تفکرقرآنی
جلسۀ چهارم
راه بازشدن آغوش قرآن برای انسان
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم
استاد طاهرزاده: بسم اللّه الرّحمن الرّحیم. در این جلسات و با نظر به نزول قرآن در ماه رمضان میتوان به این موضوع فکر کرد که آیا در این جهان، امکان نزول ملائکه و روح بر انسانها وجود دارد؟ آری! در صورتی که از روحیۀ استدلال و مفهومپردازی خود را آزاد کند، در آن صورت با نوعی از حضور روبهرو میشود که در جان خود نزول انوار فرشتگان و روح را احساس میکند. تصور بفرمایید با تابلویی روبهرو میشوید که صورت یک انسان را طراحی کرده، اگر به یک قسمت از آن نقاشی توجه بفرمایید عملاً با آن طرح و نقاشی روبهرو نشدهاید و یا اگر به رنگ زیبایی که در طرح آمده توجه کنید، باز هم با آن نقش که نقاش طراحی کرده است، روبهرو نشدهاید. در صورتی با نقشی که آن طراح و نقاش کشیده روبهرو می شوید که با نظر به تمام صفحه با آن طرح و نقش مواجه شوید. با توجه به این مثال آیا ما با نظر به قرآن میتوانیم با صحنهای که در آن فرشتگان الهی و روح نازل شدهاند روبهرو باشیم و در ماه رمضان و در شب قدر به نوعی آن حضور را احساس کنیم آن هم احساسی فوق احساسهای عادی و مفهومی، بلکه احساسی وجودی که قابل تصور نیست؟ اگر در تابلویی که تصویر یک انسان را طراحی کرده نظر بفرمایید، زمانی میتوانید زیبایی آن طرح را درک کنید که قسمتی از آن طرح، شما را به خود مشغول نکرده باشد. داستان انسان در نسبت با جایگاه قرآن از همین قرار است. از همین رو پیامبر خدا«صلواتاللهعلیهوآله» آمدند تا خبر دهند در شب قدر چه نوع حضوری بین ما و قرآن واقع میشود. بحث در توجه به ظرفیت همۀ بشریت است از آن جهت که این عالم ظرفیت آن را دارد تا انسان با شب قدری روبهرو شود که قرآن آن شب را وصف کرده.
سخن در آن است که چگونه باید عمل کنیم تا با آن شب خاص روبهرو گردیم؟ به ما خبر دادهاند که اولاً: شب قدر در ماه رمضان است، ثانیاً: آن را باید پاسداشت، به همان معنایی که وظایف مربوط به ماه رمضان را انجام دهیم. در این صورت روزه نمیگیریم اما نه برای رفتن و یا نرفتن به جهنم، بلکه با روزهداری در ماه رمضان در انتظار روبهروشدن با شب قدر هستیم با خصوصیاتی که شب قدر دارد.[1] در این رابطه به تأکیداتی فکر کنید که به قرائت سورۀ قدر در این ماه میشود، توصیه شده تا هزار مرتبه در هر شب سورۀ قدر خوانده شود. آری! وقتی به انسان دستور میدهند که سورۀ قدر را بخواند، به جهت آن است که ظرفیت نزول فرشتگان و روح فراهم است. اگر متوجه باشیم شب قدر با چه امری روبهرو میشویم، با توجه به آن امر به وظایف مربوطه نظر میکنیم تا راه مواجهه با حقیقتِ شب قدر گشوده شود.
قرآن و آغوشِ گشودۀ خداوند
11- شرط بازشدنِ آغوش قرآن بر روی انسان آن است که بدانیم زبان قرآن در اختیار انسان نیست که هر طور خواست آن را مطابق میل خود معنا کند. زبان قرآن، زبان خدا است تا اگر انسان بخواهد میهمان خدا باشد در آن تدبّر کند.
معنایِ پاسداشتنِ سخن خدا در این رابطه آشکار میشود که انسان تنها گوشی باشد برای شنیدن و شنیدنِ کلام الهی وقتی برای ما ممکن میگردد که خود را از تنگیِ نفس امّاره آزاد کنیم و جان خود را در برابر نسیمِ اشارات قرآن قرار دهیم و پذیرای تذکرات آن باشیم. این غیر از شنیدن مادی و جسمانی است که با گوشِ سَر انجام میشود. به همین جهت خداوند فرمود: «ذَلِكَ الْكِتَابُ لَا رَيْبَ فِيهِ هُدًى لِلْمُتَّقِينَ» آری! باید با نوعی شایستگی که مربوط به متقین است، به سراغ قرآن رفت.
در قرائت قرآن ابتدا باید مشخص شود که انسان به چه چیزی میخواهد رجوع کند؟ در حالی با قرائت قرآن، عملاً گفتگویی بین انسان و خداوند رُخ میدهد که متوجه باشیم قرآن، همان آغوشِ گشودۀ خداوند از طریق کلام الهی. قرآن کلامی است که آغوش گشودۀ خداوند را به میان آورده است. بنابراین اگر انسان بخواهد به یک معنا در مقابل آن سخن که خداوند با ما گفتگو میکند، برای خود نظری و دخالتی داشته باشد، عملاً خود را در آغوش گشودۀ خداوند رها نکرده است تا با توحید الهی روبهرو شود که به معنای جمع کثرتها در هویت وحدت است. البته تنها با خواندن یک آیه از قرآن آغوش الهی گشوده نمیشود زیرا به مخالفان هم فرمود: «فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ» اگر معتقدید این قرآن ساخت بشر است یک سوره مانندش بیاورید و این را نباید ساده بگیریم، گویا با طرح این نکته راهی برای رهاشدن در آغوش خداوند را به انسان نشان میدهد. زیرا وقتی با سورهای روبهرو شویم هویت جمعی در عین یگانگیِ احدی را احساس میکنیم. به عبارت دیگر در جلوات آیاتی که یک سوره را تشکیل میدهند، با نوعی بیکرانگیِ حقیقت در مجموعۀ آیات آن سوره روبهرو میشویم و در این رابطه از ما تدبّر در قرآن را خواستهاند که منجر میشود به حضور «بالحقّ»، حضوری که انسان هر کثرتی را در حضور خداوند با وجه خدائیاش مدّ نظر دارد و این یعنی در واقع حضور خداوند را در این کثرات ملاقات میکند. در حالیکه اگر خدا را بدون کثرت و کثرت را بدون خدا بخواهیم، هرگز خدای واقعی را نمییابیم، به مفهوم خدا فکر کردهایم در حالیکه خدای مفهومی خدای پیامبران نیست.
