+
-
بسم الله الرحمن الرحیم

ده نکته از معرفت نفس

فهرست ده نکته از معرفت نفس


مقدمه

باسمه تعالی
جایگاه معرفت نفس در ارتباط با واقعیت

1- وقتی پذیرفتیم كه گوش ها و زبان ها منتظر گفت تازه ای است – اما نه تازه ای بریده از حكمت گذشته – روش « معرفت هستی از طریق معرفت نفس » یكی از آن زبان هاست كه می خواهد هركس به خودش نظر كند ولی خودی عاری از همه چیز، حتی عاری از بدن و زمان و مكان، تا جایی كه انسان از سر حیرت و تعجب بگوید:
وه، چه بی رنگ و بی نشان كه منم
كی بدانـم مـرا چنـان كه منـم

و در این حال از اصالت دادن به «ماهیات» عبور كرده و با «وجود» روبه رو می شود، یعنی متوجه می شود كه خودش فقط هست، بدون آنكه نظر بر چیستی یا ماهیت خود داشته باشد و این اولین قدم ارتباط با معلوم زنده است و نه معلوم مرده.[1]
2- وقتی متوجه شدیم با حرف های عادی و تكراری می توان چرخ جهان را به گردش درآورد و گوش مستمعان را پر كرد بدون آنكه بتوان جهان و عالَمِ انسان ها را تغییر داد، و از آن طرف نیز وقتی پذیرفتیم برای تغییر عالَمِ انسان ها، باید حرفی به میان باشد كه وجه پایدار آنها را جهت دهد، شاید بتوان به مباحث معرفت نفس در این راستا امیدوار بود.
3- روش معرفت نفس؛ روشی است كه معتقد است معرفتِ «نفس انسان » یعنی «جهان صغیر»، راه وصول به معرفت «جهان كبیر» است و لذا از این منظر به انسان می نگرد تا به معرفت حق نایل آید، ولی نه به خدای درون ذهن ها كه با علم حصولی از وجود او آگاهی می یابند.
4- وقتی درست در خود سیر كنیم، آری وقتی درست در خود سیر كنیم، خود را دریچة ارتباط با خدا می یابیم و معنی «مَنْ عَرَفَ نَفْسَه، فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ » تحقق می یابد. پس در این راه هرچیزی كه مانع شناخت تمامی حقیقت ماست و مانع درست نگریستن بر خودمان است، باید كنار گذاشته شود.
5- انسان به واقع «حیوان ناطق» نیست، بلكه محل ظهور همه اسماء الهی است. و قلبش محلی است كه حق در آن محل، خود را به نمایش می گذارد.[2] و شریعت در همة ابعاد خود متذكر این حقیقت درونی انسان است تا انسان ها از طریق شریعت الهی، آنچه را مانع ارتباط صحیح با خود راستین آنها است از میان بردارند. پس یك رابطة دوطرفی بین «خودشناسی و فهم شریعت» و بین «عمل به شریعت و خودشناسی» وجود دارد. مهم آن است كه از طریق معرفت نفس؛ منظر خود را به شریعت تصحیح كنیم تا انتظاراتمان از آن برآورده شود.
6- معرفت نفس یا «خودآگاهی حضوری» اولین قدم است تا «خود» را از «ناخودِ خود» جدا كنیم و «ناخودِ خود» را خود نپنداریم كه این بزرگترین بلایی است كه بر بشر امروز وارد شده، به طوری كه دیگر هیچ رابطه ای با خود ندارد.
7- معرفت نفس؛ معرفتی است جهت دار كه به شناختِ حقیقتِ جامعِ واحدی به نام «نفس مجرد انسانی» منجر می شود و راه رسیدن به «حقیقت جامع اَحدی» یعنی خداوند را باز می كند. ولی زنهار كه باید متوجه بود این معرفت، غیر از علم هایی است كه هدفشان جمع اطلاعات است و انسان در چنین علومی تا بی نهایت كسب علم می كند، ولی از حقیقت خود و حقیقت عالَم غافل است. یعنی از همه چیز غافل است، چنانچه امیرالمؤمنین«علیه السلام» می فرمایند: « كَیْفَ یَعْرِفُ غَیْرَهُ مَنْ یَجْهَلُ نَفْسَه»[3] یعنی چگونه انسان می تواند غیر خود را بشناسد در حالی كه به خودش جاهل است.
وقتی انسان از طریق معرفت نفس وارد علم حضوری شد و قلبش در صحنة معرفتش حاضر گشت، تازه با زبان آیات و روایات كه ظهور حقایق قلب پیامبر خدا«صلواة الله علیه وآله» و ائمه معصومین«علیهم السلام» است احساس آشنایی می كند و یك نحوه نزدیكی با كلمات این ذوات قدسی در خود احساس می نماید. همچنان كه حضرت علی«علیه السلام» در روایت فوق فرمودند: وقتی كسی خودش را نشناسد، چگونه چیز دیگری را خواهد شناخت. در واقع نه قرآن را می تواند بشناسد و نه امامان معصوم«سلام الله علیهم» را و نه سخنان آنها را.
8- معرفت نفس علمی است كه با «نظر كردن» به معلومِ حضوری و وجودی، برای انسان حاصل می شود و نه با «فكر كردن» در بارة معلوم حصولی. و فرق زیادی است بین «نگاه كردن» به حقیقتِ چیزی و بین «خبردار شدن» از آن حقیقت. همچنان كه فرق زیادی است بین دیدن كثرت ها در آیینة وحدت، و بین سرگردانی در مجموعة كثرت ها، بدون جمع دیدن آنها در یك وحدت حقیقی معنوی، و در نتیجه دور ماندن از ارتباط با حقیقت این كثرات.
9- توحید در سه ساحت هستی عبارت است است از:
الف: «توحید عالَم ماده» كه در این منظر روشن می شود تمام حركات عالم ماده، ریشه در آن ذات متحول عالم ماده دارد و بحث حركت جوهری از آن جوهر حركت مند خبر می دهد.
ب: «توحید انسان» كه روشن می كند همة قوا و حركات انسان ریشه در نفس جامع و مجرد او دارد و بحث معرفت نفس حكایتگر آن است.
ج: «توحید عالم هستی» كه روشن می كند وجود و تدبیر عالَم و آدم در گرو ذات اَحدی است. ولی تا انسان معنی توحید حضوری و وجودی را با نظر به نفسِ مجرد خود نشناسد نمی داند چگونه باید به دنبال توحید عالم هستی بگردد و لذا اصلاً نمی تواند خدا را ببیند، و معنی دیدن خدا را هم نمی فهمد و در نتیجه نمی تواند عالَم كبیر را به تماشا بنشیند و خود را در عالم، در آغوش خدا بیابد، بلكه با هزار تأسف ممكن است با دانایی به خدایِ مفهومی، هرچه بیشتر جذب كثرت بی پایان عالَم ماده بشود و از خداشناسی خود هیچ بهره ای نبرد.
10- بحث «ده نكته از معرفت نفس» إن شاءالله مدخل خوبی جهت امر فوق خواهد بود. پیشنهاد می شود كه پس از آن برای تدبّر بیشتر به كتاب «آشتی با خدا از طریق آشتی با خود راستین» رجوع كنید و هم چنین از طریق بحث «انسان در اسلام» با دقت بیشتر در این مسیر می توان گام زد. و در نهایت اگر خواستید در این راه به عمق لازم دست یابید و معرفت نفس را وسیلة كشف معارف عمیق دینی قرار دهید، به كتاب «معرفت النفس و الحشر» كه ترجمة جلد 8 و 9 اسفار اربعه ملاصدرا«رحمة الله علیه» است رجوع فرمایید، البته لازم است كتاب اخیر را همراه با شرح آن مطالعه فرمایید.

«والسلام»


بسم الله الرّحمن الرّحیم

هر انسانی با اندك تأملی بر حالات خود، تصدیق می‌‌كند كه خودش منحصر به این جسد مادی نیست و خواهد گفت: «ما بدانستیم، ما نَه این تنیم». یعنی علاوه بر اثبات وجود نفس مجرد، هركس می تواند به راحتی بفهمد كه روحش فراخ تر از بدنش هست. جالب آن است كه پس از آگاهی به این نكته، راهی را می طلبد تا این قفس تنگ را بشكند و به آن فراخنای لازم دست یابد. این است كه ناله سر می دهد:
ای تنِ گشته وِساق جان، بس است
چند تانَد بحر در مَشكی نشست
ای هزاران جبـرئـیل اَنـدر بشــر
ای مسیحای نهان در جوف خر
یعنی گِله سرمی دهد كه تا كی باید گرفتار تن باشد، چرا كه صورت آدمی، رهزن و حجاب واقعیتِ اوست و نمی گذارد آدمی به واقعیت خود دست یابد، مگر اینكه سر را از یقة تن بیرون كشد و از ماوراء تن، خود را به نظاره بنشیند.
برآمیختن جسم و روح، موجب شده كه روح مجال پریدنش را از دست بدهد، چرا كه سبكی و سبكبالی، شأن روح است مگر اینكه روح، اصل خود را فراموش كند و تابع جسم شود.
برخوردهای غائبانه
وقتی روح در صحنة حیات انسان ها مورد توجه قرار نگیرد، انسان ها غائبانه با هم برخورد می كنند و حقیقت همدیگر را نمی بینند و در واقع بیگانگانی هستند كنار یكدیگر همراه با تحلیل های غیر واقعی نسبت به هم، چرا كه:
آدمی همچون عصای موسی است
آدمی همچون فسون عیسی است
یعنی همچنان كه ظاهر كار آن دو پیامبر بزرگ یك چوب و یا یك دَم و نفس است، ولی باطن كار آن دو بزرگوار یكی اژدهایی فعّال و دیگری نفخة حیات زایی است كه مرده زنده می كند، انسان نیز باطنی بسیار اسرارآمیز دارد. به همین دلیل است كه نباید از انسان ساده گذشت و وسعت روحش را در محدوده تنگ ماده به فراموشی سپرد.
خویشتن نشناخت مسكین آدمی
از فـزونـی آمـد و شـد در كمی
خویشتن را آدمی ارزان فروخت بود
اطلس، خویش را بردلق دوخت
حقیقتاً مشكل آدمی همین است كه خود را «بد» می شناسد و با خود «بد» عمل می كند و لذا همة استعدادهای خود را از بین می برد. برعكس؛ انبیاء آمدند تا از ضایع شدن انسان جلوگیری كنند. یعنی:
آنچــه صاحـب دل بداند حال تُو
تو زحـال خـود نــدانی ای عمـو
جوهر صدقت خفی شد در دروغ
همچو طعم روغن اندر طعم دوغ
آن دروغـت ایــن تـن فانی بـود
راستت آن جـــان ربــانی بــود
سال ها این دوغ تـن پیـدا وفاش
روغن جان انــدر او فانی و لاش
دوغ را در خمـره جنبــاننـده ای
تا فـرستـد حق رسولی، بنـده ای
تا بجنبانـد به هنـجار و به فــن
تا بدانم من كه پنـهان بـود «مَن»
یعنی از طریق ریاضت های شرعی و وارد شدن در دستورات منظم انبیاء می توان به جوهر اصلی وجود خود دست یافت و فهمید نظر را منحصر در تن كردن، نظر بر سراب انداختن است و ندا سر می دهد كه:
مــرغ بــاغ ملكــوتم نیـم از عالـم خاك
چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم
ای خوش آن روزكه پرواز كنم تابردوست
بـه هوای سركویش پروبالی بزنــم
و آن وقت است كه خوب حس می كند كه:
جان گشاید سوی بالا بال ها
تن زده اندر زمین چنگال ها
باید در بحث انسان شناسی یا معرفت نفس روشن شود كه آدمی، آفتابی پنهان است بسیار گسترده تر از آن كه در بدن بگنجد، و اگرچه به ظاهر فرشته پنهان است ولی انسان از آن پریان و فرشتگان پنهان تر است. یعنی:
گَر به ظاهر آن پری پنهان بود
آدمی پنهان تر از پریان بود
تدبّر در متون اسلامی به راحتی ما را نسبت به انسان متوجه ماورائی فوق این تن خاكی می كند و نه تنها مولوی، كه همه فریاد برخواهیم آورد كه:
ما بدانستیــم، ما این تن نه ایــم
از ورای تــن به یـزدان می زییــم
ای خنك آن راكه ذات خودشناخت
در ریاضِ سرمدی قصری بساخت
آری؛ خوشا به حال آن كس كه خود را شناخت كه در این صورت خود را ارزان نمی فروشد و متوجه یوسف خود می گردد و می فهمد كه:
گوهری در میـان این سنگ است
یوسفی در میان این چاه است
پَسِ این كوه قرص خورشید است
زیر این ابر زهره و ماه اسـت
و لذا بعد از معرفت به خود، دست در اصلاح خود می زند و عقل نظری را چراغ عقل عملی قرار می دهد و آن می شود كه باید بشود. و این است كه گفته می شود: «معرفت به نفس، مقدمة عبودیت است» و هر چه معرفت به نفس شدیدتر باشد، راه كمالِ عبودیت بیشتر وسعت می یابد.

