×

مرورگر شما نیاز به بروزرسانی دارد

کاربر گرامی، از آنجا که مرورگرهای قدیمی قادر به اجرای متدهای جدید برنامه نویسی نیستند، جهت استفاده بهتر از این سایت، مرورگر خود را به جدیدترین نسخه بروزرسانی کنید:

برو به صفحه آپدیت مرورگر

    توحید، اسماءالهی

  • با سلام خدمت استاد عزیز:
    استاد جان! حضرتعالی اگر اشتباه نکنم در آثارتان فرمودید که در پیامبران (ع) قبل از نبی مکرم اسلام (ص) همه ی اسماء الهی بر قلب مقدس این پیامبران متجلی نگشته! مثلاحضرت عیسی (ع) ظهور اسم حی خداوند بوده، اما با بعثت پیامبر اسلام (ص) تمام اسماء الهی به ظهور رسیده
    از طرفی هم در قرآن می فرمایند علم آدم الااسماء کلها ما به حضرت آدم کل اسماء را آموختیم!
    با توجه به توضیحات فوق بالاخره پیامبران قبل از پیامبر اسلام (ص) همچون رسول خدا (ص) مظهر تمام اسماء الهی بودند یا تنها برخی از اسماء الهی؟

    باسمه تعالی: سلام علیکم: آدم، در آیه‌ی مذکور همان‌طور که قرآن متذکر است خلیفه‌ی الهی است و طبق قاعده‏ ى‏ «النهايات‏ تُرْجَعُ الَيَ الْبِدايات» كه مى ‏گويد: هر صورت انتهايى برگشت دارد به حقيقت غيبى ابتدايى ‏اش. مثل اين‏كه صندلى موجود در خارج برگشت دارد به صورت صندلى موجود در ذهن. يعنى در ابتدا بُعد غيبى آن صندلى در ذهن به صورت كامل موجود است و سپس در طول زمان به كمك نجّار آن صندلى به صورت كامل در انتها ظاهر مى ‏شود. بر اساس همين قاعده است كه مى گوييم در طول تاريخ، ظهور همه‏ ى انبياء و اولياء شرايط ظهور آن حقيقت نهايى مى‏ باشند كه در انتهاى تاريخ ظهور مى‏ كند. در همین رابطه شیخ محمود شبستری می گوید و چه خوب می گوید:



    یکی خط است از اول تا به آخر



    بر او خلق جهان گشته مسافر



    در این ره انبیا چون ساربانند



    دلیل و رهنمای کاروانند



    وز ایشان سید ما گشته سالار



    هم او اول هم او آخر در این کار



    احد در میم احمد گشت ظاهر



    در این دور اول آمد عین آخر



    ز احمد تا احد یک میم فرق است



    جهانی اندر آن یک میم غرق است



    بر او ختم آمده پایان این راه



    در او منزل شده «ادعوا الی الله»



    مقام دلگشایش جمع جمع است



    جمال جانفزایش شمع جمع است



    شده او پیش و دلها جمله از پی



    گرفته دست دلها دامن وی



     موفق باشید


  • با سلام خدمت استاد گرامی:
    دو سوال از خدمتتان دارم:
    1. بعضی از عذاب های الهی همانگونه که در قرآن ذکر شده منجر به نابودی و هلاکت اقوام شده است. سوال اینست که به هر حال عمر فرد ظالم تمام می شود و پس از مرگ با آتش و عذابی که از درونش شعله ور می شود مواجه می گردد پس دلیل این تعجیل و نزول این عذاب در دنیا چیست؟ البته نابودی جسم را از این نظر که فرصت ادامه زندگی و احتمالا توبه و انجام اعمال صالح از فرد گرفته می شود می توان به عذاب تعبیر کرد.
    2. در ذکر «لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم» که توصیه شده 7 مرتبه پس از نماز صبح و 7 مرتبه پس از نماز مغرب گفته شود با توجه به اینکه اسم الله جامع جمیع صفات الهی می باشد علت گفتن العلی العظیم چیست؟

    باسمه تعالی: سلام علیکم: 1- واللّه اعلم، بالاخره می‌فرمایند مقداری از آن‌چه در قیامت می‌چشند را در این دنیا به آن‌ها می‌چشانند که این حاصلِ اعمال و رفتار خودشان است 2- بعضی از اسماء، افقِ نگاه به حضرت اللّه را جهت می‌دهد. موفق باشید


  • سلام علیکم: استاد مطلبی است که مدت ها ذهن من رو به خودش مشغول کرده و این تشویش با رجوع به آثار عرفای هندی و همچنین نو افلاطونیانی مانند فلوطین به مراتب بیشتر شده. مطلب از این قرار هست که آیا خداوند یک شخص است؟ آیا انسان وار است؛ دارای صفات انسانی است!؟ چگونه صدای ما را می شنود، اصلا صفاتی مثل غضب و مکر برای نامحدود و مطلق به چه معناست؟ قول به وحدت وجود که موید به شهود عارف هست چگونه با عمل عبادت جمع می شود؟ (عبادت به چه معناست؟ با نظر به این قول) ممنونم اگر راهنمایی بفرمایید.

    باسمه تعالی: سلام علیکم: در موضوع «وحدت شخصی وجود» نسبتِ انسان با حضرت معبود از طریق عبادات تا آن‌جا وسعت می‌یابد که سالک جز حق را در صحنه نمی‌یابد به صورت بالفعل متوجه‌ی وحدت شخصی عالم می‌شود و حضرت حق به حکم علیم‌بودن، عالِم بمافی‌الضمیرِ انسان است و به نور اسم جلال، هرکس که شایسته‌ی قرب به او نباشد را از بارگاه خود دفع می‌کند که این همان صورت غضب الهی است. موفق باشید


  • سلام علیکم: پیش از این فرموده بودید عالم ذر همان فطرت است. در پاسخ به سوال یکی از کاربران فرمودید داشتن اختیار در عهد الست از آیه شریفه بر می آید. اگر عهد الست فطرت است چطور در فطرت داشتن اختیار معنا دارد؟ ظاهرا فطرت همه یکسان است. مهم عمل کردن بر اساس فطرت است. من داشتن اختیار در عالم ذر را متوجه نمی شوم. به خصوص که انسان پیش از به دنیا آمدن به صورت جزئی تعین ندارد. داشتن اختیار در مورد عهد الست با وجودی که فرمودید عهد الست همان فطرت است چه معنایی دارد؟

    باسمه تعالی: سلام علیکم: انسان‌ها فطرتاً با خدا روبه‌رو شده‌اند و بر اساس همان فطرتی که توحیدی است، ربوبیت حق را تصدیق کرده‌اند. لذا انسان طبق آیه‌ی فطرت اولاً: نشان داده در ذات و فطرت خود توحیدی است و ثانیاً: آن توحید را با ختیار خود اقرار کرده است، هرچند ممکن است بر اساس همان اختیار در زندگانی دنیایی از آن فاصله بگیرد. موفق باشید


  • با سلام خدمت استاد طاهرزاده: من در رابطه با زندگی خودم راجع به موضوع جبر و تفویض دچار تناقض شدم، من معلول مادرزاد هستم و در این معلولیت خطای مادرم قابل انکار نیست از آنجا که نتوانست مرگ فرزندش را تحمل کند و در اثر بی تابی و خوردن قرص اعصاب و اثرات آن روی من باعث معلولیت بنده شده است. اگر واقع بینانه بررسی کنیم خدا بر اساس ظرفیت هرکس به آن شخص کمالاتش را می دهد از آن ور هم داریم که هر خوبی را به خدا اسناد و بدی را از خود بدانید مشکل از آنجا شروع می شود وقتی با مادرم جر و بحث می کنیم می گوید بیماری تو کار خداست و زمانی این حرف را می شنوم و تبعیض نسبت به جامعه معلولین در جامعه را می بینم اینجاست که آتش می گیرم و با خود می گویم پس چرا خدا اختیار را قرار داده به هر صورت اختیار آدمی در سرنوشت او بی تاثیر نیست با توجه که ما داریم «لا جبر و لا تفویض و لکن امر بین امرین» در این مورد برای اینکه نه به جبر کامل نه تفویض کامل بیفتیم در این مورد خاص لطفا راهنمایی بفرمایید.

