تفکرقرآنی
جلسه دوم
فطرت، تنها گوش گشوده به سخن خدا
بسم الله الرّحمن الرّحیم
آقای نجاتبخش: با توجه به مباحثی که از آیۀ 7 سورۀ آلعمران در خدمت شما بودیم که میفرماید: «هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتَابَ مِنْهُ آيَاتٌ مُحْكَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتَابِ وَأُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ فَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاءَ الْفِتْنَةِ وَابْتِغَاءَ تَأْوِيلِهِ وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلَّا اللَّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنَا وَمَا يَذَّكَّرُ إِلَّا أُولُو الْأَلْبَابِ».
نحوۀ ارتباط ما با قرآن به میان آمد، به نظر میرسد مسئلهای که ما گرفتار آن هستیم، این باشد که فکر میکنیم نمیتوانیم با کل قرآن روبهرو شویم، در حالیکه موضوع ارتباط با کلّ قرآن به قلب ارتباط دارد و سؤال این است چه قلبی باید در صحنه بیاید تا آن نوع ارتباط با قرآن برقرار شود؟ آیا آن نوع ارتباط معنای سلوکی و عرفانی دارد یا امری است که ممکن است در بین همۀ انسانها پیش آید، به نظر میرسد این موضوع نیاز به تبیین بیشتر دارد.
بسم الرّحمن الرّحیم
استاد طاهرزاده: مستحضرید که رویکرد ما به قرآن، در جای خود به موضوعی است که هرکس با ایمان به آنکه قرآن کلام الهی است، ناخودآگاه، خود را در معرض حضرت ربّالعالمین در آن کلمات احساس میکند، به عنوان یک حقیقت وحدانی، که در کلام خود به نور اسماء حسنایش، بسط یافته است و از این جهت هرکس در قرآن حقیقتاً با خداوند روبهرو میشود، خدایی که با نظر به آخر آیۀ ۶ سورۀ آل عمران «عزیزٌ حکیمٌ» است، یعنی انسان مییابد یک حقیقت کلّی، با جلوات و بودنهای متفاوت در صحنه است. اگر این نکته درست روشن نشود، ما یا کثرتگرای منهای وحدتگرا و یا وحدتگرای منهای کثرتگرا میباشیم. در حالیکه جهانِ کیفی طوری است که در آن کثرت و وحدت در یگانگی جلال در عین جمال و جمال در عین جلال در میان است.
۴ : قرآن همان «بودن» خدا در عالم است. به همان اندازه که برای دیدن خدا در مظاهر باید «وجود بین» شد و از محدودۀ ماهیات عبور کرد، به همان اندازه باید با تدبّر در قرآن و نگاهِ وحدتنگر - یعنی تمامیتی معنادار - خدا را در قرآن دید.
باید متوجه بود که قرآن همان بودنِ خدا در عالم است، به همان معنایی که قرآن کلام خداوند است و کلام او از ذات او جدا نیست، هر چند به نور اسم متکلم به ظهور آمده و همچنانکه عرض شد حضرت امام صادق«علیهالسلام» فرمودند: «لقد تجلی الله لخلقه فی کلامه ولکن لا یبصرون» خدا در قرآن بر خلق خویش تجلی کرده است ولی آنان نمی بینند. همانطور که خداوند در عالم حاضر شده است، خداوند به همان معنا در قرآن به عنوان یک حقیقتِ جامع حاضر است. ما میتوانیم به قرآنی که حضرت احدی به جمال اسماء در آن به ظهور آمده، به قرآن رجوع کنیم، همانطور که در عالم با ساختاری هماهنگ در عین تنوعات مختلف با خداوند روبهرو هستیم. قرآن با تذکرات و اشارات خود کمک میکند تا ما خدایی که در عالم حاضر است را به جلوات اسماء در کلام او مدّ نظر داشته باشیم. پس درواقع قرآن میخواهد ما را در عالم حاضر کند؛ و این یعنی قرآن همان بودن خدا در عالم است. با این موضوع به آسانی میتوان کنار آمد و به همان اندازهای که برای دیدن خدا در مظاهر باید «وجودبین» شد و از محدودۀ ماهیات عبور کرد، به همان اندازه باید با تدبّر در قرآن و نگاه وحدت نگر، تمامیت خدا را در جامعیت اسماء حسنایش در قرآن دید.
