×

مرورگر شما نیاز به بروزرسانی دارد

کاربر گرامی، از آنجا که مرورگرهای قدیمی قادر به اجرای متدهای جدید برنامه نویسی نیستند، جهت استفاده بهتر از این سایت، مرورگر خود را به جدیدترین نسخه بروزرسانی کنید:

برو به صفحه آپدیت مرورگر

    آقای اصغرطاهرزاده

  • سلام علیکم خدمت استاد گرامی:
    بنده آشنایی زیادی با شما و مباحث شما دارم. تا جایی ک خود را شاگرد شما می دانم. لذا شما را همیشه انسانی اخلاقی، صبور و متواضع دیده ام. ولی از آنجایی که در مباحث شما هستم با شاگردان قدیمی شما در ارتباط نزدیکی هستم، آنها به مباحث شما و علوم حوزوی و دانشگاهی بسیار مسلط و استاد هستند ولی هیچ وقت اخلاق و تواضع جنابعالی را با عوام در آنها ندیده ام و شاهد بد اخلاقی های زیاد و تکبر و غرور خاصی از سوی آنها به خودم و دیگران شاهد بوده ام و این باعث ناراحتی بنده و دوستان بوده است و بارها این موضوع را از دیگران شنیده ام. و توقع ما این است که آنها نیز چون استاد خود متواضع و اخلاقمند باشند. جسارت بنده را ببخشید و آنها را از سر استادی مکررا نصیحتهایی بفرمایید. التماس دعا.

     باسمه تعالی: سلام علیکم: بنده هم از این امر رنج می‌برم. زیرا بعضی از این افراد تنها برخوردِ علمی با مباحث می‌کنند و به یک معنا شاگرد چند کتاب از مطالبی هستند که بنده نوشته‌ام. در حالی‌که یافتِ حضور تاریخی که با روح و روحیه‌ی خاصی محقق می‌شود چیز دیگری است. اینان تلاش نمی‌نمایند تا این مباحث، موجبِ راهی گشوده گردد و در آن راه، خود را در محضر حضرت معبود بیابند و در إزاء تواضع با خلق، آن راه را برای جان خود گشاده و گشاده‌تر نگه دارند. البته باید به آنان تذکر داد و از آنان ناامید نشد. موفق باشید


  • سلام: استاد فرمودید در روزهای آخر ماه محرم جلساتی در رابطه با عزاداری امام حسین (ع) دارید. لطفا بقرمایید محل و زمان آن را.

    باسمه تعالی: سلام علیکم: جلسه‌ی مذکور از شنبه 14 مهرماه تا چهارشنبه 18 ، بعد از نماز صبح و زیارت عاشورا که در آن محل برقرار می‌شود بنده از ساعت 6 تا 7 صبح عرایضی خواهم داشت. آدرس محل: فلکه شهداء - خیابان ابن‌سینا- کوچه شماره‌ی 5 (شهید رجب‌زاده) - انتهای کوچه - بن‌بست خرد. موفق باشید


  • با سلام و خدا قوت:
    استاد بزرگوار من تصمیم دارم تمامی آثار شما را از آقای نظری خریداری کنم اما با توجه به اینکه محدودیت وقت نیز دارم مثلا الان همه آثار شما را خریداری کنم شاید تا 3 سال طول بکشد همه آثار شما را مطالعه کنم! نگرانی ام از این است می ترسم که اگر همه آثار را الان تهیه کنم ممکن است شما مثلا چند ماه بعد بعضی از کتاب هایتان را ویرایش کنید یعنی به اصطلاح به روز کنید آن وقت دیگر کتاب هایی را که قبلا خریده بودم کمی ناقص خواهند بود یعنی قدیمی! سوالم این است ایا کتاب هایتان کامل است؟ کدامیک از کتاب هایتان را قصد دارید در آینده نزدیک با ویرایش جدید چاپ کنید؟ اگر قصد دارید بروز رسانی کنید این ویرایش کدام کتاب هایتان را شامل می شود تا من آنها را نخرم و دست نگه دارم تا ویرایش جدیدشان را در آینده بخرم. من از نظر مالی هیچ مشکلی بابت خرید ندارم و خودم دوست دارم همه آثار را یکجا تهیه کنم آیا شما موافقید که همه را یکجا تهیه کنم یا تدریجی تهیه کنم؟ با تشکر. خدا شما را با امامانمان محشور کند. ان شاءالله

    باسمه تعالی: سلام علیکم: با توجه به این‌که مباحث مطرح‌شده در کتاب‌ها عموماً مباحث زیربنایی و عقیدتی می‌باشد؛ به روزشدن از این جهت معنا نمی‌دهد. می‌ماند که بعضاً یک موضوع که به طور اجمال گفته شده است، در کتاب بعدی به تفصیل مطرح می‌شود. بدین لحاظ شاید بتوان گفت هیچ‌کدام از کتاب‌ها ویرایش به معنای تجدید نظر در موضوعاتش نمی‌شود. توصیه‌ی بنده آن است که با همان سیر مطالعاتی روی سایت همراهی کنید و در کنار آن، در مباحث قرآنی به روز باشید. حال که سوره‌ی مائده شروع شده است صوت بحث را هر هفته دنبال فرمایید. موفق باشید


  • سلام استاد: (درد دلی است که ارزش خواندن ندارد و شما هم نخوانید فقط فرستادمش تا این دلم با گفتنش دو روزی آرام بگیرد شرمنده. توقع جواب هم ندارم)
    نمیدونم از کجا شروع کنم از بی همه چیزی تازه طلبه شدم اما چند سالی است که وارد فضای اندیشه ها شدم. اما امروز که خودم رو نگاه می کنم می بینم نه در تفکر سنتی می توانم باشم و سوالات متعدد مرا احاطه کرده و عشق به مفاهیم دنیای متجدد مثل آزادی و.... رهایم نمی کند بهتر بگویم آن را از خودم و حتی خواسته قلبی و عشق خودم می دانم اما وقتی سراغ دنیای جدید می روم و با نسبیت ها و سردی عجیبی روبرو می شوم.
    وقتی می خواهم مثل دیگر انسان ها کار کنم و زندگی ام را بسازم می بینم نمی توانم. مگر چند سال مانده تا مرگ. وقتی سراغم به امثال ملکیان ها می خورد در ابتدا ذوق می کنم اما بعد از چند هفته بدترین حال را دارم و می گویم شاید زندگی انسان ها همین قدر تلخ است که این همه تنها باشند. و از آن فرار می کنم به سراغ امثال شما می آیم و مدتی انس می گیرم اما بعد آن چنان غریبه می شوید برایم که حرف هایتان اصلا معقول نیست و انسانی را می بینم با مفاهیمی کلی و مبهم که مخاطبان را جذب می کند و مخاطبانی که اگر کمی سوال پیچشان کنی مطمئنا واژه هایی که براحتی به کار می برند را سخت مبهم می یابند. در کنار صحبت هایتان امثال آقای بیژن عبدالکریمی را پیدا می کنم می بینم آن هم درست و معقول تر است اما وقتی به آن هم نزدیک می شوم زیبایی شما در آن نیست و چیزی به من نمی دهد و وعده آینده می دهد اما من امروزم یعنی من محکوم به نابودی هستم. دلزده، کوره راهی را به سمت روشنفکران دینی می بینم حرکت می کنم جمع دنیای مدرن و دین لذت بخش است اما خیلی زود می یابم که اصلا هیچ چیزی نمی یابم و امثال آقای سروش انگار می خواهد فریبمان بدهد و با خواندن شعرهایی دم از معنویت بزند و من باز هم ناامید می شوم. البته شاید حق داشته باشند مگر باید چه کار کند مگر راهی دیگری دارد. اما من چه کنم. تنها، بیکس، بی آینده، شاید من هم باید از بقیه یاد بگیرم همه می روند کاری می کنند درآمدی نماز و روزه ای و امید به شفاعت و.... پس من هم باید بروم. گرچه می دانم از همین هم روی گردان می شوم و نمی توانم جایی قرار داشته باشم. اما همه اینها انگار بهانه ایست چرا که من اهل تفکر نیستم و عمیقا در وهم و خیال خود بازی می کنم و هر از گاهی سر به این و آن می زنم. و ناامیدانه به تنهایی وهم خود می خزم و با آهنگ و فیلمی خودم رو مشغول می کنم. ولی چه کنم که هر از گاهی حسن زاده ای پیدا می شود و سخنی جلویم قرار می دهد (کسانی که به قوه خیال پیش رفته اند و الفاظ مستعاری را از بر کرده اند فردا معلوم می شود چه کاره اند، اینان یوم الحسرتی در پیش دارند و چه یوم الحسرتی) و آتش به دل من میزند و ترس به اندامم می افتد و مرا به گریه می اندازد. انگار گریه کردن و پیامی برای شما نوشتن بیشتر به درد دل می ماند تا جوابی گرفتن و از بارم کم می کند و الا می دانم چیزی دستگیرم نمی شود. شاید من آمده ام که زندگی سختی در این دنیا کنم و در وهم شدید و خیال پردازی های شدید غرق شوم و با تفکرات این و آن آشنا شوم و غمی روی غمی بر من اضافه شود و آن دنیا اگر حسابی بود با سرافکندگی بروم سوی آتش. مگر غیر از این هم می شود. ایکاش انسان نبودم ایکاش حداقل نبودم تا رنجی که دارم به اطرافیانم می رساندم نبود ایکاش نبودم. چیزی ندارم که با آن دلی بدست آورم خواه انسانی باشد خواه خدا شاید دلم آرام شود به آرامش دیگران جز رنج خود و دیگری آینده ای نمی بینم. شاید مثل بقیه طلبه ها روزی لباسی بپوشم و روی منبری همان هایی بگویم که عمری شنیده ام و شنیده اند احتمالا هم همین باید باشد. و چقدر زندگی تلخ و پایانی تلخ تر
    (جواب نمی خواهم چرا که حدودا جوابتان را می دانم شاید درد دلی بود که فقط باید می نوشتم تا دردم کم شود) اگر خواندید بسیار ممنونم و معذرت می خواهم بابت وقت شما که صرف من شد.)

    باسمه تعالی: سلام علیکم: اتفاقاً نوشته‌ی شما ارزش خواندن داشت و این قصه‌ی شما نیست، بلکه قصه‌ی دورانی است که نیهیلیسم سیطره یافته و هرچیزی را حتی حرکات دینی را نیز خشک و بی‌خاصیت می‌کند. بنده منتظرم که این سخنان خیلی جدّی‌تر از آن‌که شما گفتید، از راه برسد. فکر می‌کنم شما را درک کردم، هرچند معتقدم در میانه‌ی راه، طاهرزاده را ادامه نداده‌اید و با طاهرزاده‌ی چندسال پیش هنوز فکر می‌کنید. باید خواسته و ناخواسته به آینده‌ای فکر کرد که شما، طلوعی از آینده‌اید. آیا در مسیر تفکری که دنیای جدید - دنیایی ماوراء دنیای انسان‌های مذهبی و یا انسان‌های مدرن - در روبه‌روی ما قرار می دهد به نظر شما چه اتفاقی در حال افتادن است؟ در راستای درک آن‌چه بر شما می‌گذرد بنده نمی‌توانم از هایدگر غافل باشم، همچنان‌که از آینده‌ی بسیار حساسی که انقلاب اسلامی در مقابل ما متولد می‌کند؛ نمی‌توان چشم برهم گذاشت. آیا فکر کرده‌اید سخنانی که امروز در محافل مذهبی ردّ و بدل می‌شود ما را به کدام آینده می‌برد؟ گمان نمی‌کنید بعضی از این سخنان که فرزندان این ملت فعلاً از طریق آن‌ها به حیات دینی خود مشغول‌اند، آن‌ها را با آینده‌ای روبه‌رو می‌کنند که امروز شما با آن روبه‌اید؟ و این به دلیل آن است که کم‌تر نسبت به آینده‌ای که غیر امروز است، فکر می‌شود.



    هر تاریخی ظاهری و باطنی که مخصوص به خودش می‌باشد دارد، چه آن تاریخ، تاریخِ غرب باشد و چه تاریخی که با انقلاب اسلامی به‌وجود آمده باشد. آن‌چه بنده از انقلاب اسلامی به عنوان عطیه‌ای پایدار و آغازین برای این دوران می‌شناسم باطنی است که ما را از آن سرگردانی که مسلّم بیش از پیش بشر را در بر خواهد گرفت، نجات می‌دهد. معتقدم گویا ندایِ بی‌صدای انقلاب اسلامی می‌تواند متذکر آینده‌ای باشد که در آن دوگانگیِ سوبژه و اُبژه از میان رفته است و بشر باز دوباره به مأواگرفتن در پرتو فیوضات الهی خود را می‌یابد، چیزی که هایدگر نیز به دنبال آن بود و دکتر فردید گفت ای کاش هایدگر زنده بود و آن‌چه را که انتظار می‌کشید، در انقلاب اسلامی می‌یافت، زیرا دکتر فردید بزرگ به‌خوبی متوجه‌ی باطن انقلاب اسلامی شده بود و از این جهت به خوبی حجاب‌های آن انقلاب یعنی مهندس مهدی بازرگان و عبدالکریم سروش را تشخیص داده بود.



