تفکر قرآنی
جلسۀ سوم
قرآن؛ میدان گشودۀ اُنس با خدا
بسم الله الرّحمن الرّحیم
آقای فاطمی: اینکه خداوند با زبان قرآن با انسان سخن میگوید مسئلۀ شگرفی است، امید است از این طریق مورد هدایت قرار گیریم. آنهایی که این پدیدۀ شگرف را بر نتافتند و یا تاب نیاوردند، گمان کردند چون خداوند با زبان مردم صحبت کرده است، پس در بارۀ مسائل زندگی و پیشآمدهای دم دستی و روزمرّۀ زندگیِ مردم حجاز سخن گفته است، با این فرض که قرآن زبان بشر است. در حالیکه بشریبودنِ زبان قرآن موجب میشود تا زبان انسان خدایی شود، آنجایی که خطاب به انسان میفرماید: «يَا أَيُّهَا الإِنْسَان» و یا میفرماید: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا» و یا میفرماید: «يَا أَيُّهَا النَّاس» این خطابها ما را با خودمان مواجه میکند و چشم و گوش و زبان انسان، مخاطب این معنا قرار میگیرد تا انسان را در مسیر هدایت قرار دهد. مهم آن است که حقیقت زبان را «فهم» کنیم که ریشه و سرّش کجاست.
استاد طاهرزاده: بحث از زبان قرآن و اینکه خداوند با زبان انسانها سخن گفته، زوایای مختلفی دارد. همانطور که اشاره فرمودید چه اتفاقی رخ میدهد که انسان در مواجهه با کلام الهی در قرآن، این بیان اصیل را در خود حسّ و ظاهر میکند. ذات «زبان» هیچگاه روزمرّگی برنمیتابد. افرادی که دارای ارادههای جزئی هستند جایگاه زبان را به زبان روزمرّه تقلیل میدهند، قرآن «بیان» و گفتن را و تعلیم آن را به خدا نسبت داده، به اعتبار اینکه پدیدهها در کلماتی که اصیل هستند معنا پیدا میکنند تا جایی که میگویید زبان، واقعیتها را آشکار میکند. اگر چه برخی از مخاطبان قرآن در عین حالی که به بلندی آیات الهی اذعان دارند اما از جانب خدا بودنِ قرآن را انکار میکنند و به پیامبر اتهام شاعر بودن میزنند. اینها از طرفی از عظمت آن سخنان حیرت میکردند و از طرف دیگر نسبت به آن استکبار میورزیدند.
اگر خود را در معرض پرتو کلماتی قرار دهیم که همچون نسیمی قدسی تمام وجود انسان را دربر میگیرد؛ از عمق معنا و هندسه و نظم آن کلمات و اشاراتی که پیش میآورد، حیران میشویم. و بر این اساس خداوند افرادی را که در مقابل قرآن استکبار میورزند مورد خطاب قرار میدهد و میفرماید: «وَإِنْ كُنْتُمْ فِي رَيْبٍ مِمَّا نَزَّلْنَا عَلَى عَبْدِنَا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ...»(بقره/23) ملاحظه میکنید که خداوند محاجۀ خاص خود را برای این گروه مطرح میکند؛ اگر در ریب و شک هستید خودتان چنین کلماتی با چنین انسجامی بیاورید. از آن جهت که هر سوره در جای خود انسجامی از معانی و اشارات را در خود دارد و افقی معنابخش در مقابل انسان میگذارد، به طوری که انسان دریای بیکرانی از معانی و اشارات را با تمام وجود در مقابل خود احساس میکند. هرکس بنای استکبار در مقابل حقیقت را نداشته باشد، عظمت فوقالعادۀ آن کلام را در هر سورهای تصدیق میکند. رابطۀ هر سوره با انسان، رابطۀ عجیبی است که البته چنین رابطهای از یک آیه و چند آیه برنمیآید. در هر سوره انسجامی از معانی در مجموعهای و در بستری خاص از معانی و اشارات در میان است و با توجه به این امر در مقابل آنانی که گفتند آن حضرت آن قرآن را از پیش خود آورده فرمود: «فَلْيَأْتُوا بِحَديثٍ مِثْلِهِ إِنْ كانُوا صادِقينَ»(طور/34) اگر در سخن خود صادق هستند پس کلامی مانند قرآن بیاورند. داستان «فُضیل بن عیاض» که با گوشدادن آن آیه متحول شد[1] برای هرکس که صادقانه با قرآن و آیات آن روبهرو شود پیش میآید، باید متوجه بود در این موارد هم که یک آیه چنین تأثیری میگذارد، نظر به افقی است که با قرآن در دل آن آیه مقابل انسان گشوده میشود و انسان از طریق آن آیه با حقیقت قرآن و یا با اشارات آن سوره که آن آیه در آن قرار دارد مرتبط میشود، به جهت مقدماتی که از نظر فکری و یا تاریخی با آن آیه داشته است، آن آیه را در کلِّ قرآن و یا حداقل آن آیه را در آن سوره میفهمد و اینجا است که باز باید به همان سخن قرآن فکر کرد که میفرماید: «وَ إِنْ کُنْتُمْ فی رَیْبٍ مِمّا نَزَّلْنا عَلى عَبْدِنا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ» زیرا در هویت کلّی با سوره است که میتوان جایگاه وَحی الهی را دریافت. از آن جهت که بحث در وَحی بودن قرآن و یا نبودن آن است و این غیر از نکات اخلاقی است که از تک تک آیات میتوان متذکر و متوجه شد.
اینکه به مخاطب خود میفرماید: «فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ» میخواهد متذکر شود که انسانها در مقابل این نحوه گفتن، هیچ حرفی ندارند. که البته بحث در این مورد مفصل است، مهم آن است که اگر هرکس خود را در معرض نسیم گفتار قرآنی قرار بدهد و در آن تدبّر کند حتماً از اشارات مطرح شده در سوره حیران میشود.
یک وجه دیگر قرآن در عین عمق محتوی، نظم خاص کلمات و آهنگین بودن آن است و خداوند مخالفین را مورد خطاب قرار میدهد که «أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَلَوْ كَانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلَافًا كَثِيرًا»(نساء/82) اشاره میکند به نحوۀ گفتن و عمق توحیدیبودن آن از همۀ جهات و میفرماید اگر از غیر خداوند صادر شده بود: «لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلَافًا كَثِيرًا» حتماً با دقت و تدبّر در آن متن با نوعی ناهماهنگی و اختلاف در موضوعاتی که در آن مطرح است روبهرو میشدید. در حالیکه از همۀ جهات روح یگانهای در قرآن و در تک تک سورهها جاری است، با موضوعات مختلف که طی 23 سال نازل شده، بدون آنکه تناقضی و یا اختلافی بین آنچه در ابتدا فرموده، با آنچه در آخر فرموده باشد.
