شهادت رهبری ، در استقبال کفر آخرالزمانی و در طلب زبانی برای گفتگو با بشر معاصر
باسمه تعالی
متنی که پیش رو دارید متن مصاحبۀ حجت الاسلام آقای سیدعلی روحالامین با استاد اصغر طاهرزاده میباشد.[1] در این مصاحبه بحث در واکاوی نسبت میان «بشر معاصر» و «حقیقت انقلاب اسلامی» در ساحتِ آخرالزمان به میان آمده و «ادبِ گفتگو با نسلِ گسسته از گذشتۀ خود» و «گذار از تفکر متافیزیکی» در نسبتِ میان «وجود» و «موجود» و «بازخوانی شخصیت رهبری به مثابۀ زبانِ هستی» و نظر به «استقبال از کفرِ آخرالزمانی» به عنوان گذری برای نیل به یک ایمانِ نوین و شهودی، از جمله محورهای بنیادین این مصاحبه نظر به افقی است که افقی متفاوت برای فهم «بودِ تاریخیِ ما» و مواجهۀ ما با غیب و نگریستن به غیب و ذات انقلاب اسلامی به مثابهی یک «رخداد» با رعایت «ادب گفتگو با بشر امروز».
آقای سید علی روح الامین: ما امروز در جستجوی زبانی هستیم که بتوانیم از طریق آن زبان با بشر معاصر - که به نوعی دچار گسست با نسلهای پیشین شده است- وارد دیالوگ و گفتگو شویم. به بیانی دیگر، در پی اشاره به حقیقتِ انسانیتِ انسان و تمنای ظهور و تجلی آن روحِ ایمان آخرالزمانی هستیم که لازمهاش فاصلهگرفتن از تحلیلهای رایجِ روزمرّه و نگاههای مرسوم است. بر آنیم تا با نظر به ساحت مواجهۀ انسان با غیب، زبانی برای گفتگو با بشر امروز بیابیم.
نکتهای که ضرورت طرح آن در شرایط کنونی بیش از پیش احساس میشد، نگاه به وقایع اخیر که با شهادت رهبر انقلاب پیش آمد، همچون یک «رخداد» بود. منظور از رخداد، پدیدهای است که نباید آن را صرفاً با پیشینهاش سنجید و تبیین کرد. ما در مواجهه با واقعهی شهادت رهبر انقلاب اسلامی، شاهد برآمدن روحی در کالبد مردم بودیم که رهبر معظم انقلاب نیز از آن با تعبیری نزدیک به «بعثت مردم» یاد کردند. در این شرایط، مردم دیگر نه با تکیه بر شخصی که تمام بار دینداری و انقلابیگری خود را بر دوش او میانداختند، بلکه در مواجهه با این فقدان، ورق جدیدی از حیات انقلاب اسلامی را رقم زدند.
ما تعابیری همچون پدیدار شدنِ «افق» استفاده می کنیم؛ افقی که جنسی وجودی دارد و نه موجودبینانه. حتی حضور شخصی در مقام رهبری را در این دوگانهی «وجودبینانه و موجودبینانه» بدین صورت طرح خواهیم کرد که با رفتن این مرکزیتِ موجودبینانه، افق پدیدار گشت و مردم خویشتن را در این افق بازیافتند؛ فراتر از ادعاهایی که کلامِ رسمی دربارهی نحوهی بودنِ شیعی طرح میکند.
پرسش ما این بود که در اینجا چه واقعهای در حال تکوین است؟ چگونه میتوان این واقعه را همچون یک رخداد نگریست و معنابخشیِ بنیادین را در آن جستجو کرد؟ به نظر میرسد دیگر پیوندهای علّی و معلولی در علومی نظیر جامعهشناسی، روانشناسی و یا حتی الهیات سنتی، توان فهم و تبیین این پدیده را ندارند. مردم بسیار جلوتر از این تحلیلها، حقیقت واقعه را دریافته و با آن مأنوس شدهاند، هرچند که شاید هنوز زبانی برای گزارشگری از این تجربه پدید نیامده باشد. شرط امکانِ ظهور این زبان، آن است که واقعه همچون یک رخداد نگریسته شود، وگرنه با ارجاع به ماقبلِ خود، به امری روزمره تقلیل یافته و دچار تأویلهای ناصواب میگردد.