    تعجب بنده از آن‌هایی است که از یک طرف به عمق نیهیلیسم که چگونه همه‌ی بشریت را در برگرفته است، پی برده‌اند ولی روشنی‌گاهِ انقلاب اسلامی که در جنگل سیاه دنیای مدرن از افق تاریخ آینده سوسو می‌زند؛ نمی‌یابند! موفق باشید     


  • سلام بر استاد گرامی: و با سلام به آن رفیقی که از جنابعالی «وداع» کرد؛ پیرو سؤال و جواب شماره 22474 خواستم نکاتی را در خطاب به ایشان عرض کنم. بنده آن روزهایی که کتاب «آشتی با خدا» و «ده نکته در معرفت نفس» را مطالعه کردم در این تصور بودم که همه‌ی آن‌چه باید به‌دست آورم را، خدا به من داده است. تا این‌که با برهان صدیقین و کتاب «خویشتن پنهان» و بحث‌های معاد شما روبرو شدم و دیدم عجب میدانی است میدان معارف اسلامی. تصورم این بود که دیگر بهتر و بالاتر از این نمی‌شود تا بالاخره با شرح شما در کتاب حبّ اهل البیت و کتاب «آنگاه فعالیتهای فرهنگی پوچ می‌شود» روبرو شدم. در پیش خود گفتم خدایا! آیا بشر بعد از چنین نگاهی به اهل البیت، جایِ دیگری هم می‌تواند برود و باز کتاب «سلوک ذیل شخصیت حضرت امام خمینی» پیش آمد تا بفهمیم امروزه راه اهل البیت چگونه می‌تواند ادامه یابد. خدا می داند با مطالعه آن کتاب احساس کردم در مغز عالم قرار دارم و همه چشمه هایی که باید بر روی انسان گشوده شود از طریق «سلوک ذیل شخصیت حضرت امام» پیش خواهد آمد و این علاوه بر مباحثی بود که شما در کتاب های مربوط به انقلاب اسلامی نمودید. همچنان با کتاب سلوک بسر می بردم و می برم که با مباحث «گوش سپردن به ندایِ بی صدای انقلاب اسلامی» روبرو شدم و متوجه گشتم در بستر سلوک ذیل شخصیت امام، راهی به سوی عالم معنا به صورتی گشوده می شود که دیگر می توان به چیزی گوش سپرد که آن قصه حقیقت این تاریخ است و در ساحتی می توان وارد شد که ثمره همه آن چیزی است که انقلاب اسلامی به بشر این تاریخ عطا کرده است. این سخنانی است که بنده از خود شما آموختم. سؤال من از آن رفیق عزیزی که بنا دارد با شما وداع کند آن است که (تو در آینه این تاریخ به کجا خواهی رهسپار شوی که در آن جا صدایی حقیقی تر از صدای انقلاب اسلامی به گوش می رسد). این سخن بنده بود با آن رفیق. نمی دانم می توان گفت نکند آن رفیق انتظار دارد شما با نظر به مشکلاتی که مردم را فرا گرفته است در امور جزئی وارد شوید. نظر شما چیست؟



    22510-باسمه تعالی: سلام علیکم: البته این‌که انسان متوقف در شخص و شخصیتی نشود، چیزِ پسندیده‌ای است. عمده آن است که کمک کند و بگوید: «رهسپار چه میدانی است» تا بقیه را نیز به وسعتی که او بدان دست یافته است، وارد کند. هایدگر از استادش هوسرل در رابطه با پدیدارشناسی عبور کرد و نشان داد که پدیدارشناسی استادش هنوز در گردونه‌ی سوبژکتیویته است و با این کار، خدمت بزرگی به ما نمود تا بفهمیم که پدیدارشناسی اگزیستانسیالِ ما می‌باشد و برای ما شبکه‌‌ای از حضور با پدیده‌ها پیش می‌آورد. و چه خوب بود که در این شرایط تاریخیِ تفکر، گفتمانِ این نوع عبورها به میان آید تا هرچه بیشتر به صورت حضوری و وجودی با حقیقتِ دوران که انقلاب اسلامی است مرتبط باشند.



    بنده هم نمی‌دانم که آیا چنین انتظاری از من هست که در امور جزئی و موسمی وارد شوم، در حالی‌که تجربه‌ی سه دوره‌ی مدیریت، بنده را متوجه کرد که اگر به صورت زیربنایی مسائل خود را حل نکنیم و معارف لازم را به میدان نیاوریم باید به گفته حافظ «چو بید بر سر ایمانِ خویش می‌لرزم» مصداق ما باشد. موفق باشید



     


  • سلام علیکم:
    حوصله ام از مقدمه ها به سر آمده پس بر من خُرده مگیرید این گونه پا برهنه دویدن در شروع را.
    بارها پیش از این تقلا کردیم صدایمان به گوش پیرمردی که در گوشمان می خواند «جوان شدن سر پیری را» برسانیم اما نه! هنوز هم نمی دانم او از کدام جوان شدن سر پیری گفت آنجا که ندانست ما دیگر امید به یکدلی را در سر هم نمی پرورانیم. خوب می دانیم پای انتظار مان نباید از گلیم انصاف تعدی کند و انتظار کوبیدن و از نو ساختن اندیشه ای سالخورده انتظاری بیخود و خارج از عدل است اما آیا آن پیر ِ جوان می داند امروز از شاخه های درخت اندیشه اش چه میوه ای به بار نشسته که ناامیدی مان از فردایی مشترک را به همراه داشته است؟ و آیا می داند این شاخه ها امروز دست و پای فهم مریدان و پیروانش را در هر ماجرایی بسته است؟ اندیشه کهنه اش خوش است اما قدمتی که نو را نشناسد، پیراهن در کدام وادی پاره کرده است که جدیدی که شبیه به کهنگی اش نباشد را به جا هم نمی آورد؟ نه. آن پیر ِ جوان خیال شنیدن صدای مان را ندارد. او با پاسخی مسجل با ما سخن می گوید و از سکوت و تردید و بازخوانی چندباره ابا دارد و گویی پیرمان که سر پیری خیال جوانی داشت در دروازه ای ایستاده است که از گل نخوردن های زبان انقلاب بیشتر دلهره به دل راه داده است تا پیش رفتن و شکافتن. امید است پیر جوان مان بداند ما در تلاش محض مفاهمه و تقلا برای پیدا کردن نقطه ای مشترک و یا کوبیدن سنگ بنای یک گفتگو، سخن آغاز نکرده ایم، که در خبری محض خبر با او خواهیم گفت: آنچه او دیروز کاشته است، آنطور پیش می رود که نقطه نگاه ها به فردا را مُکَدر ساخته است. امروز شاخه های اندیشه ی ساحت تان می شناسد و یا می داند خبر را؟ تکفیر و یا جدال خاصیت نشناختن و ندیدن است. آیا آن پیر جوان از آفت تکفیر و جدالی که در پستوی درخت کهنه اش به بار نشسته است، مطلع است؟ ما دست تنبیه به سوی شما دراز می کنیم که درشت گویی هایم را پشت دستی بزنید اما رسوا شدنمان می ارزد اگر آن پیر جوان بداند امروز آن درخت از دور چگونه می نماید و چرا اکنون در سینه مان هم دیگر با طاهرزاده ای که روزی مأمن تازه نفسانی گریخته و آواره بود، سخن نمی گوییم و تنها به نگاهی از دور بسنده می کنیم و با خویش زمزمه می کنیم گذار و هجرت را. ما از سایه ی پر مِهر آن درخت کهنه هجرت کردیم، مرثیه ی وداع مان را سرودیم و حالا یادداشتی را در پناه کَرم میزبان جا می گذاریم تا شاید بداند چرا ما این چنین کوتاه در سایه ی بزرگی اش سکنی گزیدیم. بدرود پیر جوان مهربان مان.

     باسمه تعالی: سلام علیکم: صدای وداع جنابعالی از این حقیر را شنیدم. آری! «کز سنگ ناله خیزد روزِ وداعِ یاران» و این در حالی است که اصیل‌ترین همسُخنی در این تاریخ در بستر انقلاب اسلامی و اشارت‌های آن به ظهور می‌آید. آیا در سخنان اینجانب نظر به آن ذات نشده است؟ و یا آن ذات، ذات اصیلی نیست؟ می‌دانید که در طریقت امثال این حقیر، وداع با اشخاص مهم نیست، اما مهم آن است که بگویی با چه وداع کرده‌ای که این‌چنین زیبا، این وداع را به زبان آوردی و به زیبایی قصه‌ی وداعِ خود را سرودی. سرودِ وداع تو، هرچند وداع با من است؛ سرودِ زیبایی است. این بلبل‌زبانی، دل‌کندن از چیست که این‌چنین با طراوات است؟ می‌پذیرم که به قول حافظ:



    میلِ من سوی وصال و قصدِ او سوی فراق



    ترکِ کام خود گرفتم تا بر آید کامِ دوست



    از این جهت من به این وداع راضی هستم. وقتی در این جنگل تاریک، تو راهی به سوی روشنی‌گاه بیابی و رهسپارِ آن شوی، ولی:



    خوش خرامان می‌روی ای جان جان بی‌من مرو



    ای حیات دوستان در بوستان بی‌من مرو



    چون حریف شاه باشی ای طرب بی‌من منوش



    چون به بام شه روی ای پاسبان بی‌من مرو



    لااقل وقتی با روزنه‌هایی از حقیقت آشنا شدی، اگر هم ما را شایسته‌ی همراهیِ با خود نمی‌دیدی لااقل گزارشی و خبری از آن‌چه یافته‌ای به ما هم می‌دادی! موفق باشید 


  • سلام علیکم: چرا همانند حضور شما در آی گپ و ایتا که در سایت تبلیغ کرده اید، حضور خود را در پیام رسان سروش در سایت در کنار این دو اطلاع رسانی نمی کنید؟!

    باسمه تعالی: سلام علیکم: در این موارد مسئول محترم سایت با مشورتی که با افرادِ صاحب‌نظر دارند، تصمیم می‌گیرند. موفق باشید


  • سلام علبکم: خدا قوت و التماس دعا. لطفا مکان و زمان جلسات «گوش‌سپردن به ندای بی صدای انقلاب اسلامی» را مرقوم بفرمایید. بحث اشراق و شهود است، حضور در جلسات خود اشراقی دیگر است. ممنون. ان شاءالله با انبباء و صدیقین و شهداء و صالحین محشور باشید، که آنان بهترین رفیقانند.