 

[1] -  براي تبيين اين موضوع به نوشتار « آنگاه كه فعاليت‌هاي فرهنگي پوچ مي‌شود» رجوع فرماييد.
[2] - « عَلَّمَ آدَمَ الْاَسْماءَ كُلَّها(32/بقره)»
[3] - غررالحِكم و دُرَرُالكلم

نكته اول - حقيقتِ انسان، ماوراء بدن

انسان یك «تن دارد و یك «من . كه حقیقت او همان «من یا نفس اوست و همه ادراكات، مخصوص و مربوط به نفس[4] است.

یعنی انسان بدون هیچ برهان و استدلال، خود را حس می كند و دست و پایش را عین خود نمی داند، بخصوص این مسأله در خواب روشن تر و محسوس تر است. چرا كه ما در خواب در هنگامی كه بدنمان در رختخواب است، خود را در همان جایی كه خواب می بینیم می یابیم و نه در رختخواب. مثلاً خواب می بینیم كه در باغی هستیم و واقعاً هم خودمان هستیم كه در باغیم و حس نمی كنیم خودمان همان گوشت و استخوان ها هستیم كه در رختخواب است. یا وقتی كه خواب می بینیم در خیابان هستیم و ماشینی می خواهد ما را زیر بگیرد، خود را در وسط خیابان حس می كنیم.
به جهت این كه حقیقت انسان همان نفس اوست، وقتی عضوی از بدن او كم شد، احساس نمی كند «مَنِ او كم شده است، چرا كه تن انسان در حقیقت او دخالت ندارد، و با كم و زیاد شدن تن انسان، حقیقت انسان تغییر نمی كند، بلكه «تن ابزار نفس است. و این كه گفته می شود همه ادراكات، مخصوص نفس است؛ یعنی نفس انسان شنواست، منتها در عالم ماده به وسیله گوش می شنود و نفس انسان بیناست، منتها در عالم ماده به وسیله چشم می بیند. ملاحظه كرده اید كه در هنگام خواب دیدن، چشم دارید و حتی چیزهایی را می بینید كه بعداً در عالم بیداری خواهید دید. می فرماید:
مَردْ خفته، روحِ او چون آفتاب
وز فلك تابان و تن درجامه خواب
یا این كه ملاحظه كرده اید وقتی در كلاس درس، چشمِ شما به معلم است ولی نَفْسِ شما به جایی غیر از كلاس و معلم توجه و نظر دارد، در عینی كه عمل بینایی چشم با تطابق عدسی و انعكاس تصویر روی لكه زرد شبكیه انجام می گیرد. وقتی معلم شِكلكی در می آورد و همه حاضران می خندند، تازه شما به خود می آیید و از بقیه می پرسید: معلم چه كرد؟! چون نفس شما در آنجا حاضر نبود و توجهش در جای دیگری بود؛ این چشم با این كه به سوی معلم بود، ولی ندید. یعنی در واقع «منِ انسان با چشم می بیند، نه این كه چشم به خودی خود بیننده باشد. یا در مورد گوش هم همین طور است. گاهی كه نفس نظر به گوینده ندارد و نظرش در جای دیگر است، همة فعل و انفعال شنوایی از نظر فیزیولوژی و قوانین مادی بدن انجام می شود، ولی شخص سخنان گوینده را نمی شنود. چرا؟ چون نفس است كه با گوش می شنود و لذا وقتی نفس در صحنه نیست گوش نمی شنود. پس می گوییم « همة ادراكات مخصوص نفس است یعنی:
پرتوروح است، نطق وچشم وگوش
پرتو آتــش بود در آب جـــوش
در هنگام بیهوشی هم كه نفس از بدن خارج می شود، دیگر آن پاره كردن های دكتر جرّاح موجب آزار انسان نمی شود، چون نفس كه ادراكاتی مثل حس كردن و دیدن و شنیدن همه مربوط به اوست از بدن خارج شده است.

قرآن چه می گوید؟
قرآن می فرماید: « اَللهُ یَتَـوَفَّی الاَنْفُسَ حینَ مَوْتِـها، وَالَّتی لَمْ تَمُتْ فی مَنامِها، فَیُمْسِكُ الَّتـی قَضَی عَلَیْهَـاالْمَوْتُ وَ یُرْسِـلُ الاُخْری اِلی اَجَلٍ مُسَمّیً، اِنَّ فی ذلِكَ لَایاتٍ لِقَـوْمٍ یَتَفَكَّروُنَ (زمر/42) یعنی خداوند جان ها را در هنگام مرگ تماماً می گیرد، و آن جانی هم كه بنا نیست بمیرد، در هنگام خواب می گیرد، پس آن كسی كه مرگ برایش مقدّر شده، چون گرفته شد دیگر برنمی گرداند و آن دیگری كه در خواب گرفته شده و مرگ برایش مقدر نشده، برای مدتی به بدن باز می گردد. و این مسئله – گرفتن جان ها هنگام مرگ و خواب - برای اهل تفكر نشانه مهمی از حقیقت است.
پس متوجه می شوید كه در هنگام خواب، خداوند ما را تماماً می گیرد، در حالی كه تن ما هنگام خواب در رختخواب است و لذا از نظر قرآن هم معلوم می شود كه تن ما در حقیقتِ ما دخالت ندارد.
اصلاً نفس انسان هیچ زمانی، نه می خوابد و نه چُرت می زند، بلكه همین كه به ظاهر خوابید و یا شروع كرد به چرت زدن، از توجه به بدن منصرف می شود و به جایی دیگر و یا عالَمی دیگر توجه می كند. به همین جهت هم شما بعضاً متوجه شده اید همین كه به خواب می روید، خواب می بینید كه مثلاً پایتان از پله كان لغزید و یك مرتبه از خواب می پرید، می بینید در حال خواب دیدن بودید. این حادثه نشان می دهد همین كه به ظاهر به خواب رفتید، نفس شما خود را در صحنة دیگر احساس كرد، پس به واقع نخوابیده است، بلكه نظرش به جای دیگر منصرف شده. مرگ هم همین طور است، یعنی نفس از بدن منصرف می شود و در عالَم دیگر حاضر می گردد.
در هنگام خواب در عین این كه خداوند نفس انسان را تمام و كمال گرفته، تدبیر بدن توسط نفس از بین نمی رود و به همین جهت ملاحظه می كنید كه قلب و یا سایر اعضاء انسان در حال خواب از حركت باز نمی ایستد. ولی در موقع مرگ؛ علاوه بر این كه خداوند نفس انسان را تمام و كمال می گیرد، تدبیر و توجه نفس به بدن را نیز می گیرد و به همین جهت دیگر اثری از حیات در بدن دیده نمی شود.
خواب یا رؤیا به سه صورت می تواند واقع شود.
الف: رؤیای رحمانی، كه این رؤیا؛ متذكر حقایق عالم است وباطن اعمال را نشان می دهد كه بعداً نمونه هایی ازآن ارائه خواهد شد.
ب: رؤیای صادقه كه خبر از واقعه هایی می دهد كه بعداً انسان باهمان وقایع روبه رو می شود.
ج: رؤیای باطل كه تحت تأثیرخیالات روزمره به وجود می آید.

[4] - عزيزان توجه داشته باشند كه در محاورات فارسی زبانان؛ «مَن» و «نفس» و «روح» به يك معني به كار می رود و در اين نوشتار نيز هر سه واژه به يك معنی به كار رفته ولی قرآن «نفس» را به‌جاي «مَنِ» انسان يا «جان» او به‌كار می برد. 

نكته دوم - حضور نفس در شرايط فوق زمان و مكان

در موقع خواب دیدن و رؤیا، بخصوص در رؤیای صادقه، در عین اینكه بدن و جسمِ ما، در رختخواب است، خود ما در صحنه هایی حاضر می شویم كه بعداً همان صحنه ها در عالم ماده حادث می گردد. یعنی ما بدون این جسم و بدن در صحنه هایی واقعی حاضر می شویم.
علاوه بر مطلب مطرح شده در نكته شماره یك؛ نكته ای كه در مورد رؤیای صادقه برای ما روشن می شود این است كه نفس انسان بدون این «بدن»، در صحنه هایی حاضر می شود كه هنوز آن صحنه ها را با چشمِ سرِ خود ندیده و زمانی كه با آن صحنه روبه رو شد، تازه یادش می آید كه آن را در خواب دیده است. یا در فكر فرو می رود كه گویا این صحنه یا صحنه ها را در جایی دیده است، ولی مسئله را دنبال نمی كند تا متوجه شود در خواب با این صحنه روبه رو بوده است. یعنی نفس وقتی از بدن خارج شد دیگر محدودیت های زمانی و مكانی را ندارد. مثلاً انسان در خواب هم مثل بیداری همواره با پدیده هایی از جنس همان عالم روبه روست، منتهی مثل بیداری كه همه آنچه را انسان در طول روز می بیند به خاطرش نمی ماند، در خواب هم فقط منظره ها و یا گفته هایی به یادش می ماند كه برایش مهم باشد.
به هرحال از طریق رؤیای صادقه[5] متوجه می شویم كه هم اصل انسان غیر بدن اوست و هم این بُعد اصیل، از زمان و مكان
آزاد است و این بدن در واقع سایه آن نفس محسوب می شود. به طوری كه مولوی گفته:
مـرغ بر بالا پَران و سایـه اش
می دَوَد برخاك، پـَرّان مرغ وَش
ابلهـی صیـاد آن سایه شــود
مـی دود چندان كه بی مایه شـود
بی خبر كین سایه مرغ هواست
بی خبر كه اصل این سایه كجاست
تركش عمرش تهی شد، عمررفت
از دویـدن در شكار سایـه تَفت
یعنی اگر انسان خود را همین بدن بپندارد همه فرصت هایی را كه برای بارور كردن جان است از دست می دهد و بدون سرمایه واقعی از این جهان رخت برخواهد بست. به طوری كه می گوید:
همچو صیادی كه گیرد سایه ای
سایه او را كی بود سرمایه ای
چرا كه :
سایه مرغی گرفته مـرد سخت
مرغ حیران گشته بالای درخت
این بدن، سایه مرغ روح است و اگر تمام توجه انسان به بدنش باشد، علاوه براین كه هیچ سرمایه ای برای او نمی ماند، به روح خود نیز جفا كرده و رشد لازم را برایش فراهم ننموده.