باید به این نکته فکر کرد که قرآن سخنی است از آسمان در محدودۀ انسانی که نبیّ است و پیامبر خدا«صلواتاللهعلیهوآله» در نزول قرآن واسطه میباشند، به عنوان شخصی که محدود است به محدودیتهای بشری و محدودیتهای بشرِ حامل سخن خدا. و در این رابطه مواجهۀ ما با کلام الهی به عنوان حکایتی است که آن حضرت از حقیقت به میان آورده است. به طوری که هرکس حس میکند که قصۀ خود را در آن کلمات مییابد و نسبتی با آن کلمات و اشاراتِ آن دارد. مانند آنکه انسان «حیات» دارند، یک گُل و یا یک حیوان هم حیات دارد. همان حیاتی که انسان در خود احساس میکند، در ساحت گُل هم تجلی کرده ولی در ساحتی که محدود به گُل است. در حیوان هم همین تفاوتِ ساحت را ملاحظه میکنید، در عین یگانگی آن حیات. آیا نسبتی که در کلمات قرآن در جمال شخصیت پیامبر خدا«صلواتاللهعلیهوآله» برای شما پیش میآید، حاکی از آن نیست که گویا قصۀ جان شما میباشد که پیامبر خدا«صلواتاللهعلیهوآله» به ظهور آوردهاند؟ و همانطور که قرآن در ساحت قلب مبارک رسول خدا«صلواتاللهعلیهوآله» به ظهور آمده، قلب شما هم میتواند آن حضور را در موطن نفس ناطقۀ خود به اعتبار زبانِ قرآن درک کند. از آن جهت که ساحتی از ساحات انسان، زبان است تا آنچه را انسان در جان خود یافته است در کلمات خاص به ظهور آورد، در گوش مبارک پیامبر، «حقیقت» در قالب کلمات ظهور میکند و واقعاً پیامبر صوت جبرائیل را میشنیدند. این نوع شنیدن از درون را در خودتان هم احتمالاً تجربه کردهاید، تعجب میکنم که بعضیها میگویند مگر خدا زبان دارد که حرف بزند؟ این افراد با طرح چنین سخنی گویا متوجه نیستند که خداوند سخن را در نفس پیامبر ایجاد میکند.
شاید برای شما پیش آمده باشد که در جای خلوتی صدایی میشنوید، اگر علم به جایگاه این پدیده داشته باشید به دنبال فردی که از بیرونِ نفس شما آن صدا را ایجاد کرده نمیگردید. برای بنده چنین موضوعی پیش آمده، به عنوان مثال در سحر ماه رمضان حدود یک ساعت به اذان مانده، زنگ خانه را شنیدم، به درِ خانه رفتم، در آن نیمه شب کسی نبود! آیا جز این است که آن صدا از درون نفس بنده ایجاد شده بود؟ به همان معنایی که جناب نظامی میفرماید: «این صدا در کوهِ دلها بانگ کیست؟» خداوند آن صوت را ایجاد میکند، بدون اینکه نیاز به زبان داشته باشد. این «وجود» است که در موطن قوۀ ناطقه به ظهور آمده و در نتیجه به صورت الفاظ نازل میشود و شما میشنوید. حال اگر حقیقت بر نفس ناطقۀ پیامبر خدا«صلواتاللهعلیهوآله» تجلی کند برای هدایت انسانها، حضرت به صورت صوت با جلوۀ جناب جبرائیل میشنوند. قرآن همۀ ابعاد شخصیت رسول خدا«صلواتاللهعلیهوآله» را در بر میگیرد، اعم از قلب و عقل و خیال و گوش و زبان.
این امتیاز بزرگی است که در دین آخرالزمان آمده است که وحی الهی تا مرز صوت و لفظ هم نازل شده. در سایر ادیان هیچکدام از پیامبران ادعا ندارند که کلام الهی در گفتِ آنها، کلامُ الله است، تنها القائات ربّانی است که در گفتِ خودِ نبیّ به ظهور آمده. این نشان میدهد در آخرالزمان آنقدر جهان ظرفیت دارد که الفاظ هم میتواند ظرف حضور کلام خدا باشد و از این جهت قرآن به عنوان کلام الهی، حکایت ظرفیت نهایی زبان است که نقش بشری بودنِ پیامبر خدا«صلواتاللهعلیهوآله» آن را محدود نکرده است. حقیقت در ساحت لفظ پیامبر هم ظاهر میشود.
آقای متقی: آیا در اینجا پیامبر خدا«صلواتاللهعلیهوآله» وسیله و واسطۀ اظهار نیستند؟
استاد طاهرزاده: شاید بتوان گفت: بودِ پیامبر خدا«صلواتاللهعلیهوآله» در تمام ساحاتشان ذیل ارادۀ الهی، به حکم «وَمَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ» به ظهور آمده است و در همین رابطه علامۀ طباطبایی میفرمایند: قلب پیامبر حقیقت قرآن را درک میکند. منظور از قلب، همۀ وجود انسان است و این با نظر به آیۀ «نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِينُ، عَلَى قَلْبِكَ ...»(شعراء/194) به خوبی قابل توجه است که قرآن توسط جناب جبرائیل«علیهالسلام» بر قلب مبارک رسول خدا«صلواتاللهعلیهواله» نازل میشود.
آقای متقی: گویا میتوان گفت اگر هیچ مخاطبی غیر از خود پیامبر هم در عالَم نباشند، خود پیامبر به تنهایی خودشاناند و حضوری که به نور قرآن در جهان خود دارند.
استاد طاهرزاده: بله همینطور است. بودِ خود پیامبر همۀ حقیقتی است که خدا در این دوران به اسم اسلام ظهور داده است. اگر غیر این بود، بودِ امیرالمؤمنین«علیهالسلام» و شخصیت قدسی آن حضرت معنا نداشت. شخصیت امیرالمؤمنین«علیهالسلام» به عنوان شاگرد پیامبر اکرم به معنای تعلیمگرفته از ایشان به صورت علم حصولی مطرح نیست بلکه تشعشعاتِ وجودِ پیامبر، انسانهایی به نام زهرای مرضیه«سلاماللهعلیها» و امیرالمؤمنین و اهل البیت«علیهمالسلام» را به میان آورده است که هر کدام در نسبت با وجه انسانیِ رسول خدا«صلواتاللهعلیهوآله» خود را در خود حاضر مییابند. همانطور که قاسم سلیمانی شاگردی امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» را نکرده است، امام خمینی ذیل ولایت الهی و شریعت محمدی و ولایت علوی، وجودی و حضوری را به صحنه آوردهاند و حاج قاسمها نوعی بودن از بودنِ حضرت امام خمینی را در خود یافتند که نمونۀ عالی این حضور در رهبر معظم انقلاب قابل توجه است. در حقیقت پرتو وجودی شخصیت انسانیِ پیامبر خدا«صلواتاللهعلیهوآله» است که به ظهور آمده، انسانهایی که نسبتی با شخصیت آن حضرت در خود ایجاد میکنند، عملاً در خود نوعی از حضورِ آن انسان کامل را در افق شخصیت خود احساس مینمایند.