    باسمه تعالی: سلام علیکم: همان‌طور که در جلسه‌ی اول آن بحث عرض شد این جلسه حالت خطابه‌ای و سخنرانی ندارد که بشود جمع کثیری را مورد خطاب قرار داد. لذا نباید جلسه، جلسه‌ی شلوغی باشد. با این‌همه اگر با توجه به نکات مطرح‌شده در جلسه‌ی اول، احساس می‌کنید لازم است در جلسه حاضر باشید محل برگزاری جلسه در ابتدای اتوبان ذوب آهن، حاشیه‌ی دست راست، بلوار شفق، مجتمع کوه نور واقع در مسجد امام علی«علیه‌السلام» در روزهای یکشنبه ساعت 6 بعد از ظهر می‌باشد. موفق باشید


  • سلام استاد بزرگوار: خدا قوت. ببخشید استاد شما امسال به سفر راهیان نور مشرف می شوید؟
    چطور می توان با کاروان شما همراه شد؟

    باسمه تعالی: سلام علیکم: با توجه به این‌که زمانی که ما به سفر راهیان نور می‌رفتیم، امسال با زمان اعتکاف مقارن شده است نمی‌توانیم سفر راهیان نور را داشته باشیم. موفق باشید


  • به نام خدا: با سلام: گویا جنابعالی بنا دارید در این ماه بهمن با دوستان سفری به کربلا داشته باشید. می‌خواستم کیفیت آن را بدانم و آیا ما هم می‌توانیم بیاییم؟

    باسمه تعالی: سلام علیکم: إن‌شاءاللّه بنا است در دهه‌ی آخر بهمن ماه به مدت 10 روز به زیارت عتبات برویم. چگونگی آن را می‌توانید از جناب حاج آقا نظری به شماره 09136032342 سؤال بفرمایید. موفق باشید


  • سلام علیکم:
    استاد بر طبق دسته بندی آقای سید صادق حقیقت در رابطه با جریان های فکری معاصر ایران، به نظرم با توجه به علایق و مطالعاتتان شما بیشتر به جریان نوفردیدی علاقمند هستید. می خواستم نظرتان را در کل در این باره بدانم. تشکر
    لینک مطلب آقای سید صادق حقیقت:
    http://www.dinonline.com/doc/report/fa/7584/

    باسمه تعالی: سلام علیکم: بنده آن سخنرانی آقای حقیقت را مطالعه کردم. به نظر می‌اید یک نوع تقسیم‌بندیِ انتزاعی است که برای راحت‌کردنِ فکر و درست‌فکرنکردن خوب است، وگرنه این نوع تقسیم‌بندی‌ها با واقعیتِ پدیدارهایی که ایشان مدّ نظر مخاطب خود قرار می‌دهند؛ فاصله‌ی بسیار دارد که بحث آن در این‌جا نیست. موفق باشید


  • سلام علیکم خدمت استاد عزیز: خسته نباشید. استاد بنده شنیدم که شما فرمودید ابتدای انقلاب آقای سروش درس مثنوی در صدا و سیما برگزار می کردند و بعد از چندی این درس تعطیل شد و علت تعطیلی این بوده است که امام گویا اینگونه فرموده بودند که ایشان تفسیرشان از مولوی عمیق نیست و فهمشان از مثنوی سطحی است آیا این صحت دارد و اگر اینگونه هست مدرک، دلیل و منبع این خبر کجاست؟ گرچه اگر امام هم نمی فرمودند ما می توانستیم به راحتی پی ببریم به این مطلب از آنجاییی که فهم مثنوی قلبی می خواهد که مثنوی را یافته باشد و اساسا آقای سروش را کاری با اشراقات و یافته ها نیست. ثانیا استاد شما باز در جایی در نوشته ها فرمودید آنچه را جناب آقای فردید در ابتدا از سروش فهمیدند که ایشان سواد فلسفی ندارند ما بعدها فهمیدیم می خواستم بدانم ادعای شما بر بی اطلاعی و بی سوادی این فرد چیست؟ زیرا شما فرمودید ایشان واقعا یک کلمه از فلسفه اسلامی نمی دانند. حتی از فلسفه ی غرب خوب این مدعای شما نیازمند دلیلی هم هست، دلیلتان بر این مطلب چیست و نظرتان راجع به حرکت جوهری ایشان چیست؟ چون کسانی که از مباحث ایشان استفاده می کنند صرف ادعا را پذیرا نیستند و دلیل و شاهد برای این مدعا می خواهند و شاید استناد دقیق بتواند گشایشی در روشن سازی شخصیت پیچیده ی این آقا باشد.

    باسمه تعالی: سلام علیکم: 1- خود بنده این موضوع را در سایت مرکز اسناد انقلاب دیدم که امام فرموده بودند این برنامه‌ی آقای دکتر سروش تعطیل شود. بد نیست در آن سایت، مطلب را دنبال کنید 2- دكتر فرديد در همان سال‏هاى اول انقلاب در همين رابطه مى‏ گويد: ... من پيام كوچكى به امام خمينى دارم، اين انقلاب را عبدالكريم سروش خراب مى‏ كند ...[1] ربط بين سخنان سروش و سوبژكتيويته و تقابل با حقيقت، در ابتداى انقلاب كار مشكلى بود، ممكن بود انسان در فضاى سوبژكتيويته از انقلاب اسلامى طرفدارى كند ولى با همان هدفى كه به كليسا رجوع مى‏ كند، اين نوع رجوع، رجوع پايدارى نيست چون مقصد و مقصود رجوع‏ كنندگان، رجوع به مجاز است و نه به حقيقت. به قول هايدگر: «هر جا سوبژكتيويته و ابژكتيويته باشد سخن از خدا نيست»[2] کافی است در این مورد نقدی که آیت اللّه صادق لاریجانی و آقای دکتر غفاری به ایشان داشته‌اند را مطالعه فرمایید و نقد آقای دکتر عبدالکریمی نسبت به رؤیای رسولان ایشان، هم خوب است نگاه شود  3- در شبی که بنده در منزل آقای میرزایی – معاون سیاسی استانداری اسبق همدان – دعوت داشتم و آقای سروش هم از سفر انگلستان برگشته بودند و در آن جلسه دعوت داشتند، آقای میرزایی فرمودند دکتر سروش گفت: سروش حرکت جوهری مُرد. در حالی‌که بنده در ابتدای انقلاب با بعضی از رفقا 7 روز به مدت 8 ساعت در روز با ایشان در رابطه با حرکت جوهری کار می‌کردیم و بعداً در جمع‌بندی متوجه شدم که ایشان طوری تحت تأثیر کانت می‌باشند که عملاً کارشان به سوبژکتیویته کشیده شد. بنده در کتاب «سلوک ذیل شخصیت امام خمینی«رضوان‌اللّه‌تعالی‌علیه» در این رابطه عرایضی داشته‌ام. موفق باشید





    [1] ( 1)- محمد مددپور، ديدار فرهى و فتوحات آخرالزمان، ص 168.



    [2] ( 2)- سيد موسى ديباج، آراء و عقايد فرديد، ص 46. جمله‏ى فوق را دكتر فرديد از قول هايدگر نقل كرده است.


  • سلام استاد:
    متن زیر را یکی از دوستان بعد از شنیدن فایل صوتی شما در مورد احمدی نژاد برایم فرستاد. لطفا نظرتون را بدهید ممنون:
    در ابتدا قبول دارم که شاید احمدی نژاد بعد از فوت هاشمی می توانست‌ حکیمانه تر و صبورانه تر (همانند صبر عجیبی که همیشه از او دیده بودیم و توقع امروز ما را بالاتر برده) رفتار کند و شاید با رفتارهای انتخاباتی اش که البته خطا نبود ولی مورد سوءاستفاده قرار گرفت تفکری که بخاطر آن ما حامی اش بودیم را به عقب راند. اما تا بحال فکر کرده ایم کدام یک از ما می توانستیم یک روز جای احمدی نزاد باشیم و با وجود حمایت های بی سابقه ی رهبری و جواب های شخص رهبری به تهمت ها و انتقادها باز از جناح برخی حزب الهی ها و صهیونیست ها و منافقین دقیقا یک نوع و یک جنس هجمه ی ناجوانمردانه را تحمل کنیم. کدام یک از ما می توانیم این همه ظلم را تاب بیاوریم؟ اصلا در تاریخ ما چه موقع سابقه داشته که منافق و ضد انقلاب و صیونیست و بچه حزب الهی ها و اصلاح طلب و اصول گرا و مرجع تقلید و ... همه و همه در یک موضع و آن هم هجمه به یک شخص متحد باشند؟ و اما در تاریخ انقلاب همواره منتقدین به نظام همیشه خود را در جناح ضد نظام و ضد رهبری و دشمن تعریف کردند و با رسانه هاشان مصاحبه کردند و گاهی به سرزمین هایشان هجرت کرده اند ولی احمدی نژاد هیچوقت مواضع ضد استکبارش را از دست نداده و همیشه خود را ذیل امام و رهبری و انقلاب تعریف کرده. اصلا و اساسا مگر همه باید همانند عقل رهبری بیاندیشند؟ رهبری وظیفه اش و رسالتش ایجاب می کند یک نوع عقلی به صحنه بیاورد که لزوما با سربازانش و بقیه مردم یکسان نباشد. انتقادم به تحلیل استاد و استدلالشان این است که مگر خود رهبری در زمان امام در مواردی با ایشان اختلاف نظر نداشته و حتی قهر نکرده اند؟ خود رهبری بارها متذکر شده اند که نقد به ایشان بدون اشکال است و حتی در موردی ایشان فرمودند که اشتباه کرده ام و از خداوند طلب عفو می کنم. پس آزاد اندیشی کجا رفته. اگر ابنطور است ما را به آقا اندیشی دعوت کنند نه آزاد اندیشی.

    باسمه تعالی: سلام علیکم: 1- به نظر بنده عرایضی که در جواب سؤال‌های قبلی داده شد، جواب آن قسمت از فرمایشات آن دوست عزیز را می‌توانید در آن بیابید. می‌فرمایند به آقای احمدی‌نژاد حق داد؛ ولی بحث بر سر غفلت آقای احمدی‌نژاد است از جایگاه تاریخی‌شان که می‌توانستند نمادِ عدالت‌خواهیِ نظام اسلامی باشند و مسئولیتی که در این مورد به عهده داشتند و حکیمانه عمل نکردند 2- تعجب بنده از آن قسمت از آن سخن رفیق است که می‌فرماید مگر رهبری قهر نکردند؟!  کلا و حاشا، عظمت رهبری اتفاقاً در آن بود که متوجه‌ی جایگاه انقلاب اسلامی در آن تاریخ بودند و در عین تفاوت نظر نسبت به ادامه‌ی نخست وزیری آقای موسوی، حضرت امام مخالف نظر مقام معظم رهبری نبودند؛ فرموده بودند در آن شرایط مصلحت نیست. و رهبر حکیم و فرزانه آن زمان به عنوان رئیس جمهور زیباترین برخورد را با موضوع داشتند. حال مقایسه کنید آن برخورد را با اعتراض آقای احمدی‌نژاد به رهبری و خانه‌نشینیِ آن چنینی. موفق باشید  


  • با سلام خدمت استاد بزرگوار:
    نکاتی مد نظر بنده است که تقاضا دارم با سعه صدر مورد توجه قرار بدهید و باز هم تقاضا دارم که در صورت امکان با جواب خویش‌ به گشایش امر کمک بفرمایید:
    عجیب است که چند روزی است در فضای سایت و بین مخاطبانش بحث هدایت قلب زعیم الهی و عصمت داشتن و نداشتنش حسابی داغ شده است. کَاَنّ تمام دشواری های پیش آمده در روزگار ما با حل شدن این مساله برطرف خواهد شد. لطفا به بنده حقیر بفرمائید که این همه نقض حقوق شرعی اخلاقی و قانونی که دارد اتفاق می افتد از مصادیق هدایت زعیم الهی است! استاد عزیز باور بفرمائید الان مشکل اشتباهات احمدی نژاد نیست! به هر حال شما طبق مبانی تفکری خودتان می توانید رفتار احمدی نژاد را خارج از حکمت و ... بدانید و البته شناختی که بنده از مبانی تفکری جنابعالی دارم این است که منطق شما با مبانی خودتان سازگار است. البته می توان به این مبانی تشکیک کرد و با شما در این باب به گفتگو نشست، اما امروز مساله و بحث ما این نیست! مساله ظلمی است که دارد اتفاق می افتد و آیا در قبال آن هیچ مسئولیتی متوجه ما و شما نیست؟ آیا با برشمردن اشتباهات احمدی نژاد صورت مساله مسئولیت داشتن آقای طاهرزاده پاک می شود؟ آیا این یک نوع فرافکنی و شانه خالی کردن نیست؟ مگر نه این که پیامبر (ص) فرموده است: هر کس ندای استغاثه‌ی مسلمی را بشنود و پاسخ نگوید، مسلمان نیست. کلمه هر کس هم که مطلق است و قید ذیل زعیم الهی بودن یا نبودن را هم که ندارد. استاد عزیز اگر ما صدتا نامه امضا کنیم و هزارتا بیانیه بدهیم هیچ فایده ای ندارد در حالی که اگر چهار تا آدم وجیه در این قضیه ورود کنند، مساله متفاوت می شود. چرا حضرتعالی و امثال حضرتعالی در این قضیه ورود نمی کنید تا قوه قضائیه این مسخره بازی را تمام کند؟ اصلا ما را چه به احمدی نژاد! مگر مساله ما احمدی نژاد است؟! مساله باورهای ماست که در این قضیه دارد می لرزد! امروز اگر دشمنان نظام هر راست و دروغی را در رابطه با ظلم در جمهوری اسلامی بگویند، من بچه مسلمان انقلابی هم تنم می لرزد که نکند راست باشد. امروز پیش خود می گوییم تمام آن شایعاتی که یک زمانی می گفتند و ما باور نمی کردیم، نکند که راست بوده! و به راستی چه کسی مسئول این همه درد و فشار بر ما از جهت لرزش باورهایمان است؟ احمدی نژاد؟ درد من این است که مساله اختلاف نظرها و اختلاف مبانی ها و نسبت گیریهای متفاوت با رهبری نیست. مشکل این سکوتی است که از بالا تا پایین بزرگان جامعه را فراگرفته است! احمدی نژاد می گوید وقتی با من که به هر حال هشت سال رئیس جمهور این مملکت بودم چنین می کنید وای به حال مردم عادی! امروز متاسفانه به جایی رسیدیم که در دعوای مردم با حاکمیت در دعوای میان بالایی ها و پایینی ها از این که واقعا حق به حق دار برسد دیگر ناامید شده ایم! آیا این درد کمی است! آیا من و شما مسئول نیستیم؟ و عجیب است که پاسخ شما در قبال همه این مسائل این است که این ها در جلسات خصوصی اشان بعضی از نظرات رهبری را قبول ندارند!؟ باور بفرمائید که دیگر این یکی با مبانی خود حضرتعالی هم جور در نمی آید! متاسفانه به نظر من احمدی نژاد در یک بازی دو سر باخت گرفتار شده است، کاری نکند قربانی است، کاری هم بکند باز قربانی است! و حکایت عملکرد شما و بقیه هم جبهه ای هایتان حکایت کسانی است که به دوست یا برادرشان می گویند از جبهه امن کنار ما خارج نشو و حالا طرف به هر دلیلی بر مرزهای جبهه شما پا گذاشته است و گرفتار شیرها شده، نجنگد خورده می شود، بجنگد هم باز نابود می شود و حالا شما و بقیه بیرون از گود و در جایگاه فعلا امنتان نشستید و فقط می گویید دیدی گفتیم نرو، دیدی گفتیم نرو. و تمام! این رفتار از بسیاری از افرادی که همیشه نگاه سیاسی، حزبی، جناحی و ... بر حوزه تفکرشان غالب بوده قابل پذیرش است، اما جنابعالی چی؟ شما که مواضع سیاسی دکتر داوری را در جهت آزاد اندیشی توجیه می کنید شما که حتی تیم دولت روحانی را در جهت سعه صدر در دایره انقلاب حفظ می کنید، اما در قبال احمدی نژاد تمام سعه صدرها و آزاد اندیشی ها تمام می شود! به جرم اینکه با مبانی تفکری شما جور در نمی آید! آیا این یک نوع رفتار قبیله گرایی همیشه مورد مذمت شما نیست؟ استاد عزیز من واقعا نمی دانم احمدی نژاد دل کسی را خون کرده یا نکرده اما تو را به خدا به ما بفرمائید با صحبت های احمدی نژاد در صدای مردم ۵ چه کنیم؟