    باسمه تعالی: سلام علیکم: خوب است که در این رابطه چند موضوع را دنبال کنید. یکی موضوعِ معنای جبر و تفویض که در جزوات بر روی سایت، جزوه‌ی مربوطه را می‌توانید بیابید. دیگر در معنای عدل الهی که مرحوم شهید مطهری در کتاب «عدل الهی» بدان پرداخته‌اند و سوم در این که اگر مقصد انسان رضایت الهی است، در بستر رضایت الهی، انسان به نتایج خوبی می‌رسد و در این رابطه یک انسان معلول با مسئولیت کم‌تری رضایت الهی را به همان معنایی فراهم می‌کند که خداوند در موردش فرمود: «یا ایتهاالنفس المطمئنه ارجعی الی ربّکِ راضیة مرضیة». موفق باشید


  • با سلام: استاد عزیز برای من و شاید هم برای همه به اثبات رسیده است که در زندگی اگر به غیر از خدا دلبستگی داشته باشم، از کسی جز خدا بترسم و کسی را جز خدا دوست داشته باشم و کلا کسی مهم تر از خدا برایم باشد دچار وسواس های فکری و انواع اضطراب و تشویشات روحی می شویم. عجب معشوق با غیرتی است خدا. مانند سخن آن بزرگی که فرموده بودند خدایا خودت را در جانم بزرگ کن تا غیر تو در نظرم کوچک شوند، استاد عزیز چه کار کنیم تا خداوند در جانمان بزرگ شود تا مانند عاشقان واقعی فقط او برایمان مهم باشد. با تشکر

    باسمه تعالی: سلام علیکم: خدا در جان ما همیشه بزرگ است وقتی نظر خود را به کثرات انداختیم و خودبینی‌های خود را شدت بخشیدیم، بزرگیِ خدا بی‌رنگ می‌شود. موفق باشید


  • 3. نوع وجود کثرات از دیدگاه فلاسفه صدرایی و عرفا
    با عرض سلام و تشکر فراوان
    آیا این برداشت بنده در خصوص وجود (نه ماهیت) کثرات از دیدگاه صدرائیان و عرفا درست است؟ از نظر پیروان حکمت متعالیه وجود کثرات یک وجود ظلی، تبعی، اعتباری،... است. یعنی در هر حال برای هر شیء وجودی هرچند ظلی قائلند و اصل وجود را خدا می دانند. ولی عرفا برای کثرات هیچ وجودی قائل نیستند و آنها را ماهیت محض می دانند (وجود فقط خداست و تنها مصداق موجود خداست. یعنی همان وحدت شخصیه). عرفا ماهیات را حدود وجود و مظاهر وجود می دانند. نه خود وجود (حتی ظلی) به هر حال تفاوت این دو دیدگاه در این است که یکی کثرات را فقط ماهیت می داند و دیگری علاوه بر ماهیت، وجودی اعتباری نیز برای آن قائل است. آیا این برداشت درست است؟ به طور خلاصه آیا عرفا کثرات را ماهیت محض می دانند یا وجودی ظلی (یا تبعی یا اعتباری یا) نیز برای آنها قائلند؟ - پیشاپیش از پاسخ شما سپاسگزارم.

    باسمه تعالی: سلام علیکم: تفاوت نگاهِ صدرایی با عرفا، در تشکیکی‌دیدنِ «وجود» و در «وحدت شخصیه»ی وجود است. زیرا در تشکیکی‌دانستنِ وجود، همه‌ی مخلوقات بهره‌ای از وجود دارند، ولی در وحدت شخصیه، خداوند است که همه‌ی عالَم را پر کرده است و مخلوقات، مظاهرِ انوار اسماء او هستند. موفق باشید


  • با عرض سلام: فرمودید: «لازمه دینداری ، انجام یک نوع برنامه ریزی جهت نزدیکی به اهداف عالی روح و جهت دادن به آن است... با عمل بر طبق باور دینی است که روح انسان از حالت باالقوه به حالت باالفعل در می آید... {درغیراینصورت} از کل زندگی مأیوس خواهد شد و در نتیجه هر دم خود را به کاری مشغول می کند و پیرو آن فساد در شخصیت فرد جا باز می کند»
    سوالم این است اگه کسی برنامه ریزی علمی و عملی داشت ولی به آرامش نرسید (چون در همین جزوه به آرامش هم اشاره کردید)، و از کل زندگی مأیوس شد و هر دم خود را به کاری مشغول کرد و پیرو آن فساد در شخصیت فرد جا باز کرد، به عبارت ساده تر اگه یأس، ناشی از مسائل دیگه بود نه ناشی از نداشتن برنامه برای دینداری، نسبت خدا با این فرد چیه و خدا به عنوان مربی انسان ها چه برنامه و فکری برای این افراد داره که دوباره به حیاتشون امیدوار شن و هر لحظه برای فرار از سختی ِ «بودن» ، خودشون رو به کاری مشغول نکنن و پیرو آن فساد در شخصیتشان جا باز نکند؟

    باسمه تعالی: سلام علیکم: حضور خدا به حکم «کنت کنزاً مخفیا فخلقت الخلق لکی أن اعرف» در مظاهر قابل ارتباط است چه در مظاهر افرادی مثل ائمه‌ی معصومین به حکم آن‌که فرمودند: «نحن واللّه اسماء الحسنی» تا آن‌چه باید در سیره‌ی آن‌ها بیابیم و آن شویم را، گم نکنیم، و چه در مظاهر تاریخی به حکم «کلّ یومٍ هو فی شأن»، تا میدان مسئولیتی که باید به عهده بگیریم را از دست ندهیم. عرایضی در جواب سؤال 19714 در رابطه با تولد تاریخی که در آن هستیم، شد. خوب است به آن سؤال سراسر شور و آن جواب پیرمردی با حوصله، نظر بفرمایید. در ضمن جواب سؤال شماره‌ی 19710 می‌تواند تفکری را به ما متذکر شود. موفق باشید