 

[5] -در قرآن از خواب هایی نام برده است كه از رابطه ای بین آنچه شخص در خواب با آن روبه رو می شود و بین عالَم خارج حكایت دارد. مثل خواب حضرت ابراهیم علیه السلام» نسبت به ذبح فرزندشان(105/صافات)، و یا رؤیای حضرت یوسف علیه السلام»، و یا رؤیای دو رفیق هم زندانی حضرت یوسف علیه السلام»، و یا رؤیای پادشاه مصر، و یا رؤیای رسول خدا صلواة الله علیه وآله» در رابطه با فتح مكه (27/فتح)؛ كه تمامی این رؤیاها چنانچه مستحضرید رابطه ای با عالَم خارج دارد و صرف خیالات افراد نیست.
با این همه رؤیا؛ امری است ادراكی كه قوه خیال در آن مؤثر است و اگر قوه خیال تحت تأثیر شدید عالَم خارج باشد، آن خیالات در رؤیا دخالت های شدید می كند. همچنان كه صفات روحی شخص مثل عداوت و عجب و تكبر و حرص و طمع در خیالاتش تأثیر می گذارد. لذا اكثر رؤیاها؛ تحت تأثیر تخیلات نفسانی است. تخیلات نفسانی نیز تحت تأثیر همین عوامل طبیعی یا اخلاقی است كه نفس را به تصور آنها واداشته است. پس در حقیقت نفس همان تأثیرات را در خودش حكایت می كند و حقیقت دیگری ندارد. بنابراین هر رؤیایی، حقیقت نیست هرچند هر رؤیایی تعبیری داردكه تعبیر آن، عوامل طبیعی و یا عوامل اخلاقی هستند. ولی رؤیاهایی هم هست كه با حوادث خارجی و حقایق عالَم وجود ارتباط دارند.

رؤیاها، یا خواب های حق: عبارت است از ارتباط نفس با سبب غیبی حادثه ای كه بعداً در ظرف مكان و زمان خاص محقق می شود. نفس به علت تجردش با وجود برزخی یا عقلیِ یك حادثه در خواب ارتباط پیدا می كند و بعداً آن حادثه در عالَم ماده حادث می شود. البته نفس پاره ای از حقایق آن عالَم را به مقدار استعدادش دریافت می كند. حال اگر نفس، كامل باشد و گرفتار وَهمیّات و آرزوها نباشد، حقایق عالَم غیب را آنطور كه هست به طور كلیّت و نورانیت در خواب پیش رویش حاضر می بیند، ولی اگر نفس كامل نبود آن حقایق را به نحو حكایت خیالی و در صورت های جزیی كه با آنها مأنوس است می یابد. مثل این كه وقتی با معنی عظمت» در آن عالم, روبه رو می شود، در خیالش صورت كوه» ایجاد می شود، و یا معنی مكر» در خیالش صورت روباه» به خود می گیرد، چون عظمت را به كوه، و مكر را به روباه می شناسد. یا معنی افتخار» را به صورت تاج» و علم» را به صورت نور» و جهل» را به صورت ظلمت» می بیند. و یا مثلاً چون رابطه ای بین اذان صبح در ماه رمضان با شروع روزه هست، با دیدن معنی مؤذن بودن» در آن عالم، صورت مهركردن دهان» مردم برای خود می سازد.كه البته این موضوع؛ رقایق و ظرایفی مخصوص به خود دارد به طوری كه گاهی از یك معنی كه در خواب می یابد صورت عكس آن را در خود می سازد. مثل این كه در بیداری گاهی با شنیدن لغت ثروت به معنی فقر فقرا منتقل می شود.
پس گاهی خواب صریح و بدون تصرف» است و یا متمثل معنایی است كه نفس با آن روبه رو شده، در عین تصرف نفس» و یا انتقال به چیزی است مناسب آن معنی یا ضد آن معنی» و گاهی آنچنان با تصورات شخص مخلوط شده كه اصلاً نمی توان فهمید از كدام یك از مبانی مأنوس شخصِ خواب بیننده تأثیر گرفته، كه در این حالت به این رؤیاها اضغاث احلام» گویند.
در رؤیاهایی كه نفس با اصل موضوع روبه رو می شود و به صورت مناسب آن منتقل می شود، در واقع انسان به اصل موضوعات آگاه شده، به طوری كه اگر ملاحظه كرد در حال جمع كردن كثافت است، در واقع صورت به دست آوردن مال زیاد دنیا را به او نشان می دهند، در عین آگاهی دادن به او كه این مال سرگین و كثافت است. و یا وقتی روبه رو می شود بر این كه بدنش ورم كرده است، با صورت به دست آوردن مال زیاد روبه رو می شود در عین آگاهی دادن به او كه بدان! آن چرك و آلودگی است. همچنان كه اگر در خواب دید در زندان است، در واقع با صورت شهرت یابی اش روبه رو شده در عین آگاهی دادن به او كه این شهرت زندان است، همچنان كه اگر دید در زنجیر است، با صورت خوشی و خوش گذرانی دنیایی اش روبه رو شده در عین آگاهی دادن به او كه آن گناه است و گرفتاری و زنجیر.
در هر صورت با این احوال نمی توان به رؤیا اعتماد كـرد، چون در حال خواب؛ صورت خیالیه نفس آن قدر جولان دارد كه با میل خود صورت ها را تغییر می دهد و از جایگاه خود خارج می كند.
صاحب كتاب تحف العقول» از قول پیامبر صلواة الله علیه وآله» آورده كه حضرت فرمودند: اگر رؤیا از كسی برداشته شد نباید نگران باشد زیرا وقتی كسی راسخ در علم شود، رؤیا از او برداشته می شود.
این كه دستور داده اند انسان دائم در حال طهارت باشد و نیز با وضو بخوابد، به سبب آن است كه این طهارت موجب طهارت باطن و آزادشدن از خواب های بی خود و باطل می گردد.
مرحوم محدث نوری در جلد4كتاب دارالسلام می فرماید: اگر انسان نسبت به خوراكش مواظبت داشته باشد و دقت كند كه چه چیز بخورد و چه مقدار بخورد، روح او قدرت سیر در اكناف آسمان ها را می یابد وگرنه برعكس، پرخوری موجب جولان شیطان در قلب و خیالش در خواب و بیداری می شود.
قال رسول الله صلواة الله علیه وآله»: الرُّؤْیا ثَلاثٌ: مِنْها اَهاویلُ الشَّیْطان لِیَحْزَنَ بِها ابْنَ ادَمَ وَ مِنْها ما یَهُمُّ بِهِ الرَّجُلُ فی یَقْظَتِهِ فَیَراهُ فی مَنامِهِ وَ مِنْها جُزْءٌ مِنْ سِتَّةٍ وَ اَرْبَعینَ جُزْءً مِنَ النُّبُوَّةِ. یعنی خواب سه گونه است: یكی القائاتی كه شیطان می كند تا فرزندان آدم را بترساند و نگران كند و یكی این كه آنچه را در بیداری مورد توجه قرار داده در خوابش آن را می بیند(با تغییراتی از طریق صورت خیالیه) و یكی هم خواب هایی است كه جزیی است از چهل و شش جزء نبوت.
امام صادق علیه السلام» می فرمایند: در مورد رؤیا فكر كن كه چگونه خداوند در مورد آنها تدبیر به كار گرفته و راست و دروغ آن را به هم در آمیخته، اگر همه رؤیاها راست بود، مردم همه پیامبر بودند، و اگر همه دروغ بود، در رؤیا فایده ای نبود.
در فرمایش امام محمدباقر علیه السلام» داریم كه: رؤیای مؤمن بین زمین و آسمان در گردش است تا آن كه خودش آن را برای خود تعبیر كند، یا دیگری برای او تعبیر نماید، پس آنگاه كه تعبیر كرد به زمین می آید و قطعی می شود»(كافی ج8ص336).
این بود مختصری از بحث رؤیا كه شرح بیشتر آن را در بحث آیه 42 سوره زمر عرض كرده ایم و چون عموماً در حین بحث در مورد رؤیای صادقه سؤال می شد، آن را در این قسمت خدمت عزیزان عرضه كردیم.

نكته سوم - تن، محل ظهور حالات من

«تن» در قبضه «من» است و در حقیقتِ انسان دخالت ندارد. به همین جهت هم «تنِ» انسان از حالات و تأثّرات «نفس» متأثّر می شود .
همواره شما متوجه اید حالات روحی كه مربوط به نفس است بر تن اثر می گذارد، مثل ترسیدن كه مربوط به روح است ولی در بدن هم ظهور می كند. یا مثلاً شما در خواب می بینید كه از كوهی سقوط كردید و همچنان به طرف پایین می غلطید. فردا صبح كه بیدار شدید احساس می كنید بدن شما هم كوفتگی و خستگی پیدا كرده است. با این كه آن سقوط مربوط به این بدن شما نبود، ولی حالات «مَن» در تن ظهور كرد. یا وقتی در خواب دعوا می كنید، ضربان قلب گوشتی مستقر در قفسة سینه شما نیز از حد طبیعی بیشتر می شود، در حالی كه علت افزایش ضربان قلب، فعالیت بیش از حد ماهیچه هاست، ولی با این كه ماهیچه ها به طور عادی در رختخواب بوده اند، چون نفس دعوا می كند، تن عكس العمل نشان می دهد و ضربان قلبِ گوشتی تشدید می شود. یعنی حكمِ «من»، بر «تن» ظاهر می شود، و این نشان می دهد كه حاكم اصلی در همه فعل و انفعالات «من» است و تن، تحت تأثیر من باشد.[6]
پس بود تن غلاف و جان شمشیر
كار، شمشیـر می كنـد نه غلاف

[6]- در راستای تأثیرپذیری تن از حالات روح، علم روان درمانی پایه گزاری شده است، در حدّی كه براساس تجربیات این علم بسیاری از بیماری های تن را باید در عدم تعادل روان انسان جستجو كرد، و روشن شده است كه روان انسانِ بدون خدا همواره در بیماری به سر می برد و برای ارتباط با خدا شریعت و عبادت نیاز است

نكته چهارم - انسان، بدون بدن زنده تر است

« نفس» چون بدون بدن می تواند ادراك داشته باشد و حتی بهتر از بدن حوادث را درك می كند و حوادثی را می بیند كه هنوز چشم بـدنی آنها را ندیده، پس بدن انسان نقشی در حیات انسان نداشته و نفس، بدون بدن زنده تر است و حتی می بیند كه می میرد.
شما در خواب با این كه این بدن در رختخواب است، چشم دارید و می بینید، دست دارید و چیزها را در خواب می گیرید، گوش دارید و می شنوید، دهان دارید و حرف می زنید و.....؛ پس حیات انسان مربوط به این تن نیست. از طرفی در رؤیای صادقه بدون این بدنِ مادی، در صحنه هایی واقعی حاضر می شوید كه هنوز با این بدن به آن صحنه ها نرسیده اید، یعنی در واقع این بدن از جهتی مزاحم ادراك ماست، و در خواب كه تا حدی از این بدن آزاد شده ایم ادراك ما تا آینده هم سیر می كند و به همین جهت هم قرآن می فرماید: در قیامت كه پرده ها از چشم ها برداشته شد، شما بیناترید. « فَكَشَفْنا عَنْكَ غِطائَكَ فَبَصُرَكَ الْیَوْمَ حَدید»[7] یعنی در قیامت پرده ها را از چشم تو كنار می زنیم و چشم شما تیز بین تر می شود. چون بیننده حقیقی چشم نیست، و لذا وقتی روح انسان این بدن را رها كرد بهتر به آینده و گذشته می تواند نظر بیندازد.