     باسمه تعالی: سلام علیکم: در رابطه با عدم سعه‌ی صدر و تنگ‌نظری و کینه‌ای که بعضاً نظام قضایی ما نسبت به تیم آقای احمدی‌نژاد إعمال می‌کنند؛ بنده از زمان زندانی‌کردن آقای جوانفکر اعلام موضع کردم و عرض کردم نه سید مهدی شجاعی مستحق تعطیل‌شدن مجله‌اش بود به جرم تشییع فحشاء و نه جوانفکر ضد انقلاب و ضد ولایت فقیه بود. از همان زمان سعی بنده آن بود که جریان قضایی را در حدّ خود متوجه کنم این‌طور نیست که ما حرکات آن‌ها را بپذیریم، حتی آن زمانی که آقای صادق لاریجانی جواب نامه‌ی آقای احمدی‌نژاد را دادند به رفقا عرض نمودم فضای این نامه با نوعی کینه‌توزی نسبت به رقیب همراه است.



    عرض بنده آن است که چرا آقای احمدی‌نژاد متوجه نشدند در چه تاریخی قرار دارند؟ و از رسالت اصلی خود با همه‌ی تنگناها که در روبه‌روی خود دیدند غافل شدند؟ از آن وقتی که نوعی مرید و مرادی با آقای مشائی به میان آمد تا خانه‌نشینی و شرکت در انتخابات بر خلاف مصلحت رهبری، معلوم شد آقای احمدی‌نژاد دیگر آن آقای احمدی‌نژادی که مقام معظم رهبری تلاش داشتند او را به عنوان نمادِ عدالت‌خواهیِ انقلاب اسلامی معرفی کنند؛ نیست. ما چوب آن حرکات آقای احمدی‌نژاد را خوردیم که عرض شد و سرشکسته‌ی این بچه‌بازی‌های ایشان هستیم، وگرنه هنوز هم بنده معتقدم نظام قضائی سختْ غیر حکیمانه عمل می‌کند و بچه‌بازی‌های آقای احمدی‌نژاد را هم آن‌ها تکرار می‌کنند و وظیفه‌ی ما است به هر نحوی شده است تذکر خود را به گوش آن‌ها برسانیم.



    برتولت برشت در نمایش‌نامه‌ی گالیله متذکر می‌شود که در بعضی موارد جامعه نیاز به قهرمانی دارد که صورت آرمان‌های او باشد و وقتی مردم در اطراف دادگاهی که بنا بود گالیله را محاکمه کنند جمع شده بودند تا گالیله ـ قهرمانی که به او نیاز داشتند ـ با مقاومت خود نشان دهد که حقیقتاً زمین می‌گردد. ولی وقتی گالیله از دادگاه بیرون آمد در حالی که آن‌چه شایسته‌ی یک قهرمان بود، از خود نشان نداد؛ حساب کن مردم به چه حالی در افتادند؟! این جا است که برشت می‌گوید: وای به حال ملتی که قهرمانانشان یعنی نمادهای اهداف تاریخی‌شان شکست بخورند! در این‌ گالیله نبود که شکست خورد، این مردم بودند که در شکست نمادِ مقاومت در هم پیچیدند.



    ای کاش آقای احمدی‌نژاد متوجه بود در چه تاریخی زندگی می‌کند؟!



     موفق باشید


  • درود محضر استاد طاهرزاده:
    متاسفانه دچار تردید و سرخوردگی شدم تردید از اینکه واقعا خودتان به سوالات پاسخ می دهید یا تیم معتمدتان بدین کار مشغولند چون طاهرزاده ای که ما در سخنرانی و کتب می بینیم ظاهرا بسی متفاوت از پاسخگویان به سوالات است. بسیاری از سوالات ذبح می شوند. پاسخها توان اقناع ندارند و در نتیجه فرد سرخورده شده به آثار سایر افرادی می پردازد که از نظر شما انحراف فکری دارند. اما لااقل قادر به دیالوگ با جوانان سرگشته ای چون من هستند چه کنیم استاد که ذهن ما را قانع نمی کنی ولی همچنان دوستدارتان هستیم. امید که طاهرزاده همان سان که الله اله همه است او نیز فقط خود را محدود به انقلابیون و حزب اللهیون نکند و از عرش به فرش نشینان نظری داشته باشد آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند / آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند؟ در پناه الله

    باسمه تعالی: سلام علیکم: بنده خودم به سؤالات جواب می‌دهم . ولی عنایت داشته باشید در جواب سؤالاتِ کاربرانِ عزیز در آن حدّ که چشم‌اندازی در مقابل آن‌ها گشوده شود؛ اقدام می‌کنم تا خودشان بتوانند فکر کنند، نه آن‌که بخواهیم به صورت تفصیلی یک بحث را پیش بکشیم، آن مربوط به کتاب‌ها می‌شود و نه مربوط به سؤال و جواب‌ها. مثلاً همین سؤال و جواب 20763 را ملاحظه کنید. سؤال‌کننده خودش متوجه‌ی نکته‌ی مهمی شده، حال تنها می‌خواهد بنده نگاهِ خود را در این مورد عرض کنم و بنده هم دریغ نکردم، نه آن‌که حالا بابِ بحث را باز کنیم که تفاوت دستگاه محی‌الدین با مولوی در کجاست، که این دیگر از حالت سؤال و جواب بیرون می‌آید و مقاله می‌شود. موفق باشید  


  • با سلام:
    حضرتعالی فرمودید از جایی به بعد مسیرتان را از دکتر داوری جدا می کنید نقطه افتراقتان با ایشان کجاست؟ حدس حقیر قبول نداشتن ملاصدرا است. آیا صرفا درین مساله اختلاف دارید یا مسائل دیگری هم هست؟ در پناه حق باشید

    باسمه تعالی: سلام علیکم: خیر! ما از طریق انقلاب اسلامی از توسعه‌یافتگی و توسعه‌نیافتگی خارج می‌شویم، زیرا انقلاب اسلامی را روحِ تاریخی می‌دانیم که در آن هستیم، ولی آن استاد محترم نظرشان آن است که مردم چنین آمادگی‌ها را ندارند و باید با نظر به خردِ توسعه، مشکل توسعه‌نیافتگی را حل کرد. که البته نظر بسیار مهم و قابل توجهی است و باید نسبت به آن تأمل نمود و این آغاز گفتگو با اندیشمندی است که ما را به تفکر نسبت به آنچه ما را در برگرفته است دعوت می کند. موفق باشید


  • با سلام خدمت استاد: نظر شما راجع به خانم لطفی آذر چیست؟ خصوصا بعد از انتخابات سال 96 ایشان چه قدر ولایت فقیه را قبول دارند؟ اطلاع از رابطه خانوادگی شما و خانم لطفی آذر رو دارم، به خاطر همین از شما پرسیدم، اطلاع دارید در انتخابات به چه کسی رای دادند؟ قبلا سوالی در مورد ایشان در بخش پرسش و پاسخ سایت شما بود، ولی الآن هر چه می گردم نیست. چرا؟ خود شما در انتخابات به چه کسی رای دادید؟ نظر شما راجع به رهبر معظم انقلاب چیست؟

    باسمه تعالی: سلام علیکم: 1- بنده حاجیه خانم را از اساتید دلسوز می‌دانم که در خدمت تعالی دینداریِ افراد زحمت می‌کشند 2- بنده به آقای رئیسی رأی داده‌ام 3- رهبر انقلاب را نایب حقیقی امام زمان «عجل‌اللّه‌تعالی‌فرجه» می‌دانم و بدون نظر به ایشان هرگونه نظر به امام زمان را توهّم می‌دانم. 4- در جریان نیستم که حاجیه خانم به چه کسی رأی داده‌اند! 5- مطلب را باید از مسئول سایت دنبال کنم. موفق باشید


  • سلام استاد:
    نمی دانم پاسخ سوال 19769 را مرقوم فرمده اید یا نه؟ اما به دست حقیر که نرسیده است.

    باسمه تعالی: سلام علیکم: این‌طور جواب داده شده بود:



    باسمه تعالی: سلام علیکم: عرایضی در جواب سؤال شماره‌ی 19771 به رفقایی امثال جنابعالی که به گفته‌ی خودتان آوراه‌ی شهری هستید که هنوز ساخته نشده؛ داده شد. بعد از آن‌که سؤال و جواب را با تأمل مطالعه فرمودید حال سؤال بنده آن است که آیا وقتی در تشییع جنازه‌ی شهدای مدافع حرم شرکت می‌کنید می‌توانید بگویید طاهرزاده در حالِ معنابخشی به انقلاب است و یا خواهید گفت چقدر سخن طاهرزاده برای نشان‌دادنِ این معنای بزرگ تاریخی که در حال وقوع است، الکن و کوتاه و ناتوان است؟!! بنده با تاریخی که از طریق امام خمینی شروع کرد، زندگی را چیز دیگری می‌بینم و چیزهایی را یافتم بس بزرگ‌تر از آن‌چه توان گفتن آن را دارم. مگر نوری که در افق یک تاریخ سوسو می‌کند به راحتی برای همه قابل رؤیت است؟! موفق باشید