با رفتن به طرف قرآن، حتی با تدبّر در یک سوره، عملاً به آغوش گشودۀ حضرت ربّ العالمین رفتهایم و از این جهت نگران نباید بود که فکر کنیم باید به جزء جزء ادبیات قرآن احاطه داشته باشیم، مهم نظر به اشاراتی است که با توجه به قرآن در میان میآید. زمانی که انسان به امید اینکه خدا با او حرف بزند قرآن بخواند، در درون خود اشارات و توجهاتی را مییابد که منجر به عزمهای متعالی میشود. بستگی به نوع آمادگی ما دارد و نظر به عمق و بطن اشارات قرآنی. در روایت داریم: «انّ للقرآن ظهراً وبطناً ولبطنه بطن الى سبعة أبطن»(عوالی اللالی، ج 4، ص 107) به گفتۀ جناب مولوی:
حرف قرآن را مدان كه ظاهر است زير ظاهر باطني بس باهر است
زير آن باطن، يكي بطن دگر خيره گردد اندر او فكر و نظر
زير آن باطن يكي بطن سوم كاندر او گردد خِردها جمله گُم
بطن چهارم از نبیّ خود کس ندید جز خدای بینظیر و بی ندید
همچنين تا هفت بطن اي بوالكرم ميشمر تو زين حديث معتصم
نور قرآن اي پسر ظاهر مبين ديو، آدم را نبيند غير طين
ظاهر قرآن چو شخص آدمي است كه نقوشش ظاهر و جانش خفي است
با توجه به همان نکتهای که جناب مولوی متذکر میشود، عرض شد: شنیدنِ کلام الهی وقتی برای ما ممکن میگردد که خود را از تنگیِ نفس امّاره آزاد کنیم و جان خود را در برابر نسیمِ اشارات قرآن قرار دهیم و پذیرای تذکرات آن باشیم. این غیر از شنیدن مادی و جسمانی است که با گوشِ سَر انجام میشود. به همین جهت خداوند فرمود: «ذَلِكَ الْكِتَابُ لَا رَيْبَ فِيهِ هُدًى لِلْمُتَّقِينَ» آری! باید با نوعی شایستگی که مربوط به متقین است، به سراغ قرآن رفت.
نسبت تقوا و اُنس با کلام الهی
ملاحظه کنید که میفرماید: اگر اهل تقوا هستید من با شما حرف دارم و فرمود متقین کسانی هستند که به غیب ایمان دارند یعنی متوجۀ باطنها و باطنِ باطنها میباشند و قرآن متذکر آن باطنها میشود و در نتیجه انسان از طریق قرآن متوجه آن بواطن خواهد شد. «تقوا» با پاسداشت خود از آلودگیهای نفس امّاره شکل میگیرد، نفس امّارهای که مانع توجه به حقایق غیبی و باطنی در انسان است. جناب ابوذر با شنیدن خبر حضور پیامبر خدا«صلواتاللهعلیهوآله» در مکه، به جهت روحیۀ توجه به غیب، مشتاق میشود با آن حضرت ملاقات کند، از غفار عزم سفر میکند، و با سختی فراوان بالاخره حضرت را ملاقات میکند. با آن نورانیت گرانبهایی که پیامبر خدا«صلواتاللهعلیهوآله» به او دادند همۀ سختیها را از یاد برد و با توجه به عالمی که با ذکر «لا إله إلاّ الله» برایش پیش آمد گویا همۀ اسلام را به دست آورد. نکتۀ کلیدی «ذلِكَ الكِتابُ لا رَيبَ فيهِ هُدًى لِلمُتَّقينَ» آن است که اگر انسان در فضای تقوا و نظر به حقایق، بنا دارد خود را از آلودگیها نجات دهد، خداوند از طریق قرآن جهانی را مقابل او میگشاید که احساس میکند آنچه را دنبال میکرده، با هدایت قرآن یافته است. زیرا به عنوان انسانِ با تقوا دغدغۀ آن را داشت تا روزمرّهگیها او را هضم نکنند. در این صورت قرآن با او حرف دارد. کافی است انسان ندای بیصدایِ درون خود را از طریق قرآن به عنوان «ذِكْرٌ لِلْعَالَمِين» بشنود، در آن صورت در او عزم و همّتی ایجاد میشود که با شنیدن سخن قرآن همۀ آنچه قرآن دستور میدهد را میپذیرد زیرا در آن سخنان هر روز بیش از پیش به عمق وجود خود نزدیک و نزدیکتر میشود.