در واقع، کلیّت بحث بر این روال بود، هرچند که زبان ما در بیان آن هنوز دچار نوعی لکنت است؛ گویی هنوز به درستی نمیدانیم در میانهی چه حقیقتی قرار گرفتهایم. تذکر نسبت به وقایع آن هفته بعد از شهادت رهبری، شاید تذکری از جنس «ایّامالله» برای آیندهی ما باشد؛ بدین معنا که مردم ناگهان تماسی مستقیم با حقیقت انقلاب یافتند. اینها روزهایی است که خداوند بیپرده در صحنه ظاهر میشود و خود را بدون حجابِ اسباب و عللِ متعارف نشان میدهد. بحث ما اجمالاً بر محور چنین نگاهی استوار بود.
شایسته است بر این موضوع مداقه شود؛ زیرا یکی از وظایف بنیادین ما این است که آنچه بر جانِ مردم می گذرد را فهم کنیم و با آنان در میان بگذاریم تا بدانند که ما درکشان میکنیم. پیشنهادی که برای شما عزیزان در برنامههای «رادیو وارستگی» داریم - و میدانم که خود بر آن واقفید- این است: آیا میتوانیم در میدانی قرار گیریم که به گفتۀ جنابعالی غایت آن، «فهمِ متقابل» باشد؟
استاد طاهرزاده: به نظر میرسد ما با سه سنخ از افراد مواجهیم: سنخ اول، کسانی هستند که اساساً اهل تفکر نیستند. صراحت روایات نیز بر این معنا گواهی میدهد که این گروه توان درکِ حقایق عمیق را ندارند؛ شاید بتوان اینان را مصداق آیه «خَتَمَ اللَّهُ عَلَى قُلُوبِهِمْ» دانست، بدون آنکه بخواهم آیه را به این مصداق محدود کنم. سنخ دوم، به یک معنا صاحبان فهماند، اما فهمی «متافیزیکی». این نوع فهم، توانِ جستجوی «افق» را ندارد. بسیاری از مدعیان اندیشه در این زمره جای میگیرند. سخن ما این است که این سطح از فهم، کافی نیست. البته منکر ارزش استدلالهای انتزاعی و موضوعاتی که با این روش تبیین میشوند، نیستیم؛ اینها اطلاعات ارزشمندی به ما میدهند. برای مثال، ما از فلاسفۀ انتزاعی - اعم از ارسطوییان و یا حتی مفسرانی که با همین رویکرد به قرآن میپردازند- مطالب بسیاری میآموزیم، اما با شخصیتِ آنها پیوند برقرار نمیکنیم و به «فهمی» که مورد نظر است و فهمِ وجودی است نائل نمیشویم، زیرا آنان با شخصیت خود، میدانِ فهمی نمیگشایند هرچند اطلاعات زیادی را با مخاطب خود در میان میگذارند و به او آموزش میدهند. خطر بزرگ آنجاست که در این سطح متوقف شویم و اهل فکر را صرفاً به این گروه تقلیل دهیم.
اما سنخ سوم، انسانهای بزرگی هستند که باید آنان را فهم کرد؛ اینان متفاوت از کسانیاند که صرفاً استعداد و اطلاعات علمی دارند. من به هیچ روی منکر تلاشهای علمی و دینیِ شخصیتهای بزرگمان نیستم و حتی انکار آنان را ناروا میدانم و باید مراقب بود که تمایل ما برای حضور در ساحتی دیگر، منجر به انکار آنان نشود و البته انکار نکردن به معنای تأییدِ مطلق نیست. تجربۀ شخصی بنده نسبت به علامه طباطبایی«رضواناللهعلیه» که سالیان متمادی شیفتۀ ایشان بودم چنین بود، که ایشان نسبت به آنچه قبول نداشتید به جای نفی آن نکات و «سکوت» پیشه میکردند. این برای بنده نکتۀ بسیار مهمی بود. روشی که در قالب شعر میتوان چنین گفت: «گر شوم مشغول اشکال و جواب / تشنگان را کی توانم داد آب؟». تفکر متافیزیکی ناخودآگاه انسان را به وادی «جدال» میکشاند، در حالی که حقیقت از متن جدال بر نمیخیزد. شاید مراد از «وَجَادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ» نیز در برخی مواضع، همین سکوت در برابر چنین افرادی باشد.