حقیقت در جلوۀ گفتار
8- قرآن، عامل اظهار حقایقی است که در هستی پنهاناند و از این جهت خداوند است که سخن میگوید و نه انسان. آری! خداوند سخن میگوید و تجلیِ حقیقت، صورت گفتار به خود میگیرد و اولین کسی که از آن گفتار بهرهمند میگردد رسول خدا«صلواتاللهعلیهوآله» میباشند. آیا این معجزه نیست که خداوند از طریق یک انسان سخن میگوید و سخنِ خدایی میگوید؟ خاصیت سخن خدایی آن است که آن سخنان میدان گستردهای میشوند برای اُنس با خدا.
با تدبّر در قرآن متوجۀ نوعی یگانگی در قرآن میشویم و اطمینان مییابیم که آن سخنان در محدودۀ بشریت نیست و در این رابطه خداوند در قرآن میفرماید: «أفَلَا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَلَوْ كَانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلَافًا كَثِيرًا»(نساء/٨٢) آيا دربارۀ قرآن نمىانديشند؟! اگر از سوى غير خدا بود، اختلاف فراوانى در آن مىيافتند. و یا میفرماید: «وَإِنْ كُنْتُمْ فِي رَيْبٍ مِمَّا نَزَّلْنَا عَلَى عَبْدِنَا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ وَادْعُوا شُهَدَاءَكُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ»(بقره/٢٣) و اگر در بارۀ آنچه بر بنده خود نازل كردهايم شك و ترديد داريد، يك سوره همانند آن بياوريد؛ و گواهان خود را- غير خدا- براى اين كار، فرا خوانيد اگر راست مىگوييد!
به عنوان مثال، گُل و ارتباط حیات انسان با حیات گُل را مدّ نظر آورید، از آن جهت که انسان با روبهروشدن با حیاتِ گُل، برگ و سنگینی و وزن گل را نمیبینید بلکه با حیات گل رابطه برقرار میکند. حال اگر بتوان با قرآن به اعتبار حضور روحانیتی که در قلب پیامبر به ظهور آمده، چنین رابطهای برقرار کرد؛ آن حقایق باطنی که با آن لفظ و کلمات خاص در قلب مبارک حضرت ظاهر شده، برای انسان در حدّ ظرفیتی که دارد رُخ مینمایاند و به همین معنا مییابیم خداوند در قرآن با ما سخن میگوید. در این سخنگفتنِ خداوند، اولین کسی که از این گفتار بهرهمند میگردد رسول خدا«صلواتاللهعلیهوآله» میباشند، در عین حال خداوند از طریق یک انسان سخن میگوید و این معجزۀ بزرگی است که معجزه بودن آن را با تدبّر در قرآن میتوان درک کرد. وقتی چنین سخنانی وجود حضرت محمّد«صلواتاللهعلیهوآله» را فرا میگیرد، چگونه میتوان آنها را به شخص خودِ حضرت نسبت داد؟ کافی است انسان با قرآن در راستای تدبّر در آن کلام با آن کلام برخورد کند و رابطه برقرار نماید، به خوبی درک میکند که آن بودنی که برای رسول خدا«صلواتاللهعلیهوآله» پیش آمده و منجر به این کلمات شده، ماورای بودنهای زیبایی است که انسانهای بزرگ عالم را در بر میگرفته و به سخن میآورده است. حتی جناب حافظ با اینکه متوجه میشود آنچه در آن غزلها بر زبان میآورد ریشۀ قدسی دارد ولی برای قرآن جایگاه دیگری قائل است و اقرار به عظمت قرآنی میکند که در سینه دارد، به عنوان وحی الهی. در مورد جایگاه غزلها میفرماید:
در پس آینه طوطی صفتم داشتهاند آنچه استاد ازل گفت بگو میگویم
جالب است که مولوی و حافظ در مورد جایگاه قدسی اشعار خود تا کجاها جلو آمدهاند. ولی در نسبت با قرآن سخنان خود را هیچ میانگارند و اقرار دارند در قرآن خودِ خدا به گفتِ محمّدی ظاهر شده تا خدا سخن بگوید.
با قرآن و حضور بالحقّ در عالم
٩- با نظر به قرآن، به عنوان میدان گشودهای برای انس با خدا، «بودنِ» ما برای ما روشن میشود و احساسی به وسعت حضور در همۀ عوالم به سراغ ما میآید. از آن جهت که «بالحق» در عالم حاضر میشویم، با هویتی که از یک طرف در ذات خود فقیر هستیم، و از طرف دیگر با ظرفیت رجوع به حضرت «الله» که جامع جمیع کمالات است، در نزد خود میباشیم. در عین احساسِ بودن خود به عنوان یک فرد، غرق توجه به حضور بیکرانۀ خداوند هستیم.
