بسم الله الرحمن الرحیم
گروه فرهنگی لب المیزان
به لب المیزان خوش آمدید.
گروه فرهنگی المیزان
آرشیو پرسش و پاسخ ها
تعداد نمایش
شماره پرسش:
نمایش چاپی
شماره عنوان پرسش
7500
متن پرسش
سلام استاد خسته نباشید من خدا رو شکر از وقتی با آثار شما آشنا شدم رغبت زیادی به فلسفه اسلامی پیدا کرده ام و آثار بزرگان را در حد بضاعت خود دنبال میکنم . چند روز پیش دوستی گفت ببین ابن سینا در یک جمعی برای عده ای توسط براهین عقلی اثبات کرد که الان روز است در حالی که شب بود و این قضیه را در شب باز انجام داد و با براهین عقلی اثبات کرد که الان روز است در حالیکه شب بود. در جایی دیگر شیخ الرئیس عده ای را کنار حوض آب جمع کرد و استدلال کرد که درون حوض هیچ آبی نیست . و در حالیکه درون حوض آب بود . این عزیز معتقد بود فلسفه خیلی حساس است و ممکن است شما را به نتایجی بر خلاف عقیده ی معصوم سوق دهد.حال دوتا سوال داشتم و اول اینکه انسان توسط چه خط کشی میتواند بفهمد حاصل براهین عقلی اش مماس با عقید ی معصوم است یا خیر؟ اینکه بیایی شب را بگویی روز است و روز را بگویی شب است و آن هم با براهین عقلی به نظرتان نشان از خطا رفتن عقل نمیدهد؟و سوال دوم اینکه آیا روایتی هست که مضمون آن تفکرات فلسفی و برهانی را به ما گوشزد کند و ما را دعوت به تعقل عمیق(فلسفه اسلامی )‌کند یا خیر ؟ آخر بعضی از روایات اهل بیت که معمولا علامه مجلسی هم اگر اشتباه نکنم به آنها استناد میکند بر این مفاد است که عقل فقط حسن و قبح و امثال مسائل در این سطح را میفهمد و از درک مسائل هستی و عمیق عاجز است.حال اگر شما روایتی میدانید که ماا را دعوت به تفکر عمیق فلسفی کند به من بدهید . در ضمن من کتاب منزلت عقل در هندسه معرفت دینی را هم نگاهی کردم ولی زیاد متوجه نشدم . کمی دشوار بود . با تشکر برای شنا استاد گرامی
متن پاسخ
باسمه تعالی: سلام علیکم: نسبت‌دادن سخنانی این‌چنان سخیف به بزرگانی مثل ابن‌سینا که در پیروی از عقل آنچنان محتاط است که مواظب است با شعر که عموماً از مقام خیال صادر می‌شود، حریم انضباط عقلی محفوظ بماند و حفظ حریم عقل را برای شخصیت خود واجب می‌داند چه رسد که بخواهد با پشت‌کردن به احکام عقل مباحث تناقض‌آمیز را که در دل آن یک نحوه مغالطه و فرونشاندن عقل است را دامن بزند. در مورد جایگاه عقل فلسفی در روایات در آثار حضرت آیت‌اللّه حسن‌زاده نکاتی هست که باید به آن‌جا رجوع شود و فراموش نکنیم که در زمان ائمه عموماً معتزله خود را مدعی فلسفه می‌دانسته‌اند که ائمه«علیهم‌السلام» با نگاه آن‌ها مخالف بودند و این غیر از فلسفه‌ای است که از طریق جناب فارابی و ابن‌سینا ظهور کرد. موفق باشید
580

بدون عنوانبازدید:

متن پرسش
باعرض سلام خدمت استاد 1-می خواستم با توجه به مطلبی که چهارشنبه ی هفته ی پیش پیرامون آیات 1-5 سوره ی نازعات مطرح کردید.فرشتگان الهی و قوانین فیزیکی درتحولات این عالم هر کدام دارای چه جایگاهی هستند.مثلا در فیزیک علت کنده شدن سیب از درخت را اینگونه توجیه میکنیم که نیروی گرانش زمین یا هر نیروی دیگری بر نیروی بین ذره ای ساقه ی سیب و درخت غلبه کرده است حال نقش حضرت عزرائیل در این پدیده چیست؟ 2-آیا شما وجود اتم،الکترون،پروتون و... را به عنوان مخلوق قبول دارید؟ 3-می خواستم بدانم برای انجام فعالیت های فرهنگی در مدارس مقطع متوسطه با توجه به کوتاه بودن دوره ی زمانی و وجود سنین مختلف و گرایشات فکری متفاوت وشرایط روحی،روانی این مقطع اولاً از کجا باید این فعالیت ها را شروع کرد و چگونه ادامه داد که باعث جذب قلب دانش آموز به دین ،بازگشت از پوچی به فطرت الهی و جدا شدن از محیط فساد انگیز پیرامون او شود؟ و آیا می توان در این مقطع مطالب روشنگرانه ی سیاسی بدون خط وخط بازی را برای مقابله با جنگ نرم فکری وسیاسی ارائه داد؟ دانش آموزسال سوم ریاضی -فیزیک
متن پاسخ
باسمه تعالی؛ علیک السلام: 1- وقتی متوجه باشیم عالم ماده تحت تدبیر عالم ملکوت است – مثل این‌که بدن ما تحت تدبیر نفس ناطقه‌ی ما است – متوجه می‌شویم هر حرکتی و فعل و انفعالی که در زمین انجام می‌گیرد بر اساس تدبیر عالم ملکوت است که اگر از زاویه‌ی حسّ و تجربه‌ی مادی با آن روبه‌رو شویم، همان دریافت‌هایی می‌شود که در علوم تجربی می‌شناسیم. مثل این‌که در یک حادثه وقتی نفس شما بترسد عکس‌العمل فیزیولوژیک آن ترشح هورمون آدرنالین در خون و در نتیجه تپش قلب است، در حالی‌که اصل قضیه ریشه در ملکوت شما یعنی نفس ناطقه‌ی شما دارد. لذا توجه به نقش ملائکه در تدبیر عالم، توجه به مبادی اصلی عالم است. 2- فراموش نفرمایید که طرح وجود اتم و الکترون و پروتون و نوترون مربوط به اتم، یک تئوری است که «دالتون» طرح کرده و این تئوری تضادهایی در درون خود دارد که باید اهلش به آن بپردازد. 3- اگر از طریق خودشناسی شروع کنیم خوب است و موضوع را به معاد بکشانیم. آری کار بسیار خوبی است اگر دانش‌آموزان را متوجه جنگ نرمی کنیم که دشمنان برای این ملت طرح‌ریزی کرده‌اند.
3792
متن پرسش
سلام علیکم جوانی هستم 25 ساله در حال اتمام دوره ی فوق لیسانس رشته ی فنی مهندسی. دغدغه ی ذهنی اخیر بنده هم این است که تقریبأ راه را شناخته ام اما نمیدانم از کجا شروع کنم در حالی که احساس میکنم باید دینم را بطور کامل بشناسم و اینکه نسبت به آدمهایی اطرافم نمیتوانم بی تفاوت باشم و برای اینکه بتوانم به آنها در رسیدن به آرامش کمک کنم ابتدا خود باید از لحاظ معلومات پر باشم و با دلیل و استناد صحبت کنم و از طرفی با هر شخص دین شناسی که مشورت میکنم حوزه را به بنده پیشنهاد می دهند و از آنجاییکه مادرم با حوزه زیاد موافق نیستند.شما میفرمایید من چه باید بکنم؟اگر از طریق حوزه نتوانم پیش بروم از کجا و چطور می توان از لحاظ مذهبی پر باشم؟ با تشکر
متن پاسخ
باسمه تعالی: سلام علیکم: در سی دی‌ها بحثی تحت عنوان «حوزه یا دانشگاه» داریم در آن‌جا هر دو وجه بررسی شده، با گروه المیزان تماس بگیرید تا در اختیارتان قرار دهند. موفق باشید
2525
متن پرسش
سلام استاد خسته نباشید من در نماز میفهمم چه اذکاری میگویم ولی همزمان هم بصورت ناخوداگاه در ذهنم افکار می اید چه راه حلی برای دفع افکار هست؟با تشکر
متن پاسخ
باسمه تعالی؛ علیکم السلام: حضرت آیت‌الله بهجت«رحمة‌الله‌علیه» می‌فرمایند: آمدن آن افکار در اختیار شما نیست ولی دنبال‌کردن آن‌ها در اختیار شما است. سعی کنید در رجوع دوباره به نماز آن افکار و خطورات را دنبال نکنید تا پس از مدتی إن‌شاءالله ذهنتان از آن‌ها آزاد شود و رجوع بهتری به خدا پیدا کنید. موفق باشید
666
متن پرسش
با عرض سلام خدمت استاد گرامی وقتی در حال خواند ن نماز هستم متاسفانه گاهی حواسم پرت می شود به منظور جبران ، گاهی چندین بارمثلا نماز ظهر را تکرار می کنم تا حضور قلب به دست آورم.گرچه کمتر نتیجه می دهد اما می خواستم بدونم این روند درسته یا نه و اینکه همون یه دفعه نمازم رو بخونم و نیازی نیست چندین بار تکرار کنم تا حضور قلب رو به دست بیاورم؟سوال دیگه ای هم از محضرتون داشتم و اینه که آیا بحث های سیاسی با دوستانی که عقاید مخالفی با من دارند درسته یا نه؟ و خیلی وقتا احساس می کنم که واقعا غیر منطقی هستند و تنها آزارم می دهد. گاهی واقعا حرف هایی می شنوم که باعث تردید می شود و خیلی اذیتم می کند.در مورد ادامه تحصیل در مقطع ارشد کامپیوتر بعد از خواندن مباحث مدرنیته دچار تردید شدم اما جو خانوادگی به من اجازه ی ترک تحصیل و نشستن در خانه را نمی دهد. از طرفی اشتیاقم به تحصیل کمتر شده و نمی دانم آیا ادامه ی این رشته می تواند مفید باشد یا نه.خواهشمندم راهنمایی ام بفرمایید که آیا تحصیلم را ترک کنم یا نه.در مورد مباحث روزه خواستم بدونم بحث کمبود ویتامین ها و ... که پزشکان بیان می کنند توهم است؟ و اینکه بدن احتیاج داره به این موارد واقعا اما حضرت علی با قطعه ای نان این چنین قدرت داشتند؟ در چه حد می توان روی حرف پزشکان حساب کرد در مورد احتیاجات بدن؟با تشکر فراوان
متن پاسخ
باسمه تعالی، علیک السلام: اگر نماز را از نظر آداب فقهی درست انجام می‌دهید نباید به جهت نداشتن حضور قلب آن را تکرار کنید. به ما فرموده‌اند سعی کنید از طریق نافله‌ها عدم حضور قلب را جبران کنید و بیش از این نیاز نیست، خداوند إن‌شاءالله به وقتش کمک می‌کند. با کسانی که اهداف الهی مدّ نظرشان نیست اگر آمادگی آموختن مطالب را از شما ندارند، بی‌خود بحث نکنید چون ممکن است به جدال و مراء بکشد، در حالی‌که رسول خدا«صلواة‌الله‌علیه‌وآله» فرمودند: «لا مِراءَ فی الإسلام» در اسلام مراء نداریم. اگر رسیدید قسمت مراء یا جدال از کتاب مصباح‌الشریعه را بخوانید. رشته‌ی کامپیوتر به عنوان یک وسیله‌ای که امروز جامعه به آن نیاز دارد رشته‌ی خوبی است، نیت شما از ادامه‌ی تحصیل شناخت آن است و نه ستایش از آن، ما در حال حاضر در شرایطی هستیم که باید بر کامپیوتر مسلط باشیم. در مورد روزه باید با خود مدارا کنید، آری نفس آن‌قدر قدرت دارد که مایحتاج خود را ایجاد کند ولی ما در آن حدّ نیستیم و لذا نه آنچنان به این حرف‌ها اعتماد کنیم که بدن با روزه ضعیف می‌شود و کمبود ویتامین پیدا می‌کند و نه به بدن خیلی سخت بگیریم. موفق باشید
11666
متن پرسش
سلام: در دین اسلام حد و اندازه عزت نفس چقدر است؟ آیا پیامبران با این که چوپانی می کردند با عزت نفس خود مقابله نمی کردند، یا مثلا در اسلام به افرادی که ملامت کاری انجام می دهند و ظاهر خود را خراب نشان می دهند چرا مخالفت می کند؟ با تشکر فراوان
متن پاسخ

باسمه تعالی: سلام علیکم: انسان گوهر خلیفة اللهی دارد و تواضع در مقابل خدا که کار بسیار ارزشمندی است نباید به معنای حقیرنشان‌دادن خود در مقابل خلق باشد. چوپانی حقارت نیست تا بگوییم با این کار با عزت نفس خود مقابله می‌کردند. موفق باشید

9447
متن پرسش
سلام استاد عزیز: جدا از حد احترام به پدر و مادر که مشخصه، حد رسیدگی و اطاعت پدر و مادر چه حده؟ از یک طرف تو کتاباتون میفرمایید تحت تاثیر مدرنیته میریم اونور شهر خونه میگیرم. دور از پدر و مادر یا چیزی شبیه اینها. از طرفی توی سوالات در جواب زنی که تنها بچه مادرشه میگید مادرش باید خودش واسه تنهاییش یه فکری بکنه. مثلا اطاعت پدر و مادر در انتخاب بین حوزه و دانشگاه واجبه؟ مثلا من پدر و مادرم شب مهمونی که میرن، بعد از اتمام مهمونی، زنگ میزنن و انتظار دارند با ماشینم برم دنبالشون. در صورتی که هم من متاهلم و هم میتونن آژانس بگیرن. (ما با هم، بالا پایین یک خانه زندگی میکنیم) بعدشم پدر مادرم چون خیلی اجتماعی نیستن با کسی زیاد ارتباط ندارن. همین باعث میشه من دلم واسه تنهاییشون بسوزه. همین فکر باعث میشه به همسرم میگم تا آخر باید پیش پدر مادرم بمونیم. در صورتیکه خونه واسه آینده مون کوچیکه. واقعا حد رسیدگی به پدر مادر چقدره؟ ممنون
متن پاسخ
تعالی: سلام علیکم: وظیفه‌ی ما در ابتدای امر در عین احترام به والدین، رفع نیازهای منطقی آن‌ها است و در حدّی که می‌توانیم و حقوق همسر و فرزندانمان محفوظ بماند. از نظر عاطفی هم باید رعایت‌شان را کرد، ولی بنا نیست زندگی‌مان را در شرایطی که متأهل هستیم، در دست نظرات و میل‌های والدین‌مان قرار دهیم. موفق باشید
3477

بیکارید ...بازدید:

متن پرسش
سلام علیکم. اینکه در احادیث آمده رزق و روزی تضمین شده به چه معناست؟ یعنی اگر شغلی با درامد معینی داریم نباید شغل دوم نیز داشته باشیم؟
متن پاسخ
باسمه تعالی؛ علیکم السلام: بیکارید اگر درآمد کافی دارید به دنبال شغل دوم باشید؟ کتاب «جایگاه رزق در هستی» شاید در فهم این مطلب کمک کند. موفق باشید
10641

بدون عنوانبازدید:

متن پرسش
با سلام: یکی از دوستان ما در کماست و پزشکان چون کاری نمی توانند بکنند منتظر هوش آمدن او هستند ولی در اثر ضربه ی ناشی از تصادف مدتیست بیهوش است. ضمن التماس دعا آیا تذکراتی برای کمک به او دارید که عنایت کنید انجام دهم؟ چون از عده ایی از علماء شنیدم روح انسانِ در کما در اثر ترس و عدم آرامش نیاز به آرامش دارد تا برگردد و امثال این توضیحات.
متن پاسخ
باسمه تعالی: سلام علیکم: برایش دعا کنید و پزشکان هم باید او را راحت بگذارند تا نفس‌اش تصمیم نهایی را به صورت تکوینی بگیرد. موفق باشید
7514
متن پرسش
با سلام و احترام: رهبری در جمع دانشجویان و جوانان خراسان شمالی فرمودند: رفتاراجتماعى و سبک زندگى، تابع تفسیر ما از زندگى است: هدف زندگى چیست؟ هر هدفى که مابراى زندگى معین کنیم، براى خودمان ترسیم کنیم، به طور طبیعى، متناسب با خود، یکسبک زندگى به ما پیشنهاد میشود. یک نقطه‌ى اصلى وجود دارد و آن، ایمان است. یک هدفىرا باید ترسیم کنیم - هدف زندگى را - به آن ایمان پیدا کنیم. بدون ایمان، پیشرفت دراین بخشها امکان‌پذیر نیست؛ کارِ درست انجام نمیگیرد. حالا آن چیزى که به آن ایمانداریم، میتواند لیبرالیسم باشد، میتواند کاپیتالیسم باشد، میتواند کمونیسم باشد،میتواند فاشیسم باشد، میتواند هم توحید ناب باشد؛ بالاخره به یک چیزى باید ایمانداشت، اعتقاد داشت، به دنبال این ایمان و اعتقاد پیش رفت. مسئله‌ى ایمان، مهم است. ایمان به یک اصل، ایمان به یک لنگرگاه اصلى اعتقاد؛ یک چنین ایمانى باید وجود داشتهباشد. بر اساس این ایمان، سبک زندگى انتخاب خواهد شد. در اینجا یک مغالطه‌اىوجود دارد، که من براى شما جوانها عرض بکنم: چند تا فیلسوف‌نماى غربى عنوان«ایدئولوژى‌زدائى» را مطرح کردند. مى‌بینید گاهى در بعضى از این مقالات روشنفکرى،عنوان «ایدئولوژى‌زدائى» مطرح میشود: آقا جامعه را با ایدئولوژى نمیشود اداره کرد. چند تا فیلسوف یا فیلسوف‌نماى غربى این را گفته‌اند؛ یک عده‌اى هم اینجا طوطى‌وار،بدون اینکه عمق این حرف را درک کنند، بدون اینکه ابعاد این حرف را بفهمند چیست،همان را تکرار کردند، باز هم تکرار میکنند. هیچ ملتى که داعیه‌ى تمدن‌سازى دارد،بدون ایدئولوژى نمیتواند حرکت کند و تا امروز حرکت نکرده است. هیچ ملتى بدون دارابودن یک فکر و یک ایدئولوژى و یک مکتب نمیتواند تمدن‌سازى کند. همینهائى که امروزشما ملاحظه میکنید در دنیا تمدن مادى را به وجود آورده‌اند، اینها با ایدئولوژىوارد شدند؛ صریح هم گفتند؛ گفتند ما کمونیستیم، گفتند ما کاپیتالیستیم، گفتند ما بهاقتصاد سرمایه‌دارى اعتقاد داریم؛ مطرح کردند، به آن اعتقاد ورزیدند، دنبالش کارکردند؛ البته زحماتى هم متحمل شدند، هزینه‌اى هم بر دوش آنها گذاشته شد. بدون داشتنیک مکتب، بدون داشتن یک فکر و یک ایمان، و بدون تلاش براى آن و پرداختن هزینه‌هاىآن، تمدن‌سازى امکان ندارد. حال سوال ما این است. 1- قلمرو دین در زندگی چگونه است؟ 2- طرح ایدئولوژی زدایی بر اساس چه اهدافی انجام گردید ؟3- آیا بدون داشتن یک ایدئولوژی می توان به سبک زندگی معتقد بود؟ 4- : هدف : سبک زندگی اسلامی از یک چارچوبی تبعیت می کند که آن ایدئولوژی اسلامی است
متن پاسخ
باسمه تعالی: سلام علیکم: در رابطه با سوالی که به عهده‌ی این‌جانب گذاشته شده باید عرض کنم: قلمرو دین در زندگی در آن حدّ است که دین باید همه‌ی ابعاد انسان را فرا بگیرد زیرا خالق انسان با آگاهی از همه‌ی ابعاد انسانی ، دین را توسط رسولان برای انسان فرستاده و دین هم در همه‌ی ابعاد انسان اظهار نظر کرده. طرح ایدئولوژی‌زدائی با این هدف صورت می‌گیرد که نقش دین را از حالت کاربردی در امور اجتماعی و تربیتی و اقتصادی خارج کند، در حالی‌که اگر بپذیریم ایدئولوژی یعنی تعلقی که باید به یک فکر داشت، انسان باید به دین خدا تعلق ایدئولوژیک داشته باشد و از طریق دین تعلقات خود را مدیریت کند و آن‌هایی که جوّسازی می‌کنند که نباید به دین خدا جنبه‌ی ایدئولوژیک داد می‌خواهند ما نسبت به مکتب خود بی‌تفاوت باشیم تا تفکر حاکم یعنی مدرنیته به بسط خود در همه‌ی امور بشر ادامه دهند. و در همین رابطه است که شما ملاحظه می‌کنید مسلمانان گرفتار سبک‌های زندگی غربی هستند. در حالی‌که اگر با نگاه ایدئولوژیک به دین نظر شود و متوجه باشیم باید دین خدا مبنای هرگونه عمل ما در زندگی ما باشد، سبک زندگی در ذیل رهنمودهای دینی قرار می‌گیرد. ایدئولوژی اسلامی عبارت است از راه‌کارهای عملی که زندگی زمینی ما را به عالم قدس و معنویت متصل می‌کند و زندگی را از محدودیت‌های زندگی مادی فراتر می‌برد. به گفته‌ی مولوی: «آن جهان و راهش ار پیدا بُدی .... کم کسی یک لحظه‌ای این‌جا بُدی» و لذا اگر راه ملکوت را در مقابل بشر باز نمائیم در عین زندگی در زمان حضور، خود را در محدوده‌ی دنیا متوقف نمی‌کند و با این دیدگاه زندگی دیگری را اراده می‌کند، آن نوع زندگی که همه‌ی اطرافش متذکر عالم ملکوت است. موفق باشید
162

بدون عنوانبازدید:

متن پرسش
سلام علیکم در کتابی که درباره قرون وسطی نوشته شده بود خواندم که انچه دین را از فلسفه جدا می کند جهت های متفاوت ان است به کونه ای که جهت یکی ایمان است و جهت دیگری عقل حال سوال این است که ایا در اسلام هم مانند مسیحیت مسائلی مثل تثلیث وجود داد که به گفته یاسپرس با هیچ عقلی نمی توان ان را فهمید و باید انرا به صورت یک دگم پذیرفت و اگر چنین نیست ایا فلسفه ملاصدرا از پس توجیه عقلانی تمام گزاره های دینی بر می اید
متن پاسخ
باسمه تعالی جواب: سلام علیکم : بحمدالله وقتی دین اسلام عقل انسان‌ها را مورد خطاب قرار می‌دهد پس هرگز سخنی در آن پیش نمی‌آید که مجبور باشیم «چراغ خرد را خاموش کنیم». و حکمت صدرایی نمونه‌ی خوبی است که جنبه‌ی برهانی سخنان دین اسلام را می‌نمایاند. موفق باشید
11144
متن پرسش
سلام آقای طاهرزاده: وقتی آیت اللّه بهجت و علامه حسن‌زاده و علامه طباطبایی را می بینم که به چه مقاماتی رسیدند دلم جوش می زند برای بهترین‌شدن، الآن من نوجوانم، به اون خدا قسم من نمی‌خوام گناه کنم، اما بعد از هر دفعه که گرفتار می‌شوم پشیمان می‌شم و توبه می‌کنم. دارو تهیه کردم، هر کاری بگیند کردم. شب‌زنده دار هستم، نماز شب می‌خوانم و ....! چی‌کار کنم؟! نمیشه! شما را به ‌خدا قسم، حاضرم سرم را بکوبم به دیوار، به جای این‌کار چی‌کار کنم؟! لطفاً این پیام را پخش نکنید یک‌بار هم سؤال کرده بودم، گفتید؛ حارث محاسبی هم توبه می‌کرد، آخه حارث محاسبی اگه در این دوره بود که حالش گرفته می‌شد!!
متن پاسخ
باسمه تعالی: سلام علیکم: این قصه‌ی همه‌ی ما است، پس چرا در معرض دید بقیه نباشد؟! با توجه به جواب سؤال شماره‌ی 11143 شما در همان حدّی که از دست تان بر می‌آید وظایف دینی‌ات را انجام بده تا کمی به نور عصمت اولیاء معصوم نزدیک شوی، آن‌وقت می‌بینی گناهانی که بدان‌ها تمایل داشتی دیگر جاذبه‌ی لازم را ندارند. در راستای نزدیکی به نور عصمت، زیارت آن انوار مقدس هم کارساز است. موفق باشید
10534
متن پرسش
سلام: ما در روایاتی از امام صادق (علیه السلام) داریم که مثلا اگر فلان کار را فلان شخص در تاریخ می کرد تاریخ اینگونه تغییر می کرد و یا در سخنرانی آقا داریم که اگر شریح قاضی در مورد هانی بن عروه آن شهادت را به نفع عبیدالله نمی داد شاید تاریخ عوض شده بود و کار به قتل امام حسین (علیه السلام) نمی کشید. با این حساب تقدیر تاریخی یا موجبیت تاریخی چه می شود؟
متن پاسخ
باسمه تعالی: سلام علیکم: در همین موارد از حضرت علی«علیه‌السلام» داریم که به کسی می‌گفتند تو سعی کن جزو لشکر عمر سعد نباشی ولی خواهی بود. این‌ها نشان می‌دهد ما یک وظیفه‌ای جهت اصلاح خود داریم و خداوند نیز اراده‌ای جهت مدیریت عالم دارد. در گرماگرم جنگ صفین جبهه‌ی معاویه به‌هم ریخت. به حضرت عرض کردند معاویه کشته شد، حضرت فرمودند او کشته نمی‌شود و بر شما حکومت خواهد کرد. سؤال کردند پس چرا با او جنگ می‌کنید؟ حضرت متذکر وظیفه‌ای شدند که به عهده دارند. شریح قاضی به وظیفه‌ی خود عمل نکرد و اگر عمل می‌کرد آن حادثه پیش نمی‌آمد، ولی از قبل نوشته شده است او به وظیفه‌ی خود عمل نمی‌کند و آن حادثه واقع می‌شود و قرآن در این رابطه در سوره‌ی حدید می‌فرماید: «ما أَصابَ مِنْ مُصیبَةٍ فِی الْأَرْضِ وَ لا فی‏ أَنْفُسِکُمْ إِلاَّ فی‏ کِتابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَها إِنَّ ذلِکَ عَلَى اللَّهِ یَسیرٌ (22) هیچ مصیبتى در زمین و نه در وجود شما روى نمى‏دهد مگر اینکه همه آنها قبل از آنکه زمین را بیافرینیم در کتابی ثبت است؛ و این امر براى خدا آسان است!» موفق باشید
4494
متن پرسش
سلام علیکم با عرض ارادت استاد گرامی من دانشجوی ارشد هستم و می خواهم برم حوزه و باید از پایه یک شروع کنم که از عربی هم شروع می شه ولی من هم عربی ام در دبیرستان خوب بود و هم عربی در حوزه دانشجویی کمی یادگرفتم البته دست و پا شکسته و می دانم عربی سطح یک و دو با توجه به وقتی که می گذارند یه جوری برا من زیادی است به نظر شما خوب هست که من مباحث اولیه را با صوت گوش بدم و برم امتحان بدم و ارتقا بگیرم برای پایه های بعد یا نه! بهتره از همان اول به طور مبنایی بخوانم برم بالا؟ چون بعضی دوستان من این کار را می خواهند انجام دهند و به صورت خود خوان یا دعوت از فرد با جربه صوت و ..... کلا دوره مقدماتی را خودشان بخوانند و به اصطلاح وقتشان را روی مباحث عربی و ...که ابتدایی و ابزاری است نگذارندو مستقیم بروند برای دوره سطح به نظر شما دام بهتره (با توجه به اینکه من ارشدم و 25 سالمه و بخواهم دوباره از مقدمات شروع کنم!!)
متن پاسخ
باسمه تعالی: سلام علیکم: به خودتان مربوط است، اگر واقعاً بعداً در ادبیات عرب کم نیاورید کار خوبی است. موفق باشید
694
متن پرسش
بسم الله الرحمن الرحیم استاد گرامی ، سلام علیکم . بدون مقدمه و فوت وقت از شما به مشکلی می‌پردازم که به آن جهت برای شما نامه می‌نویسم . مشکلی که خود نیازمند شرح و بسط است : در مورد رفتار صحیح با پدر و مادرم دچار مشکل شده‌ام که بناچار وقت گرانمایه‌تان را برای شرح بیشتر آن میگیرم تا ان‌شاء الله راهنماییم کنید : من زنی 28 ساله هستم . پدر و مادر من هر دو از خانواده ‌های مذهبی هستند و در شرح اجداد آنها همین بس که مادرم نوه آقا سید ... میباشند و همچنین پدر ایشان هم مجتهد بوده‌اند که متاسفانه قبل از تولد مادرم رحلت کرده‌اند و در ... بخاک سپرده شده‌اند ، اما با چنین سابقه خانوادگی متاسفانه مادرم توفیق زندگی مذهبی داشتن را نداشته‌اند ، یعنی قلب ایشان بروی معارف غیبی خیلی باز نیست و عموما خیلی باور به غیب در ایشان قوی نیست و حتی در سالهایی از عمر خویش به معاد اعتقادی نداشته‌اند و بهر حال آدم چندان عمیقی نیستند و با تفکر در مورد مسائل مهم زندگی و تعمق در حالات نفس خویش بیگانه‌اند ولی در سال 80 به حج واجب مشرف شده‌اند و از آن به بعد نماز می‌خوانند گرچه به سریع‌ترین وجه ممکن و با بدترین لباسهایشان که به این کار اختصاص داده‌اند . پدرم نیز گرچه از خانواده سادات نیستند اما خانواده ایشان که اهل نجف‌آباد میباشند بسیار اهل رعایت دقیق شریعت هستند و حداقل از نظر ظاهر با پدر من بسیار متفاوت هستند . پدرم نیز اهل تفکر نیستند اما قلبی مملو از حب اهل بیت دارند و باورپذیری ایشان نسبت به معارف مذهبی بالاست اما متاسفانه چون مبانی منطقی و عقلی معرفتی خویش را در طول سالهای عمرشان محکم نکرده‌اند ، بسیار متزلزل هستند و گاهی اهل بیت را هم مورد سوال قرار می‌دهند و اخیرا به استهزای اهل بیت هم مبادرت کرده‌اند که من از این بابت برای خودشان خیلی نگرانم ، ایشان هم پس از سفر حج به خواندن نماز ملتزم شده‌اند اما به صورتی نه چندان بهتر از مادرم . هر دو ایشان در سه چهار سال اخیر به یک زندگی التقاطی روی آورده‌اند ، زندگیی که از یک طرف ماهواره و شبکه‌های الحادی BBC , VOA به آنها جهت فکری می‌دهند و از طرفی چون نماز می‌خوانند فریفته شده‌اند به این که زندگی متعادلی دارند یعنی علاوه بر این که انسانهای روشنفکری ! هستند ، خدا را نیز فراموش نکرده‌اند و این یعنی زندگی متعادل . و اما من : من که سالهای زیادی از عمرم را در خانه‌ای گذرانده بودم که معتقد به مجرم و جنایتکار بودن جمهوری اسلامی بود و رهبر معظم ما به شدت مورد اتهام و امام خمینی (ره) مورد تمسخر و استهزا بودند و فرهنگ غرب و التزام به آن نهایت آمال خانوادگی‌ام بود و از طرفی پایبندی به شریعت و لزوم زندگی دینی و حتی حجاب هیچ جایگاهی نداشت ، در سالهای نوجوانی و جوانی به لطف پروردگار جرقه‌های حقیقت‌یابی را درون خود احساس می‌کردم و در پی یافتن مسیر زندگی حقیقی و متعالی برآمدم ؛ همان هدایتی که خداوند از سر فضل و رحمت خویش به همه قلبهای جوان هبه می‌فرماید ؛ در ابتدا کمی به سمت عرفانهای شرقی و آمریکای جنوبی متمایل شدم و خلاصه دردسرتان ندهم ، پس از حدود 8 سال خداوند مسیر مرا چنان برایم برگزید که برای کمتر کسی قابل باور است و خود نیز تا آخر عمر شکرگزار چنین رحمتی هستم ان شاء الله : البته از سال 83 از طریق نوار با یک سری از درسهای شما در مبحث آفرینش انسان آشنا شدم ، اوایل روحم سرکشی کرده و نمی‌پذیرفت اما با حلم و استقامت همسرم به زبان و بیان جناب عالی نزدیک شدیم و در طول سالهای بعد حسن قضای الهی ما را در مکتب اساتیدی چون: حاج آقای پناهیان ، استاد فاطمی‌نیا ، استاد حاج آقای صدیقی ، استاد رحیم‌پور و استاد حسن عباسی از اساتید در قید حیات و نیز بهره‌مندی و ارادت به حضرت امام (ره) و آیت الله بهجت نشانده و به قدر وسعت ناچیز خود از ایشان بهره برده‌ایم . نهایتا من اکنون معتقدم در روی زمین تنها یک مکتب و مرام حق وجود دارد و سایرین هر چند حق‌نما باشند و یا بهره‌های اندکی هم از حقیقت داشته باشند فریبی از شیطان بیش نیستند و آن مکتب حق تنها تشیع است و لاغیر . و نیز اینکه حکومت جمهوری اسلامی که به دستان با برکت فرزند حضرت زهرا سلام الله علیها ، حضرت امام خمینی(ره) پایه‌گذاری شد ادامه راه انبیا می‌باشد و پذیرش ولایت فقیه ما امروز و اطاعت از ایشان حکم پذیرش ولایت مولایم امیر مومنان علیه السلام پس از رحلت رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلم را دارد . من اکنون تاج بندگی خداوند را بر سر نهاده و چادر بر سر میکنم ، مقلد حضرت آیت الله خامنه‌ای حفظه الله می‌باشم و فرمان ایشان را به گوش جان می‌پذیرم ، ان شاء الله . خداوند نعمت بزرگ دیگری را به من ارزانی داشته : مرا مفتخر به زندگی در شهر و حرم اهل بیت خویش ، شهر مقدس قم نموده و من اکنون علی رغم کوله‌باری از گناه و روسیاهی در حوزه علمیه خواهران قم مشغول به تحصیلم . زندگی من و همسرم با الطاف پروردگارمان در هم آمیخته و بحمدالله زندگی بسیار خوبی داریم . با این توصیفات شاید مشکلی که با خانواده‌‌ام دارم روشن شده باشد ، مشکلی که در طول این سالها روز بروز عمیق‌تر شده ، با این حال مواری را خدمتتان عرض میکنم : خداوند در این سالها (تقریبا 6 سال ) تاج بی‌بهرگی از زندگی مادی بر سر ما نهاده و من و همسرم علی‌رغم تلاشهای بسیار در زمینه‌های مختلف ، تقریبا این سالها را با قرض و یا فروش لوازم منزل گذرانده‌ایم و بحمدالله کم‌کم خداوند مساله رزق را در قلبمان روشن ساخت ، گرچه هنوز نیازمند تفکر ، تعمق و تثبیت بسیار زیادی است و باید امتحانات بسیاری در این زمینه بشویم اما اکنون قلبمان آرام گرفته و وظیفه‌مان را تا حد زیادی دریافته‌ایم و ان شاء الله به قضای الهی نیز راضی هستیم . همین مساله در این سالها بیشترین دستاویز خانواده من برای رد روش زندگی ما است ، همسر من متهم به بی‌عرضگی و تنبلی می‌شود و تلاشهای ما متهم به ندانم‌‌کاری است و سفیهانه تلقی می‌شود ، و اینکه ما به شدت بر درآمد حلال تاکید داشته و نیز زمانی را حتما برای عبادت ، تحصیل معارف دینی و تزکیه اختصاص می‌دهیم ، از نظر پدر و مادرم عمرمان را بیهوده تلف می‌کنیم و از زیر کار کردن درمی‌رویم . متاسفانه بعد از انتخابات سال گذشته که جدا غربال بسیار جدی‌ای بود فاصله و شکاف میان ما عمیق و عمیق‌تر گشت زیرا خانواده من هرگز تصور نمی‌کردند من طرفدار جنبش سبز نباشم و بدتر از آن رای من دکتر احمدی‌نژاد باشد و فجیع‌تر آنکه به تقلب در انتخابات اصلا معتقد نباشم ، آنها مرا یک فریب‌خورده احمق و نادان پنداشتند که با یک اسلام طالبانی ! و افراطی (آنچه جدیدا متهم بدان شده بودم ) در پی برآوردن کام جمهوری اسلامی گام برمی‌دارد و از همه بدتر این که همان موقع مقارن شد با پذیرفته شدن من در حوزه علمیه قم و این نیز مهر دیگری بر فریب‌خوردگی و جمود فکری من بود . حالا دیگر آنها متوجه طرفداری من از نظام هم شده بودند ( چیزی که سالها پنهان کرده بودم ) و من در این مورد هر چند ساعتها دلیل و منطق آوردم و برایشان توضیح دادم که چرا و بر اساس چه دلایل تاریخی و علمی حکومت ما حق و دشمن او باطل است ، فایده‌ای نداشت و لایزیدهم الا نفورا . البته درد من هیچ یک از اینها نیست ، مشکل من اینجاست که نمی‌توانم با پدر و مادرم ارتباط درستی برقرار کنم و دل آنها هم از این بابت بسیار پردرد است . اما برای من بسیار سخت است که در خانه آنها مقابل ماهواره بنشینم یا تصاویر غیر اخلاقی ببینم و یا اخبار کذب و دروغ بشنوم ، گرچه به سختی تحمل میکنم اما بر من بی تاثیر نیست و هر بار حال معنوی‌ام را به شدت از دست می‌دهم و برای بازیابی خودم باید مدتها تلاش کنم . برای من بسیار سخت است همه دغدغه‌ام قیمت گوشت و میوه باشد و این که از کجا بخرم که ارزانتر باشد و کدام سفر تفریحی بروم و خوش باشم ! پدر و مادرم از من می‌خواهند از قم بروم حالا هر جای دیگر که فقط قم نباشد ، چادرم را بردارم ، حوزه نروم و از صبح تا شب به عنوان خانم مهندس کار کنم (با مدرکی که در سالهای قبل به اجبار ایشان گرفته‌ام .) و سالی دو سه بار هم سفر خارج بروم و خوش باشم ! در این سالها هر چه خواستم به آنها بفهمانم من زندگی بسیار خوبی دارم و این زندگی که از من می‌خواهند نه تنها شادی نیست که غفلت است نتوانستم ، انگار صدایم را نمی‌شنوند . من به این خواسته ها تن نداده‌ام و آنها را مصداق آیه : و ان جاهداک ان تشرک بی ما لیس لک به علم فلا تطعهما می‌دانم چرا که آنها می‌خواهند زندگی مادی را شریک زندگی معنوی من بکنند و در حقیقت بی‌آنکه بخواهند زندگی معنوی مرا از من بگیرند چرا که : الدنیا والاخره لاتجتمعان . من چند سال است که با این مشکل درگیرم و می‌دانم ریشه مشکل ما تفاوت در افق زندگی است و ما تا زمانی که هم‌افق نشویم به یکدیگر نزدیک نمی‌شویم اما از چیزی که می‌ترسم این است که مبادا روز قیامت خدا را خشمگین ببینم و او به خاطر دلی که از پدر و مادرم با تفاوت زندگی‌ام می‌شکنم ، از من ناراضی باشد ، آنروز من چه کنم ؟ گاهی فکر میکنم خدا امتحان مرا زندگی کنار پدر و مادرم مطابق رضایت آنان قرار داده اما وقتی به همه معنویتی که در این بین قربانی می‌شود می‌اندیشم شک می‌کنم که خدا به چنین قیمت گزافی از من انتظار خشنود کردن دل آنها را داشته باشد . بهر حال استاد گرامی همه این پرحرفیها برای این است که من از خدای خود ترسانم و اینکه مبادا همه اینها فریب نفس من باشد و براستی من در گمراهی دوری باشم و خودم بپندارم که هدایت شده‌ام ، لطفا راهنماییم کنید .
متن پاسخ
باسمه تعالی، علیک السلام: در قرآن به ما فرمودند: «إِنْ جاهَداکَ عَلى‏ أَنْ تُشْرِکَ بی‏ ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ فَلا تُطِعْهُما وَ صاحِبْهُما فِی الدُّنْیا مَعْرُوفاً وَ اتَّبِعْ سَبیلَ مَنْ أَنابَ إِلَیَّ ثُمَّ إِلَیَّ مَرْجِعُکُمْ فَأُنَبِّئُکُمْ بِما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ» یعنی به آن‌ها احترام بگذارید و اگر نیازهای منطقی و شرعی دارند که شما می‌توانید برآورده کنید، کوتاهی نکنید، ولی هنگاهی که شما را به چیزی دعوت می‌کنند که مقابل حکم خدا است از آن‌ها اطاعت نکنید. پس فکر نمی‌کنم ما وظیفه داشته باشیم مطابق رضایت پدر و مادرهایمان زندگی کنیم. حتی به گفته‌ی علامه‌طباطبایی«رحمة‌الله‌علیه»؛ ما به معنی واقعی مأمور به دوست‌داشتن اهل‌البیت«علیهم‌السلام» هستیم و نه کس دیگر. موفق باشید
645
متن پرسش
ضمن سلام و تفدیم احترام به استاد بزرگوار. لطفا درصورت امکان سؤال بنده را هر چه سریع تر جواب بفرمایید. بنده در محیطی بزرگ شدم که اعتقادی به ... نداشتند. اما از بچگی همواره با خود می اندیشیدم که نکند این ها اشتباه می کنند و رهبری به حق است. بالاخره در سال دوم دانشگاه در آشنایی با مسائلی عمیقا به ایشون معتقد و علاقه مند شدم . اما هر بار که به خانه می آمدم باز همان آش و همان کاسه و صحبت های ناروا و انواع مسائل من را تحت تاثیر قرار می داد تا این که ضمن مشورت با شما برای تعویض مرجع تقلید ، از مقام معظم رهبری تقلید کردم. و این بسیار کمک می کرد که هر گاه زیراب رهبری را دیگران در ذهنم می زنند من خودم را هم نابود شده می دیدم چون ایشان مرجع تفلید من بودند لذا سعی در استحکام اعتقاد خودم می کردم . سپس باز برای استحکام اعتقادم ، سعی داشتم ولی فقیه را به دیگران اثبات کنم و مخالفت های خانواده و ... در این زمینه به من کمک کرد. اما باز هم وقتی با افراد مذهبی فامیل که بسیار بسیار هم با سواد بودند صحبت می کردم ، اعتقادم خدشه دار می شد . به هر حال بنده تمام تلاشم را برای این کار کردم و نهایتا هم به گوش دادن به انواع آهنگ ها و مداحی ها برای رهبر متوسل شدم تا از طریق احساسات به بنده کمک کند تا علاقه ایشان زیاد شود چون از نظر معرفتی و عقلی پذیرفته بودم هر چند تحت هیچ شرایط دیگری حاضر به گوش دادن آهنگ نبودم . اما ما یک فامیل بسیار بی سر و پا داریم . عذر می خواهم که این گونه صحبت می کنم . ولی واقعا بی سروپا هستند . در دوران انتخابات یک سری صحبت هایی شد ( از طریق ایمیل) و نهایتا بزرگ فامیل از من خواست که عذر خواهی کنم از دیگران در حالی که به نظرم آن ها به دلیل نداشتن منطق باید عذرخواهی می کردند اما برای احترام ، عذرخواهی کردم و از آن ها خواهش کردم که دیگر برای من میل های سیاسی و بحث های سیاسی نفرستند. خلاصه ماجرا گذشت تا هم اکنون . و روابط در این مدت با تلاش بنده و لطف خدا دوباره جوش خورد و کدورت ها برطرف شد. اما دوباره آن ها چند سری است که میل های ناجور می زنند که حال بنده را به شدت به هم می ریزند و من نمی دانم چه کار کنم . آیا تکلیف سلوکی بنده این است که دوباره از آنها بخواهم که به من میل نزنند ؟ هر نامه ای که هر کس به رهبری نوشته آن هم نامه هایی که من از خواندنش هم شرم دارم به من میل می زنند. چه باید کرد ؟ آیا عکس العمل لازم است؟ آیا سکوت عکس العمل است؟ اگر چیزی نگویم نمی گویند چی شده که فلانی اینقدر بی غیرت شده؟ دیگر این فامیل دارند حال من را به هم می زنند . ای خداااااااااااااااااااااااا. یکی به داد من برسد. به نظرتان خوب است که با لحنی نرم و دوستانه به آن ها بگویم ایمیل های ناجورشان را برای خودشان نگه دارند ؟ . از طرفی گاها فکر می کنم که توهین شده یعنی چی ؟ مگر با گفتن آن ها به کسی توهین می شود؟ این کار برای خودشان مضر است . اگر آن ها هم نگویند باز هم محیط بنده ناسالم است. هر چند 90 درصد مسائل حل می شود. 2) عذر می خواهم که لحن سوال اولم کمی خشن بود . سوال دیگر این حقیر این است که فرمودید مقام معظم رهبری فرمودند آن چه که موجب فساد و فهشا شود حرام است. دقیقا تعریف شما از فساد و فحشا چیست؟ چیزی که بنده احساس می کنم و دلیلی برایش ندارم و آن را از " ظهر الفساد و فی البرّ و البحر" درک کرده ام، آن پای کوبی هایی که همراه آهنگ و سایر مفاسد می شود ، فساد محسوب می شود. پس موسیقی اگر همراه با پای کوبی باشد حرام و در غیر این صورت حلال است !!! نظر شما چیست ؟ 3) از آن جا که مسئله ولی فقیه از اصول دین نیست آیا اگر کسی آن را به خاطر این که عرفا مد نظر دارند قلبا بپذیرد ، اشکالی دارد؟ یعنی قلبی شدن آن به خاطر برخورد بزرگان با این مسئله باشد . از این که مزاحم اوقات شریفتان شدم عذر خواهی می کنم. با تشکر.
متن پاسخ
باسمه تعالی، علیک السلام: 1- کار خوبی است که از آشنایان خواهش کنید ایمیل‌های ناجور برایتان نفرستند. 2- هر موسیقی که همراه با رقص باشد حرام است، هرچند ممکن است خودش به تنهایی حرام نباشد. 3- اعتقاد به ولایت فقیه، اعتقاد به حاکمیت خدا در زمان غیبت امام زمان«عجل‌الله‌تعالی‌فرجه» است ولی نباید با کسانی که آن را قبول ندارند جدال کرد. موفق باشید
12473
متن پرسش
با سلام و احترام و تبریک حلول ماه رمضان: ببخشید استاد خود باوری از منظر اسلام به چه معناست؟ کدام خود را باور کنیم؟ من اصلا خود باوری ندارم و خودم را در لابه لای تعریف مردم پیدا می کنم چون فهمیدم که من پول و شهرت و مقام و....اینها نیستم نمی دانم چه چیز را باور کنم. آیا منظور از استعدادهای درونی این است که مثلا من استعداد فهم کلام و فلسفه دارم ولی مثلا درس دیگری را خوب نمی گیرم یا چیز دیگری است؟ خواهشا راهنمایی بفرمایید که روحیه ام خیلی داغونه. خدا خیرتون بده.
متن پاسخ

باسمه تعالی: سلام علیکم: خودباوری در اسلام ریشه در فطرت انسان‌ها دارد بدین معنا که در ذیل خداباوریِ فطرتی متوجه است که سرنوشت خود را باید در اُنس با خدا شکل دهد و در زیر سایه‌ی وظیفه‌ی الهیه‌ی خود به آن هویتی که باید برسد، برسد. موفق باشید