  • مصلوبِ رسمیّت
    به آقای طاهرزاده
    سلام، کجایید؟ یادی از بی سروپایان نمی کنید؟
    محفلِ اُنس‌تان کجاست؟
    مجالسِ رسمیِ عرفانِ نظری و عملی؟ مساجدِ رسمی؟ اعتکافِ رسمی؟ مراسمِ رسمیِ مذهبی؟ نمازِ جماعتِ رسمی؟ هیئتِ مناسکِ رسمی؟
    یا درمیانِ مریدانِ رسمی؟
    آه! من، چه کنم که در لجنزارِ وجودم به خیالاتی خوشم.
    تو را با این رسمیّت‌ها چه کار؟
    نفرین بر رسمیّت، که عشق را به مقتل کشانده است
    نپرس از احوالِ سوزانم؛ من، خود بر تو می خوانم تشنگی و بی قراری ام را
    در زندانِ رسمیّت، نوحه می خوانم، آه می کشم، نفرین می کنم، می سوزم و در حالِ جان سپردنم
    روحِ تشنه و بی قرارم در طلبِ آزادی ست
    در طلبِ چیزی غیر رسمی
    نکته ای روح فزا
    چیزی بگو!
    در این زندان، بر صلیب رسمیّت، مصلوبم
    سنّتِ رسمی دین
    دانشِ رسمیِ فلسفه دانشِ رسمیِ عرفان
    دانشِ رسمیِ اخلاق
    تفسیرِ رسمیِ شعر
    همه در این زندان‌اند
    بوی عفنِ این جنازه ها، سخت تهوّع آور است
    اینجا که باشی، معنای تعفّن و تهوّع را می فهمی
    جنازه ها، به من پوزخند می زنند و تهوّع ام را ملامت می کنند
    تو چیزی بگو
    افسوس که تو را هم در بند می بینم
    در بندِ تفسیرِ رسمیِ قرآن، عرفان های نظری و عملی و حافظ!
    آه! با این تهوّع چه کنم، با این اسارتِ شوم؟ تهوّع از رسمیّت و اسارت در زندانش
    از کتاب ها به ستوه آمده ام، از خواندن ها
    چه کسی کتابِ روحِ تشنه و بی قرارم را خواهد خواند؟
    آه! از این اسارتِ شوم
    از هر سوی که می روم، بیگانه ای می بینم، نامأنوس: سخنانِ رسمی، کتبِ درسی
    نه! نه! نمی خواهم
    قلبم می سوزد
    دلم هوای سرودِ شادیِ روحی شاد و سرشار و سیراب، سیراب از حکمت کرده است.
    در این عزای رسمیّت، مردارها گوشتِ خود را می خورند
    امّا من، آب می خواهم، شیر می خواهم
    ناودان‌های فیض خدا را می خواهم، تا قیامت، تا شامگاهِ روزِ داوری
    دریای حکمتش را می طلبم، نه از برای شنا کردن، از برای نوشیدن!
    این دینِ رسمی، از آغاز، ریزش‌های فیض خدا را نقاشی های زشت کرده است
    ما را از شیرِ مادر محروم کرده است
    نفرین بر او!
    آه! کاش تو را در این بند نمی دیدم، کاش سرودِ آزادی می خواندی
    رسمیّت، فیضِ حکمت را خیلی زود از دهانم بیرون کشید
    و من ناله سر دادم، آه! سوختم
    من از جزوه های رسمیِ درس های عرفانت، از تفسیرهای مقدّست از حافظ، ترسیدم
    از شیر، سیر شدم
    آه! شیر می خواهم، کجاست فیضِ خدا؟
    اُنس می خواهم
    استادِ در بندم! در اسارتت، مرثیه می خوانم
    تو هم، در هم نوایی با ناله هایم گریه کن، گریه ات، دردِ سینه ام را آرام می کند
    گریه کن!
    مویه کن!
    رسمیّت را نفرین کن!
    آه! دلتنگم، دلتنگِ فیض حکمت
    نفرین بر جزوه های عرفانت! نفرین بر تفسیرِ حافظت!
    بگو که با من، هم گریه ای
    بگو که به این بیگانه ها، دل نسپرده ای
    بگو که مجبور بوده ای
    نه! تو به عشقمان، به عهدمان پایبند بوده ای، نبوده ای؟
    آه! نفرین بر توقف بر ظاهر شریعت، که مرا از تو جدا کرده است
    نفرین بر این مرزها، این مرزهای جدایی...
    نکند از این‌که عاشقی احساساتی و رومانتیک چون من داری، شرمساری؟
    نه! شرمسار نیستی، شاید قصدِ هدایتم داری
    اَه! چقدر از این واژه متنفّرم: هدایت!
    من، لبانم را برای بوسه، فقط بر لبانِ ضلالتِ رومانتیک می نهم
    آه! چقدر مشتاقِ هم صحبتی با گمراهانِ رومانتیک هستم: گوته، هولدرلین، کیرکگور، شیلر و شلگل
    آنها که از نقاشی های زشت نترسیدند و تا پایان، فیض خدا را مکیدند
    دلسپردگی ام به داوری و گادامر، از شوقم به آنها نیرو می گیرد
    دلم برای گوته تندتر می تپد
    کتابِ روحِ تشنه و بی قرارم را بر من خوانده است: شورِ شیطانی وجودم در فاوست و احوالِ این روزهایم در مصائبِ ورترِ جوان
    گوته را دوست تر دارم، که حجاب از رخسارِ محمّد و حافظ برداشت و روی ماهشان را بوسید
    هولدرلین. کاش می توانستم شب ها، تا سپیده دمان در آغوشِ گرمش بخوابم و او در گوشم قصّه ی زمانه‌ی عسرت بخواند
    شیلر را دوست دارم، که سرودِ شادی خواند بر افسردگان
    شلگل را دوست دارم، که میلِ جنسی را با فریبِ سکوتِ شرعی، انکار نکرد و در آن جذبه ی حقیقت دید؛ نه کثافتِ حیوانی!
    از دور بر آنها درود می فرستم که از رسمیّت به ستوه آمده بودند و در عصرِ عقلِ کوردلِ آوفکلقونگ، آزادی و زیبایی را یافتند
    کیرکگور را نگفتم؟
    او که در ترس و لرز، مرا از مسلمانی ام شرمسار کرد
    سورن، ابراهیم را از آنِ خود کرد، در وجودش مأوا گزید و پیشانیِ پهنش را بوسید
    و من، از رویِ ماهِ محمّد، محرومم
    فاصله زیاد است، ما به درازای صلوات های رسمی، از محمّد دوریم
    نفرین بر آنها...
    من از گرمیِ آغوشِ علی محرومم، از نوازشِ حسن و لبانِ حسین و...
    از آنها، فقط، الفاظی توخالی به میراث رسیده است: غیابِ دلالت
    کجاست حسین؟
    در مناسکِ رسمی؟ در بی خردی و توحّشِ بعضی از مداحان و توحّشِ نذری بگیران و طمعِ سوداگرانِ حاجات؟
    آه! امان از غربت...
    تو آنجاها چه می کنی؟
    تو ! در این صحنه‌ها احساسِ غربت نمی کنی؟
    آه! اگر چون تویی، غریب نباشد در این سردخانه، در میان این جنازه ها، به چه چیز می توان امید بست؟
    آه! می خواهی عاقبتِ محرومیّت از فیضانِ فیض خدا را بدانی؟
    تقوایت، مجال می دهد، بگویم؟
    نفرین بر تقوای کافر، که حقیقت را با سکوت می پوشاند!
    سلام بر شیطانِ درونم که با شیطنت هایش، کارهای خدایی می کند: می آفریند؛ خلق می کند، از عدم.
    من از آنان که او را با دشنام می آزارند، برائت می جویم
    شاید به همین خاطر، بر آدم سجده نکرد
    او عاشق بود و عاشق، معشوق را فقط برای خودش می خواهد
    امّا عاقبتِ محرومیّت از فیض خدا چه می تواند باشد؟
    فیضی که ما را از خود به در می کند، به سوی آزادی
    عاقبتِ شوم این محرومیّتِ تراژیک: پناه بردن به سکس و الکل و سیگار و مواد مخدر یا پُرخوری یا خودکشی ست؛ در مقامِ فاعل
    یا ناظر، چه فرقی می کند؟ در عین یا در ذهن.
    من در وجودِ نحیفِ معتادان، طلبِ حقیقت دیده ام
    من در پرخوری، ناله ی جدایی از فیض خدارا شنیده ام
    امّا خودکشی: آخرین تیرِ ترکشِ عاشقی ست که معشوق، به او عنایتی نمی کند یا نمی تواند عنایتی کند
    می فهمی چه می گویم؟
    تو، چه می گویی؟
    نکند، تقوایت به تو اجازه نمی دهد حتّی این سخنانِ شیطانی را بشنوی؟
    امّا من، تو را به شیوه ای دیگر یافته ام
    تو، مرا می فهمی، می دانی چه می گویم
    تو می دانی چه می گویم، هر چند که کلمات این نارفیقان همیشه از کلمه‌ی درونی ام عقب ترند؛ می دانی چه می گویی؟
    تو که مکرِ روزمرّگی را می شناسی، تو که وجودت را وقف کرده ای
    دل نگرانت هستم
    می دانی که وقف در شرع، قوانینِ رسمیِ حیله گری دارد
    دل نگرانم
    آه! دلم آرام نمی گیرد، قلم از حرکت باز نمی ایستد...
    جزوه های منفورِ عرفانِ نظری و عملی ات به چه درد من می خورد؟
    تفسیرِ گران مایه‌ی المیزان، از دردِ من چه می داند؟
    اینها، دست مایه‌ی فضلِ فاضلانِ سوداگرند، که می خواهند سری در میانِ سرها شوند
    تو! این سخنان را بی ادبی می دانی؟
    من در این احوال، از ادب عدول کرده ام، از شرع رَسته ام، از رسم آزادم، از خود بی خودم، دیوانه ام
    و دیوانه در دادگاهِ ادب و شرع و رسم، تبرئه خواهد شد
    آه! چقدر این جنون را دوست دارم
    در این احوال، همه‌ی نقاب های ظاهر و باطنم را بر می دارم
    در این اوقاتِ جنون، این عجزِ صادق را دوست دارم
    آه! چقدر در اشتیاقِ لبانِ مولانا هستم
    مولانا را از حافظ دوست تر می دارم؛ داغیِ وجودش، شبیه من است
    آه! از فیض حکمتِ او هم محرومم
    آه! چرا ساکتی؟
    چیزی بگو!
    بیش از این طاقتِ تازیانه ندارم، بر صلیبِ رسمیّت
    عاقبت، جان به لب آمد از وعده هایی که هیچ گاه تحقّق نیافت
    از مردگی خسته ام
    زندگی می خواهم
    آب می خواهم
    شیر می خواهم
    اُنس می خواهم
    کجاست انس با خدا؟، جان می خواهم
    ایمان نمی خواهم
    ادب نمی خواهم
    عملِ صالح نمی خواهم
    اخلاق نمی خواهم
    سلوکِ عارفانه نمی خواهم
    خرد نمی خواهم
    کیست؟ او که از نزدش آمده باشد، خبری می خواهم
    در عصرِ اطّلاعات، در عصرِ انتشارِ همه جاییِ اخبار، خبری می خواهم
    افسوس!
    وای بر من...
    من که در عصرِ بی خبری، خبری طلب می کنم
    بر هولدرلین، سجده می کنم
    او که تراژدیِ عسرتِ مدرن سرود: غیابِ قدسیان و فروبستگیِ ساحتِ قدس
    کجایند قدسیان؟
    زمین، بدون آنها غوغای بی خبری ست، مردابِ دروغ و نیرنگ است
    کجاست روح القدس؟
    کجاست روح الامین؟
    چرا ساکتی؟
    آیا بی سروپایی چون من، نباید از قدسیان و مأوایشان بپرسد؟
    آنها، سروشِ غیب را بر کدام گوش ها می خوانند؟
    آنها، موسیقیِ حقیقت را کِی می نوازند؟
    آنها هم با موسیقی مخالفند؟
    جانم با وِزوِزهای مذهبی، گرم نمی شود، چه کنم؟
    سرودِ شورِ عشق می خواهم...
    رمضان که می آید، عزادار می شوم، بی پناهی و ناکامی و تشنگی و بی قراری ام آشکارتر می شود
    با این ادعیه چه کنم؟
    با این قرآن؟
    دینی که شرطِ ورود به ضیافتش را گویا توقف در همین شریعت را می‌خواهد چرا مدعیان شریعت متوجه نیستند که خدا از من طهارتِ پیشین می خواهد
    دلم، آغوشِ گرم می خواهد
    ناگفته هایم، تا جایی که به گفت آمدند، به فهمِ قدّیسین در نمی آیند
    مرا با آنها کاری نیست...
    امّا تو، حتّی اگر با من هم سخن نیستی، لااقل در تشییع جنازه ام حاضر باش
    دیگر، قبل از جان سپردن، با من از پنجره ای که باید پاک شود تا نور حق در درون جلوه گر شود، سخن مگو...
    این نور، برایم با ظلمت چه تفاوت خواهد کرد؟
    این نور که می گویی، فریبی برای تحمیلِ اُتوریته شریعت است
    فریبی که آزادی را در مقتلِ رسمیّت، سَر می بُرَد و با خونِ آزادی، وضوی نمازِ اوّلِ وقت می سازد
    نفرین بر او...
    سلام بر عصیان درونم
    او که بر این نور، سجده نمی کند و از رانده شدن نمی هراسد.



    باسمه تعالی: سلام علیکم: نمی‌دانم صدای تو را می‌شنوم یا هنوز زمان شنیدن آن فرا نرسیده است؟ من بخواهم یا نخواهم این «صدا» صدایِ آینده‌ی تاریخِ ما است و اگر امروز شنیده و فهم نشود، فردایِ تاریخ ما، فردایِ تقابلِ کَرانی است که این صداها، آن‌ها را عصبانی می‌کند زیرا خوابشان را آشفته کرده است.

    آن‌چه باید با تو در میان بگذارم بیشتر از آنی که گفته‌ای و یا فریاد زده‌ای و یا نه! ناله کرده‌ای، نیست. ناله‌ی هوشیارانه‌ای که امید دارد که با تاریخی که شروع شده است سخنی از جنسِ فرونشاندن عطش بشنود.