با توجه به نکات فوق میتوانیم متوجه شویم وقتی به سراغ قرآن میرویم، به حداقلها بسنده نکنیم. وقتی انسان میتواند با تدبّر در این سورهها متوجۀ تذکراتی شود که ماورای معانی ظاهری آیات است و این با اُنس مکرر با سورههای قرآن پیش میآید، تا آنجایی که هر سوره با نظر به هویت کلّیاش مدّ نظر قرار میگیرد. صفت اصلی متقین آن است که میخواهند در نسبت با قرآن و حداقل در نسبت با هر سوره در یک هویت جمعی قرار گیرند، زیرا با ایمان به غیبی که در خود یافتهاند عملاً زوایای زندگی را میشناسد و میخواهند از این کثرتها که هر کدام ما را به جایی میکشاند، پیراسته شوند. در این حالت متوجه میشوند که قرآن با آنها حرف دارد و در نتیجه میتوان گفت این افراد به جای آنکه توهّمات فراغتهایشان را در اختیار بگیرد، خودشان با اُنس با قرآن و توجه به تذکرات قرآنی فراغتها را برای خود ایجاد و مدیریت میکنند و از این جهت با قرآن به عنوان یک هویت حیاتبخش روبهرو میشوند، حالتی که میتوان با مواجهشدن با قرآن از طریق تفسیری مانند تفسیر «المیزان» به دست آورد که حقیقتاً علامه طباطبایی قرآن را در هر سورهای برای ما تفسیر کردهاند. در حالیکه در تفسیرهایی که قبل از تفسیر «المیزان» توسط بزرگان دین نوشته شده، عموماً اینطور است که ذیل هر آیه، روایتها و نظر بزرگان را در رابطه با هر آیه آوردهاند مانند تفسیر مجمع البیان، که البته در جای خود کار ارزشمندی است ولی آنطور که باید قرآن را تفسیر نکردند. آری! آن آثار زمینه فراهم کردند تا علامۀ طباطبایی«رحمتاللهعلیه» از آنها استفاده کنند و تفسیر «المیزان» را بنویسند. به گفتۀ شهید مطهری از صدر اسلام تا کنون چنین تفسیری نوشته نشده است، از آن جهت که انسان با نظر به تفسیر «المیزان» احساس میکند چگونه خداوند راهی برای زندگی حقیقی مقابلش گشوده است.
با توجه به نکات فوق آیا نباید از خود بپرسیم انسان چه مواجههای باید با قرآن داشته باشد؟ آیا جز آن است که انسان به قرآن رجوع میکند تا قرآن در مقابلش حقیقتی را بگشاید و در رابطه با قرآن نوعی هویتبخشی را در خود بیابد؟
آقای متقی: به نظر میرسد اخلاص در تلاوت و مواجهه با قرآن، رساتر از تقوا در مواجهۀ با قرآن است. بنا بر گفتۀ شما گویا در تقوا، قرآن برای انسان سخنی دارد، در حالیکه احساس میشود هنوز «من» در میان است. ولی در اخلاص گویا گوش کاملاً شنوای کلام حق است و تلاش میکند که خودی در بین نباشد، میتوان گفت یکی از تفاوتهای تفسیر «المیزان» که فرمودید، تفسیر قرآن به قرآن است، با دیگر تفاسیر آن است که مفسر محترم تلاش میکند هیچ غیری جز قرآن در بین نباشد، تا قرآن رُخ نماید. همانطور که مرحوم امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» مهمترین ملاک برای مواجهه با قرآن را اخلاص در تلاوت برشمردند.
استاد طاهرزاده: به نکتۀ خوبی اشاره کردید. اخلاص یعنی اینکه انسان آمده تا با پیشزمینۀ «الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ» که در خود دارد با حقیقت آشنا شود. در واقع یکی از اوصاف متقین «يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ» است. «يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ» به این معنا که انسان در عین ایمان به غیب، از ابعاد وجودی غیب در خود و در عالم آنطور که لازم و شایسته است، آگاه نیست و منتظر است تا خداوند حقیقت را برایش روشن کند و از این جهت میتوان گفت در تقوا هم خودی در بین نیست و تماماً توجه و انتظار در میان است.
آقای نجاتبخش: بحثی که شما در رابطه با تقوا فرمودید، گویا جنبۀ اخلاقیاش پر رنگتر بود. میتوان تقوا را بر اساس دنیای امروز معنا کرد که انسان سعی دارد همه چیز را در جایگاهی که دارد معنا کند، به عبارتی همۀ اشیاء را نامگذاری میکند که چه هستند و جایگاهشان کجا است. این بنبستی است که گریبانگیر انسان امروز است، در حالیکه قرآن میفرماید: «وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ كُلَّهَا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلَائِكَةِ فَقَالَ أَنْبِئُونِي بِأَسْمَاءِ هَؤُلَاءِ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ»(بقره/31) حاکی از آنکه آدم با آگاهی به اسماء الهی متوجۀ حقیقت و جایگاه هر چیز میتواند باشد، امری که فرشتگان از آن محروم هستند. لذا اگر صرفاً گفته شود مسئله مربوط به گناهکردن و گناهنکردن است، قضیه حل نمیشود. گواه این نکته شهید چمران است. شهید چمران برای اینکه قرآن بخواند، از یک طرف گناههای عادی را انجام نمیدهد، و از طرف دیگر برای اینکه قرآن را دریابد همۀ مناسبات خود را در آمریکا به هم میزند و به لبنان میرود، گویا تقوایِ دیگری در بین است. به عبارتی آن شهید میخواهد وارد مناسبات دیگری شود، متوجه است با این تقوا در همین ساحتی که به صورت عادی در مورد آن صحبت شد که منظور، همان پرهیز از گناه است، برای روبهروشدن با قرآن کفایت نمیکند. گویا تفاوت شهدا با دیگر مؤمنان -که قصد زیر سؤالبردن آنان نیست- این است که برای روبهروشدن با قرآن، مناسبات بسیاری را بر هم زدند. به نظر میرسد بحثی که شما به آن شکل تبیین کردید، یک ساحت اخلاقی پیدا میکند. در حالیکه از یک ساحت بزرگتری که در دنیای امروز انسان گرفتار آن است غافل میشویم. اگر انسان از چنین غفلتی آزاد نشود، گویا سخن قرآن را نمیشنود.