9404
متن پرسش
با سلام: استاد نظرتونو در مورد این قسمت از سخنرانی آقای خاتمی در مورد رابطه ی آزادی و دین بفرمایید: «و من به برادران و خواهران به صراحت اعتقاد خودم را بگویم، که سرنوشت وجهه اجتماعی دین در امروز و فردا در گروی این است که جوری ما دین را ببینیم که با آزادی سازگار باشد، (تشویق حضار). شما به تاریخ بشر مراجعه بکنید، ببینید هر چه که با آزادی مقابل شده است لطمه دیده است، حتی فضیلت های انسانی. دین اگر در مقابل آزادی قرار گرفته است دین لطمه خورده است (تشویق حضار). عدالت اگر در مقابل آزادی قرار گرفته است عدالت لطمه خورده است ساختن و توسعه اگر در مقابل آزادی قرار گرفته است سازندگی لطمه خورده است. دو نمونه ی بزرگ آن را برای شما که اغلب شما اهل مطالعه هستید عرض میکنم یکی تجربه قرون وسطی که دین و آزادی در مقابل هم قرار گرفتند دین شکست خورد (تشویق حضار) و یکی در دنیای امروز در دنیای کمونیزم که عدالت اقتصادی در مقابل آزادی قرار گرفت و عدالت شکست خورد.» استاد بفرمایید اون دینی که بخواهد با آزادی سازگار باشه چجور دینی است؟ آیا دین به عنوان حکم خدا باید با ما هماهنگ باشه یا ما باید خودمونو با احکام خدا هماهنگ کنیم؟ با تشکر.
متن پاسخ
باسمه تعالی: سلام علیکم: این حرف درستی است که دین نباید جلو آزادی بشر را بگیرد و اساساً انبیاء آمدند تا بشر را از خرافات و انحرافات آزاد کند. مشکل آن است که اگر لیبرال‌دموکراسی به اسم آزادی خواست انواع بی‌بند و باری‌ها را در جامعه به بشر تحمیل کند، آیا باید به آن اجازه داد؟ آیا اگر شخصی به اسم آزادی صدای موسیقی ماشین خود را در حدّی بلند کرد که امکان زندگی برای بقیه سخت شد و خواستیم مانع آن شویم، به اسم دین جلوی آزادی او را گرفته‌ایم؟ آیا خانمی که به زشت‌ترین شکل بی‌بند و باری در جامعه ظاهر می‌شود مثل همان کسی نیست که صدای موسیقی خود را بلند کرده و محیط را با حضورِ بی‌بند و بار خود از حالت تعادل خارج کرده؟ خارج از چنین فضایی وظیفه‌ی همه‌ی ما است که پاسدار آزادی باشیم و به اسم تحجرهای دینی نگذاریم آزادی که هدیه‌ی خدا است به بشریت، نادیده گرفته شود و ما تنها با مقدس‌دانستن آزادی است که می‌توانیم تمدن اسلامی را شکل دهیم و در آن تمدن همه‌ی افکار و اقشار احساس خودی نسبت به انقلاب اسلامی داشته باشند. آیا آن‌کسی که نمی‌خواهد مثل یک مسلمان مقیّد حجاب خود را رعایت کند ولی هنجارشکنی و بی‌بند و باری نیز پیشه نمی‌کند، جایی در تمدن اسلامی دارد؟ و او نیز نباید احساس کند که عضو جامعه‌ی اسلامی است وجامعه‌ی اسلامی او را متعلق به خود می‌داند؟ موفق باشید
25712
متن پرسش
سلام استاد عزیزم: مطلبی را که از علامه حسن زاده در مورد شیخ جعفر مجتهدی در کتاب جدید ۴ جلدی (لاله ای از ملکوت) آمده است به شرح ذیل می باشد. شاخه‌ای از شجره طوبی علامه فیلسوف حاج شیخ حسن حسن زاده آملی پیرامون شخصیت جناب حاج شیخ جعفر مجتهدی فرمودند: آقای حاج شیخ جعفر مجتهدی انسان الهی بودند، برایم سخت است که بخواهم بگویم فهمیده دفتر وجودشان را ورق می‌زنم و برای شما قرائت می‌کنم؛ حقاً این ادعا را ندارم. ایشان خوب مراقبت می‌کردند و کشیک نفس می‌کشیدند و حضورشان بسیار قوی بود و حقیقتِ «في مَقعَدِ صِدقٍ عِندَ مَليكٍ مُّقتَدِرٍ» در ایشان پیاده شده بود، یعنی واقعیتِ: از یمین و از یسار و تحت و فوق / نور او بر گردنم افکنده طوق را در این عزیز مشاهده می‌کردیم. جناب حاج عبد الصّمد همدانی در بحرالمعارف آورده است که تنی چند از خواصّ حضرت وصی، امام امیرالمومنین علی علیه‌السلام در محضرشان بودند که آن حضرت فرمودند: عارف بالله را در زمین و آسمان و … نمی‌یابی، در بهشت و جهنم هم نمی‌یابی. ِ«في مَقعَدِ صِدقٍ عِندَ مَليكٍ مُّقتَدِرٍ» يعنی در پیشگاه خدا. اگر بهشت شیرین است، بهشت آفرین شیرین‌تر است، لذا جناب نبیّ اکرم حضرت رسول صلی‌الله‌علیه‌وآله روایت فرمودند: عشق بهشت به سلمان بیش از عشق سلمان به بهشت است، برای اینکه سلمان زینت بهشت است و بهشت آفرین را طالب است. این اشخاص، بزرگانی هستند که «احیاءٌ عِندَ رَبِّهِمْ يُرزَقون» و الآن هم که از این نشئه دنیا رخت بر بسته‌اند، می‌توان از ارواح مقدسشان استمداد جست. افسوس که قدر خودمان را نشناخته‌ایم و درست کشیک نفس نکشیده‌ایم! در پیشگاه انسان‌های الهی زانو نزده‌ایم و به حقیقتِ انسان کامل پی نبرده‌ایم و به «إنَّ هذا القُرانَ يَهدي لِلَّتي هىَ اَقوَمْ» توجه نکرده‌ایم! و به «یا اَيُّها الَّذينَ آمنوا اسْتَجيبُوا للهِ و لِلرَّسولِ اِذا دَعاكُمْ لِما يُحييكُم» گوش فرا ندادیم و در نتیجه به حقیقت انسان پی نبردیم. من آقای مجتهدی را خیلی دوست داشتم و فانی در ایشان بودم و گاه گاهی خدمتشان تشرف می‌یافتم. با آیة الله کشمیری، چه روزها و شب‌هایی را سپری کردیم، و سالیانی در خدمت علامه طباطبایی و برادرشان، و آیت الله سید مهدی قاضی و جناب شیخ محمد تقی آملی بودم اما هر چه بخواهید آقای مجتهدی را دوست دارم. انسان الهی نورانی بود و جان پاکی داشت. بسیار بزرگوار بود، بسیار مراقب خودش بود، خیلی کشیک نفس می‌کشید. باز می‌گویم انسان الهی بود، فانی بالله بود و بنده فانی در ایشان بودم، این واقعیت امر است، رَفَعَ الله درجاتَه. در مورد این بزرگان، خیلی با احتیاط باید حرف بزنیم و نباید به گزاف دهان بگشاییم که مبادا موجب هتک حرمت آنها بشود. وجودشان در میان مردم موجب نزول برکات بود؛ تا دیگر کِی یک انسانی مثل این بزرگواران در اجتماع پیدا شود. آنها مصادیق و مظاهر شجره طیبه طوبی بودند، شجره طوبی مراتب دارد. در روایت است که در هر خانه اهل ولایت، شاخه‌ای از شجره طوبی فرود آمده است و اهل ولایت در هر خانه، شاخه‌ای از شجره طوبی هستند. خداوند توفیق دهد تا از برکات انفاسشان بهره‌مند شویم.
متن پاسخ

باسمه تعالی: سلام علیکم: فکر می‌کنم همه‌ی این صفات را می‌توان برای آقای مجتهدی قائل شد که ایشان انسانی الهی و نورانی بودند و جان پاکی داشتند و مراقب خود بودند و در میان مردم موجب نزول برکات می‌شدند. بحث بر سرِ توحیدِ عارف و کرامتِ اهل کرامت است. آن‌چه می‌توان گفت اهلِ کرامت‌بودنِ ایشان است تا آن‌که بخواهیم ایشان مثل امثال علامه‌ی قاضی و یا علامه‌ی طباطبایی و یا حضرت امام، اهلِ عرفان باشند. موفق باشید

