ مَقاماً وَ اَحْسَنُ مَقیلاً ([4]) الاَبرارُ فیهِ یَأکُلونَ و یَشْرَبونَ ([5]) و الاَحرارُ مِنْهُ یَفرَحونَ وَ یَطْرَبونَ وَ هُوَ کَنیلِ مِصْرَ شرابٌ لِلصّابرینَ وَ حَسْرةٌ عَلی آلِ فِرعونَ وَ الْکافرینَ ([6]) کَما قالَ تَعالی یُضِلُّ بِهِ کَثیراً وَ یَهدی بِهِ کَثیراً ([7]) وَ اِنَّهُ شِفاءُ الصُّدورِ وَ جِلاءُ الاَحْزانِ وَ کَشّافُ القُرآن وَسَعَةُ الاَرْزاقِ وَ تَطییبُ الاَخْلاقِ بِاَیْدی سَفَرَةٍ کِرامٍ بَرَرَةٍ ([8]) یَمْنَعونَ أنْ لایَمَسَّهُ الّا الْمُطَهَّرونَ، تَنْزیلٌ مِنْ رَبِّ العالَمین ([9]) لایأتیهِ الباطِلُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهَ ([10]) وَ اللهُ یَرْصُدُهُ وَ یَرْقُبُهُ وَ هُوَ خَیْرٌ حافِظاً وَ هُوَ اَرْحَمُ الرّاحِمینَ ([11]) وَ لَهُ اَلقابٌ اُخَرُ لَقَّبَهُ الله تَعالی وَ اقْتَصَرْنا عَلی هذا القَلیلِ وَ القَلیلُ یَدُلُّ عَلی الکَثیرِ وَ الجُرْعَةُ تَدُلُّ عَلی الْغَدیرِ وَ الْحَفْنَةُ تَدُلُّ عَلی الْبَیْدَرِ الکَبیر ([12]) یَقُولُ الْعَبْدُ الضَّعیفُ الْمُحتاجُ اِلی رَحْمَةِ اللهِ تَعالی مُحَمَّدُ بنِ مُحَمّدِ بنِ الْحُسَینِ البَلْخی تَقَبَّلَ اللهُ مِنْهُ اِجْتَهَدْتُ فی تَطْویلِ المَنْظومِ المَثْنویّ ([13]) الْمُشْتَمَل عَلی الغَرائِبِ وَ النّوادِرِ وَ غُرَرِ الْمَقالاتِ وَ دُرَرِ الدَّلالاتِ وَ طَریقةِ الزُهّادِ وَ حَدیقةِ الْعُبّادِ قَصیرةُ المَبانی کَثیرةُ الْمَعانی لاِستِدعاءِ سَیِّدی وَ سَنَدی وَ مُعْتَمَدی وَ مَکانِ الرّوحِ مِنْ جَسَدی وَ ذَخیرَةِ یَومی وَ غَدِی وُ هُوَ الشَّیْخُ قُدْوَةُ العارفینَ اِمامُ الْهُدَی وَ الیقینَ مُغیثُ الْوَری اَمینُ الْقُلوبِ وَ النُّهَی وَدیعَةُ اللهِ بَینَ خَلیقَتِهِ وَ صَفْوَتِهِ فی بَریَّتِه وَ وَصایاهُ لِنبَیِّه وَ خَبایاهُ عِنْدَ صَفیِّه، مِفْتاحُ خَزائنِ العَرشِ اَمینُ کُنوزِ الفَرشِ اَبوالفَضائل حُسامِ الحَقِّ وَ الدّینِ حَسَنُ بنِ مُحَمّدِ بنِ حَسَن اَلْمَعروف بِابنِ اَخِی تُرْک ([14]) اَبویَزیدِ الوَقتِ جُنیدِ الزَّمانِ صِدّیقُ بْنِ صِدّیقِ بْنِ صِدّیقِ رَضِیَ اللهُ عَنْهُ وَ عَنْهُمْ ([15]) اَلاُرْمَویُّ الاَصْلِ الْمُنْتَسَبُ اِلی الشَّیْخِ المُکَرَّمِ بِما قال اَمْسَیْتُ کُردیّاً وَ اَصْبَحْتُ عَرَبیّاً قَدَّسَ اللهُ رُوحَهُ ([16]) وَ اَرواحَ اَخْلافِهِ فَنِعْمَ السَّلَفُ وَ نِعْمَ الخَلَفُ لُهُ نَسَبٌ اَلْقَتٍ الشَّمْسُ عَلَیهِ رَداءَها وَ حَسَبٌ اَرْخَتِ النُّجومُ لَدَیْهِ اَضْواءَها لَمْ یَزَلْ فِناءُهُم قِبْلَةُ الاِقْبالِ یَتَوَجَّهُ اِلَیْها بَنُو الوُلاةِ وَ کَعْبَةُ الْآمالِ یَطوفُ بِها وُفُودُ العُفاةِ و لازالَ کَذلِکَ ما طَلَعَ نَجْمٌ وَ ذَرَّ شارِقٌ لَیَکونَ مُعْتَصَماً لِاولِی الْبَصائرِ الرَبّانیّینَ الرّوحانیّینَ السَّمائیّینَ العَرْشیّینَ النّوریّینَ السُّکّتِ النُّظّارِ الْغُیَّبِ الحُضّارِ المُلُوکِ تَحْتَ الاَطْمارِ اَشْرافُ القَبائِل اَصْحابُ الفَضائِل اَنْوارُ الدَلائِل آمّین یا رَبَّ العالَمینَ
    وَهذا دُعاءٌ لایُرَدُّ فَاِنَّهُ دُعاءٌ لِاَصْنافِ البَریّةُ شامِلٌ
    وَ الْحَمدُ لِلّهِ وَحْدَهُ وَ صَلَّی اللهُ عَلی سَیِّدِنا مُحَمّدٍ وَ آلِهِ وَ عِتْرَتِهِ الطَّیّبینَ الطّاهِرینَ وَ حَسْبُنا اللهُ وَ نِعْمَ الوَکیلْ ([17])