انسان می بیند كه می میرد
وقتی برفرض دست شما از بدنتان جدا شد می بینید كه دستتان جدا شده است. وقتی هم بدن شما جدا شد، می بینید كه همه بدنتان از شما جدا شده است و به اصطلاح مردید. پس می بینید كه می میرید. در روایت داریم: هنگامی كه در حال غسل دادن بدن مؤمن هستند، ملائكه از او می پرسند : « می خواهی به بدنت برگردی؟» در جواب می گوید: «این دارِغم و محنت را می خواهم چه كنم؟» یعنی انسان در آن حال ناظر بر مرگ و غسل و كفن خود است. و یا در روایت از پیامبر خدا«صلواه الله علیه وآله» هست كه: «اَلنّاسُ نِیامٌ فَاِذا ماتُوا انْتَبَهُوا»[8] یعنی مردم در خواب اند، وقتی كه مردند بیدار می شوند. پس نتیجه می گیریم انسان بدون این بدن زنده تر است و این بدن حجاب درك بعضی حقایق است كه چون از این بدن آزاد شد با آن حقایق كه اطراف او بود و از آنها غافل بود، روبه رو می شود، مثل انسان خوابی كه متوجه نیست اطراف او چه می گذرد و چون بیدار شد می فهمد كه عجب در اطراف او چه حادثه هایی واقع بوده ولی او متوجه نبوده است.

[7] - آيه 22 سوره  ق
[8] - بحار ج 50 ص 136

نكته پنجم - «تن»، ابزار كمال «من»

نفس انسان از طریق به كار بردن «تن» كامل می شود و به همین جهت هم نفس، بدن را تكویناً دوست دارد و آن را از خودش می دانـد و با این حال چون به كمالات لازم خود رسید « تن» را رها می كند، و علت مرگ طبیعی هم همین است كه «روح» تن را رها می كند.
در قسمت سوم روشن شد كه اصل وجود انسان «من» اوست و تن در قبضه نفس است. حال ممكن است سؤال شود كه: پس این تن چه فایده ای دارد؟ باید متوجه بود كه نفس، تجردش نسبی [9]است و جنبه های بالقوه ای دارد كه باید بالفعل گردند، و ازطریق به كارگیری تن و اِعمال اراده های ممتد در رابطه با تن، این جنبه های بالقوه به فعلیت می رسند. ازطرفی چون
نفس از طریق تن، كمالات خود را به دست می آورد، آن را دوست دارد و جداشدن از آن را نمی خواهد. و علاوه بر آن، اُنس طولانی با یك چیز علاقه به آن چیز را به همراه دارد و این جنبه دیگرِ علاقه نفس به بدن است، در حالی كه آنچه مطلوب بالذّات و حقیقی نفس است آن كمالی است كه از طریق به كارگیری تن حاصل می شود و نه خودِ تن، وچون از این نكته غفلت شود شخص از مرگ می هراسد. ولی چه شخص به تن علاقه مند باشد و چه نباشد، نفس تكویناً [10]پس از مدتی این بدن را رها می كند كه به آن مرگ می گویند.

انواع مرگ
الف- مرگ طبیعی انسانی:
كه نفس در ابعاد انسانی كامل شود و جنبه های بالقوه اش به فعلیت برسد و دیگر ابزار تن را نخواهد و لذا رهایش می كند، كه این بهترین نوع مرگ است و این نوع رها كردنِ تن توسط نفس، مخصوص اولیاء الهی می باشد. مثل نجاری است كه پس از ساختن دَر، تیشه اش را رها كند، چرا كه دیگر آن دری كه می خواست، درست كرد. به عبارت دیگر در این رابطه می توان گفت: « سوار چون كه به منزل رسد، پیاده شود».

ب– مرگ طبیعی حیوانی: چون انسان دارای دو بُعد حیوانی و انسانی است، ممكن است شخصی برخلاف ابعاد انسانی، در حیوانیت كامل شود، باز نفس در این حالت نیزبدن را رها می كند و با توجه به این كه بُعد حیوانی نیز دارای دو جنبه «غَضَبیّه» و «شهویّه» است. انسان ممكن است در گرگ صفتی كامل شود و قوه غضبیّه در او رشد كند. مثل بعضی از افرادكه در آخر عمر بسیار زود غضبناك می شوند و در بدبینی نسبت به اطرافیان خیلی شدید شده اند. و یا ممكن است انسان در خوك صفتی و جمع مال و حرص در دنیا شدید شود كه در بُعد شهویّه از بُعد حیوانی اش كامل شده است. البته جمع غضبیّه و شهویّه نیز ممكن است، در هرحال این نوع افراد در حیوانیت كامل شده اند و لذا نفس، بدن را رها می كند، و عذاب سختی در قیامت برای این افراد هست چون فطرت این ها انسان است، ولی شخصیتی حیوانی برای خود به وجود آورده اند، یعنی تضادی بین آنچه می خواهند و آنچه هستند گریبان آنها را می گیرد.

ج- مرگ غیر طبیعی: علاوه بر قسمت الف و ب كه هر دوی آنها مرگ طبیعی (در انسانیت و یا در ابعاد حیوانی) است، ممكن است نفس از ابزار بدن استفاده كامل نكرده و هنوز بر بدن خود نظر دارد، ولی بدن آن چنان خراب شده كه دیگر نمی تواند برای نفس مفید باشد، مثل نجّاری كه قبل از ساختن در، چون تیشه اش شكسته شده است، آن را رها می كند، به خاطر این كه دیگر به كارش نمی آید، هرچند دری كه باید می ساخت كامل نشده است. این نوع مرگ را مرگ «اِخترامی» نیز می گویند، حال این جداشدن غیر طبیعی نفس از بدن، یا به جهت تصادفات و بیماری هاست كه در هرصورت دیگر نفس نمی تواند از این بدن استفاده كند، و یا به جهت گناهان. چرا كه نفس گاهی از مفیدبودن بدنش مأیوس می شود و پس از سال ها ماندن و به كمال نرسیدن، آن بدن را رها می كند.

حضرت امام صادق«علیه السلام» می فرمایند: « مَنْ یَمُوتُ بِالذُّنُوبِ اَكْثَرُ مِمَّنْ یَمُوتُ بِالْآجال وَ مَنْ یَعیشُ بِالْاِحْسانِ اَكْثَرُ مِمَّنْ یَعیشُ بِالْاَعْمار » [11] یعنی آنهایی كه به جهت گناهانشان می میرند، بیشتر از آنهایی اند كه چون اجلشان به سر آمده می میرند، و آنهایی كه به جهت كارهای خوبشان زندگی را ادامه می دهند، بیشتر از آنهایی اند كه براساس عمری كه باید بكنند، عمر می كنند.
پس این نوع مرگ یعنی یأس از ادامه حیات هم یك نوع مرگ غیرطبیعی است، چرا كه نفس بدون آنكه استفاده لازم را از بدن خود در جهت كمال انسانی یا حیوانی ببرد، بدن را رها می كند. چون نفس به جهت ذات مجردش نظر و آگاهی به آینده خود دارد و وقتی متوجه شد در آینده كمالی بر كمالاتش افزوده نمی شود، دیگر جاذبه ای برای ادامه حیات برایش باقی نمی ماند و لذا همین عدم جاذبه و پدیدآمدن یأس برای یافتن كمـال برتر موجب انصراف تكوینی نفس از بدن می شود. [12]
 

[9] - سه نوع موجود هست: 1- موجود مادی كه هیچ جنبه تجرد ندارد. 2- مجرد مطلق مثل خدا و ملائكه، كه هیچ جنبه بالقوه در آنها نیست و فعلیت محض اند. 3- مجرد نسبی، مثل نفس كه بین ماده دارای قوه و فعلیتِ محض قرار دارد و به جهت تعلقش به بدن دارای بالقوه گی هایی است كه با به كار بردن بدن پس از مدتی آن جنبه های بالقوه، به بالفعل مبدل می شود و از این جهت كه نفس هنوز به بدن مادی تعلق دارد، دارای تجرد نسبی است.
]10] - عمل تكوینی یعنی عملی كه خارج از اختیار خود انسان است، مثل زدن قلب كه عملی تكوینی است. و عمل تكوینی نفس در رابطه با رهاكردن بدن در راستای سیر طبیعی نفس و تبدیل مابالقوه آن به مابالفعل انجام می گیرد و اراده و اختیار انسان به طور مستقیم در آن نقشی ندارد.
[11] - بحار ج 5 ص 640
[12] - نباید غفلت كرد تنها مرگی كه از طریق علم پزشكی می توان به تأخیر انداخت، مرگی است كه در اثر تصادفات و بیماری ها به وجود می آید، و آن در حالی است كه نفس تكویناً تعلق تدبیری خود را نسبت به بدن از دست نداده و از این جهت هنوز از بدن منصرف نشده است، ولی هرگز تصور نكنیم جلو هر مرگی را می توان گرفت، آری اگر مثلاً قلب به جهت عوامل خارجی بیمار شد به نحوی از طریق علم پزشكی موانع صحت قلب را برطرف می كنیم تا قلب به حركات طبیعی خود ادامه دهد. ولی یك وقت نفس تكویناً می خواهد از بدن منصرف شود و لذا از یك جایی این انصراف شروع می شود. مثلاً قلب از تحرك می ایستد، حال اگر قلب را شوك بدهیم و به حركت واداریم، نفس از مغز انصراف خود را شروع می كند، چرا كه نفس تكویناً می خواهد برود و دیگر به بدن خود نیاز ندارد، در این حال است كه طبیبانِ حكیم در زمان گذشته، می توانستند بین این دو بیماری تفكیك كنند و متوجه بودند در مورد بیماری نوع دوم كاری از طبیب ساخته نیست، و بسیاری مواقع افراد خودشان متوجه خواهند شد كه در چه شرایطی هستند و لذا اگر هوشیاری به خرج دهند، بیش از آن كه حریص به ماندن باشند، آماده رفتن می شوند و به اصطلاح هنر مردن خود را از دست نمی دهند. (در مورد تكمیل این قسمت بحث؛ می توانید به نوشتار«هنر مردن» رجوع فرمایید)
در مورد ابن سینا آن طبیبِ حكیم هست كه: چندین بار پشت سرهم گرفتار قولنج شد و متوجه شد مرگش فرارسیده و فهمید این بیماری به جهت عوامل بیرونی نیست. گفت: «روح؛ دیگر بنا ندارد این بدن را تدبیر كند» و فعالیت های روزمرّه خود را تعطیل كرد و به دعا و عبادت مشغول شد، و چند هفته طول نكشید كه رحلت نمود. و امروز هم نباید تصور كرد به كمك علم پزشكی می توان مرگی را كه در اثر انصراف طبیعی نفس از بدن پیش می آید، به تأخیر انداخت، بلكه از طریق دستگاه های مدرن، این نوع مردن را سخت و آزار دهنده می كنند.