  • سلام علیکم:
    با تشکر از زحمات شما.
    شما فرمودید که (بدین مضمون) کسانی که کافرانی که کارهای خیر انجام می دهند و به فقرا و نیازمندان کمک می کنند، اینگونه اعملشان در راستای ارضای نفس اماره است و هیچگونه پاداش اخروی به آن تعلق نمی گیرد و به عبارتی، هیچگونه صورت برزخیه در آن دنیا نخواهد داشت زیرا در اعتقادشان معادی را باور نداشتند؛ این سخن شما با یک روایتی که در مفاتیح الحیات است، ظاهرا جور در نمی آید:
    قال رسول الله صلی الله علیه واله:
    یا علی من ترک الخمر لغیر الله سقاه الله من الرحیق المختوم
    فقال علی علیه السلام:
    نعم والله من ترکها صیانة لنفسه یشکره الله علی ذلک
    مفاتیح الحیات ص94
    در این روایت، ترک شراب که با انگیزه ی غیر الهی ترک شده، صورت برزخیه اش خوردن از شراب بهشتی است. یا آن داستانی که بزرگان نقل می کنند که فلان کافر را در جهنم دیدند که خانه ای در وسط جهنم دارد که مانع از سوختن او می شود، پرسیدند جریان چیست؟ گفته شد که این کافری است که در دنیا همسایه ای مومن نیازمند داشته که به آن مومن کمک می کرده. یا در مسئله ی شفاعت اهل بیت علیهم السلام زیاد شنیده ایم که امیرالمؤمنین به آن شخص شیعه فرمود که آن ناصبی، حقی بر گردن ما دارد؛ مومن پرسید چه حقی؟ مولا فرمود: یکبار دلش برای حسینم سوخته است. یک روحانی در تلویزیون می گفت عمل خوب دو دسته است: عمل صالح که برای رضای خداست، عمل حسن که برای رضای خدا هم نیست، آن روحانی می گفت به حکم «ان الله لایضیع اجر المحسنین»، خداوند به آن کسی که عمل حسن انجام داده، پاداش می دهد.

    باسمه تعالی: سلام علیکم: باید همه‌ی آموزه‌های دینی را ذیل اصل توحید و دوری از شرک معنا کرد و در هر حال باید یک نوع رجوع به خداوند در دنیا باشد تا در قیامت که صورت رجوع «انّا للّه و إنّا الیه راجعون» ظهور می‌کند، افراد به سوی خدا سیر نمایند که همان بهشت است و محل اسماء الهی، وگرنه در مقام دوری از خدا قرار می‌گیرند حتی اگر در میان جهنم باشند. از آن روایت اول به جمله‌ی «صیانة لنفسه» اگر نظر کنیم نحوه‌ی همراهی با فطرت را که مبنایِ توحیدی دارد، می‌یابیم و یا محسنین را باید کسانی دانست که در فضای توحیدی عمل می‌کنند. موفق باشید


  • عرض سلام خدمت استاد و قبولی طاعات و عبادت جنابعالی:
    در حدیث ذیل مفضل در قول امام صادق علیه السلام در تفسیر آیه ای امام را رب زمین معرفی کرده اند. آیا این روایت صحیح است و اگر صحیح است آیا می شود به استناد این آیه ما امام را رب بخوانیم چون رب زمین است؟ قال الصادق عليه السلام في قوله:
    و اشرقت الارض بنور ربها. قال: رب الارض يعني امام الارض قلت: فاذا خرج يکون ماذا؟
    قال: اذا يستغني الناس عن ضوء الشمس و نور القمر و يجتزون بنور الامام.
    مفضل بن عمر مي گويد از امام صادق عليه السلام شنيدم که در تفسير اين آيه مي فرمود: پروردگار زمين، يعني امام زمين. راوي مي گويد: عرض کردم هر گاه ظهور کند چه مي شود؟
    امام عليه السلام فرمود: در آن صورت مردم از نور آفتاب و نور ماه بي نياز مي شوند و به نور امام اکتفا مي کنند. [3] .

    باسمه تعالی: سلام علیکم: ائمه«علیهم‌السلام» مظهر ربوبیت حق‌اند و واسطه‌ی فیض الهی می‌باشند. هرگز نباید آن‌ها را به اسم ربّ که یکی از اسماء مختص حضرت حق است، مورد خطاب قرار داد. موفق باشید


  • سلام استاد: خدا قوت.
    دانشمند عزیز شهر ما حجت السلام قنبریان در گفتاری راجع به شعر تر، نوای دل انگیز و ایمان، می فرمودند که ابن سینا در نمط نهم اشارات می فرماید یکی از ابزار مورد نیاز سالک صدای خوش است. ایشون می گفتند که تعجب نکنیم اگر در سجاده علامه طباطبایی یا مرحوم ملکی تبریزی قرآن و مفاتیح و دیوان حافظ با هم هست!
    (ر.ک @m_ghanbarian)
    استاد سوالاتی در ذهنم هست، تاثیر این شعر خواندن ها با ترانه های حلال یا حرام دیگه چیه؟ منظورم تاثیرش روی روح هست. مگر امام راحل از استادشون نقل نکردند که موسیقی باعث سستی روح میشه! خب شعری که در دستگاه های موسیقی خونده شود هر چند با مضامین عالی و عرفانی و... تاثیرش مثل همون ترانه ای هست که ازش نهی شده! این شعر حافظ خوندن با صدای حزین همون اثر موسیقیایی ترانه های پاپ، غم گین و... رو نداره؟ البته بحث ترانه همراه با ساز فرق دارد. متشکرم از زحماتتون. یا علی

    باسمه تعالی: سلام علیکم: مسلّم فطرت انسان احدیت را که صفت حضرت حق است، می‌شناسد و «احدیت» به معنای یگانگی بین ذات و صفات است و این یک نوع نظم و هماهنگی است. لذا روح انسان نسبت به هماهنگی‌ها بیگانه نیست و از این جهت، شعر قصه‌ی ظهور وَجهِ هماهنگی جان انسان است که با حضرت احد مرتبط شده. بگذریم که بعضاً در مسیر اظهار آن نورِ هماهنگ، خودخواهی‌های شاعر آن را آلوده می‌کند. ولی اگر مطلب تا سطح آهنگ‌های وَهمی تنزل بکند، دیگر حکایت آن نور احدی را در خود ندارد و حجاب ارتباط با حق می‌شود. موفق باشید


  • سلام:
    روایتی در المیزان هست مبنی بر اینکه تمامی هفتاد و یک فرقه یهود و هفتاد و دو فرقه نصارا و هفتاد و سه فرقه مسلمانان در هلاکتند مگر یکی. و هلاکت هم که یعنی بی نتیجه شدن همه اعمال و در نتیجه بی نتیجه شدن زندگی و این روایت با آن حدیث که می فرماید «لا تاکل النار محل الایمان» همخوانی ندارد چرا که در این حدیث خیلی از افراد این فرقه ها در نهایت بهشتی می شوند. لطفا توضیح بفرمایید.