3688
متن پرسش
با سلام نظرتان در مورد گفتن زنده باد بهار توسط رییس جمهور که شعار جریان انحرافی است چیست؟
متن پاسخ
باسمه تعالی: سلام علیکم: این واژه در مفاتیح در زیارت حضرت حجت«عجل‌الله تعالی‌فرجه» به‌کار رفته و ما به آن حضرت عرض می‌کنیم« السَّلَامُ عَلَى رَبِیعِ‏ الْأَنَامِ وَ نَضْرَةِ الْأَیَّام‏ »سلام بر بهار روزگاران و شادى بخش ایام‏. این ربطی به گروه خاص ندارد این شعار همه‌ی منتظران حضرت است و نباید روی آن حساس باشیم تا مربوط به گروه خاص شود. موفق باشید
2849
متن پرسش
حضور محترم سیدنا الاستاد سلام علیکم یک بخش‌هایی از سخنرانی آقا در مورد نهضت امام صادق را در جایی دیدم احساس کردم تفسیری که آقا از موضوع دارند با تفسیر حضرت‌عالی در باب روش امام صادق علیه السلام- در جزوه زمانه شناسی اهل بیت علیهم السلام- و نیز جزوه اخیر- جایگاه تاریخی انقلاب اسلامی و جریانات سیاسی در آینده- قدری متفاوت است. بد ندیدم که متن فرمایشات آقا را برای شما نیز ارسال نمایم. دعا گوی سلامت استاد هستم و ملتمس دعای ایشان متن فرمایشات آقا: اینی که ائمه علیهم السلام یک حرکت سیاسی، تشکیلاتی وسیع و گسترده را انجام می دادند با اینکه این همه شواهد وجود دارد، این ناگفته مانده و ذکر نشده و مشکل عمده فهم زندگی ائمه علیهم السلام است. حقیقت این است که ائمه این کار را شروع کردند. البته شواهد خیلی زیادی است. پس این را به طور خلاصه همه خواهران و برادران بدانند که ائمه علیهم السلام همه­شان به مجرد اینکه بار امانت امامت را تحویل می­گرفتند، یکی از کارهایی که شروع می­کردند یک مبارزه سیاسی بود. یک تلاش سیاسی بود برای گرفتن حکومت. این تلاش سیاسی مثل همه تلاش­هایی است که آن کسانی که می­خواهند یک نظامی را تشکیل بدهند انجام می­دهند و این کار را ائمه علیهم السلام هم می­کردند. تمام این نزاعی که شما در طول دوران زندگی ائمه علیهم السلام بین آن­ها و دستگاه­های ظلم و جور مشاهده می­کنید، بر سر همین قضیه است. آن­هایی که با ائمه ما مخالفت می­کردند، آن­ها را مسموم می­کردند، مقتول می­کردند، زندان می­انداختند، محاصره می­کردند، دعوایشان بر سر داعیه حکومت ائمه علیهم السلام بود. اگر ائمه داعیه حکومت نداشتند ولو علوم اولی و آخرین را هم به خودشان نسبت می­دادند، اگر بحث قدرت سیاسی نبود، داعیه قدرت سیاسی نبود،هیچ گونه تعرضی نسبت به آنها انجام نمی­گرفت، لااقل به این شدت انجام نمی­گرفت، اصلاً مسئله این است. لذا شما می بینید در بین دعوت­ها و تبلیغات ائمه روی کلمه امامت و مسئله امامت حساسیت بسیار بالایی است، یعنی وقتی که امام صادق هم می­خواهد ادعای حاکمیت اسلامی و قدرت سیاسی بکند می­گوید" ایها الناس إنّ رسولَ الله کان الامام" می­گوید ای مردم – در ا جتماع مردم در عرفات-می­ایستد در میان مردم می­گوید" إنّ رسولَ الله کان الامام" امام جامعه، پیشوای جامعه، رهبر جامعه، حاکم بر جامعه رسول خدا بود،"ثمّ کان علی ابن أبی طالب ثمّ الحسن ثمّ الحسین" تا می­رسد به خودش.یعنی تمام بحث ائمه با مخالفینشان و بحث اصحاب ائمه در مبارزاتشان، همین مسئله حکومت و حاکمیت و ولایت مطلقه و عامه بر مسلمین و قدرت سیاسی بود، بر سر مقامات معنوی آن­ها با ائمه دعوایی نداشتند. (صفحه 23) ائمه از لحظه وفات رسول الله تا سال 260 درصدد بودند که حکومت الهی را در جامعه اسلامی به وجود آورند. این اصل مدعاست البته نمی­توانیم بگوییم که می­خواستند حکومت اسلامی را در زمان خودشان- یعنی هر امامی در زمان خودش- به وجود بیاورد. آینده­های میان مدت، بلند مدت و در مواردی هم نزدیک مدت وجود داشت، مثلاً در زمان امام مجتبی به نظر ما تلاش برای ایجاد حکومت اسلامی در آینده کوتاه مدت بود. در امام سجاد به نظر بنده برای آینده میان مدت بود و در زمان امام باقر احتمال زیاد این است که برای آینده کوتاه مدت بود. از بعد از شهادت امام هشتم به گمان زیاد برای آینده بلند مدت بود. برای چه موقع؟ مختلف بود، اما همیشه بود این معنای مبارزه سیاسی است. (صفحه17) امام باقر در هر فرصت مناسبی با نشان دادن گوشه ای از واقعیت تلخ و مرارت بار زندگی شیعی و تشریح فشارها و شدت عمل­هایی که از سوی قدرت­های مسلط بر امام و یارانشان می­رود احساسات و عواطف مردم غافل را تحریک می­کند و خون مرده و راکد آن­ها را به جوش می­آورد و دل­های کرخ شده­ی آن­ها را هیجانی می­بخشد یعنی آنان را آماده گرایش­های تند و جهت گیری­های انقلابی می­سازد. (ص 238) تردیدی نمی­توان داشت که اگر امام باقر فقط به زندگی علمی و نه به سازندگی فکری و تشکیلاتی سرگرم بوده خلیفه و سران رژیم خلافت به صرفه و صلاح خود نمی­دیدند که با سخت گیری و شدت عملی که به خرج می­دهند، اولاً آن حضرت را با مقابله­ای تند علیه خود برانگیزند چنانکه در زمانی نزدیک نمونه­ای از این تجربه را مشاهده می­کنیم. از جمله قیام حسین بن علی(شهید فخ) ثانیاً گروه و دوستان و منتقدان به امام را که تعدادشان اندک هم نبوده است بر خود خشمگین کنند و از دستگاه خود ناراضی سازند. کوتاه سخن اینکه از عکس العمل نسبتاً حاد رژیم خلافت در اواخر عمر امام باقر می­توان عمل نسبتاً شدید و حاد آن حضرت را استنباط کرد. (ص241) اوضاع و احوال مساعد و نیز زمینه­هایی که کارهای امام پیشین فراهم آورده بود موجب می­شد که با توجه به راه دراز و پر مشقت نهضت تشیع امام صادق مظهر همان امید صادقی باشد که شیعه سالها انتظار آن را کشیده است، همان قائمی که مجاهدت طولانی اسلاف خود را به ثمر خواهد رسانید و انقلاب شیعی را در سطح وسیع جهان اسلام بر خواهد افروخت. اشاره­ها و گاه حتی تصریح امام باقر نیز در پرورش نهال این آرزو مؤثر بوده است. جابر بن یزید می گوید: کسی از امام باقر درباره قیام کننده بعد از او پرسید، امام با دست به شانه ابی عبدالله کوفت و گفت این است به خدا قیام کننده آل محمد(ص) (ص 257) وقتی امام باقر از دنیا می­رود، بر اثر فعالیت­های بسیاری که در طول این مدت خود امام باقر و امام سجاد انجام داده بودند، اوضاع و احوال به سود خاندان پیامبر بسیار تغییر کرد. در دو کلمه من نقشه امام باقر و امام صادق را افشا کنم برایتان، آن وقت جزء اسرار بود، همان اسراری که شنیدید که می­گویند مثلاً جابر بن یزید جعفی جزء صاحبان سر بود و هر کس راز ما را را منتشر کند لعنت خدا بر او باد و چه چه، ان اسراری که آن روز اگر منتشر می­کردند لعنت خدا بر آن منتشر­کننده بود، همین­هایی است که من می­خواهم افشا کنم، که منتها امروز دیگر افشایش اشکالی ندارد بلکه واجب است که مردم بدانند که امام چه کار می­خواستند بکنند. نقشه امام صادق این بود که بعد از رحلت امام باقر کارها را جمع و جور کند، یک قیام علنی به راه بیاندازد و حکومت بنی امیه را که هر روزی یک دولتی عوض می­شد و حاکی از نهایت ضعف دستگاه بنی امیه بود، واژگون کند و از خراسان و ری اصفهان و عراق و حجاز و مصر و مراکش و همه مناطق مسلمان نشین که در همه این مناطق شبکه حذبی امام صادق- یعنی شیعه – گسترده بود، از همه آنها نیرو بیاید مدینه و امام لشکر کشی کند به شام. حکومت شام را ساقط کند خودش پرچم خلافت را بلند کند و بیاید مدینه و حکومت پیامبر را به راه بیاندازد. این نقشه امام صادق بود. (ص261)( این بند از فرمایش آقا، به نظر حقیر معارض جدی برای فرمایشات شماست.) امام صادق دو مرحله در این دوران طی می کنند، یکی از سال 114 تا خلافت منصور، این یک دوره است، که دوران آسایش و گشایش است. آنی که معروف شده به خاطر اختلاف بنی امیه و بنی عباس ائمه فرصت کردند، مال این دوران است. زمان امام باقر چنین چیزی نبود. زمان امام باقر، قدرت بنی امیه بود و هشام بن عبدالملک، که او هم" و کان هشام رجلهم"، مرد بنی امیه و بزرگترین شخصیت بنی امیه بعد از عبدالملک، هشام بوده. بنابراین زمان امام باقر نه، هیچ گونه اختلافی بین کسی و کسی که موجب این باشد که ائمه بتوانند از فرصت استفاده کنند نبوده. مال زمان امام صادق است، آن هم مال این دوران که دوران آهسته آهسته شروع شدن دعوت بنی عباس و گسترش دعوت این­ها و اوج دعوت شیعی علوی در سرتاسر دنیای اسلام است. وقتی منصور سر کار می آید، البته وضع سخت می شود و زندگی حضرت برمی­گردد به دوران زندگی امام باقر،اختناق حاکم می­شود، همان وقتی که حضرت را تبعید می­کنند،بارها حضرت به حیره، به رمیله، به کجا، کجا تبعید شدند. دفعات متعدد، بارها منصور حضرت را خواست. یک بار گفت" قتلنی الله إن لم أقتلکَ". یک بار خطاب فرستاد برای حاکم مدینه "أن أحرق علی جعفر بن محمد دارَه" که خانه­اش را آتش بزن. که حضرت آمدند در میان آتش­ها و یک نمایش غریبی را نشان دادند" أنا ابن أعراق الثری" که خُب خود این بیشتر، آن مخالفین را منکوب کرد و برخورد بین منصور و امام صادق، برخورد بسیار سختی است.بارها حضرت را تهدید کرد. البته آن روایاتی هم که دارد که حضرت پیش منصور تذلل کردند، هیچ کدامش درست نیست. بنده دنبال روایات رفتم، اصلاً اصل و اساسی ندارد، غالباً می­رسد به ربیع حاجب. ربیع حاجب فاسق قطعی است، از نزدیکان منصور است. یک عده هم ساده لوحانه گفتند ربیع شیعه بوده. ربیع کجایش شیعه بود؟ دنبال زندگی ربیع ابن یونس رفتیم او یکی از آن افرادی است که از خانه­زادی آمده در دستگاه بنی عباس و نوکری آن­ها را کرده و حاجب منصور بوده و بعد هم خدمات فروانی کرده وقتی که منصور مرد، اگر ربیع نبود، خلافت از دست خانواده­ی منصور بیرون می­رفت. عموهایش بودند، این بود که یک وصیتنامه­ای جعل کرد به نام مهدی پسر منصور، و مهدی را به خلافت رساند. بعد هم فضل بن ربیع، پسر همین شخص است. نخیر خانواده، خانواده­ای است جزو وفاداران و مخلصین بنی عباس، هیچ ارادتی هم به اهل البیت نداشتند و هرچی هم جعل کرده، دروغ جعل کرده، برای خاطر اینکه حضرت را در سمعه آن روز محیط اسلامی یک چنین آدمی وانمود کند که باید در مقابل خلیفه تذلل کرد، تا دیگران هم تکلیف خودشان را بدانند. به هر حال، برخورد بین امام صادق و منصور خیلی تند است تا به شهادت امام صادق منتهی می­شود در سال صد و چهل و هشت. (ص266) نمودارهای مهم و برجسته در زندگی امام صادق را آنجا که به دیدگاه ویژه بحث ما ارتباط می یابد بدین شرح یافته­ام: 1- تبیین و تبلیغ مسئله امامت 2- تبیین و بیان احکام دین به شیوه فقه شیعی و نیز تفسیر آن به روال بینش شیعی 3- وجود تشکیلات پنهانی ایدئولوژیک- سیاسی (ص 267) (منبع: کتاب انسان 250 ساله، مجموعه فرمایشات آقا)
متن پاسخ
باسمه تعالی: سلام علیکم: در رابطه با سخن مقام معظم رهبری با ید عرض کنم : با توجه به این که روایات صریح داریم که حضرت صادق«علیه السلام» در زمان خودشان صلاح نمی دیدند در قیامی که ضد امویان شروع شده بود شرکت کنند و حتی به عموی خود جناب زیدبن علی بی نتیجه بودن قیامش را متذکر می شدند، با این همه سیره ی آن ها نشان می دهد هیچ وقت در امر مبارزه ی سیاسی و تلاش برای به دست گرفتن حکومت کوتاهی نمی کردند، منتها همان طور که مقام معظم رهبری متذکر می شوند «نمی توانیم بگوییم هر امامی نی خواسته حکومت را در زمان خودش به دست آورد» و از برنامه های میان مدت و دراز مدت غافل بودند. هنر ائمه هرکدام آن بود که می فهمیدند برای هدف نهایی در هر زمانی چه کاری به عهده شان می باشد. به نظرم برای رسید برای جمع بندی دراین بحث در کنار سخنان مقام معظم رهبری«حفظه الله» ، سخنان شهید مطهری«رحمۀ الله علیه» کمک می کند، با این که متنی که گزینش کرده ام طولانی است، ولی بسیار مفید است و ان شاءالله منجر می شود تا با احاطه ای همه جانبه موضوع را دنبال فرمایید. شهید مطهری در کتاب «سیری در سیره ی ائمه«علیهم السلام» در قسمت امام صادق«علیه السلام» می فرمایند: ما در سیرت پیشوایان دین به امورى برمى‏خوریم که به حسب ظاهر با یکدیگر تناقض و تعارض دارند، همچنان که در اخبار و آثارى که از پیشوایان دین رسیده احیانا همین تعارض و تناقض دیده مى‏شود. واقعا هم همچون تعارض و تناقض ظاهرى در سیرت ائمه اطهار علیهم السلام دیده مى‏شود؛ مى‏بینیم مثلا حضرت امام حسن علیه السلام با معاویه صلح مى‏کند و اما امام حسین علیه السلام قیام مى‏کند و تسلیم نمى‏شود تا شهید مى‏گردد؛ مى‏بینیم که رسول خدا و على مرتضى در زمان خودشان زاهدانه زندگى مى‏کردند و احتراز داشتند از تنعم و تجمل، ولى سایر ائمه این‏طور نبودند. پس باید این تعارضها را حل کرد و رمز آنها را دریافت.این تعارض با سایر تعارضها فرق دارد، تعارضى نیست که روات و ناقلان احادیث به وجود آورده باشند و وظیفه ما آن گونه حل و رفع باشد که معمولا در تعارض نقلها مى‏شود، بلکه تعارضى است که خود اسلام به وجود آورده، یعنى روح زنده و سیال تعلیمات اسلامى آن را ایجاب مى‏کند. بنابراین این تعارضها درواقع درس و تعلیم است نه تعارض و تناقض، درس بسیار بزرگ و پرمعنى و آموزنده. این اختلاف و تعارض ظاهرى سیرت، به کمک بیاناتى که از پیشوایان دین رسیده، براى ما روشن مى‏ کنند. امام حسین علیه السلام بدون پروا، با آنکه قرائن و نشانه‏ها حتى گفته‏هاى خود آن حضرت حکایت مى‏کرد که شهید خواهد شد، قیام کرد. ولى امام صادق علیه السلام با آنکه به سراغش رفتند اعتنا ننمود و قیام نکرد، ترجیح داد که در خانه بنشیند و به کار تعلیم و تدریس و ارشاد بپردازد. به ظاهر، تعارض و تناقضى به نظر مى‏رسد که اگر در مقابل ظلم باید قیام کرد و از هیچ خطر پروا نکرد پس چرا امام صادق علیه السلام قیام نکرد بلکه در زندگى مطلقا راه تقیه پیش گرفت، و اگر باید تقیه کرد و وظیفه امام این است که به تعلیم و ارشاد و هدایت مردم بپردازد پس چرا امام حسین علیه السلام این کار را نکرد؟ چون در زمان امام صادق خلافت از دودمان اموى به دودمان عباسى منتقل شد. عباسیان از بنى هاشم‏اند و عموزادگان علویین به شمار مى‏روند. در آخر عهد امویین که کار مروان بن محمد، آخرین خلیفه اموى، به عللى سست شد، گروهى از عباسیین و علویین دست به کار تبلیغ و دعوت شدند. علویین دو دسته بودند: بنى الحسن که اولاد امام مجتبى بودند، و بنى الحسین که اولاد سیدالشهداء علیهما السلام بودند. غالب بنى الحسین که در رأسشان حضرت صادق علیه السلام‏ بود از فعالیت ابا کردند. مکرر حضرت صادق دعوت شد و نپذیرفت. ابتداى امر سخن در اطراف علویین بود. عباسیین به ظاهر به نفع علویین تبلیغ مى‏کردند. سفاح و منصور و برادر بزرگترشان ابراهیم الامام با محمدبن عبد اللَّه بن الحسن بن الحسن، معروف به «نفس زکیّه» بیعت کردند و حتى منصور- که بعدها قاتل همین محمد شد- در آغاز امر رکاب عبد اللَّه بن حسن را مى‏گرفت و مانند یک خدمتکار جامه او را روى زین اسب مرتب مى‏کرد، زیرا عباسیان مى‏دانستند که زمینه و محبوبیت از علویین است. عباسیین مردمى نبودند که دلشان به حال دین سوخته باشد. هدفشان دنیا بود و چیزى جز مقام و ریاست و خلافت نمى‏خواستند. حضرت صادق علیه السلام از اول از همکارى با اینها امتناع ورزید. بنى العباس از همان اول که دعات و مبلغین را مى‏فرستادند، به نام شخص معین نمى‏فرستادند، به عنوان «الرضا من آل محمد» یا «الرضى من آل محمد» یعنى «یکى از اهل بیت پیغمبر صلى الله علیه و آله که شایسته باشد» تبلیغ مى‏کردند و در نهان جاده را براى خود صاف مى‏کردند. دو نفر از دعات آنها از همه معروفترند، یکى عرب به نام «ابوسلمه خلّال» که در کوفه مخفى مى‏زیست و سایر دعات و مبلغین را اداره مى‏کرد و به او «وزیر آل محمد» لقب داده بودند، و اولین بار کلمه «وزیر» در اسلام به او گفته شد، و یکى ایرانى که همان سردار معروف، ابومسلم خراسانى است و به او «امیر آل محمد» لقب داده بودند. مطابق نقل مسعودى در مروج الذهب، بعد از کشته شدن ابراهیم امام (برادر بزرگتر سفاح و منصور که سفاح را وصى و جانشین خود قرار داده بود) نظر ابوسلمه بر این شد که دعوت را از عباسیین به علویین متوجه کند. دو نامه به یک مضمون به مدینه نوشت و به وسیله یک نفر فرستاد، یکى براى حضرت صادق علیه السلام که رأس و رئیس بنى الحسین بود و یکى براى عبد اللَّه بن الحسن بن الحسن که بزرگ بنى الحسن بود. امام صادق علیه السلام به آن نامه اعتنایى نکرد و هنگامى که فرستاده اصرار کرد و جواب خواست، در حضور خود او نامه را با شعله چراغ سوخت و فرمود جواب نامه‏ات این است. اما عبد اللَّه بن الحسن فریب خورد و خوشحال شد و با اینکه حضرت صادق علیه السلام به او فرمود که فایده ندارد و بنى العباس نخواهند گذاشت کار بر تو و فرزندان تو مستقر گردد عبد اللَّه قانع نشد، و قبل از آنکه جواب نامه عبد اللَّه به ابوسلمه برسد سفاح که به ابوسلمه بدگمان شده بود با جلب نظر و موافقت ابومسلم ابوسلمه را کشت و شهرت دادند که خوارج او را کشته‏اند، و بعد هم خود عبد اللَّه و فرزندانش گرفتار و کشته شدند. این بود جریان ابا و امتناع امام صادق علیه السلام از قبول خلافت. امتناع امام صادق تنها به این علت نبود که مى‏دانست بنى العباس مانع خواهند شد و آن حضرت را شهید خواهند کرد. اگر مى‏دانست که شهادت آن حضرت براى اسلام و مسلمین اثر بهترى دارد شهادت را انتخاب مى‏کرد همان طورى که امام حسین علیه السلام به همین دلیل شهادت را انتخاب کرد. در آن عصر- که به خصوصیات آن اشاره خواهیم کرد- آن چیزى که بهتر و مفیدتر بود رهبرى یک نهضت علمى و فکرى و تربیتى بود که اثر آن تا امروز هست؛ همان طورى که در عصر امام حسین آن نهضت ضرورت داشت و آن نیز آنطور بجا و مناسب بود که اثرش هنوز باقى است. جان مطلب همین جاست که در همه این کارها، از قیام و جهاد و امر به معروف و نهى از منکرها و از سکوت و تقیه‏ها، باید به اثر و نتیجه آنها در آن موقع توجه کرد. اینها امورى نیست که به شکل یک امر تعبدى از قبیل وضو و غسل و نماز و روزه صورت بگیرد. اثر این کارها در مواقع مختلف و زمانهاى مختلف و اوضاع و شرایط مختلف فرق مى‏کند. گاهى اثر قیام و جهاد براى اسلام نافعتر است و گاهى اثر سکوت و تقیه. گاهى شکل و صورت قیام فرق مى‏کند. همه اینها بستگى دارد به خصوصیت عصر و زمان و اوضاع و احوال روز، و یک تشخیص عمیق در این مورد ضرورت دارد؛ اشتباه تشخیص دادن زیانها به اسلام مى‏رساند. امام صادق علیه السلام در عصر و زمانى واقع شد که علاوه بر حوادث سیاسى، یک سلسله حوادث اجتماعى و پیچیدگیها و ابهامهاى فکرى و روحى پیدا شده بود، لازمتر این بود