نكته ششم حضورِ « كاملِ » نفس

نفس انسانی فوق زمان و مكان است و در همین راستااست كه در بدن، مكان برایش مطرح نیست. و در عین اینكه حضورِ«كامل» در بدن دارد، در مكان خاصی از بدن جای ندارد، زیرا مجرد از ماده است.

ملاحظه كردید كه نفس در رؤیای صادقه، بدون بدن در صحنه هایی حاضر می شود كه بعداً آن صحنه ها در زمان خاص و مكان خاص ظاهر می گردد، یعنی نفس، خارج از محدودیت زمانی و مكانی با حادثه روبه رو می شود و این است معنی فوق زمان و مكان بودن نفس.
از طرفی خود ما احساس می كنیم كه در جای خاصی از بدنِ خود جای نداریم، در عینی كه در همه جای بدن خود هستیم. و در یك لحظه می توانیم اراده كنیم هم دستمان را حركت دهیم و هم پایمان را حركت دهیم و هم با چشممان به چیزی بنگریم. یعنی اگر نفسِ ما فقط در دست ما جای داشت، دیگر در همان لحظه نباید در پای ما جای داشته باشد. در حالی كه همه جا هست بدون این كه جای خاصی داشته باشد، و این است معنی دیگری از فوق مكان بودن نفس. وقتی كه می گوییم نفس «حضور كامل» در بدن دارد به همین معنی است كه همه جای بدن هست و محدود به جای خاصی نمی باشد. و این كه می گوییم مجرد از ماده است یعنی محدودیت های پدیده های مادی را - كه مكان مندی و زمان مندی است- ندارد.
پس در این قسمت روشن شد نفس «حضور كامل» در بدن دارد و جای خاصی برایش مطرح نیست. [13]

 

[13] - علت این كه انسان ها احساس می كنند نفسشان در بدنشان قرار دارد، به جهت توجه شدید نفس به بدن است. ولی اگر به كمك ریاضت ها، این توجه را ضعیف كنند، درست همین طور كه احساس می كنند در بدنشان هستند، احساس می كنند مثلاً در فاصله 400 كیلومتری نسبت به بدنشان حاضرند و برای شما از آن فاصله دور خبر می آورند، چرا كه اصل نفس مجرد است و از هر مكان و زمانی آزاد است، توجه شدید نفس به بدن موجب می شود كه حضور وسیع خود را در زمان ها و مكان های دیگری احساس نكند.
عین حضور نفس در فاصله های دور مكانی، حضور نفس در فاصله های دور زمانی است كه موجب می شود از آینده خبر بدهد. از همه مهم تر این كه اگر انسان ریاضت های شرعی داشته باشد، حضور در باطن عالم نیز برایش ممكن است، به طوری كه به عالم ملائكه و به عالم برزخ و قیامت نیز سیر می كند، كه سیر جناب آقای نجفی قوچانی«رحمة الله علیه» در كتاب «سیاحت غرب» از این نوع اخیر است.

نكته هفتم - حضورِ « تمام » نفس

نفس انسان به دلیل اینكه مجرد است، در همه جای بدن به طور «كامل» و «تمام» هست، بدون هیچ تقسیمی، یعنی نه اینكه یك طرفِ نفس در چشم باشد و ما ببینیم و یك طرفش در گوش باشد و ما بشنویم. بلكه تماماً در چشم حاضر است و ما می گوییم خـودمان مـی بینیم و تمـاماً هـم خـود را بیننده حس می كنیم، همچنان كه تماماً خود را شنونده حس می كنیم. و این خاصیـت هـر موجـود مجردی است كه
« همه جا هست و همه جا هم با تمامِ وجود هست». و هر چه موجود مجردتر باشد حضورش شدیدتر است ، مثل خداوند كه مجرد محض بوده و حضورش هم مطلق است.


در قسمت ششم؛ بحث از «حضور كاملِ نفس» شد كه در همه جا هست. حال سخن بر سر این است كه نه تنها در همه جا هست، بلكه «تماماً» همه جا هست. یعنی همه وجودش در همه جا به صورت «تمام» هست، نه این كه یك طرف نفس در گوش باشد و یك طرفش در چشم. این یكی از خواص مهم موجود مجرد است كه در پدیده های مادی اصلاً مثل و مانند ندارد. مثلاً تخته سیاه را در نظر بگیرید؛ طرف راست آن، در طرف چپش نیست و طرف چپ آن، در طرف راستش نیست، چرا كه بُعد دارد و قابل تقسیم است. ولی مجرد چنین نیست. ملاحظه كنید؛ شما نمی گویید من با یك طرفم می شنوم، بلكه تمام وجودِ شما شنونده است، آنگاه كه می شنوید، منتهی به وسیله گوش. یعنی شما در موقع شنوایی حتی از قوه شنوایی خود حاضرترید و می گویید: من شنیدم، یعنی یك «من» در صحنه قوه شنوایی حاضر است كه به كمك قوه شنوایی می شنود، و معنی « حضور تمام » همین است.
هر موجود مجردی چون بُعد ندارد، خاصیتش همین است كه همه اش، همه جا هست و ما این خاصیت را از طریق نفس مجرد خود می توانیم درك كنیم. خاصیت تجرد منحصر به نفس انسان نیست، بلكه ملائكه هم مجرد اند پس هر مَلَكی، همه وجودش، همه جا هست. و از همه مهم تر خداوند كه مجرد محض است، شدت حضورش از همه بیشتر است، یعنی در عین این كه همه اش، همه جا هست، از همه پدیده های مجرد هم حضوری شدیدتر دارد، چرا كه به قول فیلسوفان تجرد از مقوله وجود است و نه ماهیت، و در نتیجه تشكیك بردار است، یعنی شدت و ضعف پذیر است. یعنی تجرد؛ مثل نور است و نه مثل صندلی. ما نمی توانیم بگوییم صندلیِ شدیدتر، چرا كه صندلی از مقوله ماهیت است. ولی می توانیم بگوییم نورِ شدیدتر یا علمِ شدیدتر، چرا؟ چون این ها از مقوله وجودند و لذا تشكیك بردارند. خود تجرد هم همین طور است، یعنی شدت و ضعف بر می دارد. تجردضعیف مثل نفس نباتی یا نفس حیوانی، و تجرد شدید مثل ذات خداوند.
وقتی متوجه شدیم كه موجود مجرد وجودش كامل و تمام است، می گوییم: هر چه موجود تجردش شدیدتر باشد، حضورش «كامل تر» و «تمام تر» است و خداوند كه مطلق تجرد است، مطلق حضور است.

فرق حضور با ظهور
حال نباید فراموش كرد كه برای موجودات مجرد یك «حضور» داریم و یك «ظهور». ظهور نفس در تن، به قوای نفس است. مثلاً وقتی نفس بخواهد در چشم ظهور كند به قوه بینایی ظهور می كند. و یا وقتی بخواهد در گوش ظهور كند، به قوه شنوایی ظهور می كند. پس می گوییم ظهورش به قوای اوست، ولی حضورش به خود اوست. یعنی در همه جای بدن خودش به صورت كامل و تمام هست.
در مورد خدا هم همین طور است كه ظهورش به مخلوقاتش است، ولی حضورش به خودش است، خودش مجرد مطلق است و لذا حضور مطلق دارد، ولی ظهورش در عالم مجردات به مجردات است، و در عالم ماده به مخلوقات مادی است و لذا نباید بین حضورِحق و ظهورِحق اشتباه شود.
پس از این مقدمه برای روشن شدن مطلب عرض می كنیم كه هر انسانی یك نفس و یك جسم دارد و نفس او قوایی مثل بینایی و تعقل دارد و جسم او اعضایی مثل دست و چشم و گوش دارد. گاهی ممكن است انسان بین قوا و اعضاء اشتباه كند، مثلاً قوه بینایی را به چشم نسبت دهد، در حالی كه قوه بینایی مربوط به نفس است و در هنگام خواب هم كه چشم انسان بسته است به كمك قوه بینایی می بیند، چرا كه قوای نفس؛ تجلّی خود نفس اند در موطن های خاص. یعنی اگر نفس در موطن و محل بینایی تجلّی كند، آن نفسْ بینایی است، و اگر در موطن شنوایی تجلّی كند، آن نفسْ شنوایی است. ولی اعضاء بینایی و شنوایی مثل چشم و گوش و مانند آن، برای ارتباط نفس با بیرونِ تن است و نفس از طریق این اعضاء و به كمك قوای خود می بیند و یا می شنود و به همین جهت هم بینایی و شنوایی را به خود نسبت می دهد. یعنی نفس در موقعیت شنوایی، به قوه شنوایی «ظاهر» می شود، و در موقعیت ویا موطن بینایی به قوه بینایی «ظاهر» می شود، ولی در همان حال كه به قوه بینایی یا شنوایی ظاهر شده، «حضورش» به خودش است و نه به قوایش، به همین جهت هم انسان می گوید: من می بینم، من می شنوم. یعنی دیدن و شنیدن را به خودش نسبت می دهد، چون حضورش به خود اوست ولی ظهورش به قوایِ اوست. عیناً برای سایر مجردات مثل ملائكه نیز موضوع به همین شكل است. مثلاً حضرت عزرائیل«علیه السلام» حضورش به خودش است، ولی ظهورش برای هر كس براساس ظرفیتی است كه شخص در زندگی دنیا برای خود به وجود آورده است. پس چون حضرت عزرائیل«علیه السلام» مجرد است، و مجرد همه اش، همه جا هست، - نه این كه در این قسمت دنیا باشد و در آن قسمت نباشد، و یا یك طرفش این جا باشد و یك طرفش جای دیگر- بنابراین ظهور او براساس صفاتی است كه فرد برای خودش تهیه كرده است.
پس به این نكته دقیق، عنایت داشته باشید كه هر موجود مجردی یك حضور دارد و یك ظهور، كه حضورش به خودش است. و هرچه تجردش شدیدتر باشد و از درجه وجودی شدیدتری برخوردار باشد، حضورش شدیدتر است . و یك ظهور دارد كه براساس ظرفیت محل ظهور، حقایق باطنی آن موجودِ مجرد ظاهر می شود و هركس در نفس خود می تواند معنی حضور و ظهور مجردات را در عالم احساس كند، همان طور كه «من» و «قوای» منِ خود را احساس می كند.
وقتی روشن شد هر قدر موجود مجردتر است، حاضرتر است، و خداوند متعال كه عین تجرد است پس عین حضور است. متوجه می شویم كه چرا هر انسانی احساس می كند با همه خداوند در ارتباط است و می بیند كه اصلاً خداوند تماماً با اوست و او هم تماماً می تواند با خدا باشد. می یابد كه تمام خدا را دارد و اصلاً احساس می كند كه تمام خدا با او روبه روست و ارتباط او با خدا یك ارتباط شخصی است. گویا خدا فقط خدای اوست و به اصطلاح هركس خدای شخصی خود را دارد. چون خداوند مجرد مطلق است، و موجود مجرد همه اش همه جا هست و خداوند كه تجردش مطلق است بیش از همه مجردات نزد هرانسانی به تمامه حاضر است مگر این كه انسان توجه خود را به غیر خدا برگردانده باشد و در واقع خودش را از خدا دور كرده باشد، در حالی كه خداوند از همه چیز به او نزدیك تر است و در همین رابطه خداوند به پیامبرش می فرماید: «اگر بند گانم سراغ مرا از تو گرفتند، من كه نزدیكم و جواب هركس كه مرا بخواند می دهم» حتی نمی گوید: ای پیامبر بگو من نزدیكم، تا در این حال وجود اقدس پیامبر«صلواة الله علیه وآله» واسطه باشد، بلكه می گوید: «فَاِنّی قَریب» من نزدیكم.