ما باید سنخ سوم را «فهم» کنیم؛ کسانی که مسئلهشان این نیست که شما آنها را بفهمید یا نه، بلکه چنان در وجود خویش مستقر گشتهاند که نیازی به تبیین ندارند. بنده واژۀ «استقرار» را بسیار ارجمند میدارم؛ نمیدانم آیا میتوان آن را با مفهوم «اگزیستانس» (Existence) تطبیق داد یا خیر، اما برای بنده، تحققِ وجود، همان «استقرار» است. این ساحت، نه تعریفی دارد و نه کلامی؛ صرفاً «هست». خواه با نگاه هایدگری به آن بنگرید، خواه با نگاه صدرایی.
پرسش اینجاست که جایگاه ما و مخاطبانمان کجاست؟ نظر بنده این است که باید به تمامی افرادی که به یک معنا اهل فکر و اطلاعات هستند احترام بگذاریم، اما نه خود را در آن محدودهها محصور کنیم و نه مخاطب را در آن سطح نگه داریم. اگر مخاطب به این نحوه از «حضور» که ما متذکر آن هستیم عادت ندارد، نباید با او به ستیز برخاست. باید بابی گشود تا مخاطب دریابد که اگر در پی بقا و استقرارِ خویش است، ما او را میفهمیم.
بنده همواره از جناب دکتر داوری یاد میکنم؛ ایشان میفرمودند: «کسی مرا نفهمیده». عرض بنده به ایشان آن است که بنا نیست اهالی رسانه شما را بفهمند؛ شما در جایگاهی هستید که فهمیدنی هستید، اما نه با فهمِ متافیزیکی. آیا ما میتوانیم بابی به نام «فهمِ فهمِ یکدیگر» بگشاییم؟ در اینجا دیگر مسئله این نیست که شما فلان آیه را میخوانید یا خیر؛ بلکه پرسش این است که آیا فهمِ شما از آیه، فهمی است که یک «شخصیت» را به جلو میراند و ساحتی نو میگشاید و با موضوع به معلومات شما میافزاید؟
بنده عمیقاً معتقدم دغدغهی هایدگر نیز همین بوده است؛ مسیری که او در آلمان گشود، هرچند غریب است، اما یک «حضور» است. تاریخ ما که مانند تاریخ غرب به تعبیری به جهت متوقفشدن در یونانزدگی، تاریخِ «غیابِ وجود» بوده، کمتر چنین انسانهایی را به خود دیده است. با این حال، به مصداق روایت «طوبی للغربا» از وجود چنان انسانهایی بیبهره نبوده، گویی روحی در آخرالزمان در حال دمیده شدن است که در آن، افرادی در آن حاضرند که به ظاهر، «هیچکس» نیستند، اما حقیقتاً «کسی» هستند! این سخن، تنها یک «اشاره» است؛ و وای بر ما اگر کسی بپرسد: «چگونه؟». پرسش از «چگونگی» در این مقام، به معنای فروریختن زمین و پنهانشدن غیبتِ آسمان است. چنانکه گفتهاند: «گر نپرسی، زودتر کشفت شود».