     باسمه تعالی: سلام علیکم: شرح این متن به خودی خود، مثنوی هفتادمن کاغذ را می‌خواهد. مولوی نکات بسیار حساس و دقیقی را در این متن گفته است. همین‌قدر می‌توانم این نکته را عرض کنم که مقام معظم رهبرى «حفظه‏الله‏تعالى» در جلسه ‏اى كه با شعرا داشتند فرمودند: مثنوى همان طور كه مولوى مى‏ گويد:«هُوَ اصولُ اصولِ اصولِ الْدّين»[1]و گفتند مرحوم مطهرى هم با من هم عقيده بود. موفق باشید    



     





    [1] - مقام معظم رهبرى« حفظه ‏الله ‏تعالى» در ديدار با شعراء در سال 1387- مولوى در ديباچه‏ ى دفتر اول مى‏ گويد: هذا كِتابُ الْمَثنَوى، وَ هُوَ اصولُ اصولِ اصولِ الْدّين، فى كَشْفِ أَسْرارِ الْوصولِ وَ الْيقين


  • با سلام خدمت استاد عزیز:
    در جایی فرمودید نزد مولوی شخصی نام محی الدین را آورد گفت نزد ما نام شیخ را دیگر مبر
    یعنی دو دستگاه فکری جدای از هم هستند و در جایی دیگر فرمودید چون بزرگان ما نفس ندارند اگر نور بیشتر دیدند قربان آن شخص می روند.
    ۱. این دو را چگونه با هم جمع کنیم؟
    ۲. در سلوک ذیل شخصت امام خمینی (ره) به کدام یک از این دو بزرگوار‌ (محی الدین و مولوی ) می توان رجوع کرد؟
    ۳. آیا سلوک حضرت آقا در این زمانه بنا به فرمایشاتشان در مورد مولوی، نزدیک به مولوی نیست؟
    ۴. طریقه رجوع به مولوی چگونه است و آیا با مرتبط شدن با کتاب های «فیه ما فیه» یا «مثنوی» و حتی حافظ چنین رجوعی محقق می شود؟
    با تشکر

    باسمه تعالی: سلام علیکم: 1- همین‌طور که می‌فرمایید آن دو بزگوار دو دستگاه دارند، نه آن‌که یکی برتر از دیگری باشد 2- حضرت امام خمینی«رضوان‌اللّه‌تعالی‌علیه» بیشتر در دستگاه محی‌الدین سلوک داشتند 3- نمی‌شود این را گفت. زیرا هیچ عارفی از مولوی نمی‌تواند بی‌بهره باشد ولی دستگاه آقا هم بیشتر تحت تأثیر امام است 4- کار ساده‌ای نیست. بالاخره باید مدت‌ها با مثنوی و دیوان شمس به‌سر برد و قصد سلوک داشت و نه تفنن، تا خود به خود در متن این کار، راه گشوده شود. موفق باشید