با نظر به قرآن به عنوان میدان گشودهای برای اُنس با خدا، زبان خدا به ظهور آمده تا ما با خدا مأنوس شویم و در این رابطه احساسی به وسعت حضور در همۀ عوالم به سراغ ما میآید، از آن جهت که «بالحق» در عالم حاضر میشویم، با هویتی که اگر از یک طرف فقیر هستیم ولی از طرف دیگر با نظر به «فقیر إلی الله» به سوی او فقیر هستیم. اینجا است که با حضرت «الله» به عنوان جامع اسماء الهی روبهرو میشویم. فرض کنیم رسول خدا«صلواتاللهعلیهوآله» در عین به میانآوردن این قرآن، نفرموده بودند من پیامبر خدا هستم، آیا با شنیدن این آیات و اشارات خاصی که به میان میآورد، میتوان پذیرفت این قرآن از طریقِ یک انسان صادر شده باشد؟ با نظر به توانی که برای جوابگویی به انسان آخرالزمانی دارد. به زندگینامۀ جناب سلمان فارسی«رحمتاللهعلیه» فکر کنید که چگونه متوجه بود این عالَم، پیامبری میخواهد که در آن زمان باید خصوصیت خاصی داشته باشد، غیر از خصوصیاتی که دیگر پیامبران داشتند. در جستجوی آن حضرت از ایران به سمت سوریه - یعنی شام و شامات که آن زمان مرکز مسیحیت بوده- حرکت میکند و تحت تربیت علمای بزرگ مسیحی قرار میگیرد. در حالیکه با ظرفیت بیشتری به دنبال آخرین پیامبر بود تا اینکه علمای مسیحی از وصف پیامبری که پشمینهپوش است به او خبر میدهند و احتمال میدهند باید در جزیرۀ العرب باشد؛ آن اشارات را میگیرد و به سوی عربستان حرکت میکند تا اینکه طایفۀ لخمیان اسیرش میکنند و او را به یکی از ثروتمندان مدینه میفروشند. زمانی که پیامبر«صلواتاللهعلیهوآله» به مدینه تشریف میآوردند در حالیکه او غلامِ یکی از باغدارانِ مدینه است و چون میداند پیامبر آخرالزمان صدقه نمیپذیرند، ظرفی از خرما را به عنوان صدقه همراه شخصی نزد پیامبر میفرستد تا ببیند چه میشود؟ آن شخص میگوید خود پیامبر از آن خرماها نخوردند و به بقیه دادند. ظرف دیگری به عنوان هدیه میفرستد، اینبار آن فرد میگوید: خودشان هم خوردند. اینجا است که برای سلمان شاهدی پیدا میشود نسبت به نبوت آن حضرت، پیغامی برای حضرت میفرستد که من به دنبال شما بودم. حضرت دستور میدهند او را بخرند و نزدشان بیاورند.
حضور تا مرز «بالحق» بودن
نکتۀ فوق از آن جهت عرض شد که انسان با نظر به ابعاد ظرفیت خود متوجه میشود باید به دنبال چه چیزی باشد که در پیشِ روی جاناش گشوده شده است؟ در همین رابطه میتوان گفت ممکن نیست این عالَم در این آخرین دوران، بدون قرآن و بدون پیامبری که جانشان عین قرآن است باشد. توجه داشته باشیم در این دوران باید به دنبال پیامبری با چه حضوری باشیم، هرچند ما اعتقاد داریم همۀ پیامبران معصوم هستند، به معنای اتحاد شخصیتیِ آنها با حقیقت دینشان، و از این جهت در زمان خود، معصوم میباشند ولی در آخرین پیامبر حقیقت وَحی همۀ ابعاد وجودی آن حضرت را در بر میگیرد تا آنجایی که نهتنها آن حقیقت بر قلب آن حضرت تجلی میکند، بلکه همان حقیقت به صورت «کلام» به ظهور میآید تا همۀ ابعاد هستی آن حضرت صورت وَحی الهی باشد و از طرفی انسان به جهت حجابهایی که دارد نمیتواند رابطۀ حقیقی با عالم برقرار کند و تنها موفق به برقراری رابطۀ مفهومی با حقیقت میشود. پس باید میدانی باشد که صاحب این اسماء یعنی حضرت حق برای انسان گشوده شود که همان حاضرشدن در میدان قرآن است، به عنوان «ذِكْرٌ لِلْعالَمين» تا به وسیلۀ صاحب آن اسماء با عالم مرتبط شود، به همان معنای حاضرشدن در «عین ربطِ» وجودی خود و ارتباط با صاحب همۀ اسماء، به اعتبار اینکه تنها او در همه جا حاضر است. پس اگر انسان بخواهد در همه جا حاضر باشد تا معنای خود را بیابد تنها باید در حضور «أَنْتُمُ الْفُقَراء» و عین نیاز به حضرت حق، در خود حاضر شود که همان ربط «الی الله» است و پیامبر خدا قرآنی آوردهاند که راهی است به سوی حضرت «الله»، به حکم آنکه خداوند به حضرت دستور میدهند: «قُلْ هذِهِ سَبيلي أَدْعُوا إِلَى اللَّه» بگو من راهی هستم که به «الله» میخوانم. وقتی که ما سراغ «الله» رفتیم در همۀ عالم حاضر میشویم از آن جهت که فرمود: «إِنَّ اللَّهَ هُوَ الرَّزَّاقُ ذُو الْقُوَّةِ الْمَتين»، و یا فرمود: «لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّوم». یعنی این «الله» است که در مظاهر مختلف مثل «رزّاق» و «حیّ» و «عزیز» و «حکیم» ظاهر میگردد و نتیجه این میشود که از طریق قرآن هویت «بالحق» بودنِ خود را تجربه میکنید، به همان معنایی که حضرت پروردگار میفرماید من عالم را «بالحق» خلق کردم. شما هم لازم است «بالحق» باشید، حال اگر در اتصال با حضرت ربّ العالمین با همۀ عالم مرتبط شدید، با خدا در عالم حاضر میشوید و این یعنی حضور «بالحق» حتی آن پیرمردی که هیچکدام از این مطالب را نمیداند ولی نبوت پیامبر را تصدیق کرده است و حلال و حرام را رعایت میکند، به نحوی به صورت «بالحق» در عالم حاضر است. هر چند ممکن است آگاهی به آگاهیاش نداشته باشد، ولی بالاخره آگاه است اما آگاه به آگاهیاش نیست. دین اسلام به همین سادگی انسانها را تا مرز «بالحق» بودن جلو میبرد و البته معرفت به این موضوع در جای خود ظرایفی دارد.
آقای متقی: با توجه به این امر است که کتاب «آداب الصلواۀ» حضرت امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» مقصد اعلای قرآن را معرفت به حضرت «الله» میداند با جمیع اسماء.
استاد طاهرزاده: بشر امروز آمادۀ شنیدن حرفهای عمیق و جدّی است تا او را از سرگردانیهای آخرالزمانی نجات دهد. انسان دیروز جهاناش در محدودۀ خانهاش بود، اما انسان امروز خانهاش جهاناش است. حال اگر این انسان با نگاه نومینالیستی و صرفاً مادیگرایانه در «حال» و در این زمانه حاضر شود با این ادعا که عالم ذات ندارد، عملاً آن انسان گرفتار نیستانگاری میشود. در حالیکه با توجه به ظرفیت آخرالزمانیاش میخواهد در سعۀ حضوری که خدا در عالم دارد خود را در نسبت با خدا احساس کند و این یعنی همان حضوری که نظر به حضرت «الله» در آینۀ پیامبر آخرالزمان و ائمۀ معصومین«علیهمالسلام» دارد.