در این مقام، آنچه اهمیت دارد نه «چگونگی» و «ماهیتگرایی»، بلکه فهمِ یک «حضور» و توجه به مسئلهی «نسبت» است. هایدگر به زیبایی بر این «نسبت» تأکید میورزد. ما با إمانوئل کانت، از یک جهت مخالف و از جهت دیگر موافق هستیم. او از جهتی، انسان را «سوژه» قرار میدهد که به خودبنیادی و شکلگیری جهان مدرن میانجامد؛ اما از سوی دیگر، انسانها را در «جهانِ خودشان» حاضر میکند؛ جهانی که در رابطه با بیرون خود چیزی جز «نسبت» نیست. از این جهت میتوان گفت سوبژکتیویتۀ انسان امر عجیبی است. بنده معتقدم اگر دغدغۀ کانت را در این نگاهِ آخرالزمانی درست درک کنیم، قرآن با همان نور محمّدی«صلواتاللهعلیهوآله»، سخنانی در راستای حضور آخرالزمانی و نظر به نهاییترین ساحات انسانی برای ما دارد از آن جهت که شما چیزی جز «نسبت» با عالم از طریق «اسماء» الهی نیستید. البته نه آن اسمایی که ابنعربی در ساحت متافیزیکی شرح میدهد؛ هرچند «عرفان» او متافیزیکی نیست، اما برای شرح و بیان، چارهای جز آن زبان نداشته است.
شما در مباحث خود بحث بسیار ارزشمندی تحت عنوان «نظر به امکان، پیش از فعلیت» در وجودبینی مطرح کردهاید؛ آن باب را مفتوح نگاه دارید. در این زبان، میتوان سخنانی گفت که در هیچ زبان دیگری نمیگنجد. ما باید به دنبال فهمِ نسبتها باشیم. شاید تعجب کنید که چرا بنده گفتگوهای شما و جناب آقای بهرامی را با دقت گوش میدهم؛ هدف من یادگیری به معنای تعلیمی و کسب اطلاعات نیست، بلکه حسِ خوشایندی است که از فهمِ «نسبت» با یکدیگر انسانهای اهل تفکر حاصل میشود.
شهید مطهری بزرگوار در مواجهه با کانت، بر کانت خرده میگرفتند که این سخنان به «شکاکیت» میانجامد. البته از منظر ایشان درست بود؛ اما اگر بنا باشد از شک عبور کنیم، باید به ساحتی ورای هست و نیست قدم بگذاریم. در میان قدما، کسی برتر از ملاصدرا نداریم که اثبات کند آنچه در ذهن است، ارتباطی با حقیقت بیرون دارد. او میگوید نفس در مواجهه با آنچه در خارج است، «مُعدّ» (آمادهساز) میشود تا «واهبالصور»، صورتی متناسب با خارج در انسان ایجاد کند. این بهترین و قویترین جواب است ولی مسئلۀ ما این نیست که آیا آنچه در ذهن داریم عین همانی است که در خارج است یا نه؟ مسئلۀ ما نسبتی است که ما در خود با خارج از خود باید بیابیم زیرا انسان چیزی جز نسبت نیست.
بنده معتقدم مردم در پیوند با رهبر شهید، از منظرِ «انسانیت» خویش به ایشان مینگرند. برای مردم، مسئله صرفاً رعایتِ فقهیِ ظواهر نیست؛ بلکه آنان در این نسبت، «بودِ» خویش را جستجو میکنند. این جستجویی است مستمر برای تجربهی خود در بسترِ تاریخ. دکتر بیژن عبدالکریمی بحثی دربارهی «گسست نسلها» داشتند؛ من احساس میکنم این گسست با شخصیت رهبر شهید در حال ترمیم است. گویی ما و جوانانی که شاید در ظاهر مذهبی نباشند، در حال تجربهی حسی مشترک هستیم؛ به شرط آنکه من با زبانِ «انتزاعی و کلامیِ» صرف با آنان سخن نگویم که احساس بیگانگی کنند. متأسفانه ما عموماً جز همین زبانِ انتزاعی و استدلالی که عملاً به «تحجّر» (فهم صلبِ متافیزیکی) میکشد، زبان دیگری بلد نیستیم تا در نسبت با مخاطبمان خود آنان را متوجۀ حضور خود در خود، در عین حاضرشدن با انسانیت انسان به میان آوریم، که بحث آن مفصل است.