    این پیرمرد که با تو سخن می‌گوید نمی‌خواهد خود را به خواب خرگوشی بزند، اما می‌خواهد به رسمِ نصیحت پیران، آری! به رسم نصیحت پیران که می‌دانند راهی بس ژرف در پیش دارید، چند کلمه بگوید،تا وقتی با هزار امید بنا دارید با مرغِ ماهی‌خوار که با یک شیرجه، ده‌ها ماهی چون شما را در کیسه‌ی منقار خود اسیر می‌کند تا ببلعد، روبرو می‌شوید،خود را نبازید و گمان نکنید دیگر راهِ گشوده‌ای برای شما نیست.

    1- گفتی از دین رسمی به تنگ آمده‌ای! گوارایت باد. ولی از خود پرسیده‌ای آن‌هایی که به ظاهر از دین رسمی به وجد می‌آیند، در دلِ آن سخنان چه چیزی می‌جویند که این‌چنین جانشان گرم می‌شود؟! و در چه تاریخی خود را احساس می‌کنند که این‌چنین اشک می‌ریزند و جان خود را برای دفاع حرم دختر پیامبر«صلوات‌اللّه‌علیه‌وآله» ایثار می‌کنند؟!

    2- در این ظلمات چه کسی در را به سوی انسان‌ها می‌گشاید؟

    می‌دانم که دشمنیِ تو با فیلسوفان، از چه جنسی است. مسلّم از جنسِ دشمنیِ آن‌هایی که با فردیدِ بزرگ دشمن بودند و هستند؛ نیست. عیب فردید این بود که می دانست «ما که هستیم و کجا هستیم و چرا پایِ ناتوان خود را نمی‌بینیم». آیا او به جرم ناتوانایی پاهای‌ما دستور داد آن‌ها را ببرند؟

    3- جامعه را نمی‌توان مضطرب کرد، باید با همین ناله‌ها و همین سوزهای امثال شما ها ، راهی را گشوده . آیا راهی هست که ما به آن نظر کنیم؟ من با تمام وجود و قسم به اشک‌هایی که مادران شهداء و همسران شهداء در فقدان شهیدشان ریختند، آن راه را راهِ خمینی می‌دانم؛ نه یک کلمه بیشتر، و نه یک کلمه کم‌تر! و چقدر سخت است در زیر غبارهای رسمیت‌یافته‌ی دوران، این راه را پیدا کرد و نشان داد. با تمام وجود به ناتوانی و اَلْکنیِ سخن خود اقرار می‌کنم، ولی:

    گرم سنگ‌آسیا بر سر بگردد

    دل آن دل نیست کز آن رَه بگردد

    4- به من بگو از آن‌چه که داریم کدام را اگر نداشتیم، بهتر بود؟! اگر ما صدرا و محی‌الدین و خمینی نداشتیم، از متفکران بزرگی محروم نبودیم؟!!

    عجله نکن، و از دست من عصبانی مشو!! ما همه، چوبِ رسمی‌شدنِ این فریادها را می خوریم. اگر سورن‌کی‌ یرکگور از دستِ استادان دانشگاه عصبانی است که سخنان او را تبدیل به درس می‌کنند و گرمی آن سخنان را می‌کُشند، صدرا و محی‌الدین نیز به همین بلا دچار شدند!!

    راهی که در جاده‌ی گذشته‌ی ما گشوده شده است، انکار شدنی نیست. این افکار آن‌چنان نیستند که در مواجه با آن‌ها با آن‌ها دشمنی کنیم که این دشمنی با خودمان است و این، بیرون‌افتادن از دایره‌ی تفکری است که می‌تواند معنایِ فردای تو و ما باشد.

    مطمئن باش اگر راه خمینی گم شود، هیچ‌کس صدای تو و امثال تو را نخواهد شنید، به دیوانگی متهمت می‌کنند و تو در بن‌بستِ تاریخیِ تحمیل‌شده بر روزگاران‌، یا دیوانه می‌شوی و یا خودکشی می‌کنی!!

    این حرف‌ها را به حساب پیرمردی و محافظه‌کاری من بگذار! ولی فکر کن. همه‌چیز را بر هم بزن، ولی مواظب باش ضرر نزنی.

    من از کلمات تو ذره‌ای از ضرر و زیان نمی‌بینم، ولی باز مواظب باش ضرر نزنی.

    مشکل، غربتِ فکر است و با پسندیدن و نپسندیدنِ آن‌چه بر ما می‌گذرد، مشکل حل نمی‌شود.

     باید حماقت‌ها را تشخیص داد و بر آن نهیب زد و به آرامش دروغینِ حماقت‌ها، دل‌خوش نبود.

    بایدپیامبر بود که بارِ امانت را بتوان کشید. هرکسی تاب تحمل آن را ندارد، خواه مَلک باشد و خواه کوه و دشت و بیابان!!!

    آری! به قول آن مرد بزرگ، وقتی بادِ تفکر می‌وزد تا حماقت‌ها را بسوزاند، هرکس سعی می‌کند در پناهی قرار گیرد و سنگری برای خود دست و پا کند. و چقدر اندک‌اند آنانی که در مقابل آن باد، پیراهن از تن بیرون آورند و سینه‌ی خود را در مقابل آن قرار دهند.

    همان‌طور که می‌گویی چه اندازه واژه‌ی تفکر زشت و آلوده شده است و ما را از نگاه رومانتیک‌ها که در زیبایی‌ها تفکر را می‌جستند، محروم کرده است.

    آیا امروز «تفکر» را جز در پیران و جوانانی که به تشییع شهدای مدافع حرم آمده‌اند، در جای دیگر می‌توان جستجو کرد؟! خدا می‌داند اگر با شیلر و هولدرلین در تاریخ خودشان، هم‌احساس شویم، آن‌وقت چقدر به تشییع‌کنندگان شهدای مدافع حرم، این متفکرانِ بزرگ تاریخ امروزی، خود را نزدیک می‌بینیم.

    5- بگو! توقع خود را در چه کسانی جستجو می‌کنی؟ مگر می‌شود انسان‌ها حتی انسان‌های بزرگ، همه‌ی موازین را رعایت کنند؟!! همان‌طور که از شاعر، باید طلبِ شعر کرد و نه، اخلاق، باید از دینِ رسمی و یا عرفانِ رسمی و یا عزاداریِ رسمی، آن‌چه را می‌توان گرفت، بگیری و پاسدار فکر باشی و حرمت فکر و متفکران را رعایت کنی.

    آن‌که انقلاب اسلامی را بسطِ مدرنیته و نیهیلیسم می‌داند، چگونه می‌توان او را به عنوان یک متفکر پاس‌داشت؟! آیا این مثل همان‌هایی نیست که هایدگر را چون رئیس دانشگاه فرایبورگ در زمان نازی‌ها بود، نمی‌فهمند و متوجه نیستند با هایدگر، چه چیزی پیش آمد؟ آیا با انقلاب اسلامی، بسطِ مدرنیته و نیهیلیسم پیش آمد؟! یا تفکری به وسعت همه‌ی تاریخِ بشر در جان مردمانی که هیچ‌وقت توسط متفکرانِ رسمی دیده نشدند.

    چقدر دیدنی بود آن‌چه آوینی دید و بقیه ندیدند. وای! اگر از این تاریخ، شهید خرازی و کاظمی و همت و باکری و علم‌الهدی‌ها دیده نشوند!!!!

    این‌که ما امروز و در این شرایط آشفته چه اندازه می‌توانیم به حقیقت انقلاب اسلامی نزدیک شویم، بحث دیگری است. ولی آیا می‌توان بدون طی‌کردنِ این راهِ گشوده، به حقیقتی رسید؟

    اگر امروز به هولدرلین به جهت فهمی که از حضرت ابراهیم یافت، سجده می‌کنی که حقیقتاً سجده‌کردنی است! فردا که این راه گشوده می‌شود، اگر به این شهداء سجده نکنیم، سر بر سنگ کوبیده‌ایم! و این انجمادی است سرد و بی‌روح، خواه از هایدگر سخن بگوییم، خواه از هگل. موفق باشید .


  • با عرض سلام خدمت استاد گرامی:
    می خواستم بپرسم جوانانی که بعد از مطالعه ی کتاب های شما دیدگاه جدیدی پیدا می کنند و در گذشته رشته ی دیگر دانشگاهی مثل معماری خوانده اند و اکنون در شرایطی قرار گرفته اند که نه پشتوانه ی محکمی در زمینه ی دیدگاه جدید دارند و نه دیدگاه های گذشته ی خودشون رو می توانند دنبال کنند، چه کاری باید انجام بدهند و چه فعالیتی رو باید پیگیری کنند؟ با تشکر

    باسمه تعالی: سلام علیکم: مباحثی که بنده و امثال بنده عرض می‌کنیم بیشتر به جهت آن است که جهت‌گیریِ افراد در امورات‌شان تصحیح شود و لذا لازم نیست که مثلاً جنابعالی رشته‌ی معماری را دنبال نکنید، بلکه معماری را با روحِ معنیِ لازم می‌توانید عرضه نمایید. به عنوان نمونه کانال «ندای اندیشه» دو جلسه از سخنرانی آقای دکتر محمود ارژمند را در رابطه با معماری اسلامی مطرح کرده‌اند خوب است به آن کانال به آدرس https://t.me/nedayeandishe/284 رجوع فرمایید. موفق باشید  


  • سلام محضر مبارک استاد عزیزم: استادجان! اشعار حاج میثم عجب داستانی شده! استاد عزیز جضرتعالی در پیام کاربر عزیزی که با آن یادداشت حقیر موافق و هم نظر بود، فرمودید که دولت باید روحیه ای نقد پذیری را بالا ببرد! استاد عزیزم ما هم معتقدیم که دولت باید این چنین باشد!
    استاد عزیزم ما هم مضامین اشعار دکتر مطیعی را می پذیریم و عین گفتمان امام و رهبری می دانیم! اما معتقدیم آن سبک، آن شیوه جز تفرقه، تشنج، سوء استفاده و دیگر آفت ها دست آوردی ندارد. استاد بنده از شاگردان حضرتعالی هستم اما نمی دانم چرا در این مورد اقناع نشدم!

    باسمه تعالی: سلام علیکم: زیبایی کار به همین است که هر دو طرف فکر کنیم. تا وقتی بنده در سخن‌گفتن احساس امنیت می‌کنم که امیدوار باشم رفقای ما نسبت به بنده حالت مریدی نداشته باشند و همواره نحوه‌های متفاوت تفکر را در نسبت به عرایض بنده بیدار نگه دارند. در این رابطه است که هنوز بنده معتقدم طرفداران دولت باید نحوه‌ای از رویکرد را برای خود تعریف کنند تا این نوع شعارها به طور مستقیم موجب نقد آن‌ها قرار نگیرد زیرا شعارهایی است که اساس انقلاب بر آن‌ها بنا شده است. البته باید بین بدنه‌ی دولت و بعضی از طرفداران ایشان که عملاً بنا دارند دولت را به مواضع افراطی بکشند، تفکیک قائل شد. موفق باشید


  • با سلام خدمت استاد:
    لطفا بفرمایید که تاکیدات شدیدی که مقام معظم رهبری (و هم چنین شخص شما) بر اینکه این کشور و این انقلاب تحت هیچ شرایطی به سمت فرهنگ غرب منحرف نشده و شکست ناپذیر است
    1) بر اساس چه استدلالات منطقی و عقلانی است؟
    2) بر اساس چه استدلالاتی از قرآن است؟

    باسمه تعالی: سلام علیکم: این یک بحث مفصل است که وقتی جبهه‌ی توحیدی در مقابل جبهه‌ی استکبار قرار بگیرد تاریخ، تاریخِ نفیِ استکبار است و در این حالت حتی اگر مدعیان مقابله با استکبار کوتاهی کنند، خداوند کوتاهی نخواهد کرد و آن‌ها را می‌برد و کسانی را می‌آورد که نسبت به تحقق توحید و نفیِ استکبار پایمردی نشان دهند. عرایضی در این مورد در کتاب «گزینش تکنولوژی از دریچه‌ی بینش توحیدی» شده است. قسمت مربوطه را عیناً خدمتتان ارسال می‌دارم. موفق باشید