که امام صادق جهاد خود را در این جبهه آغاز کند. مقتضیات زمان امام صادق علیه السلام که در نیمه اول قرن دوم مى‏زیست با زمان سیدالشهداء علیه السلام که در حدود نیمه قرن اول بود خیلى فرق داشت. در حدود نیمه قرن اول در داخل کشور اسلامى براى مردانى که مى‏خواستند به اسلام خدمت کنند یک جبهه بیشتر وجود نداشت و آن جبهه مبارزه با دستگاه فاسد خلافت بود، سایر جبهه‏ها هنوز به وجود نیامده بود و یا اگر به وجود آمده بود اهمیتى پیدا نکرده بود، حوادث عالم اسلام همه مربوط به دستگاه خلافت بود و مردم از لحاظ روحى و فکرى هنوز به بساطت و سادگى صدر اول زندگى مى‏کردند. اما بعدها و در زمانهاى بعد تدریجا به علل مختلف جبهه‏هاى دیگر به وجود آمد، جبهه‏هاى علمى و فکرى. یک نهضت علمى و فکرى و فرهنگى عظیم در میان مسلمین آغاز شد. نحله‏ها و مذهبها در اصول دین و فروع دین پیدا شدند. به قول یکى از مورخین، مسلمانان در این وقت از میدان جنگ و لشکرکشى متوجه فتح دروازه‏هاى علم و فرهنگ شدند. علوم اسلامى در حال تدوین بود. در این زمان یعنى در زمان امام صادق علیه السلام از یک طرف زد و خورد امویها و عباسیها فترتى به وجود آورد و مانع بیان حقایق را تاحدى از بین برد، و از طرف دیگر در میان مسلمانان یک شور و هیجان براى فهمیدن و تحقیق پیدا شد؛ لازم بود شخصى مثل امام صادق علیه السلام این جبهه را رهبرى کند و بساط تعلیم و ارشاد خود را بگستراند و به حل معضلات علمى در معارف و احکام و اخلاق بپردازد. در زمانهاى قبل همچو زمینه‏ها نبود، همچو استعداد و قابلیت و شور و هیجانى در مردم نبود. در تاریخ زندگى امام صادق علیه السلام یک جا مى‏بینیم زنادقه و دهریّینى از قبیل ابن ابى العوجا و ابوشاکر دیصانى و حتى ابن مقفع مى‏آیند و با آن حضرت محاجه مى‏کنند و جوابهاى کافى مى‏گیرند. احتجاجات بسیار مفصل و طولانى از آن حضرت در این زمینه‏ها باقى است که به راستى اعجاب‏آور است. توحید مفضّل که رساله‏اى است طولانى در این زمینه، در اثر یک مباحثه بین مفضل از اصحاب آن حضرت و بین یک نفر دهرى مسلک و رجوع کردن مفضل به امام صادق علیه السلام پدید آمد. در جاى دیگر مى‏بینیم که اکابر معتزله از قبیل عمرو بن عبید و واصل بن عطا که مردمان مفکرى بودند مى‏آمدند و در مسائل الهى یا مسائل اجتماعى سؤال و جواب مى‏کردند و مى‏رفتند. در جاى دیگر فقهاى بزرگ آن عصر را مى‏بینیم که یا شاگردان آن حضرتند و یا بعضى از آنها مى‏آمدند و از آن حضرت سؤالاتى مى‏کردند. ابوحنیفه و مالک معاصر امام صادق‏اند و هر دو از محضر امام علیه السلام استفاده کرده‏اند. شافعى و احمدبن حنبل شاگردان شاگردان آن حضرتند. مالک در مدینه بود و مکرر به حضور امام علیه السلام مى‏آمد و خود او مى‏گوید وقتى که به حضورش مى‏رسیدم و به من احترام مى‏کرد خیلى‏ خرسند مى‏شدم و خدا را شکر مى‏کردم که او به من محبت دارد. مالک درباره امام صادق مى‏گوید: «کان من عظماء العبّاد و اکابر الزهاد والّذین یخشون اللَّه عزّ وجل، و کان کثیر الحدیث، طیّب المجالسة، کثیر الفوائد.» یعنى از بزرگان و اکابر عُبّاد و زهاد بود و از کسانى بود که خوف و خشیت الهى در دلش قرار داشت. او مردى بود که حدیث پیغمبر را زیاد مى‏دانست، خوش محضر بود، مجلسش پرفایده بود. و باز مالک مى‏گوید: «ما رأت عین و لا سمعت أذن ولا خطر على قلب بشر افضل من جعفر بن محمد.» یعنى چشمى ندیده و گوشى نشنیده و به دلى خطور نکرده کسى از جعفربن محمد فاضلتر باشد. ابوحنیفه مى‏گفت: «ما رأیت افقه من جعفر بن محمد» از جعفربن محمد فقیه‏تر و داناتر ندیدم. مى‏گوید وقتى که جعفربن محمد به امر منصور به عراق آمد منصور به من گفت که سخت‏ترین مسائل را براى سؤال از او تهیه کنم. من چهل مسأله اینچنین تهیه کردم و رفتم به مجلسش. منصور مرا معرفى کرد، امام فرمود او را مى‏شناسم، پیش ما آمده است. بعد به امر منصور مسائل را طرح کردم. در جواب هر یک فرمود عقیده شما علماى عراق این است، عقیده فقهاى مدینه این است، و خودش گاه با ما موافقت مى‏کرد و گاه با اهل مدینه، گاهى هم نظر سومى مى‏داد. در جاى دیگر متصوفه را مى‏بینیم که به حضور آن حضرت رفت و آمد و سؤال و جواب مى‏کردند که نمونه مختصرى از آن را قبلا عرض کردم. زمان امام صادق علیه السلام زمانى بود که برخورد افکار و آراء و جنگ عقاید شروع شده بود و ضرورت ایجاب مى‏کرد که امام کوشش خود را در این صحنه و این جبهه قرار دهد. همیشه باید در این گونه امور به اثر کار توجه داشت. سیدالشهداء علیه السلام دانست که شهادتش اثر مفید دارد، قیام کرد و شهید شد و اثرش هنوز هم باقى است. امام صادق علیه السلام فرصت را براى تعلیم و تأسیس کانون علمى مناسب دید، به این کار همت گماشت. بغداد که کانون جنبش علمى اسلامى صدر اسلام است در زمان امام صادق علیه السلام بنا شد. ظاهراً ایشان آخر عمر سفرى به بغداد آمده است. اثر امام صادق علیه السلام است که مى‏بینیم شیعه، در مقدم سایر فرق، در علوم اسلامى پیشقدم و مؤسس شد و یا لااقل دوش به دوش دیگران حرکت کرد و در همه رشته‏ها از ادب و تفسیر و فقه و کلام و فلسفه و عرفان و نجوم و ریاضى و تاریخ و جغرافى کتابها نوشت و رجال بزرگ بیرون داد، عالى‏ترین و نفیس‏ترین آثار علمى را به جهان تحویل داد. اگر امروز مى‏بینیم اصلاح طلبانى به رسمیت مذهب شیعه- بعد از هزار سال- اقرار و اعتراف مى‏کنند به خاطر این است که شیعه یک مکتب واقعى اسلامى است و آثار شیعى در هر رشته نشان مى‏دهد که دیگر نمى‏توان اتهامات سیاسى به آن بست. این آثار مولود ایمان و عقیده است؛ سیاست نمى‏تواند اینچنین فقه یا اخلاق یا فلسفه و عرفان یا تفسیر و حدیثى به وجود آورد. رسمیت امروز شیعه معلول طرز کار و عمل آن روز امام صادق سلام اللَّه علیه است. مقصود این است که ائمه اطهار در هر زمانى مصلحت اسلام و مسلمین را درنظر مى‏گرفتند و چون دوره‏ها و زمانها و مقتضیات زمان و مکان تغییر مى‏کرد خواه وناخواه همان‏طور رفتار مى‏کردند که مصالح اسلامى اقتضا مى‏کرد و در هر زمان جبهه‏اى مخصوص و شکلى نو از جهاد به وجود مى‏آمد و آنها با بصیرت کامل آن جبهه‏ها را تشخیص مى‏دادند. این تعارضها نه تنها تعارض واقعى نیست، بلکه بهترین درس آموزنده است براى کسانى که روح و عقل و فکر مستقیمى داشته باشند، جبهه شناس باشند و بتوانند مقتضیات هر عصر و زمانى را درک کنند که چگونه مصالح اسلامى اقتضا مى‏کند که یک وقت مثل زمان سیدالشهداء علیه السلام نهضت آنها شکل قیام به سیف به خود بگیرد و یک زمان مثل زمان امام صادق علیه السلام شکل تعلیم و ارشاد و توسعه تعلیمات عمومى و تقویت مغزها و فکرها پیدا کند و یک وقت شکل دیگر. انَّ فى ذلِکَ لَذِکْرى‏ لِمَنْ کانَ لَهُ قَلْبٌ اوْ الْقَى السَّمْعَ وَ هُوَ شَهیدٌ . . اما امام صادق علیه السلام و مسأله خلافت‏ :در مورد ایشان درواقع دو سؤال وجود دارد. یک سؤال اینکه در زمان حضرت که آخر دوره بنى امیه و اول دوره بنى العباس بود، یک فرصت مناسب سیاسى به وجود آمده بود، بنى العباس از این فرصت استفاده کردند، چگونه شد که حضرت صادق نخواست از این فرصت استفاده کند؟ و فرصت از این راه پیدا شده بود که بنى امیه تدریجاً مخالفانشان زیاد مى‏شد، چه در میان اعراب و چه در میان ایرانیها، و چه به‏ علل دینى و چه به علل دنیایى. علل دینى همان فسق و فجورهاى زیادى بود که خلفا علناً مرتکب مى‏شدند. مردم متدین شناخته بودند که اینها فاسق و فاجر و نالایق‏اند؛ به علاوه جنایاتى که نسبت به بزرگان اسلام و مردان باتقواى اسلام مرتکب شدند. (این گونه قضایا تدریجاً اثر مى‏گذارد.) مخصوصاً از زمان شهادت امام حسین این حس تنفر نسبت به بنى امیه در میان مردم نضج گرفت و بعد که قیامهایى بپا شد- مثل قیام زیدبن على بن الحسین و قیام یحیى بن زیدبن على بن الحسین- وجهه مذهبى اینها به کلى از میان رفت. کار فسق و فجور آنها هم که شنیده‏اید چگونه بود. شرابخوارى و عیاشى و بى‏پرده این کارها را انجام دادن وجهه اینها را خیلى ساقط کرد. بنابراین از وجهه دینى، مردم نسبت به اینها تنفر پیدا کرده بودند. از وجهه دنیایى هم حکامشان ظلم مى‏کردند، مخصوصاً بعضى از آنها مثل حجاج بن یوسف در عراق و چند نفر دیگر در خراسان ظلمهاى بسیار زیادى مرتکب شدند. ایرانیها بالخصوص، و در ایرانیها بالخصوص خراسانیها (آنهم خراسان به مفهوم وسیع قدیمش)، یک جنب و جوشى علیه خلفاى بنى امیه پیدا کردند. یک تفکیکى میان مسأله اسلام و مسأله دستگاه خلافت به وجود آمد. مخصوصاً برخى از قیامهاى علویّین فوق العاده در خراسان اثر گذاشت؛ با اینکه خود قیام کنندگان از میان رفتند ولى از نظر تبلیغاتى فوق العاده اثر گذاشت. زید پسر امام زین العابدین در حدود کوفه قیام کرد. باز مردم کوفه با او عهد و پیمان بستند و بیعت کردند و بعد وفادار نماندند جز عده قلیلى، و این مرد به وضع فجیعى در نزدیکى کوفه کشته شد و به شکل بسیار جنایتکارانه‏اى با او رفتار کردند؛ با آنکه دوستانش شبانه نهر آبى را قطع کردند و در بستر آن قبرى کندند و بدن او را دفن کردند و دومرتبه نهر را در مسیرش جارى کردند که کسى نفهمد قبر او کجاست، ولى در عین حال همان حفّار گزارش داد و بعد از چند روز آمدند بدنش را از آنجا بیرون آوردند و به‏دار آویختند و مدتها بردار بود که روى‏دار خشکید؛ و مى‏گویند چهار سال بدن او روى‏دار ماند. زید پسرى دارد جوان به نام یحیى. او هم قیامى کرد و شکست خود و رفت به خراسان. رفتن یحیى به خراسان اثر زیادى در آنجا گذاشت. با اینکه خودش در جنگ با بنى امیه کشته شد ولى محبوبیت عجیبى پیدا کرد. ظاهراً براى اولین بار براى مردم‏ خراسان قضیه روشن شد که فرزندان پیغمبر در مقابل دستگاه خلافت اینچنین قیام کرده‏اند. آن زمانها اخبار حوادث و وقایع به سرعت امروز که نمى‏رسید، درواقع یحیى بود که توانست قضیه امام حسین و پدرش زید و سایر قضایا را تبلیغ کند، به طورى که وقتى که خراسانیها علیه بنى امیه قیام کردند- نوشته‏اند- مردم خراسان هفتاد روز عزاى یحیى بن زید را بپا نمودند. (معلوم مى‏شود انقلابهایى که اول به نتیجه نمى‏رسد ولى بعد اثر خودش را مى‏بخشد چگونه است.) به هر حال در خراسان زمینه یک انقلاب فراهم شده بود، البته نه یک انقلاب صددرصد رهبرى شده، بلکه اجمالًا همین مقدار که یک نارضایتى بسیار شدیدى وجود داشت. بنى العباس از این جریان حداکثر استفاده را بردند. سه برادرند به نامهاى ابراهیم امام، ابوالعباس سفّاح و ابوجعفر منصور. این سه برادر از نژاد عباس بن عبد المطلب عموى پیغمبر هستند، به این معنا که اینها پسر عبد اللَّه بودند، عبد اللَّه پسر على و على پسر عبد اللَّه بن عباسِ معروف بود، و به عبارت دیگر آن عبد اللَّه بن عباس معروف که از اصحاب امیرالمؤمنین است پسرى دارد به نام على و او پسرى دارد به نام عبد اللَّه، و عبد اللَّه سه پسر دارد به نامهاى ابراهیم و ابوالعباس سفّاح و ابوجعفر که هر سه هم انصافاً نابغه بوده‏اند. اینها در اواخر عهد بنى امیه از این جریانها استفاده کردند و راه استفاده‏شان هم این بود که مخفیانه دُعاة و مبلغین تربیت مى‏کردند. یک تشکیلات محرمانه‏اى به وجود آوردند و خودشان در حجاز و عراق و شام مخفى بودند و این تشکیلات را رهبرى مى‏کردند و نمایندگان آنها در اطراف و اکناف- و بیش از همه در خراسان- مردم را دعوت به انقلاب و شورش علیه دستگاه اموى مى‏کردند ولى از جنبه مثبت شخص معینى را پیشنهاد نمى‏کردند، مردم را تحت عنوان «الرّضى من آل محمد» یا «الرّضا من آل محمد» (یعنى یکى از اهل بیت پیغمبر که موردپسند باشد) دعوت مى‏کردند. از همین جا معلوم مى‏شود که اساساً زمینه مردم زمینه اهل بیت پیغمبر و زمینه اسلامى بوده است؛ و اینهایى که امروز مى‏خواهند به این قیامهاى خراسان مثل قیام ابومسلم رنگ ایرانى بدهند که مردم روى تعصبات ملى و ایرانى این کار را کردند، صدها شاهد و دلیل وجود دارد که چنین چیزى نیست که اکنون نمى‏خواهم در این قضیه بحث کنم ولى شواهد و دلایل زیادى [بر این مدعا وجود دارد.] البته مردم از اینها ناراضى بودند ولى آن چیزى که مردم براى نجات خودشان فکر کرده بودند پناه بردن از بنى امیه به اسلام بود نه چیز دیگر. تمام شعارهاشان شعار اسلامى بود. در آن خراسان عظیم و وسیع، قدرتى نبود که بخواهد مردمى را که علیه دستگاه خلافت قیام کرده‏اند مجبور کرده باشد که شعارهایى که انتخاب مى‏کنند شعارهاى اسلامى باشد نه ایرانى. در آن وقت براى مردم خراسان مثل آب خوردن بود اگر مى‏خواستند از زیر بار خلافت و از زیر بار اسلام هر دو، شانه خالى کنند، ولى این کار را نکردند، با دستگاه خلافت مبارزه کردند به نام اسلام و براى اسلام؛ و لهذا در اولین روزى که در سال 129 درمرو در دهى به نام «سفیدنج» قیام خودشان را ظاهر کردند- که روز عید فطرى را براى این کار انتخاب کردند و بعد از نماز عیدفطر اعلام قیام نمودند- شعارى که بر روى پرچم خود نوشته بودند همان اولین آیه قرآن راجع به جهاد بود: اذِنَ لِلَّذینَ یُقاتَلونَ بِانَّهُمْ ظُلِموا وَ انَّ اللَّهَ عَلى‏ نَصْرِهِمْ لَقَدیرٌ ». چه آیه خوبى! مسلمین تا در مکه بودند تحت اجحاف و ظلم قریش بودند و اجازه جهاد هم نداشتند تا بالأخره در مدینه اجازه جهاد داده شد به عنوان اینکه مردمى که مظلوم هستند به آنها اجازه داده شد که از حق خودشان دفاع کنند. اصلًا جهاد اسلام با این آیه- که در سوره حج است- شروع شده. و آیه دیگرى که شعار خودشان قرار داده بودند آیه «یا ایُّهَا النّاسُ انّا خَلَقْناکُمْ مِنْ ذَکَرٍ وَ انْثى‏ وَ جَعَلْناکُمْ شُعوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفوا انَّ اکْرَمَکُمْ عِنْدَاللَّهِ اتْقیکُمْ» بود، کنایه از اینکه امویها برخلاف دستور اسلام عربیت را تأیید مى‏کنند و امتیاز عرب بر عجم قائل مى‏شوند و این برخلاف اصل مسلّم اسلام است. درواقع عرب را به اسلام دعوت مى‏کردند. حدیثى هست- و آن را در کتاب خدمات متقابل اسلام و ایران نقل کرده‏ام- که پیغمبر اکرم یا یکى از اصحاب در جلسه‏اى نقل کرد که من خواب دیدم که گوسفندانى سفید داخل گوسفندانى سیاه شدند و اینها با یکدیگر آمیزش کردند و از اینها فرزندانى به وجود آمد. بعد پیغمبر اکرم این‏طور تعبیر فرمود که عجم با شما در اسلام شرکت خواهد کرد و با شما ازدواج خواهد نمود، مردهاى شما با زنهاى آنها و زنهاى آنها با مردان شما. (غرضم این جمله است) من مى‏بینم آن روزى را که عجم با شما بجنگد براى اسلام آنچنان که روزى شما با عجم مى‏جنگید براى اسلام. یعنى یک روز شما با عجم مى‏جنگید که عجم را مسلمان کنید، و یک روز عجم با شما مى‏جنگد که شما را برگرداند به اسلام، که مصداق این حدیث البته همان قیام است. بنى العباس با یک تشکیلات محرمانه‏اى این نهضتها را اداره مى‏کردند و خیلى هم دقیق، منظم و عالى اداره مى‏کردند. ابومسلم را نیز آنها [به خراسان‏] فرستادند نه این که این قیام توسط ابومسلم شکل گرفت. آنها دُعاتى به خراسان فرستاده بودند و این دعاة مشغول دعوت بودند. ابومسلم هم اصلًا اصل و نسبش هیچ معلوم نیست که مال کجاست. هنوز تاریخ نتوانسته ثابت کند که او اصلًا ایرانى است یا عرب، و اگر ایرانى است آیا اصفهانى است یا خراسانى. او غلامى جوان بود- بیست و چند ساله- که ابراهیم امام با وى برخورد کرد، خیلى او را بااستعداد تشخیص داد، او را به خراسان فرستاد، گفت این براى این کار خوب است؛ و او در اثر لیاقتى که داشت توانست سایرین را تحت الشعاع خود قرار دهد و رهبرى این نهضت را در خراسان اختیار کند. البته ابومسلم سردار خیلى لایقى است به مفهوم سیاسى، ولى فوق العاده آدم بدى بوده، یعنى یک آدمى بوده که اساساً بویى از انسانیت نبرده بوده است. ابومسلم نظیر حجاج بن یوسف است. اگر عرب به حجاج بن یوسف افتخار کند، ما هم حق داریم به ابومسلم افتخار کنیم. حجاج هم خیلى مرد باهوش و بااستعدادى بوده، خیلى سردار لایقى بوده و خیلى به درد عبد الملک مى‏خورده، اما خیلى هم آدم ضدانسانى بوده و از انسانیت بویى نبرده بوده است. مى‏گویند در مدت حکومتش صد و بیست هزار نفر آدم کشته، و ابومسلم را مى‏گویند ششصدهزار نفر آدم کشته. به اندک بهانه‏اى همان دوست بسیار صمیمى خودش را مى‏کشت و هیچ این حرفها سرش نمى‏شد که این ایرانى است یا عرب، که بگوییم تعصب ملى در او بوده است. ما نمى‏بینیم که امام صادق در این دعوتها دخالتى کرده باشد ولى بنى العباس فوق العاده دخالت کردند و آنها واقعاً از جان خودشان گذشته بودند، مکرر هم مى‏گفتند که یا ما باید محو شویم، کشته شویم، از بین برویم و یا خلافت را از اینها بگیریم. مسأله دیگرى که در اینجا اضافه مى‏شود این است: بنى العباس دو نفر دارند از داعیان و مبلغانى که این نهضت را رهبرى مى‏کردند، یکى در عراق و در کوفه- که مخفى بود- و یکى در خراسان. آن که در کوفه بود به نام «ابوسلْمه خلّال» معروف بود و آن که در خراسان بود ابومسلم بود که عرض کردیم او را به خراسان فرستادند و در آنجا پیشرفت کرد. ابوسلمه در درجه اول بود و ابومسلم در درجه دوم. به ابوسلمه لقب «وزیر آل محمد» داده بودند و به ابومسلم لقب «امیر آل محمد». ابوسلمه فوق العاده مرد باتدبیرى بوده، سیاستمدار و مدبّر و وارد در امور و عالم و خوش صحبت بوده است. یکى از کارهاى بد و زشت ابومسلم همین بود که با ابوسلمه حسادت و رقابت مى‏ورزید، از همان خراسان مشغول تحریک شد که ابوسلمه را از میان بردارد. نامه‏هایى به ابوالعباس سفّاح نوشت که این، مرد خطرناکى است، او را از میان بردار. به عموهاى او نوشت، به نزدیکانش نوشت. مرتب توطئه کرد و تحریک. سفّاح حاضر نمى‏شد. هرچه به او گفتند، گفت: کسى را که اینهمه به من خدمت کرده و اینهمه فداکارى نموده چرا بکشم؟ گفتند: او ته دلش چیز دیگرى است، مایل است که خلافت را از آل عباس برگرداند به آل ابى طالب. گفت: بر من چنین چیزى ثابت نشده و اگر هم باشد این یک خیالى است که برایش پیدا شده و بشر از این‏جور خاطرات و خیالات خالى نیست. هرچه سعى کرد که سفّاح را در کشتن ابوسلمه وارد کند او وارد نشد، ولى فهمید که ابوسلمه از این توطئه آگاه است، به فکر افتاد خودش ابوسلمه را از میان بردارد و همین کار را کرد. ابوسلمه خیلى شبها مى‏رفت نزد سفّاح و با همدیگر صحبت مى‏کردند و آخرهاى شب باز مى‏گشت. ابومسلم عده‏اى را مأمور کرد، رفتند شبانه ابوسلمه را کشتند و چون اطرافیان سفّاح نیز همراه [قاتل یا قاتلان‏] بودند درواقع خون ابوسلمه لوث شد، و این قضایا در همان سالهاى اول خلافت سفّاح رخ داد. حال جریانى که نقل کرده‏اند و خیلى مورد سؤال واقع مى‏شود این است: نامه ابوسلمه به امام صادق و عبد اللَّه محض‏: ابوسلمه- آن‏طور که مسعودى در مروج الذهب مى‏نویسد- اواخر به فکر افتاد که خلافت را از آل عباس به آل ابى طالب بازگرداند؛ یعنى در همه مدتى که دعوت مى‏کردند او براى آل عباس کار مى‏کرد، تا سال 132 فرا رسید که در این سال رسماً خود بنى العباس در عراق ظاهر شدند و فاتح گردیدند: ابراهیم امام در حدود شام فعالیت مى‏کرد و مخفى بود. او برادر بزرگتر بود و مى‏خواستند او را خلیفه کنند ولى ابراهیم به چنگ «مروان بن محمد» آخرین خلیفه بنى امیه افتاد. خودش احساس کرد که از مخفیگاهش اطلاع پیدا کرده‏اند و عن قریب گرفتار خواهد شد؛ وصیتنامه‏اى‏ نوشت و به وسیله یکى از کسان خود فرستاد به «حُمَیمه» که مرکزى بود در نزدیکى کوفه و برادرانش آنجا بودند، و در آن وصیتنامه خطمشى سیاست آینده را مشخص کرد و جانشین خود را تعیین نمود، گفت: من به احتمال قوى از میان مى‏روم، اگر من از میان رفتم، برادرم سفّاح جانشین من باشد (با این که سفّاح کوچکتر از منصور بود سفّاح را براى این کار انتخاب کرد) و به آنها دستور داد که اکنون هنگام آن است که از حُمیمه خارج شوید، بروید کوفه و در آنجا مخفى باشید، و هنگام ظهور نزدیک است. او را کشتند. نامه او به دست برادرانش رسید و آنها مخفیانه رفتند به کوفه و مدتها در کوفه مخفى بودند. ابوسلمه هم در کوفه مخفى بود و نهضت را رهبرى مى‏کرد. دو سه ماه بیشتر نگذشت که ظاهر شدند، رسماً جنگیدند و فاتح گردیدند. مى‏گویند: بعد از آن که ابراهیم امام کشته شد و جریان در اختیار سفّاح و دیگران قرار گرفت، ابوسلمه پشیمان شد و فکر کرد که خلافت را از آل عباس به آل ابوطالب بازگرداند. نامه‏اى نوشت در دو نسخه، و محرمانه فرستاد به مدینه؛ یکى را براى حضرت صادق و دیگرى را براى عبد اللَّه بن حسن بن حسن بن علىّ بن ابى طالب «1» به مأمور گفت این دو نامه را مخفیانه به این دو نفر مى‏دهى، ولى به هیچ کدامشان اطلاع نمى‏دهى که به آن دیگرى نیز نامه نوشته‏ام «2». براى هر کدام از اینها در نامه نوشت که خلاصه، کار خلافت در دست من است، اختیار خراسان به دست من است. اختیار اینجا (کوفه) به دست من است، منم که تاکنون قضیه را به نفع بنى العباس برگردانده‏ام، اگر شما موافقت کنید، من اوضاع را به نفع شما مى‏گردانم. عکس العمل امام و عبد اللَّه محض‏ فرستاده ابتدا نامه را به حضرت صادق داد (هنگام شب بود) و بعد به عبد اللَّه محض. عکس العمل این دو نفر سخت مختلف بود. وقتى نامه را به حضرت صادق داد گفت: من این نامه را از طرف شیعه شما ابوسلمه براى شما آورده‏ام. حضرت فرمود: ابوسلمه شیعه من نیست. گفت: به هر حال نامه‏اى است، تقاضاى جواب دارد. فرمود چراغ بیاورید. چراغ آوردند. نامه را نخواند، در حضور او جلوى چراغ گرفت و سوزاند، فرمود: به رفیقت بگو جوابت این است؛ و بعد حضرت این شعر را خواند: ایا موقِداً ناراً لِغَیْرِکَ ضَوءُها وَ یا حاطِباً فى غَیْرِ حَبْلِکَ تَحْطِبُ‏ یعنى‏اى کسى که آتش مى‏افروزى که روشنى‏اش از آن دیگرى باشد؛ واى کسى که در صحرا هیزم جمع مى‏کنى و در یک جا مى‏ریزى، خیال مى‏کنى روى ریسمان خودت ریخته‏اى؛ نمى‏دانى هرچه هیزم جمع کرده‏اى روى ریسمان دیگرى ریخته‏اى و بعد او مى‏آید محصول هیزم تو را جمع مى‏کند «1» منظور حضرت از این شعر چه بود؟ قدر مسلّم این است که [این شعر] مى‏خواهد منظره‏اى را نشان دهد که یک نفر زحمت مى‏کشد و استفاده‏اش را دیگرى مى‏خواهد ببرد. حال یا منظور این بود که‏اى بدبخت، ابوسلمه! اینهمه زحمت مى‏کشى، استفاده‏اش را دیگرى مى‏برد و تو هیچ استفاده‏اى نخواهى برد؛ و یا خطاب به مثل خودش بود اگر درخواست ابوسلمه را قبول کند؛ یعنى این دارد ما را به کارى دعوت مى‏کند که زحمتش را ما بکشیم و استفاده‏اش را دیگرى ببرد. البته در متن چیز دیگرى نیست. همین قدر هست که بعد از آنکه حضرت نامه را سوزاند این شعر را خواند و دیگر جواب هم نداد. فرستاده ابوسلمه از آنجا برخاست و رفت نزد عبد اللَّه محض، نامه را به او داد و او بسیار خوشحال و مبتهج و مسرور شد. آن‏طور که مسعودى نوشته است، صبح زود که شد عبد اللَّه الاغش را سوار شد و آمد به خانه حضرت صادق. حضرت صادق هم خیلى احترامش کرد (او از بنى اعمام امام بود). حضرت مى‏دانست قضیه از چه قرار است؛ فرمود گویا خبر تازه‏اى است. گفت: بله، تازه‏اى که به وصف نمى‏گنجد (نَعَمْ، هُوَ اجَلُّ مِنْ انْ یوصَفَ). این نامه ابوسلمه است که براى من آمده؛ نوشته است همه شیعیان ما در خراسان آماده هستند براى اینکه امر خلافت و ولایت به ما برگردد، و از من خواسته است که این امر را از او بپذیرم. مسعودى مى‏نویسد که امام صادق به او گفت: وَ مَتى‏ کانَ اهْلُ خُراسانَ شیَعةً لَکَ؟ کِى اهل خراسان شیعه تو شده‏اند که مى‏گویى شیعیان ما نوشته‏اند؟! انْتَ بَعَثْتَ ابا مُسْلِمٍ الى خُراسانَ؟! آیا ابومسلم را تو فرستادى به خراسان؟! تو به مردم خراسان گفتى که لباس سیاه بپوشند و شعار خودشان را لباس سیاه قرار دهند ؟! آیا اینها که از خراسان آمده‏اند»، تو اینها را به اینجا آورده‏اى؟! اصلًا یک نفر از اینها را تو مى‏شناسى؟! عبد اللَّه از این سخنان ناراحت شد. (انسان وقتى چیزى را خیلى بخواهد، بعد هم مژده‏اش را به او بدهند، دیگر نمى‏تواند در اطراف قضیه زیاد فکر کند.) شروع کرد به مباحثه کردن با حضرت صادق. به حضرت گفت: تو چه مى‏گویى؟! «انَّما یُریدُ الْقَوْمُ ابْنى مُحَمَّداً لِانَّهُ مَهْدِىُّ هذِهِ الْامَّةِ» اینها مى‏خواهند پسرم محمد را به خلافت برگزینند و او مهدى امت است (که این هم داستانى دارد که برایتان عرض مى‏کنم). فرمود: به خدا قسم که مهدى امت او نیست و اگر پسرت محمد قیام کند قطعاً کشته خواهد شد. عبد اللَّه بیشتر ناراحت شد و در آخر به عنوان جسارت گفت: تو روى حسادت این حرفها را مى‏زنى. حضرت فرمود: به خدا قسم که من جز خیرخواهى‏ هیچ نظر دیگرى ندارم، مصلحت تو نیست و این مطلب نتیجه‏اى هم نخواهد داشت. بعد حضرت به او گفت: به خدا ابوسلمه عین همین نامه‏اى را که به تو نوشته به من هم نوشته است ولى من قبل از اینکه بخوانم نامه را سوختم. عبد اللَّه با ناراحتى زیاد از حضور امام صادق رفت. حال این قضایا مقارن تحولاتى است که در عراق دارد صورت مى‏گیرد. آن تحولات چیست؟ موقع ظهور بنى العباس است. ابومسلم هم فعالیت شدید مى‏کند که ابوسلمه را از میان ببرد. عموهاى سفّاح هم او را تأیید و تقویت مى‏کنند که حتماً او را از بین ببرد، و همین‏طور هم شد. هنوز فرستاده ابوسلمه از مدینه به کوفه نرسیده بود که ابوسلمه را از میان برداشتند. بنابراین جوابى که عبد اللَّه محض به این نامه نوشت اصلًا به دست ابوسلمه نرسید. بررسى‏ با این وصفى که مسعودى نوشته است- که دیگران هم غیر این ننوشته‏اند - به نظر من قضیه ابوسلمه خیلى روشن است. ابوسلمه مردى بوده سیاسى نه- به تعبیر خود امام- شیعه و طرفدار امام جعفر صادق. به عللى که بر ما مخفى نیست، یکمرتبه سیاستش از اینکه به نفع آل عباس کار کند تغییر مى‏کند. هر کسى را هم که نمى‏شد [براى خلافت معرفى کرد، زیرا] مردم قبول نمى‏کردند، از حدود خاندان پیغمبر نباید خارج باشد، یک کسى باید باشد که مورد قبول مردم باشد، از آل عباس هم که نمى‏خواست باشد، غیر از آل ابى طالب کسى نیست، در آل ابى طالب هم دو شخصیت مبرّز پیدا کرده بود: عبد اللَّه بن محض و حضرت صادق. سیاست مآبانه یک نامه را به هر دو نفر نوشت که تیرش به هر جا اصابت کرد از آنجا استفاده کند. بنابراین در کار ابوسلمه هیچ مسأله دین و خلوص مطرح نبوده، مى‏خواسته یک کسى را ابزار قرار دهد؛ و بعلاوه این کار، کارى نبوده که به نتیجه برسد، و دلیلش هم این است که هنوز جواب آن نامه نیامده بود که خود ابوسلمه از میان رفت و غائله به کلى خوابید. تعجب‏ مى‏کنم، برخى که ادعاى تاریخ شناسى هم دارند- شنیده‏ام- مى‏گویند چرا امام جعفر صادق وقتى که ابوسلمه خلّال به او نامه مى‏نویسد قبول نمى‏کند؟ اینجا که هیچ شرایط فراهم نبود، نه شرایط معنوى که افرادى با خلوص نیت پیشنهادى کرده باشند، و نه شرایط ظاهرى که امکاناتى فراهم باشد. حضرت صادق در ابتدا با بنى العباس همکارى نکرد یا خودش قیام نکرد، لازم است جریان دیگرى را نقل کنیم که [نشان مى‏دهد] از ابتدا امام صادق چه رویى به نهضتهاى ضد اموى نشان داد؟ در اینجا ما از کتاب ابوالفرج اصفهانى استفاده مى‏کنیم، باز هم از باب اینکه تا آنجا که من گشته‏ام کسى بهتر و مفصلتر از او نقل نکرده، و ابوالفرج نیز یک مورخ اموى سنى است. به او «اصفهانى» مى‏گویند از باب اینکه ساکن اصفهان بوده، ولى اصلًا اصفهانى نیست، اصلًا اموى است، و با اینکه اموى است یک مورخ سنى بى‏طرف است. قضیه این است که در اوایل کار که مى‏خواست این نهضت ضداموى شروع شود، رؤساى بنى هاشم در «ابواء» که منزلى است بین مدینه و مکه، اجتماع محرمانه‏اى تشکیل دادند. در آن اجتماع محرمانه، اولاد امام حسن: عبد اللَّه محض و پسرانش‏ محمد و ابراهیم، و همچنین بنى العباس یعنى ابراهیم امام و ابوالعباس سفّاح و ابوجعفر منصور و عده‏اى دیگر از عموهاى اینها حضور داشتند. در آنجا عبد اللَّه محض رو کرد به جمعیت و گفت: بنى هاشم! شما مردمى هستید که همه چشمها به شماست و همه گردنها به سوى شما کشیده مى‏شود و اکنون خدا وسیله فراهم کرده که در اینجا جمع شوید، بیایید همه ما با این جوان (پسر عبد اللَّه محض) بیعت کنیم و او را به زعامت انتخاب کنیم و علیه امویها بجنگیم. این قضیه خیلى قبل از قضیه ابوسلمه است، تقریباً دوازده سال قبل از قضایاى قیام خراسانیهاست، اول بارى است که مى‏خواهد این کار شروع بشود، و به این صورت شروع شد: بنى العباس ابتدا زمینه را براى خودشان فراهم نمى‏دیدند، فکر کردند که ولو در ابتدا هم شده یکى از آل على علیه السلام را که در میان مردم وجاهت بیشترى دارد مطرح کنند و بعدها او را مثلًا از میان ببرند. براى این کار «محمد نفس زکیّه» را انتخاب کردند. محمد پسر همان عبد اللَّه محض است که عرض کردم عبد اللَّه محض، هم از طرف مادر فرزند حسین بن على است و هم از طرف پدر. عبد اللَّه مردى است باتقوا، باایمان و زیبا، و زیبایى را، هم از طرف مادر- و بلکه مادرها- به ارث برده است (چون مادر مادرش هم زن بسیار زیباى معروفى بوده) و هم از طرف [پدر]، و بعلاوه اسمش محمد است، هم اسم پیغمبر؛ اسم پدرش هم عبد اللَّه است. از قضا یک خالى هم روى شانه او هست، و چون در روایات اسلامى آمده بود که وقتى ظلم زیاد شد یکى از اولاد پیغمبر، از اولاد زهرا، ظاهر مى‏شود که نام او نام پیغمبر است و خالى هم در پشت دارد، اینها معتقد شدند که مهدى این امت که باید ظهور کند و مردم را از مظالم نجات دهد همین است و آن دوره نیز همین دوره است. لااقل براى خود اولاد امام حسن این خیال پیدا شده بود که مهدى امت همین است. بنى العباس هم حال یا واقعاً چنین عقیده‏اى پیدا کرده بودند و یا از اول با حقه بازى پیش آمدند. به هرحال این‏طور که ابوالفرج نقل کرده همین عبد اللَّه محض برخاست و شروع کرد به خطابه خواندن؛ مردم را دعوت کرد که بیایید ما با یکى از افراد خودمان در اینجا بیعت کنیم، پیمان ببندیم و از خدا بخواهیم بلکه ما بر بنى امیه پیروز شویم. بعد گفت: ایهاالناس! همه‏تان مى‏دانید که «انَّ ابْنى هذا هُوَ الْمَهْدىّ» مهدى امت همین پسر من است، همه‏تان بیایید با او بیعت کنید. اینجا بود که منصور گفت: «نه به عنوان مهدى امّت. به عقیده من هم آن کسى که زمینه بهتر دارد همین جوان است. راست مى‏گوید، بیایید با او بیعت کنید.» همه گفتند راست مى‏گوید، و قبول کردند که با محمد بیعت کنند و بیعت کردند. بعد که همه‏شان با او بیعت کردند فرستادند دنبال امام جعفر صادق وقتى که حضرت صادق وارد شد، همان عبد اللَّه محض که مجلس را اداره مى‏کرد، از جا بلند شد و حضرت را پهلوى خودش نشاند و بعد همان سخنى را که قبلًا گفته بود تکرار کرد که اوضاع چنین است و همه‏تان مى‏دانید که این پسر من مهدى امت است؛ دیگران بیعت کردند، شما هم بیا با مهدى امت بیعت کن. فَقالَ جَعْفَرٌ: لا تَفْعَلوا. امام جعفر صادق گفت: نه، این کار را نکنید. فَانَّ هذَا الْامْرَ لَمْ یَأْتِ بَعْدُ، إنْ کُنْتَ تَرى‏ (یعنى عبد اللَّه) أَنَّ ابْنَکَ هذا هُوَالْمَهْدِىُّ فَلَیْسَ بِهِ وَ لا هذا اوانَهُ. آن مسأله مهدى امت که پیغمبر خبر داده، حالا وقتش نیست. عبد اللَّه! تو هم اگر خیال مى‏کنى این پسر تو مهدى امت است، اشتباه مى‏کنى. این پسر تو مهدى امت نیست و اکنون نیز وقت آن مسأله نیست. وَ انْ کُنْتَ انَّما تُریدُ انْ تُخْرِجَهُ غَضَباً للَّهِ وَ لْیَأْمُرْ بِالْمَعْروفِ وَ یَنْهَ عَنِ الْمُنْکَرِ فَانّا وَاللَّهِ لا نَدَعُکَ فَانْتَ شَیْخُنا وَ نُبایِعُ ابْنَکَ فِى الْامْرِ. حضرت وضع خودش را بسیار روشن کرد، فرمود: اگر شما مى‏خواهید به نام مهدى امت با این بیعت کنید من بیعت نمى‏کنم، دروغ است، مهدى امت این نیست، وقت ظهور مهدى هم اکنون نیست؛ ولى اگر قیام شما جنبه امر به معروف و نهى از منکر و جنبه مبارزه ضدّ ظلم دارد، من بیعت مى‏کنم. بنابراین در اینجا وضع امام صادق صددرصد روشن است. امام صادق حاضر شد با اینها در مبارزه شرکت کند ولى تحت عنوان امر به معروف و نهى از منکر و مبارزه با ظلم، و حاضر نشد همکارى کند تحت عنوان اینکه این مهدى امت است. گفتند: خیر، این مهدى امت است و این امر واضحى است. فرمود: من بیعت نمى‏کنم. عبد اللَّه ناراحت شد. وقتى که عبد اللَّه ناراحت شد حضرت فرمود: عبد اللَّه! من به تو بگویم: نه تنها پسر تو مهدى امت نیست، نزد ما اهل بیت اسرارى است، ما مى‏دانیم که کى خلیفه مى‏شود و کى خلیفه نمى‏شود. پسر تو خلیفه نمى‏شود و کشته خواهد شد. ابوالفرج‏ نوشته است: عبد اللَّه ناراحت شد و گفت: خیر، تو برخلاف عقیده‏ات سخن مى‏گویى، خودت هم مى‏دانى که این پسر من مهدى امت است و تو به خاطر حسد با پسر من این حرفها را مى‏زنى. فَقالَ: وَاللَّهِ ماذاکَ یَحْمِلُنى وَلکِنْ هذا وَ اخْوَتُهُ وَ ابْنائُهُمْ دونَکُمْ، وَضَرَبَ یَدَهُ ظَهْرَ ابِى الْعَبّاس ... امام صادق دست زد به پشت ابوالعباس سفّاح و گفت: این و برادرانش به خلافت مى‏رسند و شما و پسرانتان نخواهید رسید. بعد هم دستش را زد به شانه عبد اللَّه بن حسن و فرمود: ایهٍ (این کلمه را در حال خوش و بش مى‏گویند) ما هِىَ الَیْکَ وَ لا الَى ابْنَیْکَ. (مى‏دانست که او را حرص خلافت برداشته نه چیز دیگرى.) فرمود: این خلافت به تو نمى‏رسد، به بچه هایت هم نمى‏رسد، آنها را به کشتن نده، اینها نمى‏گذارند که خلافت به شماها برسد، و این دو پسرت هم کشته خواهند شد. بعد حضرت از جا حرکت کرد و در حالى که به دست عبد العزیزبن عمران زُهرى «1» تکیه کرده بود آهسته به او گفت: ارَأَیْتَ صاحِبَ الرِّداءِ الْاصْفَرِ؟ آیا آن که قباى زرد پوشیده بود را دیدى؟ (مقصودش ابوجعفر منصور بود) گفت: نَعَمْ. فرمود: به خدا قسم ما مى‏یابیم این مطلب را که همین مرد در آینده بچه‏هاى این را خواهد کشت. عبد العزیز تعجب کرد، با خود گفت: اینها که امروز بیعت مى‏کنند! گفت: این او را مى‏کشد؟! فرمود: بله. عبد العزیز مى‏گوید: در دل گفتم نکند این از روى حسادت این حرفها را مى‏زند؟! و بعد مى‏گوید: به خدا قسم من از دنیا نرفتم جز اینکه دیدم که همین ابوجعفر منصور قاتل همین محمد و آن پسر دیگر عبد اللَّه شد. در عین حال حضرت صادق به همین محمد علاقه مى‏ورزید و او را دوست داشت و لذا همین ابوالفرج مى‏نویسد: کانَ جَعْفَرُبْنُ مُحَمَّدٍ اذا رَأى‏ مُحَمَّدَبْنَ عَبْدِاللَّهِ بْنِ الْحَسَنِ تَغَرْغَرَتْ عَیْناهُ. وقتى که او را مى‏دید چشمانش پراشک مى‏شد و مى‏گفت: بِنَفْسى هُوَ، انَّ النّاسَ فَیَقولونَ فیهِ وَ إنَّهُ لَمَقتولٌ، لَیْسَ هذا فى کِتابِ عَلِىٍّ مِنْ خُلَفاءِ هذِهِ الْامَّةِ. اى جانم به قربان این (این علامت آن است که خیلى به او علاقه‏مند است) مردم یک حرفهایى درباره این مى‏زنند که واقعیت ندارد (مسأله مهدویت) یعنى بیچاره خودش هم باورش آمده؛ و این کشته مى‏شود و به خلافت هم نمى‏رسد. در کتابى که از على علیه السلام نزد ما هست نام این، جزء خلفاى امت نیست. از اینجا معلوم مى‏شود که این نهضت را از ابتدا به نام مهدویت شروع کردند و حضرت صادق با این قضیه سخت مخالفت کرد، گفت من به عنوان امر به معروف و نهى‏ از منکر حاضرم بیعت کنم ولى به عنوان مهدویت نمى‏پذیرم. و اما بنى العباس اساساً حسابشان حساب دیگرى بود، مسأله مُلک و سیاست بود. لازم است نکته‏اى را عرض کنم و آن این است: زمان حضرت صادق از نظر اسلامى یک زمان منحصر به فرد است، زمان نهضتها و انقلابهاى فکرى است بیش از نهضتها و انقلابهاى سیاسى. زمان حضرت صادق از دهه دوم قرن دوم تا دهه پنجم قرن دوم است، یعنى پدرشان در سال 114 از دنیا رفته‏اند که ایشان امام وقت شده‏اند و خودشان تا 148- نزدیک نیمه این قرن- حیات داشته‏اند. تقریباً یک قرن و نیم از ابتداى ظهور اسلام و نزدیک یک قرن از فتوحات اسلامى مى‏گذرد. دو سه نسل از تازه مسلمانها از ملتهاى مختلف وارد جهان اسلام شده‏اند. از زمان بنى امیه شروع شده به ترجمه کتابها. ملتهایى که هر کدام یک ثقافت و فرهنگى داشته‏اند وارد دنیاى اسلام شده‏اند. نهضت سیاسى یک نهضت کوچکى در دنیاى اسلام بود، نهضتهاى فرهنگى زیادى وجود داشت و بسیارى از این نهضتها اسلام را تهدید مى‏کرد. زنادقه در این زمان ظهور کردند که خود داستانى هستند، اینها که منکر خدا و دین و پیغمبر بودند و بنى العباس هم روى یک حسابهایى به آنها آزادى داده بودند. مسأله تصوف به شکل دیگرى پیدا شده بود. همچنین فقهایى پیدا شده بودند که فقه را بر یک اساس دیگرى (رأى و قیاس و غیره) به وجود آورده بودند. یک اختلاف افکارى در دنیاى اسلام پیدا شده بود که نظیر.
548
متن پرسش
سلام خدمت استاد بزرگوارم بنده دانشجوی رشته فنی هستم.به دلیل علاقه زیاد به مباحث تولید علم و جنبش نرم افزاری قصد تغییر رشته دارم.به نظر شما آیا وارد شدن به فضای علوم انسانی کار درستی است؟ برای رسید به این هدف آیا حتما باید حوزه رفت؟ آیا مسیر حوزه ما را از رسیدن به این هدف باز نمی دارد؟
متن پاسخ