بنده بر این باورم که آینده باید کسانی باشند که حس کنند پیوندشان با رهبری، بیش از آنکه ناشی از اشتراکات مذهبیِ متعارف باشد، به اعتبارِ «انسانیت» است. بشر جدید که گرفتار روزمرگی شده، تنها راه نجات خود را در «حضورِ فردایی» میبیند؛ فردایی که به «اکنونِ» او معنا و زندگی ببخشد. یک «شورِ اکنونِ معنوی»، در ازای حضور در آن فردای خاص، سراغ مردم آمده است؛ همین شور است که هیمنهی استکبار و اسرائیل را ذوب میکند. ما در حال تجربهی یک «بودِ» بزرگ هستیم؛ شوری معنوی که در آن، اکنونِ خود را در پیوند با آن فردای متعالی حس میکنیم. باید این حضور و این مردم را در نسبت به شخصیت انسانی آن رهبر شهید به درستی «فهم» کرد.
آقای سیدعلی روحالامین: با وام گرفتن از بیانات حضرتعالی، مایلم تاملی را - هرچند نیازمند تدقیق بیشتر- پیرامون رویکرد «انجمن حجتیه» به موضوع امام زمان«عجلاللهتعالیفرجه» طرح کنم. برداشت بنده چنین است که نگاه آنان به «فردا»، از سنخ همان فرداهای فریبندهای است که هرگز فرا نمیرسند؛ همان وعدههایی که بهتعبیر شما «اکنونِ» انسان را سیراب نمیکنند. چه بسا این تلقی، ریشه در غربزدگی ما داشته باشد؛ به این معنا که تصورات قرن هجدهمی از ظهور منجی، او را شخصیتی میپندارد که صرفاً برای تحقق سوداهای مدرن - نظیر ریشهکنی فقر، برقراری عدالت صوری و رفع بیماریها- ظهور میکند تا یک «بهشت زمینی» بنا کند.
به نظر میرسد این نوع نگاه در میان بسیاری از مذهبیون نیز رایج است؛ یعنی حتی آنجا که تمنای فرج دارند، نگاهشان به مسئله، نگاهی «موجودبینانه» است. اینان در حقیقت، در جستجوی تحققِ یافتههای «کانتی» و «سوبژکتیویتهی» خویش در بستر ظهور امام زمان هستند و میخواهند کسی بیاید تا آرمانشهرهای زمینیشان را محقق سازد. احساس بنده این است که اگر بخواهیم از این ساحت فراتر رویم، باید به «عالم بقیتاللهی» ورای این ظواهر بنگریم. در چنین نمایی، جایگاه انقلاب اسلامی نیز دگرگون خواهد شد. اگر انقلاب اسلامی را - به تعبیر حضرتعالی- «جهانی میان دو جهان» بدانیم (یعنی میان جهانِ فعلی و جهان سنتی)، آنگاه نسبت ما با انقلاب و تلقی ما از ظهور و منجی آخرالزمان تغییر خواهد کرد.
نگریستن در چنین فضایی، «اکنونِ» ما را سیراب میکند. در این صورت، ممکن است فردی در همین تجمعات شبانه و در همین حسِ حضورِ کنونی، خود را در «عالم بقیتاللهی» بیابد. برخلاف کسانی که این احوال را صرفاً مقدمهای برای ظهور در آینده میدانند و حقیقت را به فردای نسیه حواله میدهند، چنین انسانی «نقدِ حضور» را به «نسیۀ فردا» نمیفروشد. او مییابد که نسبتش با مبدأ عالم، با مسئلهی مرگ و با خویشتن، همین اکنون تغییر یافته است؛ مگر ما از ظهور حضرت، حقیقتی جز این تقرب و حضور را طلب میکردیم؟