    باسمه تعالی: سلام علیکم: احتمالاً روایت اول، نظر به مکاتب مطرح در دنیا دارد که تنها یک فرقه از آن مکاتب، فرقه‌ی ناجیه هستند و در دنیا به نتایج لازم می‌رسند. ولی روایت بعدی، نظر به قیامت و نهایت سرنوشت کسانی دارد که به نحوی از نور توحید حتی توحید حدّاقلی برخوردار باشند. موفق باشید


  • سلام و درود: استاد فاضل و عارف این مطلب در ص 203 کتاب روزه دریچه رویت آمده است (راه به تماشا نشستن حضرت پروردگار را در اسماء او از طریق مظاهر تنها راهی است که انسان را در این دنیا به نشاط می‌آورد و از تنهایی نجات می‌دهد و کتاب و درس و مدرسه مقدمه است تا جان انسان متوجه حقایق عالم شود و از چشمه‌ی آن حقایق بچشد و به نشاط آید).
    هنگام رویت مظاهر جمالی مانند گل لذت و عبرت گیری می شود، ولی هنگام رویت مظاهر جلال مانند دشمنان اسلام عبرت گیری و رویت خدا چطوری است؟ چطوری قبول کنیم که ترامپ مظهر خدا است؟

    باسمه تعالی: سلام علیکم: این‌ها بیشتر دیدنی است. آیا در شیاطین و بدبختی‌های آن‌ها نور اسم جلال حق را نمی‌بینید که چگونه مشخص شده است حضرت حق اجلّ از آن است که اینان را در بر بگیرد بلکه شیاطینی مثل ترامپ آن‌چنان به خود واگذاشته شده‌اند که هیچ قدمی به سوی نجات و نتیجه برنخواهند داشت. موفق باشید


  • سلام علیکم:
    استاد عزیز ۳ سوال دارم.
    ۱. راهکار عملی رسیدن به بیداری و یقظه چیست هر چیزی بگویید انجام می دهم به توفیق الهی. حب بطوء هم دارم برایم وقتش مهم نیست.
    ۲. آیا شما تعداد خواندن جوشن کبیر را می دانید که به حظ ان رسید. مثلا هزار بار یا هر شب تا چند سال. ممنونم استاد

    باسمه تعالی: سلام علیکم: وقتی انسان در درک معارف الهی مثل معرفت نفس و معرفت ربّ، قدم گذارد و در کنار آن رعایت تقوای الهی و حرام و حلال آن را انجام داد، خداوند او را به یقظه و شعوری خاص می‌رساند تا بتواند حق را از باطل تشخیص دهد و عباداتش کیفیت پیدا می‌کند در آن حال، یک‌بار ذکر اسماء الهی در مناجاتی مثل جوشن کبیر غوغا خواهد کرد. مگر حضرت یونس«علیه‌السلام» بیش از یک‌بار عرضه داشتند: «لا إله الاّ انت سبحانک انّی کنت من الظالمین» که حضرت حق اجابت فرمود و او را از آن ظلمات نجات داد؟! بیشتر به کیفیت عبادات فکر کنید. موفق باشید


  • با سلام و عرض ادب:
    در صورت امکان در جواب سوال ۱۹۵٨۰ بیشتر راهنمایی بفرمایید.
    اصل سوال من اینجاست که چون خدا همه جا حضور دارد، عالم ماده که مجرد نیست آیا در خارج واقع نیست خوب خدا که شدیدالوجود است آیا خارج معنا دارد؟ بچه گانه تر بگویم عالم ماده تو خداست یا جدا از خداست متوجه این ربط و وصل هستم ولی چون خدا شبیه هیچ چیزی نیست این ذهن بیچاره دنبال این است که وقتی خدا اراده عالم ماده کرد بعد تجلی کرد بیرون ریخت یعنی خارجی واقع شد چون عالم ماده مکانمند است نمی توانم این مطلب را جمع کنم که الان این عالم در کجاست. طبق برهان صدیقین خدا همش همه جا هست و تجلی دارد پس می شود گفت که مجردات و این عالم ماده با بعدهای زمان و مکاننش در خود ذات خداست اگر نباشد این تجلیات در خارجی واقع شده اگه شده این خارج چگونه است؟ نمی دانم باز هم توانستم سوالم را مطرح کنم یا نه ولی استاد می دانم که عیب از منه شاگرده که شاید اصلا سوال بی اساسی پرسیده ام ولی تاکیدم بخاطر درگیری ذهنم به این سواله، به قول استاد صمدی عاملی اگر شاگرد در درک مطلب عجله کند و زودتر از وقتش بخواهد بداند شاید جوابش را بگیرد ولی پخته بار نمی آید من هم جزو آن دسته، ولی مشکلم کنجکاوی بیش از اندازه در این مورد است به هر حال وقت شریف شما گرفته شد. حلال بفرمایید. ما هنوز ابتدای مقدمات راهیم. باز هم تشکر که حوصله کردید.

    باسمه تعالی: سلام علیکم: آری! از یک جهت که نسبتی بین خالق و مخلوق هست، خالق غیر از مخلوق است. ولی از آن جهت که نسبتی بین خدا و خود خدا هست و این‌که اوست که همه‌جا در صحنه است؛ باید متوجه بود با هر موجودی در صحنه می‌باشد منتها از طریق آن موجود، کمالاتش ظاهر می‌شود. از این جهت دیگر دوگانگی بین خالق و مخلوق در میان نیست تا گفته شود آن‌جا که مخلوق هست خدا کجاست. موفق باشید


  • سلام استاد بزرگوار: طاعاتتون قبول. ببخشید مزاحم وقت جنابعالی میشم. بعد از یک سال دنبال نفس رفتن راهی هست تا بشه ان شاءالله شب قدر رو درک کرد؟ من همیشه برای مناسبتها و اعمال استرس دارم. الانم نمیدونم اون تقدیراتی که درخواست می کنیم برامون رقم میخوره؟ گمان می کنم اینطور نبوده! آیا این درسته که فقط برای حضرت دعا کنیم؟ به دیگران التماس دعا داشته باشیم؟ تشکر. التماس دعا

    باسمه تعالی: سلام علیکم: شب قدر شب گشایش آغوش حضرت حق است به سوی هرکس که در آن شب به او رجوع کند و از آن جهت که بهترین رجوع، رجوعِ مولایمان صاحب الأمر و زمان حضرت مهدی«عجل‌اللّه‌تعالی‌فرجه‌الشریف» است کافی است ذیل رجوع آن حضرت، رجوع ما واقع شود. به این معنا که حسّ خود را با حضور آن حضرت در محضر حق بیاوریم، بقیه‌اش مربوط به خداوند است و این‌که بدانیم: «تو مگو ما را بدان شَه راه نیست / با کریمان کارها دشوار نیست». قبلاً عرایضی در مورد شب قدر شده است عیناً آن را خدمتتان عرضه می‌دارم: موفق باشید



    بسم الله الرّحمن الرّحیم



    جایگاه معرفتی شب قدر



    این که دوستان سؤال می‌فرمایند، با چه نوع آمادگی‌هایی با شب قدر برخورد کنیم تا بهترین بهره را بگیرند، عرض می‌شود:



    1- ابتدا باید به موضوع شب قدر، معرفتی در حدّ موضوع داشت یعنی متوجه بود که آن شب یک حقیقت قابل درک به کمک قلب و به علم حضوری است، و همین‌که خواستیم با علم حصولی و مفهومی با آن روبه‌رو شویم آن حقیقت از منظر ما در حجاب می‌رود. ولی اگر به قلبْ آموخته باشیم باید به حقایق نگاهی ماوراء نگاه به ماهیات و مفاهیم نمود، متوجه می‌شویم شب قدر ظرفی است برای نظر به عالی‌ترین حقایق قدسی. گفت:



    نظر را نغز کن تا نغز بینی



     گذر از پوست کن تا مغز بینی



    2- قرآن می‌فرماید: ملائکه و روح در آن شب نازل می‌شوند؛ پس اولاً: ملائکه و روح به عنوان موجودات مجرد بر جنبه‌ی مجرد انسان‌ها نازل می‌شوند و قلب‌‌ها را تحت تأثیر قرار می‌دهند. ثانیاً: چون ملائکه حامل اسم یا اسمایی از حضرت «الله» هستند و با نزول خود جان انسان‌ها را با اسماء الهی آشنا می‌کنند و موجب توجه قلب انسان‌ها به اسماء حسنای الهی می‌شوند، در آن شرایط قلبْ مستعد پذیرش تجلیات اسماء الهی می‌گردد. ثالثاً: چون می‌فرماید علاوه بر ملائکه «روح» هم نازل می‌شود و روح نسبت به ملائکه در مقام جامعیت و قرب بیشتری است و خداوند در قرآن در رابطه با «روح» می‌فرماید: «يُنَزِّلُ الْمَلآئِكَةَ بِالْرُّوحِ مِنْ أَمْرِهِ»[1] خداوند ملائکه را از طریق «روح» نازل می‌کند که از امر اوست؛ این آیه می‌رساند ملائکه در عین متفاوت‌بودنشان در تجلی اسماء الهی، همه و همه از مقام «روح» صادر می‌شوند که عالی‌ترین مخلوق است، و لذا این‌که می‌فرماید: در شب قدر علاوه بر ملائکه، روح هم نازل می‌شود، مژده‌ی بزرگی است به بشریت، حاکی از آن‌که اسماء الهیه به صورت جامع در آن شب بر قلب‌های مستعد نازل می‌گردند و انسان‌ها با خداوند به صورتی که فوق تجلیات اسماء کثیره است آشنا می‌شوند. و معنی «مِنْ کلِّ امر» از طریق «روح» بهتر محقق می‌گردد.



    3- از طرفی مقام اصلی انسان «روح» است که تا حدّ نفخه در بدن،نازل شده و در مقام «مِنْ روحی» جای گرفته، حال که در شب قدر «روح» نازل شده تا راه انسان را به سوی جامعیت حق بگشاید و او را بالا ببرد، عملاً از این طریق انسان را به حقیقت خود برمی‌گرداند تا از حالت «ثُمَّ رَدَدْناهُ اَسْفَلَ سافِلین» آزاد شود و خود را در حیطه‌و ساحتی بیابد که از یک جهت عالی‌ترین مخلوق است به عنوان «روح»، و از جهتی بازگشت به خودِ راستین است، به عنوان موجودی که حقیقت او همان «روح» است. برای تقریب به ذهن، نزول ملائکه مثل تجلیات نورهای سبز و زرد و سفید و آبی و قرمز و نیلی و بنفش از منشور است، که هر کدام از نورها، نوری هست و نورها نیست. ولی نزول روح مثل تجلی نور بی‌رنگ است بدون واسطه‌ی منشور، که در عین این‌که هفت نور را در خود دارد، در وحدت و جامعیت قرار دارد و با نزول خود در عین بی‌رنگی، از شدیّت خود ضعیف می‌شود ولی کثیر نمی‌گردد.



    4- وقتی ملائکه و روح نازل شدند دل انسان با حقایق عالم به صورت جلوات کثیره‌ی اسماء الهی در منظر ملائکه از یک طرف، و به صورت حقیقتی جامع در منظر روح از طرف دیگر، آشنا می‌شود و چنین انسانی توان رؤیت کثرت در وحدت، و وحدت در کثرت را می‌یابد. و از آن مهم‌تر قلب مستعد در شب قدر با نزول ملائکه و روح به نحوی کامل با خدای خود آشنا می‌شود و حق را در هر امری از امور عالم مشاهده می‌نماید و به لطف خدا راه زندگی به سوی پروردگارش را خواهد شناخت. به طوری که در آن شب «یُفْرَقُ کُلُّ اَمْرٍ حکیم»[2] هر امری که در عالم غیب به صورت حکیم و به جامعیتِ خاص مستقر بود نازل می‌شود و در راستای نزولش حقایق موجود در آن، متمایز و قابل شناخت می‌گردد. همان‌طور که قرآن از مقام حکیم و جامعیتِ خاص، در آن لیله‌ی مبارکه نازل شد و موجب تمایز حقایق برای قلبی شد که در آن شب قرآن برایش نازل گشت. البته این نزول از مقام حکیم و جامعیت یک نوع نزول است که در عین تمایز حقایق، کثرت الفاظ در آن‌جا نیست،[3] ولی نزول از غیب در طول 23 سال، نزولی است که تا حدّ کثرت در الفاظ موضوع تنزل یافته.



    5- حقایق قرآنی از مقام قلم اعلی که جامعیت محض است بر لوح محفوظ نازل گشت که در عالم اَنفسیْ لوح محفوظ، حکم قلب انسانِ کامل را دارد و بالتّبعِ آن قلب، قلب مؤمنین است که نسبت خود را با حضرت صاحب‌الزّمان«عجّل‌الله‌تعالی‌فرجه» محفوظ داشته‌اند و از منظر قدسیِ قلب آن حضرت خود را مستعد ریزش فیوضات ملائکه و روح گردانده باشند. گفت:



    اسرار شریعت نشود حلّ به سؤال / نی‌نیز به درباختن حشمت و مال



    تا دیده و دل خون نکنی پنجه‌سال / از قال تو را ره ننمایند به حال



    جهت دیده و دل را از عادت ‌ نگاه‌کردن به پدیده‌های محسوس از طریق حسّ، و پدیده‌های معقول از طریق عقل و مفهوم، باید آنچنان تغییر داد که خودِ قلب با وجودِ حقایق مرتبط شود. که گفت:



    بس بلا و رنج بایِست و وقوف / تا رهد آن روح صافی زین حروف



    این حروف واسطه‌ای یار غار / پیش واصل خوار باشد، خوارِ خوار



    باید به دنبال رویکردی بود که دل نظر به حقایق بکند که در این حالت آن لحظه از هزارماه و به عبارت دیگر از یک عمر بهتر است، چون تمام عمر برای آن است که انسان بتواند با حقیقت مرتبط گردد و شب قدر شرایط چنین ارتباطی است. تمام دستوراتی که ما را از نظر به دنیا و محسوسات و وَهمیات به نظر به حق دعوت می‌کنند برای تغییر رویکرد ما است از محسوس و مفهوم و ماهیات، به حقیقت و وجود. (موضوع فوق را می توانید در کتاب «آنگاه که فعالیت های فرهنگی پوچ می شود» دنبال کنید).