خدایی که باید با او زندگی کرد
ما به عنوان انسانهای طالب اُنس با خدا قصد داریم اسمای حسنای خداوند را در عالم بنگریم، زیرا از یک جهت ذات او غیر قابل رؤیت است از طرف دیگر ظهور اسماء الهی بدون مظاهر معنا ندارد و در همین رابطه کوه را آینه و مظهر هیبتاش مییابیم و از آن طریق به جلوه جلال حضرت حق متذکر میشویم. پس در عالم باید به مظاهري نظر کرد که آینهگونه اسماء الهی را نشان دهند. فردی که میخواهد خدا را در فکر خود پیدا کند، چنین شخصی فیلسوفی میکند که در جای خود کار خوبی است. اما خدایی که باید با او زندگی کنیم کجاست؟ حضرت ربّالعالمین همه بشریت را طبق آیۀ «وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَني آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ» قبل از خلقتشان با خود آشنا کرد «وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ» و آنها را نسبت به ربوبیتاش شاهد گرفت و به آنها خطاب نمود که: «أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ» آیا من ربّ شما نیستم؟ - ملاحظه میکنید آن ها را با ربوبیت خودش روبهرو کرد- «قالُوا بَلى شَهِدْنا» همه از درون جان خود ندا سر دادند، آری میبینیم که تو ربّ ما هستی! و در همین راستا در قرآن میتوان خدا را به عنوان ربّ العالمین مدّ نظر داشت، تا آنجایی که وقتی در عالم حضور پیدا میکنیم، ملاحظه خواهیم کرد که حضرت ربّالعالمین با همۀ ما، نوعی مواجهه داشته است و ما را در آن موطن قبل از خلقت به صحنه آورده است. فرمود: «إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَني آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ» همۀ فرزندان آدم در آن هویت خاصِ وحدانیِشان در صحنه بودند و سؤال فرمود: «أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ» آیا من ربّ شما نیستم؟ رب را در ذات که نمیشود پیدا کرد، ربّ در مظاهرِ ربوبیتاش به ظهور میآید. به طور مثال در جنگ بدر و حنین، پیروزی حق بر باطل را ببینید، ربوبیت حق در همۀ آنجاها پیدا شد. خداوند به تمام بشر، ربوبیتاش را نشان داد، از این موضوع زود نگذرید. ربوبیت به این معنا است که خدا میخواهد بگوید او را در صحنههایی که در عالم با آن صحنهها روبهرو میشوید به عنوان «رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْض» بیابید.
«قالوا»، همه گفتند: «بَلى شَهِدْنا» دیدیم. چه چیزی قابل دیدن است که آنها دیدند؟ ذات که دیدنی نیست، اسماء هم که دیدنی نیست، پس همۀ انسانها او را در صحنهها و مظاهر ظهور ربوبیت ربّالعالمین دیدند، از یک گُل گرفته تا صحنۀ دفاع مقدس. متأسفانه در زبان فارسی وقتی میگوییم « خدا» ذات و صفات و افعال الهی را با واژۀ «خدا» مدّ نظر میآوریم و از این جهت باید متوجه باشیم وقتی میگوییم در دفاع مقدس خدا دیده شد منظور، حضرت حق است به اسم ربّ.
وقتی ما در «عهدِ الست» پاسخ دادیم «شَهِدنا»، دروغ نگفتیم، حقیقتاً دیدیم، هر چند با آمدن در دنیا آن حضور را از دست دادهایم در حالی که آن حضور مانند علوم حصولی، از یادرفتنی نیست، اگر به خود آییم بنیاد ما به گونهای بنا شده است که ربّ را همواره میشناسد. باید متوجه بود در آن حضورِ «عهد ألَسْتی» تمام صحنههای تاریخی که پروردگار با ربوبیتش به ظهور آمده است برایمان آشکار شده که اقرار به ربوبیت کردهایم. به گفته عُمان سامانی:
یادتان باد ای به جانتان شور میّ آن اشارتهای ساقی پی ز پی
منظور جناب عُمّان سامانی این است که شما در رؤیتِ ربّ العالمین، با نور خدا درصحنههای قبل از خلقت روبهرو بودهاید و از این جهت قرآن «ذِكْرٌ لِلْعالَمين» است و یادآور آن حضوری است که ما قبل از خلقت در آن حاضر بودهایم.
بحث در آن بود که قرآن همان «بودن» خدا در عالم است، به همان صورتی که برای دیدن خدا در مظاهر باید «وجود بین» شد. شما در صحنههای دفاع مقدس چه دیدید که پاسخ دادید «بَلی»؟ جز آن است که بودِ خدا را در جلوۀ اسم ربّ دیدید؟ در حقیقت، بودنِ خدا با نظر در مظاهر و عبور از محدودیتِ ماهیات ممکن است. ما در جملۀ «خرمشهر را خدا آزاد کرد» ماورای اسلحهها و تانکها، ربوبیت خدا را در مظاهر دیدیم که همه چیز را مدیریت کرده تا آزادی خرمشهر پیش آید. با تدبّر در قرآن و با نگاه وحدتنگر متوجۀ ربوبیت پروردگار میشویم. تذکر ما به خود و به بقیه این است که قرآن را مقابل خود قرار دهیم و به همان نحوی که حضور ربوبیت خداوند را در دفاع مقدس دیدیم و گفتیم «شهدنا»، او را در قرآن در اسم ربّ العالمین مدّ نظر داشته باشیم و متوجه باشیم با حضرت ربّ روبهرو هستیم.
آقای نجاتبخش: خوب است نگاه «وجود بین» بیشتر تبیین شود.
