بیمقدمه نماز صبحم دوباره قضا شد. نمیدانم چرا؟ در مابقی نمازها هم که بعد از تمام شدنشان میگویم که کاش نماز نمیخواندم. چشمم که چند سال است بیچاره ام کرده و هر بار بعد از نگاههای بیجا در خیابان و این طرف و آن طرف اصلا نمیفهمم که چرا اینگونهام و چقدر برای کنترل تحت فشارم. خوردن و خوابیدن هم نه اینکه بگویم میخورم و می خوابم، نه! منتها اصلا سامان ندارد. تا کی باید خورد و خوابید؟ پس کی کار کردن؟ آشتی با خدا و برهان و عرفان و آنگاه که فعالیت فرهنگی پوچ میشود و غرب شناسی ها و سلوک و رجب و روزه و مراقبه که چندین سال است طلبشان میکنم و گویا گندم و در انبار موش دار میریزم. بعد چهل سال چرا احساس غنا که هیچ احساس ترقی معکوس میکنم. چقدر سلوک سخت است. چقدر مراقبه سخت است. سراغ کتاب خرد سیاسی در زمان توسعه نیافتگی میروم بدین احوال که باید این را در خود بشناسم تا عبور کنم. و حتی با صوتهای متنخوانی شما مطالعه اش کردم. در حین خواندن متوجه کتاب دیگری مثلا بحث نیست انگاری شما میشوم و نیچه و سراغ نیچه میروم. هنوز ۱۰۰ صفحه نخوانده_نه اینکه سرسری و بد بخوانم، نه_ سراغ کتاب دیگری میروم. از آوینی و داوری و رمان و طاهرزاده بگیر تا امام و رهبری، و باز به برزخی که داشتم برمیگردم. به نشدن و زمینگیری. در کار هم همینطور. بنده مهندسی خواندهام. و در جایی مشغول هستم. اما اینجا هم راهی را نمیتوانم طی کنم. از یک کتاب مهندسی به کتاب دیگر بدون هیچ خروجی ای و اینجا هم باز سرگردان و به نظرم بدون نتیجه. از مبحثی به مبحث دیگر و پیش خودم نمیابم آن جامعیت را. نه اینکه کاری نکنم و نشسته باشم اما سخت کارم پیش میرود. و رجوع میکنم به شما و داوری و مباحث عقل تکنیک و درباره علم و دانش بنیان و ... این چه تقدیری است و چه سرنوشتی است و این چه عالم و چه سرگردانی است که تمامی ندارد و آدم نمیداند چه کار کند؟ این بیعزمی و این طلب و این بیچارگی_که گاه در گوشهای نشستن و گریه کردن و گاه در عصبانیتها و بیاخلاقیهای بیجا خود را نشان میدهد_ کی و با چگونه رفتن تمام میشود و آدم خود را در راهی مییابد؟ متوهم شدهام؟ به خیال جنگلی میگویم که «درختان نمیگذارند جنگل را ببینم»؟ آدمها هر کدام تقدیری دارند؟ ما مصداق این بیت شدیم که «کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش / کی روی، ره زکه پرسی چه کنی چون باشی؟» به خدا میخواهیم پای به راه در نهیم و هیچ نپرسیم، اما کوریم. به ذهنم میآید خوب این چندسال چگونه زندگی کردی و چه عملکردی داشتی و به چه روزی افتادی که بعد از چندین سال هنوز همانی که هستی که بودی و حتی بدتر و شاید «میل به پابوس کردهای.» اما به قول آقای نجات بخش «این یک وضعیت و یک عالم است و تذکر به وضعی که داریم، طلب عالم جدیدتر و متعالی تر را پیش میآورد.» خداوند که ربّالعالمین است هر چه قدر ما بدی کنیم، باز این اشک و این طلب و این عاشق شهدا و حاج قاسم بودنمان را نمیبیند؟ گویا عذاب الهی است به خاطر بدیها و ظلمهایی که در حق همسر و دیگر آدمها و بیادبیهایی است که کردم. آری خیلی ظلم و بیادبی کردم. آدم بیعالم هم که باشد آخر باید حرمت دیگران را نگه دارد. خوب میگویید چه کنم؟ ظلمها و بدی هایی به خاطرم میآید که به خدا میگویم کاش هیچ وقت مرا نبخشی و تا ابد در آتش نگهم داری. نه دیگر میتوانم عبادت کنم نه مبارزه با نفس_که اصلا نمیدانم چیست_ نه میتوانم درست مطالعه کنم و نه کارم را که عمری است میخواهم جهادی کار کنم پیش ببرم. نه که نشسته باشم، نه! اما خودم نشدن را و بیثمری را میفهمم، سالهاست میفهمم. اکثر جلسات شما را پیگیرم. نه که بگویم در تلاشم اما یک چیزی هست که مرا متوجه این مباحث و این جنس فکر میکند. راهی که بچههای سها طی کردند و من نمیتوانم و زمینگیرم. حال ما و این بیسامانی عجیب و شما این فرزند جوانتان_البته به یک معنا پیر_ با این تقدیری که نمیدانم چیست.
باسمه تعالی: سلام علیکم: اتفاقاً این حالت، حکایت همۀ آن افرادی است که بنده آنان را به عنوان مخاطبان خود مدّ نظر قرار دادهام، جدایِ از دیگرانی که یا به راحتی آنچه را به عنوان دین پذیرفتهاند، دنبال میکنند و ان شاءالله به نتایج لازم میرسند؛ و یا آنانی که به کلّی از این نوع زندگی که به سوی حق و حقیقت است منصرف شدهاند. حال این مائیم و شما، با همین نوع سرگردانی که جناب مولوی از آن در مورد خودش گزارش داد که: «من به هر جمعیّتی نالان شدم / جفت بدحالان و خوشحالان شدم. هر کسی از ظّن خود شد یار من / از درون من نجُست اسرار من» و این حکایت سادهای نیست که بتوان از آن ساده گذشت با همین حضور و با همین سرگردانی میتوانید به کمک تفسیر المیزان به قرآن رجوع کنید، ولی نه برای آنکه چیزی بیاموزید بلکه برای آنکه بدانید با این قرآن، جانِ پیامبر خدا «صلواتاللهعلیهوآله» به چه حضوری نایل شد و چه نسبتی با این کلمات میتوان با خود و با خدا پیدا کرد. عرایض دوسالۀ اخیر در رابطه با قرآن و حضوری که در نسبت با رهبر شهید در کلمات اشارتگونه عرض شده بخصوص چند جلسهای که بعد از شهادت رهبر عزیز در مرکز «سُها» پیش آمد و یا اشارات ۷۲ گانۀ «ما و جنگ رمضان و نظر به حضور تاریخی که در پیش است»https://eitaa.com/bartarin_hozoor . امید است که باز اشاره و باز به سوی او و «دوست دارد یار این آشفتگی». موفق باشید