استاد طاهرزاده: زمانی که متقین به این بصیرت رسیدند که باید چیز دیگری شوند و قرآن این توجه را به ایمان به غیب و توجه به امور متعالی تعبیر میکند، آنها به دنبال حضورِ هرچه بیشتر در آن ساحت میباشند و متوجه میشوند روزمرّهگیها، هر چند گناه هم به حساب نیاید، نمیتوانند آنها را نجات دهد و اینجا است که متوجۀ قرآن و هدایت آن میشوند. به همین جهت خداوند میفرماید شرط حضور در محضر قرآن، رسیدن به آن وارستگیهایی است که باید برای خود پیدا کنید و نباید احساس کنید در بنبست هستید. خداوند میفرماید آن قرآن میتواند شما را از بنبستها نجات دهد. کافی است متوجۀ جایگاه قرآن حتی برای مؤمنین باشیم، مانند افرادی که به هر معنایی اهل نمازند و قصد نیایش با حضرت حق را دارند. اگر همین افراد با زمینۀ ایمان به غیب و اقامۀ صلات و انفاق به سراغ قرآن بروند، قرآن به آنها میفرماید اگر سراغ من آمدید، آغوش من برای شما باز است، به همان معنایی که فرمود: «ذلِكَ الْكِتابُ لا رَيْبَ فيهِ هُدىً لِلْمُتَّقينَ»(بقره/2) و در وصف متقین فرمود: «الَّذينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ% وَ الَّذينَ يُؤْمِنُونَ بِما أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ وَ بِالْآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ»(بقره/ 3 و 4) چنین افرادی را میفرماید مفتخر به هدایت پروردگارشان هستند -که این هدایتِ خاص است- و فرمود: تنها این افراد به معنای واقعی در فلاح و رستگاری میباشند «أُولئِكَ عَلى هُدىً مِنْ رَبِّهِمْ وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ»(بقره/5)
آقای بحرینیان: نقل شده که خدمت امام معصوم رسیدند و از جایگاه شأن نزول آیات و سورهها در قرآن پرسش کردند؟ حضرت پاسخ دادند با پرداختن به شأن نزول آیات و سورهها، عملاً آیه از دست میرود. در حالیکه قرآن زنده است و هر سال نازل میشود با این تعبیر که: «وَ كَمَا تَجْرِي الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ» گویا حالت تجدید حیات و هر روز نو شدن دارد، همانطور که خورشید و ماه نسبت به همدیگر حرکت وضعی دارند، قرآن هم اینچنین در هر سال دو مرتبه در زمان، حاضر میشود. در تعبیر حضرت عالی مبنی بر اینکه فرمودید هر سوره وحدتی دارد ممکن است بنده با رجوع به تفسیر «المیزان» و جمعبندی نسبت به آنچه علامه فرمودند، این توهّم برایم پیش بیاید که آن وحدت را دریافتم. ولی زمانی که به صدر بحث برگردیم که در میان آیۀ 7 سورۀ آلعمران فرمود: «فَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ« احساس میشود که مواجهۀ قلبی ما با سوره کم شده است. انسان به دنبال آن است که بداند مواجهۀ قلبی او با قرآن به چه شکلی صورت میگیرد؟ یعنی آیا انسان باید گناه نکند تا بتواند مواجهۀ قلبی با قرآن داشته باشد و آزاد شود یا نه! در واقعیت، «عالم بالحق» اتفاقی است در حال رخدادن که همان حضور حق است در این عالم، به طوریکه میتوانیم قلب خود را در نسبت با حق در عالمی که حاضر است خدمت قرآن ببریم و یافتِ خود را تدارک و دومرتبه طلب کنیم. به عبارت دیگر چندان نگرانِ وجه اخلاقی نباشیم، هر چند البته وجه اخلاقی در جای خود ضرورت دارد ولی بعد از اینکه طلبی شکل گرفت افقی نسبت به قرآن گشوده شد، روحیۀ عبور از ضعفهای اخلاقی با قوت بیشتر پیش میآید.
استاد طاهرزاده: عنایت داشته باشید منظور از جمعبندی هر سوره، گشودهشدن راهی است مقابل ما که تنها با تذکرات یک یا چند آیه محقق نمیشود. در صورتی که در مواجهۀ با هر سوره، با هویتی از حقیقت روبهرو هستید. ارزش زحمات علامۀ طباطبایی«رحمتاللهعلیه» آن است که کمک میکنند تا بدانیم میتوانیم با قرآن ارتباط بگیریم و نقش تقسیر قرآن این است تا زمینۀ ارتباطگرفتن با قرآن را فراهم کند. هرچند فارغ از تفسیر قرآن، توجه به اشارات آیات قرآن که همان نور قرآن است، در جای خود در انسان تأثیرگذار است. منظور بنده از سوره و جمعبندی هر سوره یک جمعبندی روحانی است مانند انسان که با ابعاد مختلف که همان «عقل» و «خیال» و «حس» است، یک چیز بیشتر نیست. در رابطه با حضور حضرت حق در هر سورهای نوعی حضور خاص از