[14] - بر همین اساس كه تجردِ بیشتر موجب حضور بیشتر می شود، هیچ مرتبه از عالم نیست كه حضور حق در آنجا نباشد. یعنی این طور نیست كه آنجایی كه ملائكه یا پدیده های مادی هستند، حضور خداوند آنجا نباشد، چرا كه حضور خداوند به خودش است و چون خداوند مجرد مطلق است، دارای حضور مطلق است، بدون هیچ محدودیتی، هرچند ظهورش براساس ظرفیت شرایطی است كه حضرت حق با اسماء و صفاتش ظاهر می شود.
[15] - آیه 186 سوره بقره

نكته هشتم - چگونگی حضورِ مجردات در عالم

ماده مزاحم و مانع حضور مجرد در عالم ماده نیست ، مثل حضور نفس در بدن كه حضـور مـادی اعضاء، مزاحم حضور و حاكمیت آن در بدن نیست، بلكه ماده مزاحم حضور ماده در ماده است. مثل جای گرفتن یك دست در بین سلول های دست دیگر، كه محال است.

از مسائلی كه معرفت به نفس برای ما روشن می كند این است كه حكم حضور موجود مجرد در عالَم، با حكم حضور پدیده های مادی، در عالم فرق دارد. به طوری كه حضور مجردات همه جا هست بدون این كه آن جایی كه ماده هست جا برای حضور مجرد تنگ باشد. مثل حضور نفس در بدن كه اعضای مادی بدن مانع حضور نفس مجرد در جای جای بدن نیستند. چرا كه اصلاً مجرد از سنخ دیگر است و ماده است كه مزاحم حضور ماده می شود.
وقتی روشن شد كه ماده مانع حضور مجردات نمی تواند باشد، دیگر انتظار نداریم كه در هنگام مرگ وسایل مادی توان مقابله با فرشته مرگ را داشته باشند و نیز با روشن شدن این مطلب، حضور ملائكه و خداوند در كل هستی برایمان معنی پیدا می كند كه ما چه در درون اطاق باشیم و چه در كف دشت؛ حضور خداوند، حضوری خاص است و نمی توان گفت در فلان مكان، یا جای موجود مادی است و یا جای موجود مجرد، بلكه باید گفت: در عینی كه یك مكان مادی است، موجود مجرد می تواند در آن مكان نیز حضور كامل و تمام داشته باشد. چون ماده مانع حضور مجرد نیست. پس نباید بگوییم خداوند در ماوراء عالم ماده هست و تصور كنیم بالای عالم ماده، جایی است كه آن جا، جای مجردات و جای خدا است، بلكه در همه جا خداوند و ملائكه حضور دارند، بدون آن كه عالم ماده مانع حضور آنها باشد، همچنان كه نفس ما در همه جای تن ما حاضر است، بدون آن كه تن ما، مانع حضور نفس ما باشد.
از این نكته نیز نباید غفلت شود كه هرقدر تجرد موجود شدیدتر باشد، حضورش شدیدتر است، و لذا همان طور كه ماده مانع حضور مجردات – اعم از ملائكه و خداوند – در عالَم ماده نیست، وجود ملائكه در عالم، مانع حضور خداوند در همان عالم نیست، چرا كه تجرد خداوند مطلق است. پس این طور نیست كه در عالم ملائكه كه محل ظهور ملائكه است، خداوند حاضر نباشد، چرا كه تجرد خداوند مطلق است، پس حضور حضرت حق هم در تمام مراتب هستی مطلق است.[16]

[16] - عین این چنین حضوری برای وجود مقدس امام زمان«عجل الله تعالی فرجه» هست كه به جهت مقام و درجه وجودی كه دارند و این كه مقامشان، مقام واسطه فیض است، و از نظر مقام از ملائكه بالاترند، در همه جا حاضرند و هرجا هر طور نظر كنند، حضور دارند و چون تجردشان از ملائكه هم شدیدتر است، در هر مجلسی از همه اعضاء آن مجلس در همان مجلس، حاضرترند، در عینی كه در همان لحظه در همه مجالس حاضرند و آن هم حضوری شدیدتر از همه اعضاء آن مجالس ( برای تعقیب این موضوع می توانید به نوشتار « نحوه حضور حضرت حجت(عجل الله تعالی فرجه) در هستی » رجوع بفرمایید).

نكته نهم - وحدتِ نفس، نمودی از وحدتِ حق

نفس چون مجرد است، جامع كمالات است و نه مجموع كمالات. یعنی «دیدن»، « شنیدن»، « دانستن» موجب كثرت ذاتی او نمی شود و لذا وحدت ذاتی دارد و به همین جهت هم شناخت نفس، موجب شناخت رب می شود . زیرا موجود مجرد در واقع هم سنخ با حق و جلوه نسبتاً كاملی از اوست. [17]

ما در عالم ماده با مجموعه ها روبه رو هستیم، مثلاً با مجموعه صندلی ها، و یا با هر صندلی كه از مجموعه اجزاء تشكیل شده روبه روییم. ولی در عالم مجردات با جامع كمالات روبه رو هستیم، مثل نفس كه هم شنونده است و هم گوینده و هم تعقل كننده، و با این همه یكی بیش نیست. یعنی كثرتِ كمالاتش آن را از وحدت خارج نمی كند و معنی جامع بودن همین است. و این كه گفته می شود صفات خداوند مثل علیم و حیّ و سمیع بودن با ذاتش متحد است به همین معنی است كه صفاتش او را از وحدت خارج نمی كند، چرا كه او جامع كمالات و صفات است. مثل نور بی رنگ كه وقتی از منشور عبور می كند؛ به هفت نور تقسیم می شود و این نشان می دهد كه این هفت نور، در نور بی رنگ بود، ولی به صورت جامع. وقتی از منشور عبور كرد از هم جدا شد و به صورت مجموع در آمد، یعنی وقتی این نورها به صورت جامع بود، وحدت نور بی رنگ را به هم نزده بود. صفات نفس هم، به همین صورت است كه وحدت نفس را به هم نمی زند و صفات خداوند نیز به صورت جامع است و وحدت حق را به هم نمی زند.
وحدت ذاتی نفس: این كه نفس وحدت ذاتی دارد و در واقع كثرت كمالاتش آن را از وحدت خارج نمی كند موجب می شود كه هر چیزی را كه غیر خودش است به خوبی تحمل نكند چون ذات و حقیقتش در مقام وحدت و یگانگی است، حتی اگر ناخن شما از بدنتان تا حدی جدا شود و امید پیوستن آن به بدن از بین برود دیگر نفس نمی تواند وجود آن ناخن را تحمل كند و می خواهد آن را جدا كند، چون دوگانگی را حتی در بدنش نمی خواهد. در مورد پیوند اعضاء بدن انسانی به انسان دیگر همین مشكل هست كه باید نفس عضو پیوندی را مثلاً كلیه را بپذیرد و آن را جزء خود بداند وگرنه آن را تدبیر نمی كند و به كار نمی گیرد و به همین جهت هم سعی می شود حتی الامكان شباهت هایی بین هردو بدن باشد و بعدهم مدتی با مصرف دارو، نفس را از توجه طبیعی به بدن منصرف می كنند تا آهسته آهسته به آن عضو جدید عادت كند. با این حال ممكن است بعد از یك سال یك مرتبه آن را پس بزند. همه این عكس العمل ها ریشه در وحدت ذاتی نفس دارد كه حتی غیر بدن خود را نمی خواهد، چون در موقع استفاده از بدن، بدنی را می خواهد كه خودش ساخته و می تواند با آن تا حد ممكن اتحاد برقرار كند.[18]
نمونه ای از «ایجاد» و «خلق كردن»
از نكات با بركتی كه در تاریخ تفكر بشر مورد توجه بوده است، مسئله ایجاد كثرت از وحدت است و این كه چگونه عالم كثرت از ذات احدی خداوند صادر شده و رابطه آنها چگونه است. در این راستا نیز معرفت نفس به كمك ما می آید و از طریقی نسبتاً ساده تر این مسئله گران سنگ را برای ما روشن می كند و لذا عرض می كنیم:
نفسِ نزول، موجب كثرت است و درجه وحدتِ هر مخلوقی، مربوط به درجه قرب او نسبت به خداوند است.[19]
از بركاتی كه می توان در بحث معرفت نفس پیگیری نمود؛ كشف رابطه كثرت ها نسبت به مقام ذات احدی است.
بهترین مثالی كه می تواند روشن كننده صدور و نسبت صدوری كثرات از نَفَس رحمانی [20] و هم چنین روشن كننده وحدت نَفَس رحمانی با اجزاء عالَم باشد، مثالی است كه در نفس انسان وجود دارد.
شما وقتی یك مطلب علمی را می دانید ولی قصد بیان آن را ندارید، در این مرحله تصورِ خاصی از كلمات و جملاتی كه باید به وسیله آنها مطلب علمی تان را بیان كنید، در ذهن ندارید یا حتی ترتیبی را كه در استدلال به صورت صغری و كبری باید رعایت كنید، در ذهن ندارید. بدیهی است كه در این مرحله حتی هیچ اراده ای برای تحرك زبان و بیان الفاظ ندارید. یعنی در این مرحله هنوز الفاظی كه آن مطلب علمی را بیان می كنند به صورت پدیده طبیعی موجود نمی باشند.
ولی وقتی خواستید آن مطلب علمی را مطرح كنید به خوبی مقدمات بیان مطلب را در ذهن خود ایجاد كرده و از آن پس همان مطلب را به صورت كلمات و الفاظ طبیعی اظهار می كنید.
شما چون این آمادگی را در خود می بینید، تفهیم مطلب را با حفظ مراتب فوق آغاز می كنید. مقدمات عقلی برهان را در عقل خود در نظر گرفته و الفاظ ذهنی ای را كه بیان كننده آن مقدمات علمی هستند در ذهن و خیال خود ترسیم می كنید و پس از آن، الفاظ مادی و طبیعی را پدید می آورید. یعنی آن معنای عقلی كه در نفس شما از قبل به صورت اجمال وجود داشت؛ پس از ملاحظه تفصیلی، علت پیدایش تصورات خیالی گشته و این تصورات خیالی نیز موجب ایجاد الفاظ طبیعی شده اند. پس رابطه مَلَكه علمی با تصورات ذهنی و الفاظ طبیعی مربوط به آن، یك رابطه علمیِ صدوری و ایجادی است. به این معنا كه هستی و وجود آنها متكی به هستی آن معنای عقلی بوده و از ناحیه آن معنا، افاضه و صادر شده و نزول یافته اند.
نمونه ای از ربط عالمِ خلق با عالَمِ امر: آنچه پیوستگی و ربط این تصورات خیالی و الفاظ طبیعی را با آن معنای عقلی به خوبی روشن می كند، این حقیقت است كه اگر شما در ضمن صحبت، آن ملكه عقلی خود را به یكباره از دست بدهید همه تصورات و الفاظ شما از نظم و روال عقلی خود خارج می شود و از بیان ادامه مطلب باز می مانید.
از طرفی این الفاظ كه از خزینه عقلی شما صادر می شود، مثل صادر شدن قطرات باران از ابر نیست كه پس از مدتی خزینه آن یعنی ابر از بین برود (چون ریزش باران به طور تجافی است و نه تجلّی) اما خزینه عقلی كه معانی خیالی و لفظی از آن صادر می شود، هرگز كاستی نمی پذیرد و شما پس از بیان یك معنای علمی، فاقد آن معنا نمی شوید، حتی اگر هزار بار آن مطلب علمی را بیان كنید هیچ اندازه از منبع آن كاسته نمی شود، چون صدور آن به صورت تجلّی است و نه تجافی.
از طرفی آن ملكه علمی با مظاهر گوناگون خود در صورت خیالی و لفظی، دارای یك وحدت حقیقی است و چون رابطه بین آن معنی و لفظِ مربوط به آن معنی، یك رابطه حقیقی است و واقعاً بین آنها وحدت جاری است، وقتی هم كسی آن الفاظ را شنید، همان معنا را كه مورد نظر شماست می فهمد، درحالی كه وقتی به صورت تجافی از مبدء خود صادر شده باشد دیگر چنین وحدتی بین شیء و مبدء آن حاكم نیست.
و این حالت بین نفس و صورت ذهنی و صورت الفاظِ آن شبیه نسبت صدوری و ایجادی نَفَس رحمانی با اجزاء عالم است و شاهد گویایی برای اظهار كیفیت وحدتی است كه در مراتب مختلف فیض منبسط و نَفَس رحمانی وجود دارد[21]. كیفیت صدور كثرت از وحدت، ما را متوجه این نكته می نماید كه فیض منبسط با كیفیتِ وحدتی كه دارد، واحد حقیقی بودن جهان را تضمین می كند، چون در تمام مراتب ظهور، وحدت حقیقی حاضر است و این ظهورات نه تنها معلول نَفَس رحمانی است، بلكه مانع حضور نَفَس رحمانی در سرتاسر عالم ظهور، نمی باشد.