استاد طاهرزاده: هر وقت با صحنهای روبهرو شویم. چند امر مقابل ما قرار میگیرد: یکی همان موجودات به اعتبار کثراتشان و دیگر نسبتهایی که با «وجود» دارند که این همان «وجود بینی» است. سریان وحدانی حضرت حق همۀ کثرتها را به هماهنگی رسانده است و بدین لحاظ به یک معنا شما با خدا به عنوان بنیادِ وجود آنها روبهرو میشوید. دفاع مقدس را یادآوری میکنم که چگونه ماوراء بسیجیان و اسلحهها توانستیم بیابیم «خرمشهر را خدا آزاد کرد» همان حضور وجدانی که در دل این کثرتها جاری شد و منجر به آزادی خرمشهر گردید و این هرگز با برنامهریزیهایی که کرده بودیم، بدون حضور خداوند محقق نمیشد. ظاهراً ما یک طرف بودیم و دشمن طرف دیگر. اما یک باره در دل آن صحنه وجود وحدانیِ ساری که همه جزئیات را به هم پیوند داده بود، ظاهر شد که با نگاه «وجود بینی» برای بسیجیان ظاهر گشت. امری که در نگاه عرفایی مانند ابن عربی و حکیمانی مانند جناب صدرا میتوان متوجۀ آن شد، امری که به ظاهر غایب است ولی حضورش از همۀ آنچه در صحنه حاضر است بیشتر میباشد، از آن جهت که خدا اوّلی است که در عین حال، آخر است، به عنوان روح نهفته غیبی که در دل همین ابزارها خود را نشان میدهد. در این نحوه حضور و نسبتی که با خدا در این صحنه میتوان احساس کرد به سراغ قرآن میرویم. برای شنیدن کلامی اینچنین گسترده که خدا را مینمایاند و حقیقتاً همین الفاظ قرآن است که خداوند در آینۀ آن الفاظ به صورتی گسترده با ما صحبت میکند، به شرطی که از ظاهر الفاظ کثیر متوجۀ روحی شویم که در این الفاظ به ظهور آمده است.
غفلت از شرح صدر
۵ : برای شنیدن کلامی اینچنین گسترده که خدا را مینمایاند، باید گشودگی لازم را در خود ایجاد کنیم و خود را از تنگناهای سوء فهم و سوء اخلاق آزاد نماییم وگرنه سخن گستردۀ خدا را در شخصیتِ تنگ خود اسیر میکنیم. این است معنای تفسیر به رأی که جان خود را در مقابل تجلیات انوار الهی که از طریق کلامش به ظهور آمده، نمیگشائیم، بلکه نظرِ محدود خود را به کلام الهی تحمیل میکنیم و همچنان در تاریکیِ وجود خود تنها میمانیم و این همان غفلت از شرح صدر قرآنی است، شرح صدری که موجب میشود تا انسان حضور بیکرانۀ حق را در همۀ مظاهر بنگرد.
انسان برای اینکه در صحنههای عالمِ تکوین و صحنههای قرآن با خدا ارتباط برقرار کند، باید از سوء فهمها و تنگناها رهایی پیدا کند وگرنه گرفتار تفسیر به رأی میگردد، یعنی با هویت محدود خود با آیات الهی روبهرو میشود. لازمۀ ارتباط با قرآن این است که گشودگی لازم را نسبت به اشارات آیات داشته باشیم، که نوعی توجه به فطرت است، همان بنیان انسانی که عین طلب و توجه به سوی خداوند است وگرنه با نظر به خود، یکی قارون و دیگری صدام و یا ترامپ و نتانیاهو میشود.
اگر به این مسئله فکر کنیم که باید نسبت به قرآن گشودگی داشته باشیم، میتوانیم در مواجهه با قرآن از موانع عبور کنیم، مانند آن که رودخانهها با همان آب گِل آلودگیشان وقتی به دریا میپیوندند اولاً: دریا از رودخانه استقبال میکند. ثانیاً: گِلهای رودخانه را فرومینشاند و آبها را از آنِ خود میکند تا احساس کنند دریا و اقیانوس شدهاند. این رودخانههای گِلآلود در محضر دریا، مانند همان لاتهاییاند که شهید چمران از آنها استقبال کرد و آنها خود را در اقیانوس شخصیت شهید چمران احساس کردند.
ما تا دیروز، رودخانه بودیم و خودمان با خودمان بودیم و اکنون با حضور در محضر قرآن میتوانیم به حکم «إِنَّ الْحَسَنَاتِ يُذْهِبْنَ السَّيِّئَات» از نقصها آزاد شویم و به قرآن بپیوندیم و هویتهای جزئیِ گِلآلودمان را پشت سر بگذاریم و «حضور بالحق» بودن خود را حس کنیم. اکنون با نظر به قرآن در مقابل خود چه مییابیم و چه میشنویم؟ جز از طریق این کلمات ندای خداوند به گوش میرسد و خود را در عین اینکه در وسعت دریایی کلمات الهی حاضر شده احساس میکنیم؟ این همان حالت شرح صدری است که قرآن در رابطه با آن میفرماید: «فَمَنْ يُرِدِ اللَّهُ أَنْ يَهْدِيَهُ يَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلَامِ...»(انعام/125) هرکس را خداوند اراده کرد تا هدایت کند و او شایستگی هدایت الهی را در خود شکل داد، خداوند به او شرح صدر عطا میکند تا حقیقت اسلام را درک کند. شرح صدر عامل عبور از خودبینیها و خودخواهیهای تاریک و تنگ است به سوی گشودگی در محضر حضرتِ حق از طریق قرآن، به همان معنایی که جناب مولوی فرمود:
سوی دریا عزم کن زین آبگیر بحر جو و ترکِ این مرداب گیر
یعنی ما در آبگیر و حوض محدود خود نمیتوانیم بهجایی برسیم. اکنون این دریا یعنی قرآن برای حضور ما در آن میدان از ما خواسته است که از تنگناهای تکبّر و خودخواهیها آزاد شویم. میفرماید با عبور از خود به سراغ من بیا تا من با تو کاری کنم که تو با چشم من ببینی و با گوش من بشنوی.