طریق کلام الهی انسان را در بر میگیرد. لذا وقتی سورهای را تلاوت میکنیم که با اسمای الهیِ خاصی شروع میشود ملاحظه میکنید چگونه تا آخر هم با ظهور ابعاد مختلف همان اسماء پیش میرود. به طور مثال در آیۀ اول سورۀ جاثیه که میفرماید: «تَنْزِيلُ الْكِتَابِ مِنَ اللَّهِ الْعَزِيزِ الْحَكِيمِ»، «عَزِيزِ الْحَكِيم» اشاره دارد به اینکه در «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ» اول سوره به اسم حضرت «الله» که رحمانِ رحیم است، «تَنْزِيلُ الْكِتَابِ» از طرف حضرت «عَزِيزِ الْحَكِيمِ» نازل شده. به عبارتی کلیّت رحمانیت و رحیمیتِ حضرت «الله» در «عَزِيزِ الْحَكِيمِ» ظهور کرد. حال شما از یک طرف با دریای بیکرانۀ رحمانیتِ ربّ روبهرو هستید و از طرف دیگر با همان دریای بیکرانه، ولی در دل رحیمیت ربّ حاضر میشوید و در ادامه با هویت خاصی به عنوان اسم «عَزِيزِ الْحَكِيم» مواجه میشوید. از این جهت میتوان گفت در این سوره با هویت خاصی روبهرو میشوید که همۀ اسماء در بستر آن هویت به میان آمدهاند. حال اگر آیات را منهای هویت کلّی سوره که با آن اسماء ظهور کرد معنا کردیم، عملاً آن نوع گفتگو که خداوند با کلام خود با ما به ظهور آمده روبهرو نیستیم، هر چند با مفاهیم هر آیه روبهرو هستیم در حالیکه وقتی انسان خود را به عنوان «يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ» بیابد میتواند در همان حضور «يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ» با خداوند ارتباط خاصی برقرار کند و از این جهت وقتی با سورهای رابطه برقرار میکنیم نحوۀ بودن خود را با عرضه به قرآن مییابیم. به طور مثال سورهای را مقابل خود بگذارید و در آن تدبّر کنید. در سورۀ مائده میفرماید: «عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ لَا يَضُرُّكُمْ مَنْ ضَلَّ إِذَا اهْتَدَيْتُمْ»(مائده/105) بر شما باد توجه به درک جایگاه نفس خود و درک اطرافیانتان. در آن صورت چنانچه انسانها با درک نفس خود و درک اطرافیان خود، با کسی روبهرو شود که بخواهد آنها را گمراه کند و فریب دهد، به جهت هدایتی که برایش در آن موقعیت پیش آمده، گمراه نمیشود. علامه طباطبایی«رضواناللهتعالی» ذیل این آیه در رابطه با جایگاه نفسبحث مفصلی را در خصوص «معرفت نفس» پیش کشیدهاند تا متوجه باشیم اگر انسان جایگاه خود را درست درک کند، قرآن به عنوان کتاب هدایت با او سخن میگوید و در آن صورت کسی نمیتواند او را فریب دهد. پس اگر کسی فریب خورده به جهت آن است که هویت کلّی خود را که با معرفت نفس پیش میآید، به قرآن عرضه نکرده است تا هر روز و هر زمان با انوار خاص الهی که مربوط به آن موقعیت است روبهرو شود، به حکم آنکه فرمود: «كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ» خداوند در هر دوره و زمانی در شأنی است، به جهت آنکه انسان در هر دوره و زمانهای در شأنی میباشد و خداوند مطابق آمادگی جدیدی که برای انسان پیش آمده با انسان مواجه میشود، آن هم مواجههای نو که غیر از مواجهۀ دیروزینی است که با خدا داشت و از این جهت گفتهاند:
بیزارم از آن کهنه خدایی که تو داری هر روز مرا تازه خدایی دگر است
در حالیکه انسان متجدد، غرق در روزمرّهگیها میباشد و متوجۀ موقعیتهای خود نیست و عملاً چنین انسانی دچار خسران است و با خدایی که: «كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ» در هر زمانهای مطابق طلب جان انسان شأنی دارد و با آن شأن به سوی انسان میآید، ارتباط ندارد. امری که در ادعیۀ معصومین«علیهمالسلام» ملاحظه میکنید که چگونه حضرت امیرالمؤمنین«علیهالسلام» در دعای صباح با طلوع هر صبحی با جلوهای دیگر از خداوند مأنوس هستند.
نسبت قرآن با هستی انسان
12- تواناییِ انسانهای بزرگی چون علیبنابیطالب«علیهالسلام» در سخنگفتن، از آن جهت است که توانستهاند به کلام الهی گوش بسپارند. اگر نور ذات الهی در زبان آن حضرت پیداست، بدان جهت است که آن حضرت، به زبان خدا گوش سپردهاند و لذا خداوند در زبان ایشان ظهور کرده است. اینجاست که زبان، نمودِ هستی انسان میشود و این، با سکوت در مقابل سخن خدا پدید میآید وقتی با هستی خود به سخن خدا گوش بسپاریم.