    برای تکمیل بحث خلاصه نظر حضرت آیت‌الله جوادی«حفظه‌الله» در شب قدر را خدمتتان عرضه می‌دارم. ایشان می فرمایند: «شب قدر يعني شبي که «خيرٌ مِنْ اَلفِ شهر» از هزار ماه برتر است، ولي «وَ ما اَدْراکَ مَا لَيلَةُ الْقدر» چه مي‌تواني درک کني از شب قدر؟ اگر فهميدن آن مشکل است، پيداکردن آن مشکل‌تر است، منتها اگر کسي با «مفهوم» انس گرفت، درک اين معاني براي او مشکل است... عقل نمي ‌تواند بفهمد يک‌شبه مي‌شود ره صدساله رفت. عقل با مفهوم و برهان و استدلال کار دارد. از عميق‌‌ترين برهان تا سطحي‌ترين دليل، همه را عقل مي‌تواند درک کند. اما پرکشيدن، ديدن، همين‌جا که نشسته است بهشت را ببيند، همين‌جا که نشسته است جهنم را ببيند، ناله جهنمي‌ها را بشنود، اين نه کار دست و پا و چشم و گوش است، نه کار عقل، اين کار دل است. اين کار در درون انسان‌ها تعبيه شده است. هيچ‌کس با «دانايي» به جايي نرسيد تا علي‌بن‌ابي‌طالب(ع) در باره آن‌ها بفرمايند؛ «فَهُمْ وَالْجَنَّةُ کَمَنْ قَدْ رَاها فَهُمْ فيها مُنَعِّمُون»؛[4] آن‌ها همين حالا که در دنيا نشسته‌اند، دارند بهشت را مي‌بينند و از نعمت‌هاي آن بهره‌مند مي‌شوند. هرکس به اين مقام رسيد از «دارايي» رسيد، نه از «دانايي». يعني با مفهوم نمي‌شود بهشت را ديد، با دل مي‌شود بهشت را ديد. در ديار دل، اين معارف فراوان است. و ليلة‌‌القدر براي آن است که انسان، اين دلي را که خوابيده است بيدار کند، اين بندها را از دست و پايِ دل بردارد، اين مرغ باغ ملکوت را آزاد کند، يک‌شبه ره صدساله را طي کند. ما با بار گناه و با بار خيال و وَهم توان پَرش نداريم، بايد شستشو کنيم. آنچه به عنوان توبه، به عنوان نيايش در اين شب‌ها مطرح است براي شستشو و رُفت و روب و گردگيري است، منتها شستشوي ملکوتي- نه اين‌که خاک‌ها را از اين‌جا پاک کنيم و در جاي ديگر قرار دهيم - شستشو، اما با کيمياگري و محو و اثبات که کار ملکوتي ذات اقدس إله است و ليلة‌‌القدر هم شب کيمياگري و شب محو و اثبات است. ما اگر مي‌خواهيم گناهانمان را با توبه شستشو کنيم، مثل جاروکردن نيست که اين آلودگي را از خود منتقل کنيم به جاي ديگر، ما تبديل مي‌کنيم، به محو و اثبات. اين‌که ذات اقدس إله سَيئات را به حسنات تبديل مي‌کند، کيمياگري است[5]



    با التماس دعا





    [1] - سوره نحل، آیه 2



    [2] - سوره دخان، آیه 4



    [3] - این مرتبه از نزول همان حالتی است که مولوی در وصف آن می‌گوید:



    ای خدا جان را تو بنما آن مقام کاندر او بی‌حرف می‌روید کلام



    [4] - «نهج‌البلاغه»، خطبه 193 (خطبه متقين).



    [5] - روزنامه کيهان 9/7/86، سخنراني مراسم إحياء شب قدر، حرم مطهر حضرت معصومه(س).



     


  • با سلام و احترام خدمت استاد عزیز:
    در ده نکته از معرفت نفس فهمیدیم که حقیقت انسان من اوست و تن ابزار ، و چیستی من همان هست اوست و مجرد زمان و مکان ندارد و من نظر به تن دارد و در برهان صدیقین فهمیدیم که یک وجود در صحنه هست آن هم خداست و هر چه هست تجلی عین وجود است که تجلی کرده و این عالم هم پایین ترین مرتبه وجود است از همان تجلی. و خدا گفته شد که همه جا هست و به تمامه هست مثل من در بدن که همه جاست و گاهی در بینایی گاهی در شنوایی و غیره ظهور و تجلی می کند و باز روشن شد که خدا همه جا حضور دارد و ظهورات متفاوت دارد مثل همان من. سوال من این است که از آنجایی که تمام هستی تجلی حضرت حق است و بود ما و هستی همان ربطمان به خداست و همان طور که خدا اراده کرده و این هستی را تجلی کرده و مرتب فیض می رساند و اگر اراده کند فیض قطع شود تمام این ممکن الوجودات نیست می شوند مطلب اینجاست که آیا کل این عوالم از مجردات گرفته تا این پایین ترین مرتبه عالم ماده فعلی، همه در اراده خدا اتفاق می افتد؟ یا مطلب بطور دیگریست چون خدا تجرد شدید دارد و دانستیم که خدا شبیه هیچ چیزی نیست مثل من انسان که فقط هست حال اگر ما ارداده چیزی کنیم بدون نیاز به جا در ذهنمان محیاست آن هم به اراده خدا ولی خدا چگونه تجلی می کند در اراده خودش آخر خودش که ثابت است و حرکت ندارد این عوالم نیاز به حرکت دارند تا به ثبات برسند خلاصه این مطلب چگونه جمع می گردد این هستی در چه حالتی اتفاق می افتد آیا جز در اراده خداست؟ با تشکر

    باسمه تعالی: سلام علیکم: باید متوجه‌ی نسبت وجود عالم با خدا شد و این‌که وجود عالم، عین ربط به حضرت حق است و بودن عالم همان ربط به حق‌بودن است. در این حالت است که این فرض مطرح می‌شود که اگر رابطه قطع شود، بودنِ عالم یعنی وجود آن دیگر محقق نیست. حال آیا عالم در وضعیتی قرار می‌گیرد که از طرف حضرت حق و بر اساس سنن ثابت او اراده‌ی دیگری محقق شود یا نه، واللّه اعلم. موفق باشید


  • با سلام:
    جناب استاد در خصوص فرمایش عرفا که کل عالم را ظهور اسماء الله می دانند این سوال برایم پیش آمد که چطور عالم ماده ظهور علمی حق تعالی است؟ آیا طبق این بیان که عالم طبیعت یکپارچه علم فعلی حق می گردد. این نتیجه را دارد که علم در عالم طبیعت از سنخ وجود ماده و وجود مادی می گردد؟ آیا علم اساسا امکان دارد که به شکل طبیعت ظهور کند؟ اشکال عقلی دیگر اینکه در عبارات ملاصدرا حتی علم حضوری به ماده نیز نفی می شود پس چطور خود وجود مادی علم باشد؟

    باسمه تعالی: سلام علیکم: 1- وقتی جز حضرت حق، همه‌ی مخلوقات از نظر وجودی تجلیّات انوار الهی هستند و هرچه هست وجودات‌اند به صورت‌های مختلف، اگر از آن جهت که وجود می‌باشند به مخلوقات نظر شود و وجود را تجلیِ وجود مطلق بدانیم که در ممکن‌الوجودها ظهور دارند، در منظر ما عالَم چیزی جز اسمای الهی نخواهند بود 2- قسمت دوم سؤال که مربوط به جناب ملاصدرا است، روشن نیست. موفق باشید


  • با عرض سلام:
    می خواستم در درک «لا اله الا الله» کمکم کنید چون دو جور برداشت می کنم
    ۱. یکی اینکه تمام چیزها یا افرادی که به آن وابستگی هست و گرایش به آن هست اصلا وجود ندارند و وهم و خیال باعث دلگرمی به آنهاست مثل قدرت ، شهرت و لذات مادی یعنی مثل یک کودک که وقتی بزرگ شد دیگر هیچ نظری به اسباب بازیهای دوران کودکیش ندارد.
    ۲. یا اینکه تمامی اینهایی که مانند الهی است همانها نشانی از الله است که بایستی ما را به الله برساند و منظور اینکه همه از الله است مانند عکسی که در آینه می بینیم بدانیم آن عکس وجودی ندارد ولی دلیل بر وجودی می باشد.