همۀ حرف در متن فوق آن است که باید گشودگی لازم را در خود ایجاد کنیم، این شرط مهمی است که می گوید اگر میخواهید سراغ من بیایید باید سوءِ فهم و سوءِ اخلاقِ خود را زمین بگذارید، نتیجهاش آن میشود که جناب مولوی در وصف آنچه برای انسان پیش میآید میفرماید:
مرده بُدم زنده شدم، گریه بُدم خنده شدم دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
دیدۀ سیر است مرا، جان دلیر است مرا زَهرۀ شیر است مرا، زُهرۀ تابنده شدم
گفت که: «دیوانه نهای، لایق این خانه نهای» رفتم دیوانه شدم سلسله بندنده شدم
گفت که: «سرمست نهای، رو که از این دست نهای» رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم
گفت که: «تو کشته نهای، در طرب آغشته نهای» پیش رخ زندهکُنش کشته و افکنده شدم
گفت که: «تو زیرککی، مست خیالی و شکی» گول شدم، هول شدم، وز همه برکنده شدم
گفت که: «تو شمع شدی، قبلۀ این جمع شدی» جمع نیَم، شمع نیَم، دودِ پراکنده شدم
گفت که: «شیخی و سَری، پیشرو و راهبری» شیخ نیَم، پیش نیَم، امرِ تو را بنده شدم
گفت که: «با بال و پری، من پر و بالت ندهم» در هوسِ بال و پرش، بیپر و پرکنده شدم
گفت مرا عشقِ کهن: «از برِ ما نقل مکن» گفتم: «آری، نکنم، ساکن و باشنده شدم»
چشمهٔ خورشید تویی، سایهگه بید منم چونک زدی بر سر من، پست و گُدازنده شدم
تابش جان یافت دلم، وا شد و بشکافت دلم اطلس نو بافت دلم، دشمن این ژنده شدم
صورت جان، وقت سحر، لاف همیزد ز بطر بنده و خربنده بُدم، شاه و خداونده شدم
از توام ای شهره قمر، در من و در خود بنگر کز اثر خندۀ تو، گلشنِ خندنده شدم
وقتی انسان بتواند خود را در حضور بیکرانۀ حضرت حق پیدا کند، عمق حضور خود را بیشتر و بیشتر مییابد، قرآن همین را متذکر میشود. کافی است تفسیر به رأی نداشته باشیم و این غیر از آن است که عقل و فکر را در مواجهه با قرآن تعطیل کنیم. میفرماید: در بیکرانۀ حضور خدا، خود را دنبال کنید.
مواجهه با قرآن با حضور فطرت
۶ : برای گوش سپردن به سخن خدا لازم است ابتدا به خود گوش فرا دهیم تا بیابیم فطرت ما چه چیزی را طلب میکند. با این گشایشِ اولیه میتوان به سراغ خدا رفت و از ضیق قلب آزاد شد. شنیدن سخن خدا با گوشِ فطرت ممکن است و آن تنها گوشی است که همواره در مقابل سخن خدا گشوده است. مگر نه آن است که تنها کسی که میفهمد، گوش فرا میدهد؟ این نوع گوشسپردن به کلام الهی موجب میشود تا انسان در چشماندازی گسترده حاضر شود و در مقابل خود به جای خیره شدن به جهان کمیّتها، جهان کیفی را مدّ نظر داشته باشد.
برای گوشسپردن به سخن خدا حرف در این است که خداوند را در کلمات او بنگریم و در آن صورت میتوانیم به نوعی با نظر به الفاظ قرآن گوش سپردن به سخن خدا را به میان آوریم. به همان معنایی که فرمود: «وَإِذَا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ» و در این رابطه میتوان گفت برای گوشسپردن به سخنِ خدا، لازم است ابتدا به ندای جان خود گوش دهیم، تا بشنویم فطرت ما چه چیزی از ما میطلبد. همگی تجربه کردهایم که فطرت انسان محدودیت طلب نیست و خدا را میخواهد. حضرت امام فرمودند: حتی کارتر رئیس جمهور آمریکا هم به دنبال خدا میباشد. به همان معنای طلب بینهایت و بدون محدودیت. حال باید از خود پرسید این چه نسبتی است بین ما و فطرتمان، که ما با نسبتی که با آن برقرار میکنیم، ما میشویم؟ فطرتی که جز بینهایت را نمیخواهد و سخت به دنبال شنیدنی است که حکایت توجه به بی نهایت باشد. گوشسپردنی است خاص، گویا مییابد در مواجهه با قرآن، آنکه با شما حرف میزند همان ندای بینهایت است که در کوه دل به سخن آمده. به گفته علامۀ طباطبایی«رحمةاللهعلیه» در مورد مقام محمّدی«صلواتاللهعلیهوآله» در نسبت با قرآن داریم که کلام الهی را هم گوش حضرت میشنید و خداوند صوت قرآن را هم به گوش پیامبر میرساند و هم عقل آن حضرت مفاهیم را درک میکردند و هم اشارات ربّانی قرآن را قلب پیامبر مییافت. وقتی شما با فطرت خود به سراغ قرآن میروید، آیا جز آن است که سخن خدا را میشنوید و با آن رابطه برقرار میکنید و فطرت در مواجهه با آن آیات میگوید فقط بینهایت را میخواهم؟ آیا در آن صورت نوعی شنیدن، در عین فهم معانی و درک اشارات قرآن به میان نمیآید؟
با توجه به نکتۀ فوق باز تأکید میشود برای گوشسپردن به سخن خدا لازم است ابتدا به خود گوش دهیم تا بیابیم فطرت ما چه چیزی میطلبد. با این گشایشِ خاص میتوان به سراغ خدا رفت و از ضیق قلبی آزاد شد، زیرا شنیدن سخن خدا با گوش فطرت ممکن است و آن تنها گوشی است که همواره در مقابل سخن خدا گشوده است.