باسمه تعالی؛ علیک السلام:
جهت تولید علم ورود به جنبش نرم‌افزاری، لازم نیست وارد حوزه‌ شد، ولی باید بتوانید نگاه دینی را از قرآن و روایات بگیرید که لازمه‌ی آن اولاً: دانستن زبان عربی است. ثانیاً: مطالعه‌ی فلسفه‌ی اسلامی و غرب‌شناسی است. اگر کسی با رویکرد درست وارد حوزه شود نه‌تنها حوزه او را از امور فوق باز نمی‌دارد، بلکه مدد هم می‌رساند.
موفق باشید

526
متن پرسش
سلام. در آیه «و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله أمواتا بل أحیاء عند ربهم یرزقون» معنی زنده بودن شهدا چیست؟ و از چه سنخی است؟ مگر افرادی که به مرگ طبیعی می میرند نزد خدا زنده نیستند؟ آیا شهدا امکان تصرف در عالم ماده را دارند؟ «عند ربهم یرزقون» را هم لطفا توضیح دهید. تفاوت مرده با شهید چیست که خداوند اینگونه درباره او صحبت می کند در حالی که شهدا هم مثل مرده ها حضور فیزیکی در این دنیا ندارند؟ متشکرم
متن پاسخ
جواب سؤال 526 باسمه تعالی؛ علیک السلام: تأکید آیه بر روی زنده‌بودن شهدا نیست، بر روی رزق خاصی است که از نزد پروردگار به آن‌ها می‌رسد و از انوار الهی و تجلیات ربانی بهره‌مند و محفوظ می‌شوند و لذا می‌فرماید: « فَرِحینَ بِما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ یَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذینَ لَمْ یَلْحَقُوا بِهِم‏ (سوره آل عمران آیه 170) نسبت به آنچه از فضل خدا به آن‌ها می‌رسد در شادی هستند و به همان اندازه که اذن داشته باشند می‌توانند در قلب افراد تصرف کنند و موجب انکشاف انسان نسبت به عالم غیب و معنا شوند. موفق باشید
6349
متن پرسش
سلام علیکم ، از شما سپاسگزارم به خاطر زحمات مثال زدنیتون استاد ، من به طور اتفاقی از حدود 1 سال پیش با کتب شما آشنا شدم و فوق العاده استفاده کردم از کتاباتون به همه دوستانم هم تک تک کتابهاتون رو که میخونم پیشنهاد میدم خلاصه اینکه شیفته افکار و شخصیت شما هستم . بنده سخنرانی های آقای حسن عباسی رو هم دنبال میکنم و علاقه دارم به مباحث ایشون ، ایشون سخنرانی هایی انجام دادن و ادعا کردند که فلاسفه ما دچار اشتباهاتی بودند و هنوز هم ادامه داره " مثل سخنرانی جلسه چهارم کلبه کرامت با عنوان درآمدی بر درخت فلسفه مورخه 85/11/12 خواهش میکنم این سخنرانی رو گوش بدین . خواهشم اینه استاد : اگه ایشون دارن اشتباه میگن چرا شما سکوت کردین و دفاع نمیکنین از فیلسوفانی مثل مرحوم ملاصدرا ؟ باز هم خواهش میکنم جواب منو با دقت و به طور کامل بدین . با تشکر از شما استاد عزیز
متن پاسخ
باسمه تعالی: سلام علیکم: بنده عرض کردم اگر ایشان با دقت فلسفه‌ی صدرایی را خوانده بودند چنین سخنانی را نمی‌فرمودند. بنده به طور مفصل در کتاب «سلوک ذیل شخصیت امام خمینی«رضوان‌اللّه‌تعالی‌علیه» در رابطه با جایگاه حکمت متعالیه عرایضی داشته‌ام و اخیراً هم که در قم سمیناری تحت عنوان «حکمت تمدن‌ساز» بود عرایضی داشته‌ام تا روشن شود ما از طریق حکت متعالیه‌ی ملاصدرا می‌توانیم از روح سوبژکتیویته‌ی غرب عبور کنیم و حضرت امام«رضوان‌اللّه‌تعالی‌علیه» از این جهت بر حکمت صدرایی این اندازه تأکید دارند. موفق باشید
10257
متن پرسش
با عرض سلام حضور استاد گرانقدر طاهرزاده: من در خانواده ای مذهبی هستم الآن 45 سال دارم. در عین حالی که به اهلبیت (ع) و اسلام اعتقاد و علاقه دارم و وظایف شرعی ام را انجام می دهم، شش سال است به وسوسه فکری و شک در مورد وجود اهل بیت (ع) دچار شده ام تحقیق و مطالعه کرده ام ذکرهایی را هم بنا به گفته اساتید داشته ام نذر هم کرده ام و از اساتید هم سوال کرده ام و می دانم دین حق است، اما در موقع دعا صحبت با امامان شک و شیطان به سراغم می اید. از این وضع خیلی معذب هستم دلم می خواهد یقین صددرصدی داشته باشم لطفا به غیر از مطالعه راهکار دیگری به حقیر بدهید. متشکرم.
متن پاسخ
باسمه تعالی: سلام علیکم: پس از مطالعه‌ی کتاب «مبانی نظری نبوت و امامت» یک‌سری به زیارت حضرت ثامن الأئمه«علیه‌السلام» بروید تا حضور متعالی آن حضرت را در جان خود احساس کنید و همه‌ی شک‌هایتان برطرف شود. موفق باشید
نمایش چاپی