  • سلام: خدا قوت استاد عزیز:
    خواستم بدونم مطالب زیر را به شمس و مولوی نسبت می دهند یا واقعیت دارد:
    مولوی: بی ادبی یه حضرت زهرا علیها سلام و زاهد خواندن ایشان نه عارف و درخواست خوف از پیامبر
    شمس: کدورت گرفتن دل او با خواندن قرآن و رساله عوام خواندن قرآن

    باسمه تعالی: سلام علیکم: تمام اهل سنت مثل شیعه نسبت به حضرت زهرا«سلام‌اللّه‌علیها» بالاترین احترام را قائل‌اند. باید متوجه باشیم منظورشان از به‌کاربردنِ واژه‌ها چه بوده است؟ در حالی‌که امثال مولوی، مقام حضرت زهرا«سلام‌‌اللّه‌علیها» را از همه‌ی عرفا بالاتر می‌دانند. 2- باید منظور جناب شمس در جملاتش فهمید، زیرا فرهنگ عرفا آن است که قرآن را کشف تامّ می‌دانند که بالاتر از آن کشفی نیست و کشف‌ و شهود خود را همواره با قرآن مقایسه می‌کنند تا صحت و سقم آن کشف برایشان روشن شود. موفق باشید


  • سلام: میگن آیت الله ناصری یه دختری بهش گفت حاج آقا این گل رو بعنوان یادگاری از من قبول میکنید؟ ایشون گفتن نه.
    دوستانم میگن میتونست باعث شه این دختر بدین بیاد اگر قبول می کرد و افراطه این قضیه ایشون 80 سالشون بود و اون دختر جوون.
    بعد اینکه میگن عکس گرفتن یه دختر با یه هنرمند سبکی نیست چه اشکال داره دوستم میگه من عکس نمی گیرم ولی ربطی به حیا و غرور زنانه م نداره.
    شیخ 37 ساله ای با دخترای دبیرستانی عکس گرفت آیا کار این دخترا اشتباه بوده؟ آیا کار این شیخ اشتباه بوده؟ منظورم دو سه تا دختر هست که شاگردشن و میرن پیشش میگن باهامون سلفی بگیرید حاج آقا. حالا می خواستم نظر شما رو بدونم. من سوالات دیگه ای هم ذهنمو مشغول کرده ان شاءالله در آینده ازتون می پرسم.

    باسمه تعالی: سلام علیکم: برای عالمانی که در عالَم روحانیِ خودشان به‌سر می‌برند خارج‌شدن از آن عالَم برای آن‌ها مثل فرورفتن در دیگ آب جوش است؛ تا این حدّ روح‌شان به زحمت می‌افتد. از این جهت باید امثال آیت اللّه ناصری را درک کرد. ولی این در مورد افرادی که در چنین عالَمی مستقر نیستند، فرق دارند. در این رابطه مولوی می‌گوید: «کار نیکان را قیاس از خود مگیر /  گرچه باشد در نوشتن شیر شیر». گفته اینک ما بشر ایشان بشر ** ما و ایشان بسته‌‌ی خوابیم و خور. این ندانستند ایشان از عمی ** هست فرقی در میان بی‌‌منتها.  موفق باشید


  • سلام علیکم: آیا جایز است شرعاً و عرفاً و اخلاقاً کتاب مثنوی را با توجه به حجم فراوان، انحرافاتی که در آن است به عنوان یک کتاب معتبر به عرفان آن عمل کنند، یا جایز نیست با توجه به اینکه امامت نوعیه ای را که مولوی قبول دارد و در اشعارش آورده مخالف است با عقاید حقه مذهب حقه شیعه اثنی عشری و ایشان مقامات بلندی را که برای دشمنان امیرالمومنین علیه السلام و ... در اشعارش آورده و تقاضاهای نامشروع شمس از مولوی که مولوی آنها را عملی ساخت و مذهب مولوی را که سنی جبری بوده و استاد شهید مطهری و اکثر اهل فلسفه و عرفان و حتی افرادی از خود آنها مثل صفی علیشاه و جامی و ... تصریح کرده اند و خود مولوی نیز در اشعارش اعتراف کرده که قیام امام حسین علیه السلام را کورکورانه می داند؟