    قرآن مى ‏فرمايد: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ لَا تَتَّخِذُواْ الْيَهُودَ وَالنَّصَارَى أَوْلِيَاء بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاء بَعْضٍ وَمَن يَتَوَلَّهُم مِّنكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ إِنَّ اللّهَ لَا يَهْدِى الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ»؛[1] اى مؤمنان به يهود و نصارى اعتمادى همراه با محبت نداشته باشيد، و محبت آن‏ها را در دل خود جاى ندهيد، آن‏ها خودشان نسبت به هم محبت و ولايت متقابل دارند و در بين خودشان بعضى ولى بعض ديگرند، و با همه فاصله ‏اى كه دارند عليه شما متحد مى ‏شوند و به شما نمى ‏گروند و خودشان را رها كنند. هركس به آن‏ها محبت داشته باشد از آن‏هاست - در واقع با اين محبت، روح و روحيه انسان با آن‏ها يكى مى‏ شود - و همچنان كه آن‏ها ظالمند و خداوند هدايتشان نمى ‏كند آن‏هايى هم كه محبتِ يهود و نصارى را در دل بپرورانند به راه هدايت نمى‏ روند و به مقصدى كه مى‏ خواهند نمى‏ رسند. در ادامه مى ‏فرمايند: «فَتَرَى الَّذِينَ فِى قُلُوبِهِم مَّرَضٌ يُسَارِعُونَ فِيهِمْ يَقُولُونَ نَخْشَى أَن تُصِيبَنَا دَآئِرَةٌ فَعَسَى اللّهُ أَن يَأْتِى بِالْفَتْحِ أَوْ أَمْرٍ مِّنْ عِندِهِ فَيُصْبِحُواْ عَلَى مَا أَسَرُّواْ فِى أَنْفُسِهِمْ نَادِمِينَ»؛[2] مى‏ بينى آن‏هايى كه در قلبشان بيمارى عدم هدايت واقع است و به همين جهت ظالم ماندند، در جهت نزديكى به يهود و نصارى سرعت مى‏ گيرند و مى ‏گويند: مى ‏ترسيم در اثر جدايى از آن‏ها به ما گرفتارى برسد و بدين شكل محبت خود را به‏ يهود و نصارى توجيه مى‏ كنند، اميد است با رسيدن فتح و يا امرى از جانب خداوند، پشيمان شوند و دروغ‏شان بر مؤمنين آشكار شود. اين‏ها در دل‏شان خاموشى اسلام را پنهان كرده بودند تا بتوانند با ارتباط با يهود و نصارى و نابودى تفكر اسلامى مانعى براى شهوات دنيوى خود نداشته باشند، و وقتى فتحى نصيب مسلمان‏ها شد افسوس مى ‏خورند.



    خداوند فرمود: «بيمار دلان، در جهت محبت به يهود و نصارى سرعت مى ‏گيرند» بيمار دل كسى است كه از سلامت فطرى خارج شده و از اخلاص و توحيد بيرون آمده باشد و به همين جهت گفته‏ اند؛ بيمارى دل باعث مى ‏شود كه انسان با هر بادى بجنبد و با هر سختى از مسير توحيدى خود به شك فرو رود، لذا چون در جاى ديگر فرمود: منافقان قلب‏شان مرده است، منظور از اين بيمار دلان منافقان نيستند بلكه همان مسلمانان بى ‏تفكرِ ظاهربين مى‏ باشند. سپس ادامه مى‏ دهد: «وَيَقُولُ الَّذِينَ آمَنُواْ أَهَؤُلاء الَّذِينَ أَقْسَمُواْ بِاللّهِ جَهْدَ أَيْمَانِهِمْ إِنَّهُمْ لَمَعَكُمْ حَبِطَتْ أَعْمَالُهُمْ فَأَصْبَحُواْ خَاسِرِينَ»؛[3]آنگاه كه فتح رسيد، مؤمنان به سست ايمانانِ بيمار دل گويند: آيا اين يهود و نصارى همان‏هايى هستند كه سوگندهاى سخت خوردند كه با شما باشند؟ كارها و تلاش‏هاى اين محبت‏ ورزان به يهود و نصارى، همه هدر رفته و زيان‏كار شدند.



    در ادامه مى فرمايد: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ مَن يَرْتَدَّ مِنكُمْ عَن دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِى اللّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكَافِرِينَ يُجَاهِدُونَ فِى سَبِيلِ اللّهِ وَلَا يَخَافُونَ لَوْمَةَ لآئِمٍ ذَلِكَ فَضْلُ اللّهِ يُؤْتِيهِ مَن يَشَاء وَاللّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ»؛[4] اى مؤمنان (بدانيد) كسى كه از دوستى مؤمنين به دوستى يهود و نصارى بر گردد، به ‏زودى خداوند عده ‏اى را به جاى آن‏ها مى‏ آورد كه محبت‏شان متعلق به خداوند است و دشمني شان به يهود و نصارى، آن‏ها به خاطر خداوند نسبت به مؤمنين فروتن و نسبت به كافرين بى‏ اعتنا و گردن‏ فرازند، و خداوند كه ياور حقيقى دين است دوست‏داران يهود و نصارى را كه ظاهراً مسلمانند، مى‏ بَرد و چنين مؤمنانى را مى ‏آورد كه در راه خدا قيام مى ‏كنند و خداوند در اين قيام كه براى يارى دين است كمك‏شان مى ‏نمايد و از اوصاف آن‏ها اين كه هيچ نگران نيستند كه كسى در راه احياء دين و قيام براى دين سرزنش‏شان كند و با نظام ارزشى خودش بخواهند حركت آن‏ها را ارزيابى كنند، اين روحيه و قيام، فضل الهى است كه به هر كس خواست مى‏ دهد - مسلم به كسانى مى‏ دهد كه قصدشان تماماً قيام براى خدا باشد - و خداوند واسع و عليم است.



    حضرت علامه‏ طباطبايى «رحمةالله‏ عليه» در تفسير الميزان در ذيل چهار آيه فوق بحث مفصلى دارند كه خلاصه آن عبارت است از: «قرآن به چيزهايى تأكيد مى‏ كند كه اگر انسان مواظب نباشد عوامل و شرايط موجود دست به ‏دست هم داده مسلمين را به پرتگاه سقوط مى‏ كشاند، قرآن به محبت به اهل البيت (ص) دستور داده و در آن تأكيد و مبالغه نموده ولى بعدها چنان ستم‏ هايى به اهل البيت نمودند كه اگر واقعاً از طرف قرآن مأمور بودند به اهل البيت (ص) ستم كنند بيش از آنچه كردند نمى‏ توانستند بكنند. يعنى خداوند مردم را به آنچه محبت به آن‏ها موجب سعادتشان بود دعوت كرد و آن‏ها عكس آن عمل كردند، و از طرف ديگر مسلمانان را از دوستى كفار و اهل كتاب نهى نمود و آن‏ها درست عكس آن عمل كردند و هيچ نهى‏ اى در هيچ ‏يك از موارد شرعى مثل نهى از دوستى كفار و اهل كتاب تشديد و تأكيد نشده است، در حدى كه ملاحظه مى‏ كنيد در سوره مائده آيه 51 فرمود: «هر كه با آن‏ها دوست است از آن‏هاست». و در سوره آل عمران آيه 28 باز همين سخن را با مضمونى ديگر فرمود.[5] وقتى امر به معروف كه حافظ سيره و سنت پيامبر و ائمه (ص) است مختل شود، شعائر عمومى و جلوه‏ هاى اجتماعى سقوط نموده، سيره كفار به جايش مى ‏نشيند و پايه ‏هاى خود را محكم مى ‏كند، تمام چيزهايى كه اجتماع مسلمانان را احاطه نمود و امروز در بين ما جارى است همان‏ هايى است كه از كفار گرفته ‏ايم، اين‏كه در آيه مورد بحث مى‏ فرمايد: كسانى را مى آورد كه هم آن‏ها خدا را دوست دارند و هم خدا آن‏ها را ... شما امروز عكس آن را مى‏ بينيد به طورى كه ما يهود و نصارى - كه امروز در غربِ تحت تأثير يهود تجلى كرده - را دوست داريم، ما خدا را دوست نداريم كه در مقابل كفار ذليل و بر مؤمنين سركش هستيم، از جهاد در راه خدا هراس داريم و از هر سرزنشى كه از طرف آن‏ها به ما شود، جا مى‏ خوريم. اين همان است كه در سوره مائده آيه 54 خداوند مى‏ فرمايد: «اجتماع مؤمنين مرتد مى‏ شود». يعنى به جاى علاقه به خدا علاقه به يهود و نصارى پيدا مى‏ كند، ارتداد در اين آيه يعنى برگشتِ محبت ‏آميز به يهود و نصارى، يعنى گرايش قلبى به آن‏ها، كه خدا آن را به منزله كفر مى‏ داند، مى‏ گويد مردمى را مى ‏آورد كه خدا آنان را دوست دارد ... و از سرزنش ملامت‏ گرى نمى‏ هراسد. و صفاتى را براى آن‏ها برشمرده كه در عده قليلى از مردم اجتماع ما موجود است».



    ما براى نجات خود از فرهنگ ظلمانى غرب مى‏ توانيم به همين چهار آيه از سوره مائده تمسك بجوئيم كه خلاصه آن عبارت بود از: 1. عدم محبت و اعتماد به يهود و نصارى كه شاخصه‏ ى امروزين آن فرهنگ غرب است، با همان تصورى كه يهود از عدم قدرت تصرف خدا در عالم و آدم دارد. 2. عدم نگرانى از ضررى كه فكر مى‏ كنيم با بريدگى از يهود و نصارى براى ما پيش مى ‏آيد. 3. اميدوارى به فتح و رحمت خدا در ازاء عقيده توحيدى و عمل الهى، در مقابل تهديدهاى غرب. 4. ارزش‏گذارى به مؤمنين و بى ‏اعتنايى به ارزش‏هاى غربى و دوستداران آن‏ها. 5. زنده نگه داشتن عشق الهى در قلب خويش و جامعه، و تلاش براى اين‏كه نگذاريم محبت به خداوند در ما خاموش شود. 6. تقويت روحيه قيام در خود براى يارى دين خدا. 7. عدم نگرانى از ملامت فرهنگ‏ها و تفكرات غير دينى در راه ايجاد حيات و روش دينى.



    تفاوت غرب با مسيحيت:‏ در آخر لازم است خدمت عزيزان عرض كنم كه نبايد روحيه مسيحيت موجود را با بعضى از آموزه‏ هاى حضرت عيسى (ع) كه بعضى از مسيحيان به صورت فردى از آن‏ها متأثرند اشتباه كرد و تصور نمود بايد نقد غرب را از نقد مسيحيت جدا كرد. آرى در تحليل عقلى مسيحيت يك چيز است و غرب چيز ديگر و به ظاهر غربِ موجود با پشت كردن به مسيحيتِ مطرح در قرون وسطى شكل گرفت. ولى با تحليل دقيق ‏تر روشن مى‏ شود كه مسيحيتِ قرون وسطى در درون خود عنصر جسمانى كردن حقايق معنوى را از يهوديت پذيرفته، و اين همه‏ ى انحرافى است كه يك دين مى ‏تواند پيدا كند. يهوديت معتقد است خداوند از آسمان پائين مى ‏آيد و با پيامبرش كشتى مى‏ گيرد و يك بار زمين مى ‏خورد و يك بار هم پيامبر را زمين مى‏ زند و به آسمان بر مى ‏گردد.[6] همين تفكر منجر مى ‏شود كه مسيحيت معتقد شود خدا در عيسى حلول مى ‏كند و مى‏ شود مسيح، يعنى از آن جهت كه پيامبر است، عيسى است و از آن جهت كه تجسم خدا در زمين است، مسيح است. چنين مسيحيتِ يهودى‏ زده در عمل نمى ‏تواند راهى جز همان راهى را كه يهوديت مى‏ رود، طى كند.



    از طرفى اگر امروزه دانشمندان منتقد غرب و سياستمداران منتقد صهيونيسم موضوع مسيحيت را از فرهنگ سكولاريته غرب جدا مى كنند و موضوع يهوديت را از صهيونيسم دو موضوع مى ‏دانند، كه البته در جاى خود كار درستى است، اما نبايد ما را از هويت كلى دشمنى مسيحيت و يهوديت نسبت به اسلام كه قرآن از آن خبر مى دهد غافل كند. آرى در نقد غربِ بعد از قرون وسطى مى ‏توان موضوع مسيحيت را از غرب جديد جدا كرد ولى بسيارى معتقدند آن نوع مسيحيت كه از يك طرف تحت تأثير يهوديت و از طرف ديگر تحت تأثير يونان است، به نهايتى جز همان فرهنگى كه منجر به رنسانس شد - يعنى غرب جديد - نمى ‏رسيد زيرا بيش از آن‏كه با آمدن مسيحيت، غرب مسيحى شود، مسيحيت غربى شد و در نتيجه آنچه ما امروز در غرب با آن روبه ‏رو هستيم تماميت چيزى است كه مى‏ توان گفت تركيب تفكر ارسطويى با كليسا و روحيه يهودى ‏گرى است. اگر به سخنان منتقدان بزرگى چون هايدگر در رابطه با ضعف‏ هاى غرب و راه برون رفت از آن، دقت كنيم آن‏ها براى عبور از غرب چيزى‏ را مدّ نظر دارند كه عملًا فقط در تفكر حضورى و وجودى مكتب تشيع پيدا مى ‏شود مكتبى كه تحت تأثير ائمه (ص) است و لذا حكمت خالده ‏اى كه در نظر بعضى از منتقدان به غرب مطرح است در عمل و به صورت كاربردى چيزى جز تفكر شيعه به عنوان مكتبى كه معتقد است به امامى معصوم و حى و حاضر، نيست. وگرنه از نظر تئورى و تفكر انتزاعى حرف‏ها و توصيه ‏هاى خوبى در همه مكتب ها مورد توجه است ولى آيا هيچ ‏كدام توانستند به نحوه ‏اى عملى مقابل روح غربى بايستند؟ آيا چين به عنوان مهد تفكر لائوتسه در عمل توانست راه و روشى جداى از فرهنگ غربى پيشه كند؟ فرهنگ غربى چيزى نيست كه با عقايد فردى و يا توصيه ‏هاى اخلاقى بتوان از آن عبور كرد، براى عبور از آن نياز به مكتبى است كه از همه جهات زنده و فعّال باشد و در يك مقايسه واقع‏ بينانه چنين مكتبى جز اسلام، آن هم اسلامى كه با امامى معصوم مديريت شود، نخواهد بود.[7]





    [1] ( 1)- سوره مائده، آيه 51.