    باسمه تعالی: سلام علیکم: مخاطب ذکر شریف «لا إله إلاّ اللّه» که فرمود: «قولوا لا إله إلاّ اللّه تفلحوا» همه‌ی بشریت‌اند. از آن جهت که برای خود معبودهای متکثری ساخته‌اند تا از شیدا و واله‌شدنِ آن‌ها روی برگردانند و بنیادِ تعلق جان خود را حضرت احدیت قرار دهند. و این غیر از آن است که انسان نسبت به آشنایان خود با عواطف برخورد کند و به آن‌ها محبت داشته باشد. موفق باشید


  • با سلام خدمت استاد گرامی:
    در خصوص اسم ممیت حضرت حق پرسیده بودم به کتاب اسماء حسناء ارجاع فرمودید که با جستجویی که انجام دادم در کتاب یاد شده در خصوص این اسم مطلبی یافت نگردید سوال بنده صرفا در مورد این اسم است لذا مجددا سوال را ارسال می نمایم امیدوارم منت نهاده پاسخ بفرمایید. با تشکر
    «با سلام و آرزوی قبولی طاعات استاد گرامی 1- در چه جاهایی اسم ممیت حضرت حق در صحنه است ؟ 2- با تکرار اسم ممیت و توجه به آن به چه خواسته هایی می توان رسید؟ با تشکر»

    باسمه تعالی: سلام علیکم: به آن جهت پیشنهاد شد آن کتاب را مطالعه فرمایید تا جایگاه اسماء الهی برایتان روشن شود زیرا با سؤال و جواب، چنین موضوعی قابل تبیین نیست زیرا اسم ممیت به یک معنا ذیل اسم جلال است و از جهت دیگر، ذیل اسمِ قابض می‌باشد. و ذکر اسم ممیت معمول نیست که کسی حضرت حق را به عنوان یکی از اذکار خود با چنین اسمی مورد خطاب قرار دهد. موفق باشید  


  • با سلام خدمت استاد: بنده مطالعه ای داشتم از کتاب مبانی عرفان نظری از استاد یزدانپناه و در این کتاب استاد می فرماید که تعیین اول یا همان مقام احدیت اولین صادره از خداست و عقل اول با اول ما خلق الله العقل، اول مخلوق و تعیین خلقی است و مقام احدیت در صعق ربوبی است در حالی که عقل اول موطنش صعق ربوبی نیست پس تعیین اول از عقل فعال ملاصدرا کامل تر است در حالی که در مباحث معرفت نفس و حشر شما فرمودید عقل اول فرقش با خدا اینست که خدا فوق تمام ولی عقل اول تمام است در حالی که مقام احدیت که مقام اهل بیت است کاملتر است و مطلب دوم این که موطن قیامت موطن عقل فعال است یا مقام احدیت؟ چون طبق بحث های جنابعالی در معاد فرمودید خدا به اسم احد جلوه می کند.

    باسمه تعالی: سلام علیکم: مواظب باشید بین تقسیم‌بندی‌های عرفانی که استاد یزدان‌پناه در آن کتاب مطرح می‌کنند و تقسیم‌بندی‌های فلسفی که جناب ملاصدرا به میان آورده‌اند؛ خلط نشود. هرکدام را باید در جای خود و جدای از همدیگر قرار داد. موفق باشید


  • سلام علیکم: با توجه به پاسخ شما به سوال شماره 19520 آنچه با توسل به انوار مقدسه از جمله حضرت عباس علیه السلام مستجاب می شود چیزی خارج از حکمت الهی نیست. حالا سوال این است که چرا آن حاجت در طلب مستقیم از خداوند متعال برآورده نمی شد؟ فرض کنید شخصی حاجتی دارد که هرچه از خدا می خواهد برآورده نمی شود اما وقتی به حضرت عباس علیه السلام متوسل می شود حاجتش برآورده می شود. خوب چه تفاوتی قبل از توسل به حضرت عباس و بعد از توسل وجود دارد که حکمت الهی به یکباره دچار تغییر شده و اجابت آن حاجت را مقدر می سازد؟ (در ظاهر که شرایط تغییری نکرده فقط آن مبدا مورد رجوع در آن حاجت تغییر کرده است) ممنون

    باسمه تعالی: سلام علیکم: مسلّم همه‌چیز از طریق خداوند برآورده می‌شود. منتها بهترین رجوعِ به حق از طریق مظاهر الهی است که تعینات انوار الهی می‌باشند که البته بحث آن مفصل است. بهتر است ما مثل بچه‌ی آدم از آن وسایل استفاده کنیم و بهره ببریم و مثل کسی نباشیم که بگوید خدا باید تشنگی مرا رفع کند و خدا هم خواهد گفت: تو از آبی که من خلق کرده‌ام استفاده نمی‌کنی، بهتر است از تشنگی بمیری. موفق باشید  


  • سلام:
    بنده نیاز دارم دقیقا همان طور که به وجود خودم یقین دارم، به وجود خدا یقین پیدا کنم. استدلال های متداول فلسفی و ... دیگر قلب مرا آرام نمی کند. آیا راهی هست؟ متشکرم

    باسمه تعالی: سلام علیکم: هر اندازه انسان از خود بگذرد، حضرت حق را که فطرت الهی انسان را بر اساس توحید شکل داده است، بهتر می‌یابد. به همان معنایی که جناب حافظ فرمود: «تو خودْ حجاب خودی حافظ از میان برخیز / که در میان تو و او، به‌جز تو حائل نیست». به قول وحدت کرمانشاهی:  



    هرکه از خود بگذرد جانش دهند

    هرکه جان در باخت جانانش دهند

    هرکه در سجن ریاضت سرکند

    یوسف آسا مصر عرفانش دهند

    هرکه گردد مبتلای درد هجر

    از وصال دوست درمانش دهند

    هرکه نفس بت صفت را بشکند

    در دل آتش، گلستانش دهند

    هرکه برسنگ آمدش مینای صبر

    کی نجات از بند هجرانش دهند؟

    هرکه گردد نوح عشقش ناخدا

    ایمنی از موج طوفانش دهند

    هرکه از ظلمات تن، خود بگذرد

    خضر آسا آب حیوانش دهند

    هرکه بی سامان شود در راه عشق

    در دیار دوست، سامانش دهند



    موفق باشید   


  • سلام علیکم: در بحث دعا و توسل یک مطلبی بر سر زبان ها هست که اگه فلانی را که مرتکب ظلمی شده به حضرت عباس بسپاری خیلی زود جزاشو می بینه. داستان های زیادی هم در این زمینه وجود داره که قطعا همه آنها ساختگی نیست. توجیهی هم که پشت این ادعا هست اینه که صبر خدا زیاده لذا ظالم حالا حالا ها مجازات نمیشه اما حضرت عباس علیه السلام صبر خدایی نداره و خیلی سریع ظالم را مجازات می کنه. خوب حالا این یه تناقضی ایجاد می شه و آن اینکه بالاخره ما چه کنیم؟ کارها را به خدا بسپاریم یا حضرت عباس؟ به عبارت دیگه اگه کارها را به حضرت عباس بسپاریم این شائبه هست که کارها با حکمت الهی پیش نمیره و هر چند ظالم زود به سزایش میرسه و دلمون تا حدودی خنک میشه اما نتیجه حکیمانه ای (در حد حکمت الهی) از این توسل گیرمان نمی آید. تو را به حضرت عباس یه جواب روشنی به ما بدید.