[17] - قرآن در آیه 11 سوره شوری می فرماید: « لَیْسَ كَمِثْلِهِ شَیْءٌ وَ هُوَ السَّمیعُ الْبَصیر» یعنی برای خدا مثل و مانندی كه در عرض خدا باشد، وجود ندارد. ولی در آیه 60 سوره نحل می فرماید: « وَ لِلّهِ الْمَثَلُ الْاَعْلی وَ هُوَ الْعَزیزُ الْحَكیم» یعنی برای خدا مَثَل و نمونه اعْلی وجود دارد كه بتواند نمونه ای از كمالات او را به نمایش بگذارد. این است كه نفس انسان را می توان به عنوان مثال خدا مورد توجه قرار داد.
[18] - در همین راستا است كه اندیشمندان « تناسخ» را محال می دانند و ثابت می كنند هرگز نمی شود انسانی كه مرده است و بدن خود را رها كرده است، باز به دنیا برگردد و در بدن دیگری برود و ادامه حیات بدهد، چراكه نفس انسان فقط با بدن خود می تواند وحدت ایجاد كند. (در رابطه با دلایل ابطال تناسخ می توانید به فصل نهم كتاب «معرفت النفس والحشر» از همین نویسنده رجوع فرمایید)
[19] - در بحث های قبل عرض شد؛ جامعیت ، مخصوص موجود مجرد است. پس هرچقدر موجود مجردتر باشد، درجه جامعیت یا وحدتش شدیدتر است و لذا درجه قرب به خدا موجب درجه بیشتر وحدت خواهد شد.
[20]- یعنی حضور گسترده حق در عالم هستی
[21] - در متون دینی و عقلی ما روشن و مبرهن شده است كه عالم جبروت یا عالم عقل و یا عرش از عالم لاهوت یا عالم الهی صادر شده و عالم ملكوت نیز از عالم جبروت صادر گشته و عالم ناسوت یا عالم ماده و یا ارض از عالم ملكوت صادر شده است. با دقت در رابطه بین عقل و ذهن و لفظ می توان به این نكته ارزشمند پی برد.

نكته دهم - برزخ و چگونگی عذاب قبر

همچنان كه «نفس» باطنِ « تن» است، «عالَم برزخ» هم باطنِ «عالَم ماده» است و در هنگام مرگِ انسان؛ زمین، « قبرِ تن» و برزخ، « قبرِ من یا نفس» خواهد بود.
علت آن كه بعضی ها در مسأله معاد گرفتار شك شدند، یكی نشناختن نفس است كه انسان را به كلی با بدن یكی گرفته اند و متوجه تجرد روح نشده اند، ودیگری هم مسأله نشناختن قبر است كه گمان كرده اند منظور از قبر در نصوص اسلامی، همین قبرخاكی است، در حالی كه به صراحت در روایات ما هست كه منظور از عالم قبر، همان عالم برزخ است.
عمربن یزید می گوید: امام صادق«علیه السلام» در باره این كه شیعیان عذاب قیامتی ندارند فرمودند: « ....... وَلكِنّی وَاللهِ اَتَخَوَّفُ عَلَیْكُمْ فِی الْبَرْزَخ »[22]ولیكن خدا می داند من نگران شما هستم در برزخ كه در آن جا عذاب دارید. پرسیدم: «مَاالْبَرْزَخ؟» برزخ چیست؟ «قالَ: اَلْقَبْر» فرمودند: برزخ همان «قبر» است. و غفلت نباید كرد قبرِ حقیقی انسان ها همان عالَم برزخی است. عالم برزخی كه عالمی است مجرد و مثل نفس انسان زنده است و شعور دارد، و بنا به فرمایش امام صادق«علیه السلام» این قبر هر روز می گوید: «من خانه غربت هستم.....» [23]

معنی فشار قبر
حال در نظر داشته باش؛ فشار قبر مربوط به چه عالَمی است؟ و در واقع نفس انسان است كه در عالم قبر كه همان عالم برزخ است، درفشار اعمال خود است. در رابطه با این كه فشار قبر همان فشاری است كه به علت عقاید و اخلاق سوء بر بدن برزخی وارد می شود؛ می توان به جریان «سعدبن معاذ» توجه كرد كه از یاران خوب پیامبر«صلواة الله علیه وآله» بود و وقتی از دنیا رفت ، حضرت رسول«صلواة الله علیه وآله» با پای برهنه تابوت او را به دوش گرفتند و فرمودند: صفوف ملائكه در تشییع جنازه حاضرند، و خود حضرت با دست خود او را در قبر گذاردند. در این حالت مادر سعد خطاب به او گفت: ای سعد! خوشا به حالت، بهشت گوارایت باد. حضرت فرمودند: اینك سعد را به واسطه بدخلقی كه با خانواده اش داشت فشار قبر فرا گرفت،(بحارج6 ص217) .
پس اولاً: یكی از علت های فشار قبر، سوء اخلاق است.
ثانیاً: اگر این فشار از طریق قبر خاكی انجام می گرفت مسلماً همه حاضرین آن را می دیدند. پس معلوم است منظور از فشار قبر، فشارِ قبرِ برزخی است و «مَنِ» سعد را تحت فشار قرار داد كه چشم برزخی پیامبر«صلواة الله علیه وآله» دیدند و از آن خبر دادند. [24]
سؤال: اگر اصل انسان همان «منِ» اوست، پس چرا هنگام خواندن فاتحه نزد همین قبر خاكی می رویم؟
جواب: چون نفس یك نحوه تعلق به همین بدن خاكی و بالتبع به قبر خاكی دارد، به آن قبر خاكی توجه خاص می كند و ما با رفتن بر سر قبرِ او راحت تر با او ارتباط برقرار می كنیم و دعای ما برای او مؤثرتر است و دعای او نیز روی ما بهتر اثر می گذارد، به شرطی كه با عقیده صحیح و با اعمال صحیح بر سر مزار او برویم.
سؤال: اگر پس از مرگ، این بدن نقشی در شخصیت انسان ندارد و همه چیز مربوط به روح انسان است، چرا روی بدن مرده خاك نمی ریزند و لحد می گذارند تا روی بدن مرده خاك ریخته نشود؟
جواب: چون روح انسان در دنیا به بدنش تعلق دارد و پس از مرگ هم تا مدتی به آن بدن توجه دارد و لذا تمام حالاتی را كه برجسم می گذارد روح انسان برای خودش حس می كند و لذا باید بدن را هنگام دفن مراعات كرد تا «منِ» انسان اذیت نشود. حتی دستور داده اند بدن او را از سر وارد قبر نكنند، چون روح انسان احساس می كند خودش از سر وارد قبر شده و آزار می بیند. حتی بدن متوفّی را باید غسل دهند و تمیز كنند و كفن او هم باید پاك باشد، چون تمام این حالات را برای خود احساس می كند.
در رابطه با تعلق نفس به بدن؛ دو نوع تعلق را می توان گوشزد نمود. یكی تعلق تدبیری كه نفس از طریق به كار گرفتن تن، كمال مورد نیاز خود را تأمین می كند، كه در هنگام خواب، در عینی كه نفس از بدن گرفته می شود و به عالمی دیگر می رود، این تعلق برای او باقی است. یك تعلق دیگر هم نفس به بدن دارد كه پس از مرگ نیز این تعلق تا مدتی برای روح نسبت به بدنش موجود است و آن تعلق خاطره ای است. یعنی به جهت این كه مدتی با این تن زندگی كرده است و خاطره ارتباط همواره برای او هست، به بدنش توجه و تعلق دارد، بدون آنكه بتواند بدنش را تدبیر كند. به جهت همین تعلق است كه در دستورات دینی داریم كه وقتی می خواهید به شخص متوفی تلقین كنید، ابتدا بدن او را به شدت تكان دهید، چون با این تكان دادن، روح متوجه شخص تكان دهنده می شود و لذا تلقین او مؤثر واقع می گردد.
در رابطه با قبر و برزخ و نفس انسانی؛ مطالب بسیار گسترده است، قصد ما روشن كردن معرفت به این نوع معارف ازطریق معرفت نفس است وگرنه اصل موضوع را در كتاب هایی كه در مورد برزخ و قیامت بحث كرده باید تعقیب نمود، كه از جمله این كتب، می توان جلد 8 و9 اسفارملاصدرا«رحمة الله علیه» و یا «معاد یا بازگشت به خدا» از آیت الله محمدشجاعی را نام برد.

[22] - فروع كافی ج 1 ص 66
[23] - بحار ج 6 ص 267
[24] - برای بیشترروشن شدن موضوع قبر و فشار مربوط به آن می توانید به كتاب «معرفت النفس والحشر» ، و یا به نوشتار «چگونگی بدن اخروی» از همین نویسنده و یا به كتاب «معاد یا بازگشت به خدا» از آیة الله محمدشجاعی رجوع بفرمایید.