آقای متقی: اینجا است که میتوان گفت در این زمان بشر آخرالزمان آماده است حقیقتاً مخاطب قرآن قرار گیرد و ما باید دائم این نکته را در گفتگوهایمان با او مدّ نظر داشته باشیم.
استاد طاهرزاده: این نکتۀ مهمی است و در این رابطه خوب است آیۀ مورد بحث، یعنی آیۀ 7 سورۀ آلعمران را همچنان بازخوانی کنیم که متذکر میشود: «هُوَ الَّذي أَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ» و میفرماید: «الکتاب» یعنی آن کتاب مورد نظر که قرآن باشد، دارای آیات محکم و متشابه است و «وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْم» توان درک آیات متشابه را دارا هستند، به اعتبار «يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا» که اذعان دارند آن آیات با همۀ تفاوتی که با آیات محکم دارند، همه از طرف خداوند به سوی بشر آمده و آیاتی هستند که اشاره به آن بنیانهای متعالی دارند و از این جهت قابل «تأویل» هستند و اتفاقاً با نظر به آن مبناها جایگاه دیگر آیات که حکایت احکام اولیه است روشن میشود زیرا «الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْم» که متوجۀ جایگاه تأویلی آیات متشابه هستند میدانند چه نسبتی بین آیات محکم با آیات متشابه هست، از آن جهت که «الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْم» که نماد کامل آن پیامبر خدا و امامان معصوم«علیهمالسلام» هستند، میتوانند در نسبتی که بین جان خود که همان حیات است با حقیقت و جان آیات که انعکاس حیات میباشند، رابطه برقرار کنند، از آن جهت که حقیقت، چیزی نیست جز «حیات» که با حیات خود با آن روبهرو هستیم، به همان صورتی که وقتی به گُل نگاه کنید که حیاتاش در ساقه و برگ نمایان است، عملاً با همان حیات روبهرو هستیم. همانطور که عرض شد قرآن نیز در دل آیات و سورههای خود همان حیات را و نسبتی که با حیات ما دارد برای ما به میان آورد تا در افق حضوری که حیات ما تا بینهایت ادامه دارد، حاضر شویم و حضور خود را در همۀ این عالم با همۀ حضورش احساس کنیم و جایگاه هر چیزی را در نسبت با آن حیات قرآنی که بیگانه با حیات ما نیست، بیابیم.
در صدر اسلام عدهای نتوانستند با قرآن ارتباط برقرار کنند و جایگاه آن را بیابند چرا که متوجه نبودند روحی آمده است که به همۀ آنها حیات بخشد. اینکه ما کاری کرده باشیم که مورد امضای قرآن قرار گیرد، به اعتبار نور قرآن آن کار معنای کلی خود را به عنوان جلوهای از حیات مییابد و در آن صورت آن کار «یک فروغ رُخ ساقی است که در جام افتاد».
اگر انسان با تکتک آیات با نظر به کلیّتی که در هر سوره قرار دارد، رابطه برقرار کند، در واقع با «حقیقت» ارتباط برقرار کرده است. ارتباطی که در عین کثرت، وحدتاش را از دست نمیدهد و در عین وحدت، کثرتاش را از دست نمیدهد و جمع این دو حضور، در هر آیه و بخصوص در یک سوره نیاز روح و جان امروزین ما میباشد که با تدبّر در قرآن پیش میآید. اگر متوجۀ چنین حضور و نسبتی با قرآن نباشیم معنی یک آیه ما را از آیۀ دیگر غافل میسازد، زیرا با حضوری که نسبتِ حیات ما با روحِ حیاتبخش قرآن دارد ارتباط برقرار نکردهایم، به همان معنایی که جناب مولوی میفرماید:
با خودی تو لیک مجنون بی خود است در دیار عشق، خودبینی بد است
شاید بتوان گفت اگر پیامبر خدا«صلواتاللهعلیهوآله» مانند دانشمندی از علمای زمان خود مشغول محفوظات فکری بودند آن آمادگی که باید برای دریافت وَحی الهی در جانشان پیش بیاید، پیش نمیآمد. زیرا انسان در رابطه با حضرت حق باید هیچ پیشفرضی که مانع فقر «إلَی الله» باشد در خود نداشته باشد تا در سعۀ رحمت الهی نهایت ارتباط برایش پیش آید تا خداوند او را به عنوان پیامبر و رسول خود انتخاب نماید. دیگر انسانها هم اگر خواستند از قرآن به عنوان آینۀ اُنس با خدا بهره ببرند باید با تمام وجود متوجۀ نیاز و فقر وجودی خود نسبت به حضرت محبوب باشند. این مسیر است که به کمک قرآن امکان ظهور معارف الهی را در جان انسان فراهم میکند، با خالیِ خالیبودن و در عین حال به جای دنیاطلبی، طالب الطاف الهی شدن، برای عبور از سرگردانی و روزمرّگیها. فرمود:
گر تو این اَنبان ز نان خالی کنی پر ز گوهرهای اجلالی کنی
طفل جان از شیر شیطان باز کن بعد از آناش با ملک انباز کن
آقای نجاتبخش: مسئلهای که در مواجهه با کتب آسمانی و بخصوص قرآن با آن روبهرو هستیم، این است که آیا با ارتباط برقرارکردن با آنها، بهخصوص با قرآن، حقیقت زندگی را مییابیم؟ آیا در آن صورت به «حقیقت» اعتقاد و باور پیدا میکنیم و نوعی زندگی با حقیقت برای انسان پیش میآید؟ با توجه به آنچه فرمودید که در ارتباط با قرآن میتوان «بالحق» در جهان حاضر شد و زندگی کرد؛ مسئله مربوط به یک باور و اعتقاد نیست که قرآن بخواهد باور و اعتقادی را برای انسان اثبات کند که کدام باور، باور به حقیقت است بلکه نوعی زندگی با حقیقت پیش میآید. به اعتبار دیگر مسئله این است که اگر انسان این حضور را که زندگی با حقیقت است در خود حاضر نکند، دچار پوچی میشود و عملاً در زندگی سرد و بی روحی به سر میبرد و به نیستی میرسد که همان سرگردانی در کثرات و روزمرّگیها میباشد که قرآن تعبیر به «تَقَلُّبُهُمْ فِي الْبِلاد» را در وصف آن به کار برده، حاکی از اینکه آنها با رفتن از شهری به شهری دیگر سرگردانند. گویا فقط جابهجا میشوند اما چیزی را درک نمیکنند، حتی خود را احساس نمیکنند. این نکتۀ مهمی است که انسان دریابد مسئلهاش در رجوع به قرآن، یافتن حضور «بالحق» میباشد در هستی و جهان. اشارات قرآن برای یافتن این نوع از حضور غیر از اثبات باورها و اعتقادات مفهومی است، خودِ زندگی و خودِ حیات باید مدّ نظر باشد.