نکتۀ دیگری که با بهرهگیری از مباحث شما در موضوع اربعین به ذهنم رسید - و شاید قدری تند به نظر بیاید- موضوعِ «به استقبالِ کُفرِ آخرالزمانی رفتن» است. ما به عنوان طلبه و مبلغ دین، غالباً چنین میپنداریم که به محض مشاهدهی تظاهرات کفر، باید با ابزار استدلال و علم کلام بر سرش بکوبیم تا طرف مقابل را مغلوب و به راه راست هدایت کنیم. اما من میپرسم: اگر بشر جدیدی متولد شده که در ساحتِ سوبژکتیویتهی خویش دیگر نمیتواند به بسیاری از مفاهیمِ پیشین باور داشته باشد، و اگر باد «نیهیلیسم» وزیدن گرفته و - به تعبیر آقای دکتر داوری - اکنون دیگر نه در پشت درها، که میزبان و صاحبخانۀ ما گشته است، تکلیف چیست؟
اگر این نیهیلیسم تاریخی، تقدیری است که آغاز شده و گریز از آن ممکن نیست، و اگر این وضعیت باعث شده تا بنیادهای ذهنی و آرامشبخشِ ما - اعم از استدلالها و باورهای سنتی- فرو بریزد و ما را دچار نوعی «کفر» کند، چرا نباید به استقبال این کفر برویم؟ چرا نباید با آغوش باز پذیرای این وضعیت باشیم، به امید آنکه «ایمان آخرالزمانی» از دل آن ظهور کند؟
به زعم بنده، مشکل جامعۀ مذهبی و حوزوی این است که از مواجهه با کفرِ درونی خویش میگریزند و آن را انکار میکنند. همین انکار است که به «گسست نسلها» دامن میزند. اگر من بخواهم به مخاطبم بگویم که تو را میفهمم، شاید لازمهاش این باشد که ابتدا با کفرِ خویشتن روبرو شوم؛ کفری که نهتنها او، بلکه مرا نیز در بر گرفته است. در پسِ استقبال از این کفر است که آن «ایمان آخرالزمانی» پدیدار خواهد شد؛ ایمانی که حقیقت و کیفیتش بر ما پوشیده است و با ابزارهای متعارف نمیتوان به سراغش رفت.
ما در ایّام اخیر (بعثت مردم)، سوسوی این حقیقت را تجربه کردیم؛ تجربهای که ما را شیفتهی خود کرد و شبهای متمادی ما را در خیابانها سرگردان و بیخانمان ساخت. لذتی در این بیداری و بیخانمانی بود که قابل وصف نیست. دغدغهی من در این گفتگوها این است که مبادا دوباره به سفرهی تحلیلهای تکراری و فضاهای رایجِ سیاسی و اجتماعی بازگردیم. میخواهم تذکر دهم که حواسمان باشد چه حقیقتی خود را به ما نشان داد. شاید اگر این «حبلِ پوسیدهی» تعلقات و فهمهای دیرین را رها کنیم و اجازه دهیم این بادِ تقدیر ما را با خود ببرد، با آن ایمان آخرالزمانی مواجه شویم. شاید امام زمانی که ما در ذهن خویش ساختهایم، هرگز نیاید، زیرا اصلاً حقیقتِ او چیز دیگری است.
استاد طاهرزاده: این پیوند میان دو بخش از بحث، بسیار دقیق و راهگشاست. بنده پیرامون ساحت مهدویت سخن بسیار گفتهام و خواهم گفت، اما حقیقت آن است که اگر کسی بپرسد «چه گفتی؟»، گویی هیچ نگفتهام؛ زیرا این حقایق نباید با سر و تهِ مفهومی درک شود تا در قالب کلمات بگنجند. انسان باید در این «نسبت»، حقیقتِ خویش را در مواجهه با «انسان کامل» بازخوانی کند. جالب اینجاست که به محض آنکه بخواهید این معنا را در قالبِ «فهمِ حصولی» درآورید، از کف میرود.