وسعت روح انسانی

در این بحث؛ پس از توجه به چگونگی وجود نفس انسان، می خواهیم مقام و مرتبه آن را در نظام آفرینش به صورت سرفصل گوشزد نماییم.
1- قرآن می فرماید: «لَقَدْ خَلَقْنَا الاِنْسانَ فی اَحْسَنِ تَـقْویم، ثُمَّ رَدَدْناهُ اَسْفَلَ سافِلین» (تین/4و5)
« سوگند كه انسان را در بهترین قوام و مبنا خلق كردیم، سپس او را به پائین ترین درجه رد كردیم» كه همان مرتبه بدن و جسم باشد. یعنی مقام روح یا مَنِ انسان منهای بدن ، مقامی بس عظیم و شریف است .درهمین رابطه می فرماید:
هیچ محتاج میِ گلگون، نِه ای ترك كن گلگونه، تو گلگونه ای
یعنی حقیقت و اصل تو خیلی بالاتر از این دنیاست، سعی كن آن حقیقت را رها نكنی.
2- قرآن در مورد روح انسان می گوید : « فَاِذا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فیهِ مِنْ روُحی......( 72/ص) یعنی چون بدنش را آمـاده كـردم و از روح خود در آن دمیدم ، به ملائكه گفتم به او سجده كنند .
از این آیه نتیجه می گیریم كه:
الف- انسـان «از روح خـداست» و نـه «روح خـدا». چـون فرمـود: « مِنْ روُحـی» و نفرمود:« روُحی»، یعنی روح انسان صورت نازله ای از روح خداست.
ب- روح، مخلوقی است از مخلوقات خداوند و نزدیك ترین مخلوق به خداوند است و حتی از ملائكه هم بالاتر است. و در همین رابطه قرآن می فرماید: « یُنَزِّلُ الْمَلائِكَةَ بِالرُّوحِ مِنْ اَمْرِه»(2/نحل) یعنـی خداوند ملائكه را به كمك روحی كه از «امر» خداست نازل می كند. بنابراین نباید برای خدا مثل انسان یك روح قائل شویم و تصور كنیم روح خدا یعنی خود خدا، چرا كه خود خداوند در قرآن «روح» را یكی از مخلوقات معرفی می كند و می فرماید: از روح خودم در جسم انسان دمیدم. و این كه می فرماید: از روح خودم؛ یعنی روحی كه یكی از مخلوقات من است، ولی چون مرتبه این روح بسیار بلند است خداوند آن را به خودش نسبت داد، همان طور كه خانه كعبه را به خودش نسبت داد، این به جهت شرافت آن مكان است، نه این كه خداوند واقعاً خانه داشته باشد. پس:
اولاً: ملائكه به كمك روح نازل می شوند، یعنی روح اصل است و ملائكه تجلی آن روح هستند .
ثانیـاً: روح از «امر» الهی است و مقامش مقام «كُنْ فَیَكُون» است چون خداوند درآیه82 سوره مباركه یس فرمود: «انّمااَمْرُهُ اِذا اَرادَ شَیْـئاً اَنْ یَقُولَ لَهُ كُنْ فَیَكُون»، یعنی: («امر» خدا آن است كه چون اراده كند چیزی را ایجاد كند، می گوید بشو، و می شود). پس روح كه از امرالهی است، نظام مادی و تركیبی و تدریجی ندارد.
ثالثـاً: اصل اساسی انسان همیـن روح است كـه فوق ملائكه است و جلوه مستقیـم حـق است و حامل همه اسماء و صفات الهی و همان وجه الله است و خلیفه او در عالم وجود است، و چون آن روح مخلوقِ بی واسطه حق است، جامع همه كمالات الهی است، برعكسِ ملائكه كه هركدام كمال خاصی از حق را ظاهر می كنند، به طوری كه یك ملك مظهر اسم علیم خدا است مثل جبرائیل، و یكی مظهر اسم ممیت خدا است مثل عزرائیل ولی مقام روح كه حقیقت انسان نیز هست جامع همه اسماءالهی است، منتهی به ایجاد حق موجود است و از خود وجودی ندارد.
رابعـاً: این سوی دنیایی انسان «اسفل سافلین» و مقام بدن و ماده است و آن سوی انسان، روح است و مقام قرب بی واسطه، و لذا انسان ها از جهت روح خود به خدا نزدیك اند، ولی به واسطه جسم خود كه از گِل آفریده شده، از او دورند. حال هرطرف را انتخاب كند، آنجایی خواهد شد.
3- آخرین و پایین ترین مرتبه و منزل روح ، جای گرفتن در بدنِ تسویه و تصفیه [25]شده است كه در این مرتبه كه روح در بدن جای می گیرد آنقدر روح تنزّل یافته است كه تقریباً از آن مقام اصلی اش خبری نیست. به طوری كه در این حالت فراموش می كند اصل و منزل اصلی اش كجاست.
آنچه در بدن انسان دمیده شده، صورت تنزّل یافته روح است. و نباید فراموش كرد كه وقتی موجودی یا حقیقتی در مرتبه پایین تری تنزّل می كند، مرتبه اصلی و صورت اولیه آن به جای خود محفوظ است، و در عین اینكه همان موجود و یا همان حقیقت در مرتبه اصلی خود بوده و صورت اصلی خود را دارد، در صورت پایین تر و در مرتبه پایین تری هم تجلّی می كند و صورت بعدی هم در حقیقت جلوه ای از صورت اصلی آن حقیقت است. در مراتب طولیِ تجلّیات یك موجود، هر اندازه كه پایین تر بیاییم، به همان اندازه چهره اصلی و صورت اولیّه موجود را ضعیف تر و محدودتر خواهیم یافت و به عكس آن، در رجوع و برگشت، در اوایل مراتب طولی، چهره اصلی و صورت اولیّه موجود را كمی روشن خواهیم یافت و هراندازه بالاتر برویم، چهره اصلی موجود را بیش از پیش یافته و با آن بیشتر آشنا خواهیم شد و اگر همه مراتب تجلّی را پشت سر بگذاریم، با چهره اصلی اش روبه رو خواهیم شد.
حال آیا متوجّه شدی یعنی چه كه گفته شده: روح یا حقیقت انسان در حین استقرار در منزل اصلی خود، در مراتب نازله خود محدود و محجوب شده تا مرحله ای كه در واقع از آن حقیقت خبری نیست؟ و آیا معلوم شد یعنی چه كه انسان دارای دو چهره است، یكی چهره قدسی والهی و یكی هم چهره اسفل سافلی؛ كه در تنزّل به سوی اسفل سافل، از آن چهره اصلی نبریده و جدا نشده است.
نفس انسان بین روح – كه مخلوق بی واسطه حق است – و جسم قرار دارد. یعنی نه نور محض است، نه ظلمت محض، و به همین جهت هر صفت الهی را به صورت خاص و مبهم دارا است.
به وسیله نفس یا خیال، مقام عالی وجود و مقام دانی وجود به یكدیگر می پیوندد و در مرتبه نفس انسانی، نورانی و ظلمانی یكی می شوند. پس به خودی خود نفس یا خیال انسان؛ نه عالی است و نه دانی؛ نه روح است و نه جسم، ولی ممكن است در ظلمات دنیای مادی سقوط كند و به مقامی دون مقام انسانیت فرو افتد. چنانچه پیامبر خدا«صلواه الله علیه وآله» فرمود: « اَلنّاسُ نِیامٌ فَاِذا ماتُوا انْتَبِهُوا» یعنی مردم هم اكنون كه در این دنیا هستند در خواب اند و چون مُردند، بیدار می شوند. پس در حالت اولیه مردم در یك بِیْنابِیْنی به سر می برند، مگر این كه با نور روح، ظلمت خود را از بین ببرند.
4- اگر انسان خود را به كمك تذكرات انبیاء از حكم بدن و منزل اسفل آزاد كند، در واقع خود واقعی خود را می یابد و به اصل خود كه همان مقام روح است نزدیك می شود، به طوری كه حقایق ذات خود را حتی بدون واسطه ملائكه مستقیماً از حق دریافت می كند.
در ابتدا انسان حقیقت خود را از پشت حجاب ها می بیند و در انتها اگر همت كند با خود آن ذات روبه روست و رمز و راز تزكیه های شرعی برای برطرف كردن همین حجاب هایی است كه بین او و حقیقت اصلی او پرده شده است.
امام صادق(علیه السلام) می فرمایند:
«وَ اِنَّ روحَ الْمُؤْمِنِ لَاَشَدُّ اِتِّصالاً بِروُحِ اللهِ مِنْ اِتِّصالِ شُعاعِ الشَّمْسِ بها» [26]
« حقیقت این است كه اتصال روح مؤمن به روح خدا، شدیدتر است از اتصال شعاع خورشید به خورشید».
با شناخت نفس و شناخت وسعت آن، سود و زیان آن درست روشن می شود و مدارج صعود آن معلوم می گردد. قرآن در آیه 29 سوره بقره می فرماید: « هُوَالَّذی خَلَقَ لَكُمْ ما فِی الاَرْضِ جَمیعاً» یعنی ای انسان! آنچه در زمین خلق شده همه و همه را برای تو خلق كردیم. پس محور اصلی حركت انسان در مسیر نفس اوست و آنچه در خارج از نفس آدمی است از برای انسان خلق شده و ابزار تكامل اوست. كسی كه تمام كوشش خود را برای بیرون از جان خود به كار برد، مانند كسی است كه تمام كوشش خود را برای شناخت و اصلاح ابزار صرف كرده ، ولی فرصتی برای استفاده از آن نیافته، در نتیجه همه عمر خود را بیهوده تلف كرده است.
انسان از دیدگاه اسلام؛ این طور نیست كه دارای دو حقیقتِ جسم و روح باشد، بلكه حقیقت او جان یا روح اوست و بدن و جسم ابزار آن روح است و اگر به لذات بدنی زیاد میدان بدهد، عملاً از اصل خود جدا شده، و هرچه انسان بیشتر بر بدن حاكم باشد، خود را بیشتر به انسان كامل یا حقیقت الانسان نزدیك كرده است.
عمده آن است كه انسان متوجه باشد بدن او حجاب او نگردد، كه گفت:
حجاب ِچهره جان، می شودغبارِتنم
خوشا دمی كه ازآن چهره پرده برفكنم
یعنی چون تن خاكی حجابم شده، چهره حق را نمی بینم، به امید روزی كه با آزاد شدن از حكم تن – با امثال روزه و سایر ریاضات شرعی- پرده را از آن چهره كنار زنم.
همچنان كه انسان طالب حق ناله سر می دهد كه:

گفتم كه روی خوبت ازماچرا نهان است
گفتا تو خودحجابی ورنه رخم عیانست
گفتم فراق تا كی؟گفتا كه تا توهستـی
گفتم نَفَس همین است، گفتا سخن همانست

آری ما احساس خودیّت و منیّت در مقابل خدا داریم كه او خود را به جان ما نشان نمی دهد. وقتی اگر متوجه شدیم هیچ چیز در این جهان، ملك ما نیست، وجملگی ملك خدائیم و بنده او، و وقتی خود را به درجةخدمتگزاران تنزل دادیم و از خاكِ زیرپای خود متواضع ترشدیم، حجاب های بین ما و خدا مانند دود به هوا می رود و خدای را رو در روی خود خواهیم دید.
آری: « گفتم فراق تا كی؟ گفتا كه تا تو هستی»
پس تزكیه؛ حركت از خود و در خود به سوی خود است، ولی به سوی خودِبرتر، و از حجاب خودِ نازل عبور كردن، تا با خدای خود روبه رو شویم.
انسان در ابتدا، خود را همین مرتبه نازله روح می پندارد، ولی اگر حجاب بدن و تعلّقات بدنی را كنار زد، با حقیقت بالاتری از خود روبه رو می شود. یعنی «خودِ نازل»، حجاب «خودِ عالی» است. به عبارت دیگر، خودِ نازل كه محجوب از حق است، حجاب خودِ اصلی است كه از حق محجوب نیست. چنانچه لسان الغیب«رحمه الله علیه» می فرماید:
میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست
توخودحجاب خودی، حافظ ازمیان برخیز

«والسلام علیكم و رحمه الله و بركاته»

[25] - تسویه یعنی متعادل شده و تصفیه یعنی از ناخالصی ها پاك گشته
[26] - كافی ج 2 ص 166