    باسمه تعالی: سلام علیکم: با توجه به این‌که فهم سخن عرفا کار آسانی نیست، حضرت امام خمینی«رضوان‌اللّه‌تعالی‌علیه» در نامه‌ای که به احمدآقا یعنی به فرزندشان داشتند فرمودند مواظب باش اگر سخن آن‌ها را نفهمیدی، ردّ نکنی. و در همین رابطه بعضی از علماء، مولوی را شیعه می‌دانند. به قول آيت‏الله انصارى همدانى «رحمةالله‏عليه» سالك تا آخر عمر به مثنوى مولانا نيازمند است. اخيراً كه مقام معظم رهبرى «حفظه ‏الله ‏تعالى» در جلسه ‏اى كه با شعرا داشتند فرمودند: مثنوى همان طور كه مولوى مى ‏گويد: «هُوَ اصولُ اصولِ اصولِ الْدّين»[1] و گفتند مرحوم مطهرى هم با من هم عقيده بود. کسانی می‌توانند در مورد مولوی نظر دهند که مدتی با تفکرات عرفانی او مرتبط باشند. موفق باشید



     





    [1] - مقام معظم رهبرى« حفظه‏الله‏تعالى» در ديدار با شهداء در سال 1387- مولوى در ديباچه‏ى دفتر اول مى‏گويد: هذا كِتابُ الْمَثنَوى، وَ هُوَ اصولُ اصولِ اصولِ الْدّين، فى كَشْفِ أَسْرارِ الْوصولِ وَ الْيقين


  • باسمه تعالی
    با سلام:
    برای بنده سوالی بدین شرح پیش آمده که چون در بخش احکام آمده است که خواندن شعر در مسجد مکروه است و بنده بنا داشتم در عین خواندن قرآن و بحث بر روی مسایل دینی و احکام و روایت با دوستان در مسجد گاهی از اشعار بزرگان همچون مولوی و حافظ و عطار و .. استفاده کنیم و از منطق الطیر عطار برای بازگویی بعضی مسائل و همچون شعر شیخ صنعان بهره بگیریم. به نظر جنابعالی آیا این هم همان حکم جاری در مورد مکروه بودن خواندن شعر را شامل می شود؟ ممنون می شوم توضیح بفرمایید. اجرکم عندالله

    باسمه تعالی: سلام علیکم: فکر نمی‌کنم اشکال داشته باشد. موضوع از این قرار بوده که در صدر اسلام اعراب به جهت یک عادتی که از زمان جاهلیت مانده بود، آن‌ها در مسجد می‌نشستند و جلسه‌ی شعرخوانی راه می‌انداختند آنهم نه از نوعِ اشعاری که مثل اشعار مولوی و حافظ حکمت‌آمیز باشد. موفق باشید


  • سلام استاد:
    شما در جواب سوال ۱۸۰۱۷ فرمودید که آیت الله جوادی فرمودند محیی الدین شیعه بوده ولی در جواب سوال ۱۷۸۹۴ فرمودید که آیت الله جوادی فرمودند محیی الدین بسیار به شیعه نزدیک بوده. از این کلام دوم بر می آید که شیعه نبوده ولی به شیعه بسیار نزدیک بوده.حال نفهمیدم کدام یک از این دو کلام درست است؟ با تشکر

    باسمه تعالی: سلام علیکم: چنان‌چه دقت بفرمایید در جواب به آن سؤال عرض شده که: حضرت آیت اللّه جوادی فرمودند محی‌الدین در عقاید شیعه بوده. و این غیر از آن است که بگوییم که از همه لحاظ حتی از نظر فقهی شیعه باشد و در نتیجه می‌توان گفت که او به شیعه بسیار نزدیک است. آیت اللّه حسینی طهرانی در کتاب «روح مجرد» در مورد تشیع مولوی و محی‌الدین نکاتی فرموده‌اند که خوب است به آن کتاب رجوع شود. موفق باشید


  • سلام علیکم و رحمه الله
    ۱) اگر مفاهیم دین در قالب نمایش، موسیقی و مدل مو و لباس غربی با هیجان بالا از جانب انقلابیون برای مردم تبیین شود، این مسئله اشکال دارد؟ ۲) به نظر حضرتعالی در عصری که رسانه های غربی توسط هیجانات مردم دنیا را جذب می کنند، انقلابیون چطور می توانند از رسانه استفاده کنند تا مردم را جذب کنند؟ ممنون

     باسمه تعالی: سلام علیکم: 1- باید آموزه‌های دین را در بستری که مخصوص فرهنگ دینی است متذکر شد وگرنه فرهنگ غیر دینی غلبه می‌کند 2- باید برای مردم تبیین کرد که آن نوع هیجانات، آن‌ها را از اُنس با عالم بیکرانه‌ی معنویت محروم می‌کند. به قول مولوی: «مر سفیهان را رُباید هر هوی / زان‌که نَبْوَدشان گرانی قوا». موفق باشید