عزم نظر به حضرت محبوب
استاد طاهرزاده: همانطور که میدانید باورمندی به حقایق به میزانی نیاز است که شما کافر به حقایق نباشید که بخواهید آنها را انکار کنید. اما هنگامیکه میگویید عالم مظهر حضورِ حضرتِ حق به اسماء الهی است، باید متوجه باشیم چه نسبتی با حضرت حق برقرار میکنیم. اینجا دیگر بحث، بحثِ اُنس با اسماء الهی است در مظاهر، به شرطی که خود را نسبت به تجلی اسماء الهی در آن مظاهر گشوده نگه داریم. در این صورت به نحوی با خدا گفتگو صورت میگیرد و تجلیات انوار اسماء، بر کسی که نسبت به اسماء الهی گشوده است و اسیر پیشفرضهای ذهنی نیست، پیش میآید و جان انسان را از حضورِ نور حضرت حق بهرهمند میکند، به همان معنای «ما رَایتُ شیئاً إلاّ و رَایتُ اللهَ قَبلَهُ و بَعدَهُ و مَعَهُ». این یعنی «مژده بده مژده بده یار پسندید مرا». زیرا در آن حالت حضرت محبوب برای انسان خود را در مظاهر به ظهور میآورد. یعنی:
صد هزار انگشتِ إیما گر برآید زآستین مقصدی غیر از هلالِ نیّر یکتاش نیست
باید از خود پرسید خداوند با تجلیات انوار اسمای حسنایش چه موقع سراغ انسان میآید؟ جز آن است که وقتی انسان به اعتبار آینهبودن مخلوقات به مخلوقات نظر کند و با چنین عزمی سراغ خداوند رفته باشیم او در جلوات اسماء حسنای خود با ما سخن میگوید؟ وقتی ما آماده باشیم که او فیض خود را از طریق صحنهها و مخلوقات جاری کند، چشماندازی خاص مقابل ما گشوده میشود. مشروط بر آنکه عزمِ نظر به حضرت محبوب در ما در همین رابطه در صحنه باشد و البته اگر با آن عزم به صحنهها و مخلوقات نظر شد و خداوند در آینۀ مظاهر، گفتگو را به نور اسماء با ما آغاز کرد، شروعی بعد از شروع رُخ میدهد، به تعبیری تجلیِ دم به دم پیش میآید و حیرتی در میان میآید که همچون رسول خدا«صلواتاللهعلیهوآله» تقاضا میکند: «يا دليل المتحيّرين، زدني فيك تحيّرا» ای راهنمای حیرتزدگان، در نظر به خودت بر حیرتام بیفزا.
انسان احساس میکند قلب او در افقهای گشوده شده همواره در معرض تجلیات قرار دارد. نتیجهاش آن میشود که در قیام نماز، دل به رکوع میسپارد تا با نفی خود در قیام، در رکوع حاضر شود و با حضور در رکوع، آن تجلیات عمیقتر و شدیدتر شود و باز با نفی خود در رکوع، با حضور در سجده، دل به نهاییترین تجلیات میسپارد که نفی کامل است و با سجدۀ دوم، آن نفی را هم نفی میکند و این یعنی: «أَطْفِ السِّراجَ فَقَدطَلَعَ الصُّبْحُ»: چراغ را خاموشکن که تحقیقاً صبحِ حقیقت طلوع نمود، بدون هر حجابی.
گر تو خواهی حرّی و آزادگی بندگی کن بندگی کن بندگی
از خودی بگذر که تا یابی خدا فانیِ حق شو که تا یابی بقا
و در همین رابطه میفرماید:
گمشدن در گمشدن کار من است نیستی در هستی، آیین من است
اینکه انسان در مسیر دینداری متوجه «بالحق» بودن خود و عالم شود و غرق حضور حق گردد، در جای خود افقی است که در مسیر دینداری با تذکرات قرآنی پیش میآید. مهم آن است که آن را دائم مدّ نظر داشته باشد و خود را در آن حضور احساس کند، هرچند در ابتدا حالت اجمالی دارد ولی تا رگاش جنبان است باید جلو و جلوتر برود. فرمود:
میگریزم تا رگم جنبان بود کی فرار از خویشتن آسان بود
نه به هندست آمن و نه در ختن آنک خصم اوست سایۀ خویشتن
حضور خدا در کلمات قرآن
10- اندیشیدن به سخن خدا در قرآن، یک نوع گوشدادن به ندای خداوند است و این مهمترین کاری است که انسان باید برای شخصیت خود شکل دهد؛ از آن جهت خداوند در عین آشکاری در قرآن، خود را در همان کلام مخفی نگه داشته و در صورتی انسان میتواند این دو نحوه نگاه را در خود بپروراند که به توحیدِ جمع اضداد برسد، توحیدی که حضرت حق در عین اول بودن، آخر است.
حضرت امیرالمؤمنین«علیهالسلام» میفرمایند: در دورانهایی از مراحل تاریخی که دورانهای «فَتَرات» گویند، دورانی که پیامبری در میان نبوده، خداوند را بندگانی بود «عِبَادٌ نَاجَاهُمْ فِي فِكْرِهِمْ وَ كَلَّمَهُمْ فِي ذَاتِ عُقُولِهِمْ» که از طریق قلب و فکر با آنها نجوا میکرده، به همان صورتی که ما در «مناجات شعبانیه» از خدا میخواهیم: «إلهی وَ اجْعَلْنی مِمَّنْ نادَیَتَهُ فَاَجابَکَ... فَناجَیْتَهُ سِرّا» الهی! مرا در زمرۀ کسانی قرار ده که تو نداشان در دادی پس تو را لبیک گفتند ... و در نهان با آنان نجوا کردی. آیا برای انسان امکان چنین نسبتی با خدا از طریق قرآن وجود ندارد و خداوند از طریق قرآن راهی برای تحقق چنین نسبتی مقابل انسان قرار نداده است؟ اگر اندیشیدن به سخن خدا به همان معنای تدبّر، راهی است تا انسان با روح یگانهای که در قرآن جاری است، حقیقت را احساس کند، میتوانیم از طریق تدبّر در قرآن به نحوی با توحید که همۀ ایمان است با حقیقت آشنا گردیم. آیا این بدان معنا نیست که خداوند در کلماتش در قرآن با انسان از درون جان انسان سخن میگوید؟ خدایی که در کلماتش ظهور میکند و یکی از اسماء الهی «کلیمبودن» است و اسم از ذات جدا نیست، پس ما از طریق جان خود در اُنس با قرآن با او روبهرو هستیم و اساساً او با هر صفتی که در مظاهر به ظهور آید، خودش در صحنه است. غفلت از انسان است که با دیدن آن الفاظ به جای توجه به تذکری که در دل آن الفاظ هست و انسان را متوجۀ حضور خدا در آن الفاظ میکند، از حضور خدا در آن کلمات غافل میشود. در حالیکه یافتن چنین موضوعی که او را در کلماتاش درک کنیم، هنر انسان است و انسان دارای چنین استعدادی است.
