آغازی که باید پاسداشت
بسم الله الرحمن الرحیم
پرسش:
سلام استاد. خداقوت. نظرتان را درباره متنی که در چهلم آقا نوشتم، میخواستم. سپاس 🔸اگر "مرا" دیدی، سلامم را به او برسان! ✍ علی جلالی حادثه رفتنش چنان جگرسوز و مهیب بود که میترسیدیم نبودنش و بیپناهیمان، سیلی خانمانبرانداز شود و بنیاد ما را از جا بکند و بِبَرد و به یکباره در غمش فرو بریزیم و متلاشی شویم؛ پس با سیلِ غمش، جرعهای شراب سرخ حماسهاش را در شیشههای جانهای یکایکمان ریختند تا مست شدیم و از خود بیخود:
اگر نه باده، غمِ دل ز یاد ما ببرد / نهیب حادثه، بنیاد ما ز جا ببرد
شنیده بودیم که در قدیم شراب را چهل روز، بیحرکت در شیشه نگه میداشتند تا دُرد آن تهنشین شود و شراب صاف گردد؛ بعد بهآرامی از شیشه به ساغر و بعد به جام میریختندش تا دُرد به آن آمیخته نشود:
که ای صوفی شراب آنگه شود صاف / که در شیشه بماند اربعینی (حافظ)
اما از صبح دهم اسفند که جرعهای از شراب شجاعتش را با دُردِ غمش در شیشههای جانمان ریختند تا امروز که چهل شبانهروز میگذرد، یک لحظه آرام و قرار نداشتیم. نه فقط ما که انگار شیشه دنیا هم زیر و رو شد و این چهل روز دُرد و صاف شراب یکلحظه از هم جدا نشدهاست و عجیب آنکه که ما همچنان در غمش مستیم و سر از پا نمیشناسیم. این شبها که غم نبودنش میخواست سراغمان بیاید و جگرمان را پاره کند، به میخانه خیابان و میدان شهر میرفتیم و مست میشدیم؛ مستِ حماسه و غرور و شجاعت. همه مستان شهر آنجا جمع میشدند؛ جانمان به رقص میآمد و پرچمهای بیجانمان، از بوی این شراب، جان میگرفت و در دستهای بیقرارمان جولان میداد. اگر مستان عربده میکشند ما گلو پاره کردیم از بس شعر خواندیم و شعار دادیم و هَلمِنمُبارز طلبیدیم. وقتی با یارِ مستی چشم در چشم میشدیم، جوشش شراب را در چشمش میدیدیم و بوی شراب را از دهانش میشنیدیم و در دل میگفتیم: میزند از چشم و لبت جوشِ می دوش مگر میکده را خوردهای؟ اما ناخودآگاه بُغضی هم گلویمان را میگرفت و پرده اشکی پیش چشم هر دویِمان میآمد و بنای این جهانِ خراب را بر آب میدیدیم و اشکهای بر چهره نریختهمان، با هم به قدر یک کتاب حرف میزدند و لحظهای بعد، همه غمهای این کتاب، شسته میشد و از دلهایمان میرفت و باز لحظه بعد، یارِ مستی دیگر و بُغضی دوباره... ای ساقی! بیا و بگو که این چه شرابی بود که به یکباره در کامِ جانمان ریختی وقتی که روزه بودیم؟ چنانکه بعد از گذشت چهل شبانهروز، هنوز چنان مستیم که افطار نکردهایم و همچون مستان که شماره رکعت و نوبت نماز نمیدانند، هر شب ششمین وعده نمازمان را شبها در خیابان و زیر باران بمب و موشک میخوانیم با پرچمی در دست؟ هنوز مستی امانم نداده تا شبی از این بیخودی به خود آیم و یک دل سیر برایت گریه کنم و در غمت بگویم: این منم بر سر خاک تو؟ که خاکم بر سر! شرابِ غمت همه منها را بُرده است و ما همچنان در چهلمین شب رفتنت مستیم و به جای عزا، در میدان پرچم میرقصانیم!
پاسخ:
باسمه تعالی: سلام علیکم: خوب گفتی و چه خوب گفتی. و مائیم با «بودنی» که بودنِ بودن ها است و چشم انتظارِ چیزی که نمی دانیم چیست، ولی همۀ آن چیزی است که در امروزمان از آن بیگانه نیستیم. چه احوالاتی است احوالات این چهل روزه. یک عمر به دنبال آن بودیم و نمی دانستیم آن چیزی که به دنبال آن هستیم چیست؟ رسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله از قول پروردگار به ما خبر دادند: أعْدَدْتُ لِعِباديَ الصّالِحينَ ما لا عَينٌ رَأتْ ، و لا اُذُنٌ سَمِعتْ ، و لا خَطَرَ على قَلبِ بَشرٍ» براى بندگان نيك خود چيزهايى فراهم آورده ام كه نه چشمى ديده است و نه گوشى شنيده است و نه به ذهن بشرى خطور كرده است. گویا ما آن قیامت را به همان معنایی که فرمود: «لا خَطَرَ على قَلبِ بَشرٍ» تجربه کردیم و باز قیامتی در اکنونِ خود در میان است. قیامتی که در کلمات شما به «گفت» آمده است. ای کاش به راحتی از این حضور که عطای الهی برای همیشۀ تاریخ آخرالزمانیِ ما می باشد؛ عبور نکنیم و گمان کنیم مسئلۀ ساده ای است که مثلاً با پذیرش شروط ده گانۀ ما توسط آمریکا، مسئله تمام می شود! در حالی که این «آغازی» می باشد که باید پاسداشت. چگونه و کجا؟! این، همۀ حرفی است که باید همچنان گفت، در مدرسه و در اداره و در حوزه و... با حضور و با آغازی دیگر و با مردمی که این شبها نوعی دیگری از زندگی را تجربه کردند. موفق باشید