سخن در این است که زبان قرآن، زبان خداوند است. از طرفی خداوند عین هستی میباشد پس زبان قرآن نمود هستی است و اگر انسان بتواند به زبان قرآن گوش فرا دهد به قصۀ هستی خود که عین اتصال به حضرت حق است، گوش سپرده است و با حضور در این بودن، انسان میتواند گامهای بلندی به سوی قرآن بردارد تا آنجایی که نسبتی با حقیقتِ «وجود» پیدا میکند و این وجود است که در سخنان امیرالمؤمنین«علیهالسلام» در نهجالبلاغه به ظهور آمده، هرچند که قرآن به حکم نبوت پیامبر خدا«صلواتاللهعلیهوآله» جایگاه دیگری دارد. ولی سخن مولایمان هم سخنانی است که به گفتۀ بزرگان «مافوق زبان بشر و مادون زبان خداوند است». حتماً تجربه فرمودهاید که حضوری خاص بین انسان با کلام مولا در نهجالبلاغه برای انسان پیش میآید. اگر نور اسماء الهی در زبان آن حضرت قابل درک است، بدان جهت است که آن حضرت به یک معنا به خدا گوش سپرده و خداوند از زبان آن حضرت ظهور کرده است. در چنین شرایطی «زبان» نمودِ هستی انسان میشود که با سکوت در مقابل سخن خدا پدید میآید و در این رابطه میتوان از خود پرسید چرا انسان برای شنیدن سخن خدا گوشِ دل را به خدا نمیسپارد تا خداوند به سخن آید و اسراری را با او در میان گذارد؟ فرمود:
گوش دل را یک دمی با خود بیار تا بگویم با تو از اسرار یار
در همین رابطه عرض شد انسان نباید به میل خود و با پیشفرضهای ذهنی به سراغ قرآن برود، بلکه برعکس باید طلب کند تا خداوند با او سخن بگوید و شخصیت او را بسازد. چنین انسانی خود را در آغوش خدا رها کرده و اختیار خود را ذیل ارادۀ خداوند تعریف میکند. با این انگیزه و با این رویکرد میتوانیم به تفسیر «المیزان» رجوع کنیم در آن صورت تفاوت آن تفسیر با بقیۀ تفاسیر مشخص میشود، در غیر این صورت تفسیر «المیزان» با سایر تفاسیر فرقی ندارد. برای واضح ترشدن موضوع، آب زلالی را در نظر بگیرید که از شدت زلالی قابل رؤیت نیست، حال اگر شخصی دستش را به آب بزند تازه متوجۀ وجود آب میشویم. حکایت تفسیر «المیزان» با قرآن این چنین است. به عبارتی تفسیر «المیزان» همان دستی است که ما را متوجۀ وجود آب میکند. قرآن آب زلال گوارایی است که با تفسیری که از آیات میشود متوجۀ اشارات آن آیات میشویم و با سکوت و گوشسپردن به آن اشارات نیوشای هستی آن کلمات میشویم، به معنای نیوشای هستی خود و هستی حق.
معنای گوشسپردن به قرآن
13- سکوتی باید محقق شود تا ذاتِ زبان الهی بر جان انسان پرتوافشانی نماید و این سکوت، اصلِ هر سخنی است که باید گفته شود و لذا حضرت حق در این رابطه فرمود: «وَإِذَا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَأَنْصِتُوا لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ». باید به اشارههای گفتِ حضرت حق، بدون به میانآوردنِ خود، گوش فرا داد تا حامل شایستهی پیامش باشیم وگرنه خداوند در کلام خود، خود را از ما مخفی میدارد و ما را با انبوهی از الفاظِ قرآن تنها میگذارد.
ما را خوش است سیر سکوتی که پیش روست گشت و گذار در ملکوتی که پیش روست
یا ربّ مباد بـیغــــزلِ عـــاشقی شبـی موسیقی بلنــد، سـکوتی که پیــش روست
حضرت حق در رابطه با آن سکوت فرمود: «وَإِذَا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ» استماع! گوشدادنی است که با تمام وجود پیش آید. «فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَأَنْصِتُوا» میفرماید: گوش بسپار بدون هر گفتگویی «لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ»، با این امید که در معرض رحمت الهی که حضوری است گسترده قرار گیرید. به عبارتی در آن صورت همۀ عالم آغوش خود را باز میکند تا انسان را در برگیرد، به همان معنایی که فرمود: «رَحْمَتِي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْءٍ» و انسان در موقعیتی قرار میگیرد که گویا تمام عالم برای او قصۀ خودش میباشد از آن جهت که فرمود: «سَبَقَت رَحمَتي غَضَبي» که رحمتاش از غضباش سبقت دارد. بنابراین، اینکه در آخر آیۀ مذکور فرمود: «لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ» خواست ما در چنین میدانی حاضر شویم که میدان رحمت الهیه است، رحمتی که پیشاپیشِ هر غضبی به ظهور میآید تا میدانی برای غضب الهی برای چنین انسانی که آنطور با قرآن برخورد کرده، در میان نباشد. در واقع با نظر به اشارههای کلام الهی و گفتِ حضرت حق، بدون به میانآوردنِ خود، باید گوش فرا داد تا حامل شایستۀ پیامش گردید. در غیر این صورت خداوند در کلام خود، خود را مخفی میکند و انسان را با انبوهی از الفاظ تنها میگذارد. در نتیجه ممکن است در این نوع جلساتِ قرآنی که افراد سعی میکنند نظر خود را مطرح کنند، اطلاعات خوبی به فرد بدهند و معنای الفاظ قرآن را هم از منابع دست اول مانند «النّهایۀ» ابن اثیر و لسان العرب آورده باشند که در جای خود لازم است ولی گویا در آن صورت قرآن در کنار بقیۀ کتب قرار میگیرد. اینجا است که مهجوریت قرآن رُخ میدهد.
با توجه به آنچه عرض شد و با نظر به بحث پیش رو میتوان گفت: اولاً: چگونه در مقابل زبان قرآن گوش فرا دهیم؟ ثانیاً: متوجه باشیم سکوت و «أَنْصِتُوا» در مقابل کلام الهی حاکی از آن است که خود را از گفتارهای درونی آزاد کنیم. به گفتۀ جناب مولوی:
از درون خویش این آوازها منع کن تا کشف گردد رازها
«أَنْصِتُوا» به معنای آن است که نگذاریم خیالات و توهّمات ما، سر و صدا و شلوغ کنند، همۀ آن شلوغکاریهای ذهنی را باید بخوابانیم، به همان معنایی که به بچهها گفته میشود: «هیس». نتیجهاش این میشود که انسان حس میکند که گویا با یک نحوۀ بودن دیگری روبهرو شده است و به حکم: « فَاسْتَمِعُوا» با آن نوع گوشسپردن، تمام وجود انسان طلب و پذیرش میشود.
بنا به گفتۀ خانم دکتر فاطمه طباطبایی، همسر مرحوم احمدآقا، امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» هر روز 7 مرتبه قرآن تلاوت میکردهاند. آیا هفت مرتبه تلاوت قرآن در هر روز برای رهبر یک امت چیز عجیبی نیست؟ به دنبال چه چیزی بودهاند که تا این اندازه، مکرراً به قرآن رجوع میکردند.