نکتۀ اصلی اینجا است که در رابطه با قرآن چه کار باید بکنیم تا ندای الهی را با قلب خود و فطرت خود بشنویم؟ فطرتی که با گشودگی خاص خود در جان ما میگوید: مرا پاس دارید. به همان معنایی که خداوند فرمود:
«فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفًا فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا لَا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ»(روم/ ٣٠)
توصیه میفرماید: فطرت خود را جهت گوشسپردن به دین حنیف برانگیزانید. به این فکر کنیم که خداوند در این آیه نسبت فطرت با دیانت را به میان آورده و در صورت به میان آمدن فطرت، دین الهی تصدیق میشود و از آنِ ما میگردد. «فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفًا» برای دین حنیفی که افراط و تفریط در آن نیست، چه چیز را باید به پا دارید جز جان خود را؟
«فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ» در این فراز متذکر میشود از نظر فطرت الهی هیچ تفاوتی بین مردم وجود ندارند. «وَ لَا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ» پس گشودگی خاصی در جان همۀ ما نسبت به دین خدا هست. اگر دین خدا را همان قرآن و ذکر الهی در نظر بگیریم، این نسبت بر قرار میشود.
البته باید متوجه باشیم، وقتی با قرآن روبهرو میشویم، در میدان دیدمان «حقیقت» مدّ نظر قرار میگیرد، هر چند حقیقت از آنِ من و شما نمیشود، ولی رخ مینمایاند. مثل پنجرهای که مقابل ما باز میشود، در اینجاست که تازه ادبِ رابطه با قرآن برای انسان پیدا میشود و به اصطلاح با عبور از جهان کمیّتها، کیفیت ظهور میکند. در جهان کمیّتها و کثرتها در دفاع مقدس، در مقابل اسلحههای و حملۀ دشمن، گویا خدا میخواست ندای خود را به گوش ما برساند، خدایی که بنا دارد در تاریخ انقلاب اسلامی خود را نشان بدهد و این خدا، خدای بسیجیان است و نه خدای متحجّرین و ظاهرگرایان که خداوند را با حقایق ایمان خود در میدانهای نبردِ حق با باطل نمییابند. در این رابطه جناب مولوی ميفرمايد:
بیزارم از آن کهنه خدایی که تو داری هرروز مرا تازه خدای دگری هست
خداوند در این تاریخ خود را در دفاع مقدس به خوبی نشان داد و خدایی که ما امروز میخواهیم و میتوانیم با آن زندگی کنیم، خدایی است که در دفاع مقدس و در صحنههای متنوع انقلاب اسلامی ظهور کرد. در دفاع مقدس خدایی به صحنه آمد مافوق آن چه فکر میکردیم، در حالیکه دشمنان ما با نظر به قدرت خود و ضعف ما امید به پیروزی داشتند.
خداوند با اسماء حسنای خود در مظاهر به ظهور میآید تا با ما گفتوگو کند، یکی از بهترین مظاهر این گفتگو، تاریخ است، تاریخی که قرآن زیاد به آن اشاره میکند و می فرماید: «أَفَلَمْ يَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَتَكُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ يَعْقِلُونَ بِهَا...»(حج/۴۶) آیا در زمین سیر نکردند تا با نظر به تاریخ گذشته برای آنها قلبی پیدا شود که بتوانند به کمک آن بیندیشند؟
آقای فاطمی: متناسب با شماره 3 و 4 که بحث حضور خدا در عالم و تلقی وجود بینی است، میتوان گفت: برعکس اکوسیستم که مجموع موجودات است: عالم جایی است که وجود در آن آشکار میشود. در «وجود بینی» نظر به عالم میاندازیم که در عین حال خدا با همه چیز در صحنه است و این غیر از آن نگاهی است که خداوند را سرسلسلۀ موجودات میدانند و از نظر آنها خدا در آسمان است. در فرهنگ یهودی و مسیحی خداوند تشبیه شده به پیرمردی با محاسن و ریش بزرگ که آن را میجنباند، ریش او چنان بزرگ است که نمیتواند تا انتهایش را ببیند. در حالیکه در نگاه توحیدی خدا را از طریق آثارش مشاهده میکنیم. جملۀ معروف امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» که فرمودند: «عالَم محضر خداست». با نظر به همین نگاه است که برخی آن را اخلاقی تلقی میکنند در صورتی که اگر متوجه باشیم که ما در عالم در محضر خدا قرارگرفتهایم، دیگر نمیتوانیم گناه کنیم، برعکس خدای کلامیِ نصرانیِ یهودی.
آقای بحرینیان: متناسب با شماره ۶ که مطرح شد فرد در صورتی میتواند به سخن خدا گوش فرا دهد که بتواند ابتدا صدای جان خود را بشنود. تعبیری که حضرتعالی برای گوشسپردن به جان خود مطرح کردید، بحث فطرت بود، با رجوع به متون دینی، فطرت در تعهد نسبت به «ولیّ» معنا پیدا میکند، آن چیزی که انسان، نسبت به آن مفطور است بر ولایت و توحید سرشته شده است. گویا ولایت یک نسبتی با آن حرکت دارد. این حرکت همان ارادۀ خدا و حرکت تاریخی است. به آن معنا زمانی میتوانیم خود را بیابیم و بشنویم که به فطرت خود رجوع کنیم، در واقع نسبت خود را با «ولیّ» در عالم بیابیم. این نیاز به مراقبت دارد. در نسبت با اولیاء خدا که ناخدای حرکت کشتی هستی هستند، ما میتوانیم حرکت خود را و خود را بیابیم و به خودمان گوش فرا دهیم؛ اما در فضاهایی که به تاریخ بدون وجه تاریخی و نگاه به اولیاء الهی رجوع شود، مانند بوداییها تنها حس خود را حفظ میکنیم.