به حضوری باید فکر کرد که با اوج محبت نسبت به همدیگر، در میدان ایمان و انسانیت از یک طرف و اوج تنفر نسبت به دشمنان اسلام و دشمنان انسانیت از طرف دیگر، امری گشته که میدان امیدواریِ هرچه بیشترِ ظهور انسان کامل را فراهم کرده، حتی اگر خامنه ای هایی باید در میان آید. زیرا در اوج ایمان و انسانیت است که هر روز بیش از پیش به آن انسان کامل نزدیک و نردیکتر میشویم و از دشمنان او بیش از پیش فاصله میگیریم و این است راهی که با اسلام آغاز شد و با انقلاب اسلامی صورت آخرالزمانی گرفت تا «انتظار» معنای حقیقی خود را آشکار کند، از آن جهت که حضرت مهدی«عجلاللهتعالیفرجه» جدای از جان امّت مسلمان نیست و البته او به عنوان حقیقت انسانیت در شخصیت خاصی که مهدی امّت نام دارد به ظهور میآید. در چنین فضایی است که میتوان به سخن آن رهبر شهید فکر کرد که کلید قفل همۀ مشکلاتِ روبهرو را امید و نگاه خوشبینانه به آینده میدانستند، با پرورش امید در خود، به عنوان ریشهایترین جهاد در خود. (بیانیه گام دوم انقلاب 22 اسفند 1397)
باید پذیرفت که تمام آنچه انسان گمان میکرد بنیاد و مایه اطمینان اوست، باید فرو بریزد. چنانکه چه زیبا گفتهاند: «من چه غم دارم که ویرانی بود / زیر ویران گنج سلطانی بود». شاید حتی این بیت هم حق مطلب را ادا نکند. ما با نوعی «ایمان» مواجهیم که هیچ تعریفی برنمیتابد و اینجاست که پیوند میان «امی بودن» و «بعثت» آشکار میشود. ما گمان میکردیم فقط پیامبر«صلواتاللهعلیهوآله» «امّی» بودند؛ اما وای بر ما اگر «امّی» نباشیم و بخواهیم قرآن بخوانیم! در آن صورت، ما صرفاً عالِم و باسواد میشویم، در حالی که ما طالبِ آن قرآنی هستیم که وقتی هیچ هستیم، بر قلب ما فرود آید.
بنا نیست ما در نسبت با انسان کامل، با یک «ابژه» و یک باور مفهومی روبهرو باشیم. در حالی که ظهور محقق نمیشود مگر آنکه ما او را در افق شخصیت خویش بیابیم. نمونه بارز این معنا، شخصیت رهبر شهیدمان است. بنده چند سال پیش با بهرهگیری از مفاهیم هایدگری عرض کردم که ایشان «زبان هستی» هستند. هرچند برخی برخورد تندی کردند، اما حقیقت آن است که اگر «زبان، خانه وجود است»، ما مصداق این معنا را در ایشان میبینیم. نگریستن به ایشان از این منظر، نگریستن به لایههای پیاپیِ حضور است؛ آری! میتوان گفت از ایشان تا حضرت مهدی«عجلاللهتعالیفرجه» هزاران لایه در اکنونِ ما در میان است و اگر در شخصیت ایشان متوقف شویم، ایشان برای ما به یک «ابژه» تبدیل میشوند، اما اگر با نظر به شخصیت آن رهبر شهید لایههای حضور حضرت صاحب الأمر«عجلاللهتعالیفرجه» را درک کنیم، به آن حقیقتِ مطلقی میرسیم که آرزوی همه انبیاست.
باید فدای این «امّی بودن» شد. بنا به گفتۀ آیت الله حسنزاده«رضواناللهعلیه»، مرحوم علامه طباطبایی گاه میفرمودند: «ایکاش همین اندک مطالبی را هم که بلدیم، نمیدانستیم»؛ یعنی در نسبت با قرآن و حقیقت محمّدی«صلواتاللهعلیهوآله»، باید «هیچ» بود تا بتوان «چیزی» شد که خودمان هم نمیدانیم آن چیز شدن چیست. این روحِ بعثت است که همچنان ادامه دارد. چنانکه رهبر شهید نیز فرمودند: بعثت با حضرت محمّد«صلواتاللهعلیهوآله» همچنان تداوم دارد. این یک سخن متافیزیکی نیست؛ بلکه بدین معناست که بعثت، حضوری است که انسان را همواره برمیانگیزد.