آقای متقی: گویا شرط شنیدن قرآن، تلاوت قرآن و شرط استماع، تلاوت است.
استاد طاهرزاده: میتوان گفت در هر بار با رجوع به قرآن، ظرفیت اُنس با ملکوت را در خود احساس میکردند و با قرآن آن حضور به فعلیت میآمده.
آقای نجاتبخش: گویا زمانی میتوان با قرآن روبهرو شد که دیگر انسان راه حلی برای حل مسائلش نداشته باشد. شهید آوینی در این باره میگوید: انسان در زمان، دورههای بیقراری و دورههای قرار دارد. دورههای بیقراری همان زمانهایی است که انسان برای مسائل خود راه حلی ندارد، در این مواقع جز سکوت و شنیدن راه دیگری وجود ندارد.
استاد طاهرزاده: متوجه باشید که انسان در لحظۀ عمل مییابد که این عمل از او نیست، بلکه بانگ بلندی است که جانش را فرا گرفته، دست و گوش و چشماش در اختیار آن حضوری است که او را در بر گرفته است.
آقای نجاتبخش: به نظر میرسد در فلسفه معاصر و تفکر معاصر هم بحث به همین نقطه منتهی میشود، به یک معنا گویا پایان فلسفه یا متافیزیک نقطهای است که دیگر نمیشود حرف زد. اینجا است که انتظار و «تفکرِ آمادهگر» چنین معنایی پیدا میکند. زمانی فرا رسیده که انسان باید منتظر شود و گوش بسپارد.
استاد طاهرزاده: در آن صورت انسان مییابد که باید از تکیه بر خود و افکار عادی خود آزاد شود و فقط منتظر بماند. «گفتم فراق تا کی؟ گفتا که تا تو هستی!» خدا رحمت کند فیض کاشانی را، به حضرت محبوب گِله میکند که چرا نمیآیی؟ گفت:
گفتم: که روی خوبت، از من چرا نهان است گفتا: تو خود حجابی، ورنه رخم عیان است!
گفتم: که از که پرسم، جانا نشان کویت گفتا: نشان چه پرسی، آن کوی بینشان است!
گفتم: مرا غم تو، خوشتر ز شادمانیست گفتا: که در ره ما، غم نیز شادمان است!
گفتم که سوخت جانم، از آتش نهانم گفت آنکه سوخت او را، کی ناله یا فغان است!
گفتم: فراق تا کی؟ گفتا که تا تو هستی! گفتم: نفس همین است گفتا سخن همان است!
گفتم: که حاجتی هست، گفتا بخواه از ما! گفتم: غمم بیفزا، گفتا که رایگان است!
گفتم: ز فیض بپذیر، این نیم جان که دارد گفتا: نگاه دارش، غمخانۀ تو جان است!
عرض شد قرآن زبان هستی مطلق است، به همان معنایی که معتقد هستیم «بود» و «وجود» همۀ مخلوقات از خداوند است و در این رابطه در مواجهۀ با قرآن با دو گروه روبهرو هستیم. گروهی که با نظر به «هستی»، به قرآن رجوع کردند و در ارتباط با هستیِ مطلق با تمام وجود نظر به اشارات قرآن دارند. این افراد متوجه هستند این زبان، زبانی است که به انسان حیات میدهد و با این رویکرد با قرآن رابطه برقرار میکنند. گروه دیگر با ارتباط با قرآن تنها در محدودۀ معانی آیات متوقف هستند و نظر به ثوابی دارند که با قرائت قرآن پیش میآید که البته در همین حدّ به نتایجی که میخواهند میرسند.
کجی قلب و محرومیت از بنیانها
14- قرآن، زبانِ هستیِ مطلق است و با رجوع به قرآن میتوان به هستیِ مطلق رجوع کرد و با رجوع به سیرۀ اولیای معصوم«علیهمالسلام» از یک طرف، با قرآن و از طرف دیگر با عالَم مرتبط شد. در این رابطه ابتدا باید معلوم شود غفلت از چه موضوعی موجب ابتغاء فتنه و ابتغاءِ تأویل آیات متشابه میشود؛ در حالیکه با نظری درست به حضرت حق، میتوان نسبت خود را با کلام الهی اصلاح کرد.
آیا غفلت از آنکه کلام الهی دارای باطن و بنیاد است و باید قلب را نسبت به آن بنیادِ متعالی مستقیم نمود، موجب نمیشود تا قلب به فتنه گرایش پیدا کند؟ زیرا بر قلبِ منحرف که به جای دیگری منحرف شده است هرگز بنیادهای متعالیِ قرآن رخ نمینمایاند و به همین جهت قرآن فرمود: «أَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاءَ الْفِتْنَةِ وَابْتِغَاءَ تَأْوِيلِهِ».