آقای نجاتبخش: ممکن است در نظر اول از سخنان شما این طور برداشت شود که برای ارتباط با قرآن، ابتدا انسان باید فطرت خود را پیدا کند. در حالیکه با توجه به آنچه گفته شد به نظر میرسد رجوع به قرآن که با مسئله «وجود بینی« ارتباط تنگاتنگ دارد نکتۀ دیگری را مدّ نظر دارد و آن توجه و نسبتِ بین «وجود بینی» با «موجود بینی» است زیرا وقتی از «وجود» صحبت میکنیم به فعلیتها توجه داریم، به طور مثال از هستِ شیء که سؤال شود، از آن شکلی که دارد و فعالیتی که میبینیم سخن میگوییم. در حالی که این موجود بینی است نه وجود بینی و اگر به آینده توجه کنیم یا به چیزی که امکانش در موضوع مورد نظر هست، نگاه وجود بینی محقق شده است. به بیان دیگر وقتی از ذات یک شیء پرسش میشود، باید مراقب باشیم که فعلیتش، حجاب امکانش نشود. چنین لغزشی گریبان گیر خودمان هم میشود. وقتی میخواهیم به خود نگاه کنیم و خود را پیدا کنیم اکثر مواقع فعلیتها را در نظر میگیریم و چشم دیدن آن امکان را نداریم، از این جهت اگر ما به چنین چشمی برسیم، یعنی از این منظر به خود نگاه کنیم شاید پیدا کردن خود به معنای دیدن امکانهایمان، در ساحت قرآن اتفاق افتد. چنین طلبی به معنای دیدنِ وجه امکانی، نه وجه فعلیت یافته خود در ساحت قرآن محقق میشود. سؤال این است که ما تا کجا میتوانیم پیش برویم؟ یا چه میتوانیم باشیم؟
وقتی از واژۀ فطرت استفاده میشود گویا به عنوان مقدمهای برای رجوع قرآن تلقی میشود؛ که به عنوان اولین وظیفه شناخت خود و سپس شناخت ربّ را مورد نظر قرار دهیم؛ که این دو به عنوان دو گام تلقی میشود. اگر وجود بینی محقق شود یگانگی عبد و ربّ اتفاق میافتد و ما در ساحت قرآن، خود را مییابیم. به تعبیری قرآن کتابی است که تصور و تعریف مشخص از خود انسان نمیدهد، بهگونهای که در یک تعریف متوقف شود بلکه امکان را برای او فراهم میکند. یکی از تفاوتهای اساسی قرآن با کتابهای دیگر همین است، به عبارتی قرآن مانند کتب دیگر که میخواهد انسان را به خود بشناساند، به او یک چهارچوب نمیدهد که بگوید انسانِ مورد نظر قرآن این چنین باید باشد، بلکه راه یافتن انسان به خود را و جلو رفتنش را مدام به او متذکر میشود. گویا در فرهنگ دینی و فرهنگ قرآنی، روز قیامت را زمان آشکار شدن حقیقت انسان میدانیم. انسان هرچقدر پیش میرود خود را بهتر پیدا میکند، چنین نیست که بتواند به تعریفی از خود برسد و فعلیتی را برای خود متصور شود. اگر در رجوع کردن به خود به چنین چشمی برسیم قرآن با ما سخن میگوید و مورد خطاب قرآن قرار میگیریم و با اشاراتش خود را رقم میزنیم؛ به عبارت دیگر همان چیزی که هستیم را آنجا پیدا میکنیم که همان بیکرانهای است که حضرتعالی فرمودید.
استاد طاهرزاده: ما در جستجوی خودِ گشوده خود هستیم که همان فطرت است. حقیقتاً فطرتِ متعیَّن، همان اولیای معصوم«علیهمالسلام» هستند. تصور کنید حضرت امیرالمؤمنین«علیهالسلام» در مقابل شما میباشند، در ایشان چه مییابید؟ یک انسان محدود یا اوج هر میدانی که از انسانیت خود فکر میکنید را در شخصیت آن حضرت مییابید؟ به عبارت دیگر اولیای معصوم«علیهمالسلام» صورتِ متعیَّنیافتۀ فطرتاند که دریای بیکرانهای از حقیقت حاضر میباشند. در این صورت آن عزیزان همان قرآنِ ناطقی هستند که به نحوی در همۀ انسانها به صورت فطرت حاضر است و از این طریق امامان معصوم به ظهور آمده. در چنین صورت با همان روحیۀ «وجودبینی» که فرمودید و پیشاپیش باید مدّ نظر باشد، رجوع به قرآن با حاضرشدن نزد خود آغاز میشود. در آن حالت هرچه به قرآن رجوع کنیم در نزد خود حضوری از خود را به دست میآوریم که چون حالت وجودی دارد و نظر به مورد خاص که در حکم ماهیت باشد، در میان نیست، همچنان خود را در راه مییابیم که باید باز برویم و نه ما به انتها میرسیم و راه را تمامشده احساس میکنیم، و نه سخن خدا تمام میشود. این همان رابطهای است که در شعر منسوب به امیرالمؤمنین«علیهالسلام» به آن اشاره شده که میفرماید:
اتزعم انک جرم صغیر و فیک انطوی العالم الاکبر
تو پنداری همین جرم صغیری جهانی در نهان تو نهان است
یا بنا به گفته جناب اوحدی مراغهای :
دوسر هر دو حلقۀ هستی به حقیقت به هم تو پیوستی
به یک معنا میخواهند بفرمایند ای انسان! از زمین تا آسمان تماماً تو هستی، انسانی که عالم دارد، به عنوان فقیر إلی الله، فقط طلب است.