ما ایمانی را طلب میکنیم که در عینِ نزدیکی، بسی دور است؛ مانند «افق» که در عینِ حضور، دستنیافتنی است. زندگی از این زیباتر نمیشود که در این پارادوکسِ دوری و نزدیکی سپری شود. توصیۀ بنده به شما در «رادیو وارستگی» این است که در این میدان ایستادگی کنید و اجازه ندهید کلمات، شما را به میدانهای پیشین بازگردانند. چنانکه مولوی میگوید: «آزمودم عقل دوراندیش را / بعد از این دیوانه سازم خویش را»
درباره آن سخن هایدگر که فرمود «اندیشیدنیترین امر آن است که ما هنوز نمیاندیشیم»، بنده چنین میفهمم که هایدگر قصد ملامت ندارد بلکه میخواهد بگوید که اندیشیدنِ حقیقی آن است که بدانیم، نمیاندیشیم. این یک تناقضِ مبارک است. سوره مبارکه «اخلاص» نیز از همین جنس است؛ به ظاهر دارای محتوای سادهای میباشد اما عمیقاً آخرالزمانی است زیرا حضوری است که اندیشیدنی نیست ولی میتوان تصدیق کرد. نباید از جایگاهی که هستید عدول کنید؛ این یک مسئولیت بزرگ است.
آقای سیدعلی روحالامین: بله، این مسیر نوعی تناقض درونی در ما ایجاد کرد. ما که کاملاً در فضای سنتی و دروس حوزوی متمحَض بودیم، آرامآرام با این مباحث آشنا شدیم. در ابتدا این تناقضها هراسانگیز بود؛ گویی هرچه جلوتر میرفتیم، زیر پایمان خالی میشد. اما بهترین شرح حال برای من، این بیت از مرحوم علامه طباطبایی است که میفرمایند: «او که میرفت، مرا هم به دل دریا برد». این رودخانه ما را از تعلقات و فهمهای قبلی کند و با خود میبرد؛ هرچند نمیدانیم سرانجامش به کجا میرسد. پاسداشتِ این احوال و لرزیدن در پیشگاه این ایمان - چنانکه میگویند «چو بید بر سر ایمان خویش میلرزم» - بسیار حیاتی است. هایدگر از این جنس جملات به ظاهر متناقض که فرمودید زیاد دارد مثلا اینکه حقیقتِ وجود، «چیز» نیست و تمام تاریخ متافیزیک، غفلت از این نکته بود که وجود را با موجود اشتباه گرفتند.
آقای صادق بهرامی: نکتهای که شاید پس از انقلاب مغفول ماند، این بود که متوجه نشدیم خودِ انقلاب، نوعی «بازگشت به سرآغاز» بود. این بازگشت به معنای «نه» گفتن به دینداریِ تاکنونی ما بود. ما حس کردیم که پیوند ما با وَحی، دیگر در پوستههای قدیمی نمیگنجد؛ چه آن دینداریِ صفویگونه باشد و چه آن دینداریِ کلامی که صرفاً به حقانیتِ فرقه خویش دلخوش است. واقعهی شهادت رهبرانقلاب اسلامی، برای ما مانند تجربۀ «شب» بود؛ تاریکیای که اجازه میدهد نورِ حقیقی تجلی کند. در آن شبها که چراغها خاموش شد، ما دوباره به نقطه غیب و به آن جهلی بازگشتیم که امکان بر دوش کشیدنِ «امانت الهی» را به ما میدهد. ما در آن ایام، نوعی از دینداری را تجربه کردیم که فراتر از تحلیلها بود؛ حضوری که حتی جهت شعارهایمان را هم نمیدانستیم، اما حس میکردیم که خود را به دستِ صحنهپردازِ اصلی سپردهایم.
آقای سیدعلی روحالامین: بسیار سپاسگزارم. خداوند را شاکریم که امروز فرصتی فراهم شد تا در محضر استاد طاهرزاده باشیم و از اشارات ایشان بهرهمند شویم. همچنین از جناب آقای بهرامی و تمامی شنوندگان محترم که تا این لحظه همراه ما بودند، کمال تشکر را دارم. امیدوارم این گفتگو دریچهای نو به سوی حقیقت گشوده باشد. همه شما عزیزان را به خدای بزرگ میسپارم. یا علی.
والسلام
[1] - صوت آن مصاحبه را میتوانید در رادیو وارستگیhttps://varastegi.ir/4235/ ملاحظه فرمایید.