همۀ سخن در این نکته است که وقتی متوجه باشیم قرآن زبان هستی است، با رجوع به قرآن افقِ گشودۀ وجود یا هستی با همۀ کمالات جامعی که دارد مقابل انسان گشوده میشود که نمونۀ این نوع حضور، اولیای معصوم«علیهمالسلام» هستند، و با رجوع به سیرۀ آنها از یک طرف با قرآن و از طرف دیگر با نمونههای رجوع به قرآن، مرتبط میشویم. همانطور که انسان در ارتباط با امیرالمؤمنین«علیهالسلام» عملاً با قرآن ناطق روبهرو میشود. حتی باید متوجه بود راه روبهروشدن با عالم و همۀ مخلوقات، روبهروشدن با قرآن است و نوع نگاهی که قرآن به ما عطا میکند تا همۀ عالم را هم به یک معنا کلام الهی بدانیم. حال خوب است با این مقدمۀ طولانی برگردیم به موضوعی که در آیۀ 7 سورۀ آلعمران مطرح است، فرمود: «فَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاءَ الْفِتْنَةِ وَابْتِغَاءَ تَأْوِيلِهِ...» اما در مقابل آنهایی که توان تأویل آیات متشابه را دارند، کسانی قرار دارند که گرفتار انحراف قلب میباشند و از همان آیات به دنبال فتنه و طرح موضوعات من درآوردی هستند که هیچ ربطی به بنیانهای توحیدی ندارد. باید معلوم شود غفلت از چه موضوعی موجب ابتغاء فتنه و ابتغاء تأویل آیات متشابه میشود، در حالیکه با نظر به حضرت حق میتوان نسبت خود را با کلام الهی اصلاح نمود. روشن شد قرآن آیات محکم و متشابه دارد، اما عدهای به جای اینکه از طریق متشابهات و تأویل آنها به آسمان بروند، به بهانههای مختلف آن آیات را بر اساس امیال شخصی و انحراف قلبی، از اصل خود پایین آوردند. از آن جهت که حقیقت انسان قلب انسان است، حال اگر این قلب کج شد دیگر در مسیر حقیقت نیست تا متوجۀ اشارات آسمانی آن آیات بشود. «فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ» این گروه قلبشان در جای دیگری گرفتار است و با این حال سراغ قرآن آمدهاند در حالیکه به گفتۀ علامه طباطبایی در مواجهۀ با قرآن باید همچون شاگردِ طالب حقیقت، جانب ادب را نگه داشت و متوجۀ اشارات آیات الهی شد تا قرآن آغوشش را برای انسان باز کند و او را بالا ببرد. ولی افرادی که دچار زیغ و کجی قلب شدهاند، قرآن را در راستای اهداف پست خود پایین میآورند.
خداوند میفرماید: زبان قرآن زبانی است که تأویل دارد، به عبارتی خود را تا بالاها گشوده است. زبانی است که انسان را تا آن آغازِ آغازها بالا میبرد، به شرطی که انسان قلب خود را جای دیگر مشغول نکرده باشد. اگر قلب انسان کج شده باشد، از بالاترین ظرفیت و گشودهترین میدان، برای رفتن به بالاهای بالا استفادۀ عکس میکند. در واقع نتیجۀ این عمل بدترین برداشتها از بهترین سفرهها میشود. قرآن زبان جان انسان است، جان انسان بودِ او میباشد، خداوند هم به عنوان هستِ هستها، عامل بودِ انسان است. قرآن هم قصه و پیام خداوند است، به عبارتی این حضور خداوند در قرآن است که میگوید: کجا میروید؟ شهید حاج قاسم سلیمانیها و شهید آوینیها با همین الفاظ قرآن ارتباط برقرار کردند و آن شدند که شدند. قرآن انسان را دعوت به راستگویی و جهاد فی سبیل الله و دیگر صفات انسانی میکند. تاریخی که به نور قرآن و توحید و ولایت ائمۀ اطهار«علیهمالسلام» ذیل ولایت خداوند شروع شود، در هم تنیدگی و یگانگی توحید و ولایت را به ظهور میرساند و حدیث «ثقلین» اینجا معنا پیدا میکند، امری که متفکران جهان در جای خود متوجۀ این امر هستند که حقیقت در زبان اولیای الهی و در سیرۀ آنها به ظهور میآید و امثال شهید آوینیها و شهید خرازیها با نظر به امر فوق، قرآن را در حیات خود معنا کردند. راهی که شهدا ذیل نظر به رهنمودهای حضرت روح الله«رضواناللهتعالیعلیه» گشودند، آن راه، راه قرآن است و تا قیام قیامت همچنان بیشتر و بیشتر ظهور میکند و با نظر به همین رابطه حضرت امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» فرمودند: تا قیام قیامت مزار شهدا زیارتگاه عاشقان و دلسوختگان و شیفتگان میشود. از آن جهت که آنها متذکر حضور قرآن در این تاریخ بودند که هر اندازه جلو و جلوتر رویم، اجمال حضور آنها، تفصیل مییابد.
عنایت داشته باشید که این شهدا در تعیّن زبان قرآنی خودشان دارند خود را برای انسان این دوران به ظهور میآورند. در این رابطه میتوان به نزول قرآن اشاره کرد که با آمدن قرآن یکمرتبه پیامبر خدا«صلواتاللهعلیهوآله» به «گفت» آمدند و فرمودند: «أَلَيْسَ الصُّبْحُ بِقَرِيبٍ» به همان معنایی که با ظهور اسلام و تذکرات و اشارات قرآنی، طلوعی از حقیقت ظهور کرده که منجر به صبحِ آشکارشدن حقیقت میشود و با نظر به همین حضور، حضرت امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» فرمودند: «أَلَيْسَ الصُّبْحُ بِقَرِيبٍ» زیرا وقتی اسلام میآید، افقی گشوده میشود که اشاره به فردای دیگری دارد. رسول خدا«صلواتاللهعلیهوآله»، حضرت امیرالمؤمنین«علیهالسلام» را در این افقِ گشوده حاضر کردند. با انقلاب اسلامی همان اسلام توحیدی که متناسب این تاریخ بود، رقم خورد، به همان معنایی که در دل ظلماتِ دوران فلقی در میان آمد، در همان راستایی که فرمود: «قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَق» این قرآن آمد و فلقی در مقابل شما گشوده شد که اشاره به صبحدمانِ دیگری دارد.
والسلام
----------------------------------------------------
[1]- در مورد چگونه نسبتی که شب قدر برای روزهدار بهوجود میآورد؛ به
https://lobolmizan.ir/search?search=%D8%B4%D8%A8%20%D9%82%D8%AF%D8%B1&tab=sounds رجوع شود.