وقتی حضرت حق برای انسان ظهور میکند
به بحث انسان باز میگردم و میپرسم بهراستی انسان چه کسی است؟ در نگاه حکمت متعالیه انسان در ذات خود، عینِ ربط به حق است؛ ربطی که به یک معنا با آن نوع حضور، همۀ حقیقت با جامعیت خاصاش در منظر انسان قرار دارد، زیرا وقتی انسان عین ربط به حضرت حق، به عنوان خالق انسان است یعنی نسبتی که انسان با خدا دارد - که همان هویت تعلّقی است- نسبتی است که در ذات خود با تمام وجود با خدا دارد که در حکمت متعالیۀ جناب صدرالمتألهین به خوبی مورد بررسی قرار گرفته و تعبیر شهید مطهری در این رابطه آن است که: «شگفت جملهای از شگفت فیلسوفی میباشد».
مهم آن است که متوجۀ «هویت تعلّقی» و عین ربطبودنِ وجود انسان نسبت به خالق انسان باشیم و گمان نکنیم که موجودی هستیم مربوط به حق. در صورتی که با نظر به «هویت تعلّقی» خودی در میان نیست، بودِ انسان همان ربط است، آن هم ربط، به بینهایت وجود، یعنی ربط به بینهایتِ کمال. بنا براین هر کس در ذات خود که عین فقر است نسبت به حق، عین طلب حقیقت میباشد، به همان معنایی که قرآن فرمود: «أَنْتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَى اللَّهِ». «فُقَراءُ اِلَیالله»بودن غیر از فُقَراء به نان و آب و پنیر است. جناب ملاصدرا پایهای از اندیشه را در آن سخن قرار داده که هرکس میتواند معنای اصیل و حقیقی خود را در آن بیابد که همان طلب دریای وجودِ حضرت ربّ العالمین است. حال اگر انسان چنین حضوری را در خود یافت، به حضور حضرتِ حق متصل میشود و در عین خلأ و تنهایی و تهی بودن، با خدا زندگی کردن را تجربه میکند. به همان معنایی که قبلاً اشاره شد که «بالحق» نزد خود حاضر میشود؛ و هیچ بودن و فقیر بودن ذاتی خود را مییابد، اینجاست که حضرت حق برای انسان ظهور میکند. برای چنین انسانی حضرت حق همه چیز میشود. این همان تعبیر «عالَم محضر خداست» که از حضرت امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» نقل شده است و ما با زبان تأویلی قرآن دریایی از حقیقت را در مقابل خود مییابیم؛ مانند آیۀ «لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ»(ابراهیم/7) که در واقع با آن شکر، در همه نعمتها مُنعِم را دیدن است. پس منظور از نعمت، نان و آب نیست، بلکه حضور ربّ است و در همه نعمتها میتوان مُنعم را دید، در این صورت است که شکر واقع شده است، و در آن حال شما محدود به دیروز نیستید؛ بلکه هرچه جلو میروید مییابید که افقِ پیش رو بیش از اینها گشوده است. در واقع با شکرکردن، خود انسان است که زیاد میشود و درجۀ وجودیاش شدت مییابد. اگر با خود رابطۀ «وجود بینی» برقرار نکرده باشیم، تعبیر «لَأَزِيدَنَّكُمْ» به عنوان وجودِ شدیدتر شدن معنی نمیدهد، بلکه وجودِ شدیدتر شدن زمانی محقق میشود که خود را در نسبت با حضرت حق یافته باشیم.
٧ : زبان واقعی که سطحی و همراه با پراکندهگویی نباشد، حتماً آن زبان، زبانی است که ظرفیت تأویل دارد، زیرا بیبنیاد و بیریشه نیست؛ و زبان قرآن، زبانی است که میخواهد به عالیترین شکل، حقیقت را ظاهر کند. لذا به همان اندازه وجوهِ مستور و تأویلی دارد و دریچهای میباشد به سوی حقیقت و از این جهت هنرِ زبان قرآن به ظهور آوردن حقایقی است که مستورند و این غیر از گزارشکردن از حقایق میباشد و به همین جهت حقیقت را در متن حادثههای تاریخی نشان میدهد و حقیقت را با زبان اشاره مدّ نظر میآورد.
زبانی که تأویل بردار است، زبان واقعی است که سطحی و همراه با پراکندهگویی نیست؛ زیرا بیبنیاد و بیریشه نیست. زبان عرفیِ روزمرّه هیچ بنیادی ندارد. در حالیکه زبان اصیل تأویلدار است و در عین اینکه به صورت الفاظ درآمده است، ولی اشاراتی است به حقایق متعالی.