در صدر اسلام چنین فضایی بود که افراد با شنیدن آیات قرآن به امری که در پی آن بودند، یعنی تذکرات الهی منتقل میشدند، به طوری که گویا خداوند با آنها سخن میگوید. به یک معنا ناخودآگاه اشارات قرآنی برای آنها پیش میآمد و این غیر از آن است که انسان محدود شود به معنای آیات، بدون توجه به اشارات آن، در نتیجه مشغول مفاهیم آیات میشود و میماند چرا باید آنها را بپذیرد! درست بر عکس کسانی که ناخودآگاه الفاظ را آینۀ معانی متعالی مییابند و نمیخواهند با ماندن در معنای الفاظ خود را تمام کنند، بلکه آیات را تذکراتی مییابند برای افقی که بدان اشاره میکند، تا خود را هرچه بیشتر در هستی احساس کنند.
به همان معنایی که در آیۀ «قُل هُوَ ٱللَّهُ أَحَدٌ» خدایی که که احد است را مدّ نظر میآورد که در ضمن «صمد» است، یعنی اویی که در عین حضورِ همهجانبهاش باید به سویش رفت و این یعنی این آیه تذکر و ذکر است نسبت به حضوری که باید با او داشته باشیم و نه همچون امری که در درس و کلاس میآموزیم. «اَحد» است یعنی جایی نیست که او نباشد، به همان معنایی که باید او را در خود احساس کنید و با او در خود به سر برید که در وصف آن فرمودند:
دو سرِ هر دو حلقۀ هستی به حقیقت به هم تو پیوستی
انسانی که دو سر حلقۀ هستی را در خود به هم پیوسته است، از یک جهت در بیکرانۀ وجود حاضر است، از آن جهت که خودی ندارد و از طرف دیگر هم خودی و بودنی را در نزد خود مییابد که در اکنون خود، بسی بیکرانه و جاودانه است. هنگامی که انسان نماز میخواند عملاً در بیکرانۀ وجود حاضر است، آن هم ذیل نظر به حضرت رسول«صلواتاللهعلیهوآله». هنگام نمازخواندن، با آیۀ شریف «إيّاكَ نَعبُدُ» در بیکرانۀ وجود حاضر میشود و با توجه به آیۀ: «وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ كُلَّهَا» تمام اسماء الهی را در جمال و سیرۀ حضرت محمّد«صلواتاللهعلیهوآله» به عنوان انسان کامل و «خلیفۀ الله» احساس میکند و متوجۀ نسبتی بین خود و آن حضرت و از آن طریق بین خود و خداوندی میشود که همۀ اسمای حسنای خود را در جان انسان متجلی کرده است. این دو نحوه بودن در انسان وجود دارد که از طرفی بودنِ بیکرانه است و از طرف دیگر وجودی به سوی او، و هیچکدام نباید دیگری را تحت الشعاع قرار دهد. در قرآن نیز همین حالت در میان است، از طرفی کلام خداوند است در قالب الفاظ و از طرف دیگر افقِ گشودهای است بسی بیکرانه که در این کلمات تجلی کرده است. همچنانکه در آیۀ شریفۀ «وَمَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَلَکِنَّ اللَّهَ رَمَى» هر دو نحوۀ «وجود» در جان پیامبر خدا«صلواتاللهعلیهوآله» تجلی یافته است. از آن جهت که میفرماید آن هنگام که پیامبر خدا«صلواتاللهعلیهوآله» تیر انداختند در واقع ایشان تیر نینداختند، بلکه این خداوند است که در آن مظهر متعالی به ظهور آمده، امری که در جای خود در مظاهری همچون شهید خرازیها و باکریها قابل درک بود که با ارادۀ الهی و در هویت حضور بیکرانۀ خداوند آن حرکات به ظهور آمد و ارادۀ الهی در خرازیها و باکریها تجلی یافته بود و از طرف دیگر حقیقتاً شخصیت خاص آنها بود که چنین اعمالی را انجام دادند.
ما و قرآن و ارزشمندترین حضور
با توجه به آنچه عرض شد میتوان گفت اندیشیدن به سخن خدا در قرآن، یک نوع گوشسپردن به ندای خداوند است که ارزشمندترین و مهمترین حضوری است که انسان میتواند در شخصیت خود احیاء و حاضر کند. زیرا خداوند در عین آشکاری در کلامش، خود را در همان کلام مخفی نگه داشته است. هنر انسان آن است که بتواند هر دو نسبت را درک کند که این همان سلوک است، با نظر به «هُوَ الظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ». این یک نوع به خودآمدن است و همۀ انسانها در ذات خود چنین استعدادی را دارا میباشند، حتی افرادی که قرآن را بدون توجه به معنای آیات میخوانند در نزد خود حضوری کلّی نسبت به قرآن دارند و خود را در بیکرانۀ حضور حضرت حق احساس میکنند و به نحوی در ایمان خود حاضرند.
ای کاش انسان به جایی برسد که در هر فرد متدینی نحوهای از معنابخشی به خود را دریابد. در این صورت محبت محمّدی«صلواتاللهعلیهوآله» به امتها پیدا میشود، به همان مردم عادی که از سر صدق و صفا قرآن میخوانند، در حالیکه معنای جزیی آن را متوجه نیستند. ولی هنگامی که از جلسۀ قرآن خارج میشوند با خود عهد میبندند که نمازشان را بهتر بخوانند و در سخنگفتن «صدق» داشته باشند و در رفتار «کبر» نداشته باشند و ... پس آنها در واقع قرآن خواندهاند، این معجزۀ عجیبی است که در نسبت با قرآن برای انسانِ مؤمنِ به قرآن پیش میآید و به او هویت میبخشد. و میتوان همان «وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ» را در مؤمنین عادی هم که در صفای ایمانی خود به سر میبرند در انجام کارهای خیر احساس کرد زیرا به هر حال سنتهایی که از طرف دین خدا پایهگذاری شده همۀ انسانها را به نحوی در بر گرفته است.