    [2] ( 2)- همان، آيه 52.



    [3] ( 1)- همان، آيه 53.



    [4] ( 1)- همان، آيه 54.



    [5] - در سوره آل عمران، آيه 28 مى‏فرمايد:« لَّا يَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْكَافِرِينَ أَوْلِيَاء مِن دُوْنِ الْمُؤْمِنِينَ وَمَن يَفْعَلْ ذَلِكَ فَلَيْسَ مِنَ اللّهِ فِى شَيْ‏ءٍ إِلَّا أَن تَتَّقُواْ مِنْهُمْ تُقَاة وَيُحَذِّرُكُمُ اللّهُ نَفْسَهُ وَإِلَى اللّهِ الْمَصِيرُ»؛ مؤمنان نبايد كافران را به جاى مؤمنان به دوستى بگيرند و هر كه چنين كند در هيچ چيز او را از دوستى خدا بهره‏ اى نيست مگر اينكه از آنان به نوعى تقيه كند و خداوند شما را از خود مى‏ ترساند و بازگشت ‏[همه‏] به سوى خداست.



    [6] ( 1)- از اين نمونه تحريفات را كتاب «اسلام آيين برگزيده» گردآورى كرده است مى ‏توانيد به آن رجوع كنيد.



    [7] ( 1)- در رابطه با موضوع فوق و نقش روش اهل البيت در تمدن‏ سازى به كتاب« آنگاه كه فعاليت‏هاى فرهنگى پوچ مى‏ شود» و به نوشتار « تمدن‏زايى شيعه» رجوع فرمائيد.


  • باسمه تعالی
    عرض سلام و خسته نباشید و آرزوی قبولی طاعات و عبادات خدمت استاد گرامی:
    استاد شرمنده می خواستم ببینم شما ملاقات حضوری هم دارید شدیدا نیاز به صحبت کردن حضوری و درخواست کمک از شما دارم. لطفا کمکم کنید به حق این ماه عزیز و مبارک. التماس دعا اگر امکان دارد پاسخ درخواستم را به آدرس ایمیلم بفرستید از لطف شما سپاسگزارم.

    باسمه تعالی: سلام علیکم: در طول روز فرصتی جهت آن‌که در خدمت رفقا باشم، ندارم. می‌ماند بعد از نماز صبح در مسجد خدیجه‌ی کبری«سلام‌اللّه‌علیها» که در حین قدم‌زدن می‌توانم خدمت عزیزان باشم. موفق باشید


  • بسمه تعالی
    سلام براستاد گرامی و عزیزتر از جانم:
    سالهاست خسته شده ام از این همه درد و رنجی که بر انقلاب تحمیل می شود از اینکه می بینم در انقلاب اسلامی عزیزم کسانی بر مسند ریاست هستند که یا از اشراف سیاسی هستند یا از اشراف اقتصادی. کسانی که درد و رنج محرومیت و نداری را نمی دانند و ثروتشان از پارو بالا می رود. من فرزند انقلابی هستم که از کل انقلاب هیچ انقلابی ندیدم جز چند سال حضور احمدی نژاد. نه جنگ را درک کردم و نه امام خمینی عزیز را. کاش بودم ولایق جهاد در راه خدا بودم و شهید می شدم و این روزهای پر از درد را نمی دیدم. دردهایی که بر عزیزتر از جانم رهبر معظم انقلاب تحمیل می شود. من از نسل سوخته ای هستم که از انقلاب هیچ چیز جز درد و رنجش را نفهمید. از زمانی که احمدی نژاد آمد احساس کردم دیگر وقت دیدن انقلاب است باید بنشینم و زیبایی های این تماشاگه راز را ببینم باورم شد انقلاب من طلوع کرده است و رنجهای مستضعفین به پایان رسیده است. اما وقتی دیدم آن مردی را که از میان دردها و رنجهای مستضعفین قیام کرد اینگونه زدند و او نیز بر حاشیه ها افزود و او را انگ انحراف زدند و مطمئن شدم انقلابی که فکر می کردم طلوع کرده است بزودی همانها که ادعای آوردنش را داشتند خاموشش کردند ناامید شدم و وقتی انقلابی را دیدم که حسن روحانی رئیس جمهورش شد ناامیدترم کرد. چه شد که امروز اینجاییم. مخالفان حزب اللهی احمدی نژاد ما را متهم به مخالفان ولایت و انقلاب می کنند گویی ما در جبهه انقلاب نیستیم آنها می خواهند عمدا ما را مقابل انقلاب و ولایت قرار دهند؟ می خواهند کاری کنند که دشمن انقلاب لقب بگیریم؟ به خدا قسم اگر احمدی نژاد را دوست داریم چون با دیدن او یاد مستضعفین، یاد انقلاب، یاد اسلام و امام و یاد شعارهای اصیل انقلابی می افتیم. ما امروز کجاییم؟ از طرفی دل در گرو انقلاب و رهبری داریم و از طرفی نمی توانیم باور کنیم عده ای مدعی انقلابی گری ما را از جرگه انقلاب خارج کنند. شرایطی در حال تحقق است که اگر فکری نشود جبهه طرفداران احمدی نژاد بدلیل اینکه از انقلاب در حال رانده شدن هستند تبدیل به یک اپوزیسیون شوند و من می بینم چه اتفاقی در حال رخ دادن است. حال سرگردانیم شما را به خدای امام خمینی و انقلاب اسلامی قسم بگویید چه شده؟ آیا خدا ما را تنبیه کرد که روزی عده ای را که از اصلاح طلبان بودند با عناوین ضد انقلاب و ضد ولایت فقیه از دایره انقلاب به بیرون هول دادیم آیا ما چوب تندرویهای دیروز عده ای را می خوریم؟ آیا ما همان نسل سوخته انقلاب هستیم؟ چه شده کجای تاریخ هستیم؟ نکند ما را در ورطه ای اندازند که ندانیم جبهه علی حق است یا جبهه معاویه؟ ما کجای تاریخ ایستاده ایم؟ شما را به خدای امام خمینی قسم نگویید انقلابی باشید که ما همه از انقلابیون هستیم همانطور که همه از مسلمانان بودند و جبهه معاویه و علی را نتوانستند تشخیص بدهند. نگویید پشت سر رهبری حرکت کنید مگر تاکنون تخلف کرده ایم؟ بگویید درد جان ما چیست که انقلاب را دوست داریم، رهبری را دوست داریم، احمدی نژاد را دوست داریم. آیا ما از تاریخ انقلاب به جرم دوست داشتن نماد و اسطوره شعارهای انقلاب جدا شده ایم؟ ما کجای تاریخ ظهور مولایمان مهدی صاحب الزمان هستیم؟ خسته هستم با یک کوه از دردهای تمام تاریخ بشریت که گویی هیچ کس ما نسل سوخته تاریخ انقلاب را دیگر یاری نمی کند و رها شده در برهوت این تاریخ هستیم. صرفا درد و دلی بود شاید بتوانید بگویید ما چه دردمان شده آیا این تضاد است که ما انقلاب و رهبری و احمدی نژاد را با هم دوست داریم. نیازی به جواب نیست صرفا درد و دلی بود که بدانید سرگردان و خسته هستیم گویی هیچ چیز جز ظهور مولایمان ما را شاد نمی کند. والسلام علی من تبع الهدی. شاگرد کوچکی از شاگردانتان

    باسمه تعالی: سلام علیکم: «چه خوش صید دلم کردی، بنازم چشم مستت را». گفتنی‌ها را گفتی و در میان آن گفتنی‌ها متذکر حاشیه‌هایی شدی که دولت آقای احمدی‌نژاد ایجاد کرد و کمر رهبری و ما را که تمام‌قد از ایشان دفاع کردیم، شکست. فراموش کرد طلبه‌ها چگونه از پول شهریه‌های خود از او دفاع کردند و یک‌مرتبه همه را رها کرد و شخصی به نام آقای مشائی را قِدیس‌گونه جلوی همه قرار داد.



    آقای احمدی‌نژاد به ما و به رهبری ظلم کرد و این شد حال و روزِ ما که شما در این زنج‌نامه از آن سخن گفتید.



    ابتدا باید گذشته را بازخوانی کرد تا فردایی که دوباره نیروهای انقلاب کمر راست می‌کنند، حکیمانه عمل کنیم. چگونه می‌توان هنوز به آقای احمدی‌نژادی دل‌بست که قابل پیش‌بینی نیست؟! آیا شورای نگهبان می‌تواند کسی را به‌عنوان رئیس جمهور به مردم معرفی کند که هر روز باید منتظر یک حرکت غیر قابل پیش‌بینی از او بود؟! دوای دردِ ما امروز بازخوانیِ تاریخی است که بدان دل‌بستیم ولی گویا باید دقیق‌تر مسئله را دنبال می‌کردیم. شعارهای خوب اگر از زبان شخصیتی که ابعاد وجودی او مطابق آن شعارها نباشد، به گوش‌مان رسید؛ دیگر به‌راحتی به آن شخصیت دل نخواهیم بست. موفق باشید  


  • سلام علیکم خدمت استاد عزیزم:
    شاید سوالم نامربوط با مباحث معرفتی باشد. اگر جواب ندادید هم ناراحت نمی شوم.
    طلبه پایه چهارم هستم.
    روحیه ی خاصی دارم که برخی دوستانم آن را مذمت می کنند.
    می خواستم به شما بگویم که آیا این روحیه ای که دارم اگر مشکل اخلاقی محسوب می شود، که آن را اصلاح کنم، اگر نه، که خیالم راحت باشد و به حرف آنها گوش ندهم. زیرا برخی از افراد مدام مرا سرزنش می کنند که این روحیه ات را تغییر بده و فلان و فلان. بسیار بسیار کم حرف هستم و مقداری گوشه گیر. روابط اجتماعی ام خیلی پایین است. کم غذا هم هستم. البته فکر نکنید که اخمو و ترش رو هستم. هرگز! بلکه در اکثر اوقات مخصوصا در هنگام سلام کردن و صحبت با دیگران، لبخند بر لب دارم و خوشرو هستم. آیا من مشکل دارم یا دیگران؟
    مثلا رفیقم که طلبه هم هست به من می گوید تو با این روحیه ات در آینده با مشکل مواجه می شوی، چرا در جمع نیستی و نمی گویی و نمی خندی و فلان و فلان... البته خنده و صحبتی که او می گوید، به گمانم منظورش قهقه زدن و حرف مفت زدن است! می گوید که:
    روایت است مومن خیلی شوخی می کند و اهل مزاح است. ولی من زیاد استعداد شوخی کردن را ندارم، دست خودم هم نیست بلکه روحیه ام اینطور است. کم حرفی ام هم همینطور. چه در خانواده، چه حوزه، خیلی به من می گویند که چرا تو اینقدر کم حرفی؟ استاد به نظر شما این روحیات، نقص محسوب می شود؟ آیا داشتن روابط اجتماعی بالا و شوخی کردنی که در روایات آمده از ملزومات مومن بودن، محسوب می شود؟

    باسمه تعالی: سلام علیکم: فکر کنم بنده‌ی حقیر هم همین‌طور هستم. البته اگر کسی سؤال کند جواب می‌دهم، ولی به ظاهر در تنهایی خودم بیشتر معنای زندگی را درک می‌کنم و به این نتیجه نرسیده‌ام که این خلاف سیره‌ی مؤمنین باشد. به قول مشهور: «حال من بد نیست در تنهاییم / با خودم در خلوتم تنها نِیَم». موفق باشید