زبان قرآن، زبانی است که میخواهد حقیقت را به عالیترین شکل ظاهر کند، لذا به همان اندازه وجوه مستور و تأویلی دارد. به عبارت دیگر زبان قرآن چون آمده است حقیقت را ظاهر کند، دائم از حقیقتی سخن میگوید که دست ما نیست، بنابراین ما نام آن را وجوه مستور و تأویلی گذاشتیم، در عین آنکه دریچهای به سوی حقیقت است. باید از خود پرسید چطور ممکن است زبانی به صورت لفظ نازل شود اما آنچنان نباشد که محدود به معانی جزیی و محدود به تکالیف یک تذکر به تکلیف جزئی باشد؟ اینجا است که موضوع ظرفیت تأویلداشتنِ بعضی از آیات قرآن پیش میآید.
با نظر به فضایی که آیات قرآنمقابل انسان میگشاید به خوبی میتوان متوجه شد که زبان قرآن دریچهای به سوی حقیقت است و هنر قرآن اشاره به حقایق مستور است و چون این زبان، زبانِ تأویلی است، غیر از گزارش و خبردادن به حقایق است. زمانی که مثلاً بنده به عنوان استادِ عقاید تدریس میکنم، قصۀ تأویل عقاید در میان نیست، بلکه دلایلی را بر وجود خدا و نبوت و امامت بیان میکنم؛ و این غیر از حقایقی است که قرآن مقابل ما میگذارد. قرآن، حقیقت را در متن حادثههای تاریخی نشان میدهد و بدان اشاره میکند؛ و هر آنچه هست را با زبان اشاره بیان میکند و در این رابطه قرآن، با نظر به آیۀ هفتم سورۀ آل عمران با ما حرف دارد.
حضرت امام صادق«علیهالسلام» میفرمایند: «كِتَابُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَى أَرْبَعَةِ أَشْيَاءَ عَلَى الْعِبَارَةِ وَ الْإِشَارَةِ وَ اللَّطَائِفِ وَ الْحَقَائِقِ فَالْعِبَارَةُ لِلْعَوَامِّ وَ الْإِشَارَةُ لِلْخَوَاصِّ وَ اللَّطَائِفُ لِلْأَوْلِيَاءِ وَ الْحَقَائِقُ لِلْأَنْبِيَاء»(بحارالانوار، ج 89، ص 103) میخواهند بفرمایند: از کتاب خدا، چهار سطح برداشت امکانپذیر است؛ «اَلْعِبَارَةِ وَ الْإِشَارَةِ وَ اللَّطَائِفِ وَ الْحَقَائِقِ» سپس در ادامه میفرمایند: «فَالْعِبَارَةُ لِلْعَوَامِّ» عوام از «عبارت» قرآن بهره میبرند و متوجۀ معنای آن کلمات و جملات میشوند و «اشارت» برای خواص و «لطائف» برای اولیای الهی و «حقایق» برای انبیاء میباشد. با توجه به این امر، خواص نباید به عبارتهای قرآن و معنای ظاهری قرآن بسنده کنند و از «اشارات» آن خود را محروم نمایند. به عنوان شاهد میتوان ماه مبارک رمضان را مثال زد که قرآن تلاوت میشود. توجه داشته باشید که در حدیث دیگری آمده؛ قرآن حزین و آهنگین تلاوت شود، (1) که برخی از قُراء چنین میخوانند در حدّی که حتی مردم معمولی از همین آهنگهای مترنم قرآنی با ملکوت ارتباط برقرار میکنند، ثواب هم میبرند اما قرار نیست همه در همین مرحله و ساحت متوقف شوند، بلکه میتوانند از قرآن بیشتر از این بهرهمند گردند.
ملاحظه فرمودید که حضرت صادق«علیهالسلام» فرمودند: «وَ الْإِشَارَةُ لِلْخَوَاص» قرآن معارفی دارد، اما نه به زبان صریح، بلکه به زبان اشاره؛ زبانی که به نکاتی بالاتر از معانی و مطالب عرفی اشاره میکند. آری الفاظ قرآن به یک معنا الفاظ بشری است؛ اما دارای اشاراتی است آسمانی و ملکوتی و قرآن با زبان اشاره برای عدهای مانند علامه طباطباییها و حتی این نسل آماده، سخنها دارد. «وَ اللَّطَائِفُ لِلْأَوْلِيَاء» و لطائفی دارد که اولیای الهی آن را متوجه میشوند که مصداق بارز آن ائمه معصومین«علیهمالسلام» هستند، علاوه بر این، قرآن حقایقی هم دارد که مخصوص انبیاء میباشد که ما نمی توانیم در آن ورود کنیم. عرض بنده این است، در این زمانه که بشر ظرفیت حضور آخرالزمانی دارد، با قرآنی که دارای زبان اشارت است میتواند مرتبط شود، زبان اشارهای که آهنگین است و زبانی است که ظرفیت الفاظش بیشتر از زبان روزمرگی است و در واقع دقیقاً قصه انسان است و خداوند در واقع با نزول قرآن میخواهد بفرماید: ای انسان به من رجوع کن، من برای تو یک دریا حضور دارم، حضوری در حد مؤانست و همنشینی با اسماء ربانی و حضرت ربّ العالمین. اگر این احساسِ اتصال به حضرت ربّ العالمین را از طریق قرآن به خود برسانیم، انسان خود را «بالحق» در عالم حس میکند که این در رابطه با اُنس با خدا از طریق کلام الهی احساس عجیبی است.
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاتة
---------------------------------------------------------------
1- «علیکم بقرائۀ القرآن الکریم فی اللیلِ بالصوت الحسنِ الحزینِ فهو شرابُ المُؤمن»