آقای بحرینیان: انسان در قرآن در طلب خودی است که این خود همان «بالحق» است که تعبیر فرمودید، به این معنا که خود را که در پیوستگیِ با عالم و در پیوستگی با حقیقت و در پیوستگی با قرآن مییابد. در این رابطه تعبیر مولوی تعبیر جالبی است، از این جهت که افقی برای نحوۀ ارتباط با حضرت حق در مقابل ما میگشاید. آنجا که میگوید:
ارتباطی بی تکیُّف بی قیاس هست ربّ النّاس را با جانِ ناس
انسان در قرآن به دنبال حقیابی در محضر حق هست به گونهای که آن حضور جدایِ از عالَم و از خود و از کتاب خدا یعنی قرآن نیست. در واقع یگانگی در میان است و انسان به دنبال پیداکردن چنین شخصیتی است. شخصیتی بدون این نوع قراردادهایی که بشر با عقل جزئی خود برای خود ساخته است.
استاد طاهرزاده: همانطور که میفرمایید انسان در بودنِ متعالی محمدی«صلواتاللهعلیهوآله» میتواند خود را احساس کند و میتوان گفت در این زمانه به عنوان زمانۀ به ظهورآمدن ظرفیتهای نهایی در انسانها، زمینۀ چنین حضوری به عنوان نهاییترین حضور، فراهم است. به گونهای که انسانها با شهدایی مانند حاج قاسم سلیمانی و باکری و خرازی احساس دوگانگی نمیکنند، همانطور که آنها با حضرت امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» احساس دوگانگی نمیکردند و حضرت امام نسبت به ائمۀ معصومین«علیهمالسلام» احساس دوگانگی نمیکردند. گویا شرایطی به میان آمده که خداوند مانند ماه رمضان، همۀ بشریت را به میهمانی برای اُنس هرچه بیشتر با حقیقت قرآن دعوت کرده، تا آنجایی که اکثراً آمادۀ تأویل آیات و به مبنا برگرداندن آیات هستند. به همان معنایی که فرمود:
تا به دریا سیر اسب و زین بُوَد بعد از آنش مرکب چوبین بود
و زمانه، زمانۀ حضور دیگری است که حضور در مرکب چوبین است و دلسپردن به دریا، به همان معنای «ارتباطی بیتکیّف بیقیاس».
آقای نجاتبخش: با توجه به آنچه تا حال گفته شد روشن شد نوع طلب و تفکر در رجوع به قرآن بسیار مهم و یا حتی سختترین کاری است که باید انجام دهیم. شاید افراد زیادی با این حالت مواجه میشوند ولی گویا نوع طلب و نوع تفکر در آیات به صورتی که رایج است اجازه نمیدهد در این حالت بایستند و آن سختی را به جان بخرند، و با توجیه آنکه نفهمیدم آخرش چه شد، در طلب نوعی روشنشدن ضعیفی هستیم که عملاً اینچنین در محضر قرآن بودن را از دست میدهیم. در حالیکه قرآن انسان را به نوعی تعالی دعوت میکند که در عین آنکه چیزی به طور خاص در چنتۀ انسان نمیگذارد، به این معنا که بگوید من فهمیدم، حضوری را در نسبت با خودش و با عالم برای او پیش میآورد و توجه نداریم که اصل داستان همین باید باشد و اینگونه در محضر قرآن حاضرشدن اصل است و از این جهت قرآن با کتابهای دیگر متفاوت است. در بقیۀ کتابها به دنبال فهم اصطلاحات هستیم و با چنین فهمیدنی خیال خود را راحت میکنیم که تکلیف خود را انجام دادیم. اما قرآن این اجازه را به ما نمیدهد تا افراد اینگونه با قرآن رفتار کنند که به تفسیر به رأی نزدیک است. به طوری که در آن صورت حالتی برای فرد پیش میآید که فکر میکند قرآن برداشت او را میگوید، غافل از اینکه همین تفسیر به رأی است.
استاد طاهرزاده: در شرح حال عین القُضاۀ همدانی نقل شده که «قالَ یَقول نمیدانست»، در حالیکه وجودش را قرآن فرا گرفته بود به اعتبار آنکه با قرآن نسبتی خاص برقرار کرده بود.
آقای متقی: قرآن متن نیست بلکه کلام است و وقتی از کلام صحبت میشود باید مخاطب آن شد. به طور مثال یکی از اقوام نزدیک بنده که خیلی هم با شما ارتباطی ندارد یکی از کتابهای شما را میخواند و میگفت جالب است. گویا خود حاج آقا صحبت میکنند. در حالیکه شما را یکی، دو بار بیشتر در اربعین همراهی نکرده است. او خیلی هم اهل علم نیست ولی با رهاشدن از متن، گویا با خود کلام ارتباط برقرار میکند، چه بسا به دنبال فهمیدن آن مطالب هم نیست ولی متوجه است که این کلام، گویندهای دارد، که باید از او شنید. یک وجه از توجه به قرآن همین است. شاید راسخون در علم آنهایی هستند که دنبال کلام متکلّم هستند نه تفسیر متن و نه مواجهه با متن آنطور که بخواهید از دل متن مفهومی استخراج و استنباط کنید. راسخون در علم افرادی هستند که مسئله یا پرسشی دارند، از این رو با عزمی برای شنیدن چیزی در تخاطب و شنیده شدن از قرآن قرار میگیرند.
استاد طاهرزاده: موضوع، موضوعِ حساسی است. خدا إنشاءالله کمک کند تا حجابهایی که مانع شنیدن سخن خداوند است برایمان برطرف شود.
والسلام
-----------------------------------------------
[1] - آیهای که فُضیل بن عیاض بدان گوش داد و متحول شد، آیهای است که میفرماید: «أَ لَمْ يَأْنِ لِلَّذينَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اللَّهِ وَ ما نَزَلَ مِنَ الْحَقِّ وَ لا يَكُونُوا كَالَّذينَ أُوتُوا الْكِتابَ مِنْ قَبْلُ فَطالَ عَلَيْهِمُ الْأَمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَ كَثيرٌ مِنْهُمْ فاسِقُونَ»(حدید/16) آيا وقت آن نرسيده است كه دلهاى مؤمنان در برابر ذكر خدا و آنچه از حقّ نازل كرده است خاشع گردد؟! و مانند كسانى نباشند كه در گذشته به آنها كتاب آسمانى داده شد، سپس زمانى طولانى بر آنها گذشت و قلبهايشان قساوت پيدا كرد؛ و بسيارى از آنها گنهكارند!