    باسمه تعالی: سلام علیکم: در فرهنگ دینی خداوند می‌فرماید: «وللّه الاسماء الحسنی فادعوه بها» خدای را اسماء حسنایی هست، پس او را با آن اسماء حسنا بخوانید. لذا همان‌طور که اگر خدای حکیم را با اسم «یا سریع الإجابه» بخوانید، اگر حکمت او اقتضاء کند با همان اسم به صحنه می‌آید و تقاضای ما را سریعاً جواب می‌دهد؛ می‌توان گفت جناب عباس«علیه‌السلام» به یک معنا مظهر اسم سریع‌الإجابه‌ی حضرت حق‌اند و اگر حکمت الهی اقتضاء کند، ایشان به نور آن اسم به صحنه می‌آیند. موفق باشید  


  • با سلام و احترام خدمت استاد بزرگوار:
    از آنجایی که من انسان فقط هست و چیستی آن همان هستی آن است و این هستی حتما نیاز به یک عین هستی دارد و آن هم خدای احد است و هر چه هست تجلی خداست و طبق آیه قرآن خدا شبیه هیچ چیزی نیست و فقط هست و با توجه به روایات معصومین «لا تفکر فی ذات الله» در کیفیت و چگونگی خدا تفکر نکنیم ولی مثلا در صفات خدا مجازیم سوال این است که: با توجه به اینکه آنچه در فکر آید خدا نیست آنچه نیاید خداست چرا گاهی اوقات این ذهن وسوسه و کنجکاو می شود که در ذات خدا تفکر کند؟ ایا این نشانه وسوسه شیطان است که شک و شبهه ایجاد کند یا ذهن و فکر ما به پختگی نرسیده که کنجکاوی می کند و چطور برای همیشه از این موضوع رهایی یابیم تا از حس عقل قلب به یقین برسد که تفکر نکند و حجاب نگردد امیدوارم راهنمایی بفرمایید. با تشکر و سپاس

    باسمه تعالی: سلام علیکم: هر اندازه به توحید نزدیک شویم، قلب ما متوجه‌ی نور خدا می‌شود و عملاً کنجکاوی‌هایی برای دنبال‌کردنِ چیستی خدا از ذهن ما خارج می‌شود. عنايت داشته باشيد كه نظر به ذات أحدى غير از تفكر در كنه ذات است كه بخواهيم جنس ذات را بدانيم، آنچه در روايات نهى شده، به تعبير امام خمينى «رحمةالله ‏عليه»؛ «تفكر در كنه ذات و كيفيت آن است».[1] ايشان در ادامه مى‏ فرمايند: «اما نظر در ذات براى اثبات وجود توحيد و تنزيه و تقديس آن، غايت ارسال انبياء و آمال عرفا بوده و قرآن كريم و احاديث شريفه مشحون از علم به ذات و كمالات اسماء الهى است و كتب معتبره اخبار مثل «اصول كافى» و «توحيد صدوق» غور در اثبات ذات و اسماء و صفات‏. نموده ... ليكن مصيبت در آن است كه در قرون اخير بعضى جاهلان در لباس اهل علم پيدا شده كه نديده و نسنجيده و از كتاب و سنت عارى و برى بوده، مجردِ جهلِ خود را دليل بطلان علم به مبدأ و معاد دانسته، براى رواج بازار خود، نظر در معارف را كه غايتِ مقصد انبياء و اولياء (عليهم السلام) است و سر تا پاى كتاب خدا و اخبار اهل بيت (عليهم السلام) مشحون از آن است را حرام شمرده و هر ناسزا و تهمتى را از اهل آن دريغ ندانسته و قلوب بندگان خدا را از علم به مبدأ و معاد منصرف كرده و اسباب تفرقه كلمه و شتات جمعيت مسلمين گرديده، و اگر سؤال شود كه اين‏ همه تكفير و تفسيق براى چيست؟ متشبث شود بر حديث‏ «لا تَتَفَكَّروُا فِي ذاتِ الله» اين بيچاره جاهل از دو جهت در اشتباه و جهالت است: يكى آن‏كه گمان كرده حكماء تفكر در ذات مى‏ كنند، با آن‏كه تفكر در ذات را و اكْتِناهِ آن را ممتنع مى‏ دانند و اين خود يكى از مسائل مبرهنه آن علم است. و ديگر آن‏كه معنى حديث را ندانسته گمان كرده مطلقاً راجع به ذات مقدس نبايد اسمى برده شود».[2] حضرت امام خمينى «رحمةالله‏عليه» در فضيلت تفكر در مورد خدا و اين‏كه آن مقدمه و لازمه سلوك انسانيت است، روايتى از حضرت صادق (ع) مى‏ آورند كه حضرت فرموده ‏اند: «افْضَلُ الْعِبادةِ ادْمانُ التَّفَكُّر فِى‏ الله و في قُدْرَتِهِ»[3] افضل و برترين عبادت، استمرار تفكر در مورد خدا و قدرت اوست. و نتيجه مى‏ گيرند پس تفكر در حق و اثبات ذات و تفكر در قدرت و ساير اسماء و صفات، علاوه بر آن‏كه مورد نهى نيست، افضل عبادات است. و در جواب آن‏هايى كه منع تفكر در ذات را مطرح مى ‏كنند، مى ‏فرمايند: اين‏كه روايت مى ‏فرمايد؛ «تَكَلَّمُوا فِي خَلْقِ اللَّهِ وَ لا تَتَكَلَّمُوا فِي اللَّهِ فَإِنَّ الْكَلامَ فِي اللَّهِ لا يَزْدَادُ صَاحِبَهُ إِلّا تَحَيُّراً»،[4] در رابطه با خلق خدا سخن بگوييد، نه در مورد خدا، زيرا كلام در خدا جز تحير به‏ بار نمى ‏آورد. اين حديث شريف خود دلالت دارد بر آن‏كه مقصود از تكلّم در اكتناه ذات و كيفيت آن است به مناسبت تعليل آن، و إلّا تكلّم در اثبات ذات و ساير كمالات و توحيد و تنزيه آن موجب حيرت نگردد. و نيز احتمال مى‏ دهند كه ممكن است نهى به جهت آن باشد كه مردم معمولى استعداد ورود به اين مباحث را ندارند. موفق باشید





    [1] ( 2)-« چهل حديث»، حديث شماره 12، باب تفكر.



    [2] ( 1)-« چهل حديث»، حديث شماره 12، باب تفكر.



    [3] ( 2)-« كافى»، ج 3، ص 91.



    [4] ( 3)-« اصول كافى»، ج 1، ص 125.