سلام و ارادت استاد عزیز: نظرتان را درباره شعری که بمناسبت حال و هوای بعثت مردمی سرودم، میخواستم. حال و هوای مردمی که با ذره ذره وجود خود تمنای حضور در همه آینده را دارند. ✍ علی جلالی
مرا نَبُرده کجا میروی تَهَمتن من؟! اگر نحیفم و زارم، سِپر کُن از تن من. اگر که سنگ نماندهاست منجنیقت را / به تیغِ تیز جدا کن سری ز گردن من. شبِ نَبرد اگر اذنِ بازگشت دهی / مگر به خواب ببینی خیالِ رفتن من. مرا ز خانه آسایشم به میدان بَر/ به رهگذارِ گُدازه بساز مسکن من. اگر که خواهی دودی به چشمِ خصم کنی / بیا بیا و بسوزان تمامِ خرمن من. بسوز شاخه خشکیده حیاتم را / و پر گشودنِ ققنوس بین ز مدفن من. دلاوریِ تو را تا رجز کنم، بگشا / به کیمیای شهادت، زبانِ الکن من. نه من، که هر که در این شهر هست میگوید: / مرا نَبُرده کجا میروی تهمتن من؟
باسمه تعالی: سلام علیکم: عالی است! خدا قوت. امید است که نه او رفته باشد و نه ما را به عنوان سپر رها کرده باشد. حال، مائیم و او و جهانی که با شهادتش گشوده شد تا همۀ جهان، او باشد و همۀ او، ما. موفق باشید




