بسم الله الرحمن الرحیم
گروه فرهنگی لب المیزان
به لب المیزان خوش آمدید.
گروه فرهنگی المیزان
آرشیو پرسش و پاسخ ها
تعداد نمایش
شماره پرسش:
نمایش چاپی
شماره عنوان پرسش
4597

شرح حدیثبازدید:

متن پرسش
سلام علیکم ابتدا به عبارت زیر که از نامه ششم نهج البلاغه انتخاب شده است دقت کنید: إِنَّمَاالشُّورَى لِلْمُهَاجِرِینَ وَاَلْأَنْصَارِ فَإِنِ اِجْتَمَعُوا عَلَى رَجُلٍ وَ سَمَّوْهُ إِمَاماً کَانَ ذَلِکَ لِلَّهِ رِضًا فَإِنْ خَرَجَ عَنْ أَمْرِهِمْ خَارِجٌ بِطَعْنٍ أَوْ بِدْعَةٍ رَدُّوهُ إِلَى مَا خَرَجَ مِنْهُ فَإِنْ أَبَى قَاتَلُوهُ عَلَى اِتِّبَاعِهِ غَیْرَ سَبِیلِ اَلْمُؤْمِنِینَ حال در صورت امکان به این چند سوال پاسخ دهید: 1.این عبارت را چگونه می توان با نظریه نصب امام که شیعه به ان معتقد است جمع کرد⸮ 2.ایا چنین عبارت های نمی تواندمستمسک یزیدیان برای قتال با حسین ابن علی باشد⸮ 3.امام در فراز پیشین این نامه انتخاب خود را همانند خلفای پیشین می داند و معلوم نیست چرا به نظریه غصب خلافت و ماجرای غدیر اشاره نمیکنند 4.با وجود چنین اشکالاتی ایا می توان گفت این نامه متعلق به امام نیست لطفا سوالات را به تفکیک پاسخ دهید یاعلی
متن پاسخ
باسمه تعالی: سلام علیکم: حضرت در این نامه که به معاویه می‌نویسند بر اساس ادعایی که معاویه دارد سخن گفته‌اند، چون معاویه سنگ سه خلیفه‌ی اول را به سینه می‌زند و لذا حضرت می‌فرمایند همان‌هایی با بنده بیعت کرده‌اند که با آن‌ها بیعت کرده‌اند حال چه شده که خلافت آن‌ها را پذیرفته‌ای و خلافت مرا نه. و در این رابطه می‌فرمایند: شورا از آن مسلمین یعنی از مهاجرین و انصار است، یعنی با فرضی که معاویه مدعی آن است با او بحث می‌کنند و این غیر از سخن حضرت است که می‌فرمایند باید امام مسلمین از طرف خدا نصب شود و در خطبه‌ی 2 می‌فرمایند: «لا یُقَاسُ بِآلِ مُحَمَّدٍ مِنْ هَذِهِ الْأُمَّةِ أَحَدٌ» هیچ‌کس را نباید در این امت با آل محمد«صلوات‌اله ‌علیه‌وآله» مقایسه کرد. موفق باشید
4327
متن پرسش
سلام. دختری هستم 26ساله.حدود یک سال است عقد کرده ام. ولی به دلیل مشکلات اقتصادی همسرم هنوز نتوانسته ایم زندگی مستقلی را شروع کنیم.پدرم فرد ثروتمندی است .اما او وبرادرانم اعتقاد دارند که پدر فقط در مورد مسائل مادی پسران بعد از ازدواج موظف است و در مورد دختر و داماد وظیفه ای ندارد و اگر هم کاری انجام دهد لطف کرده.نظر اسلام در این مورد چیست؟آیا اسلام در مورد کمک به معاش پس از ازدواج همانند ارث بین پسر و دختر تفاوتی قائل است؟ باتشکر.
متن پاسخ
باسمه تعالی: سلام علیکم: بی‌خیال ثروت پدرتان شوید. ثروت شما آن چیزی است که خداوند در دست شما قرار داده و تنها از این طریق راه صحیح را می‌توانید طی کنید. رسول خدا«صلوات‌الله‌علیه‌وآله» فرمودند: «وَ مَنْ أَتْبَعَ بَصَرَهُ مَا فِی أَیْدِی النَّاسِ طَالَ هَمُّهُ وَ لَمْ یُشْفَ غَیْظُه»‏ هرکس چشم‌اش به چیزهایی باشد که در دست مردم است، اندوهش طولانی می‌شود و غیظ‌اش هرگز شفا نیابد. موفق باشید
3028
متن پرسش
سلام میخواستم بدونم دعای الهی عظم البلا اولامستند هست یاخیر .در ثانی چرا علما درسفارش کردن ویا توصیه نکردن به خواندن این دعااختلاف دارند/این دعا یک فراز دارد که میفرماید یا محمدیاعلی ویاعلی یامحمد چرا درقسمت دوم اسم امیرالمومنین بر پیغمبر اکرم مقدم شد...باتشکر فراوان ازشما استادبزرگوار
متن پاسخ
باسمه تعالی؛ علیکم السلام: دعای «الهی عظم البلاء» را کفعمی در بلدالأمین آورده و می‌فرماید: این دعا را حضرت صاحب‌الزمان«عجل‌الله‌تعالی‌فرجه» به شخصی که محبوس بوده تعلیم کردند. برای نظر به ذوات مقدس معصومین تکرار اسم مبارک آن‌ها چیز خوبی است و لذا برای حفظ بلاغت یک بار گفته می‌شود یا محمد و یا علی و یک بار گفته می‌شود یا علی و یا محمد، عمده توجه به مقام قدسی آن بزرگواران است. موفق باشید
2414
متن پرسش
سلام استاد عزیز گاها دیده می شود که شیعیان در جمع های خودمانی بر 3 خلیفه اهل تسنن و عایشه لعن می فرستند با اینکه مقام معظم رهبری صراحتا گفته اند که اهانت به مقدسات اهل تسنن حرام است. حتی گاها سب به عایشه و دیگر مقدسات اهل تسنن هم در جمع های خودمانمی دیده می شود...با این حال پیرو صحبت های مقام معظم رهبری آیا درست است که در جمع های خودمانی و به دور از هر رسانه ای که توان منعکس کردن این جلسات را داشته باشند لعن بر خلفا را انجام دهیم؟! باتشکر
متن پاسخ
باسمه تعالی؛ علیکم السلام: برداشت بنده از فتوای رهبری آن است که در حال حاضر در هر صورت نباید به افراد مذکور لعن کرد. موفق باشید
2268
متن پرسش
با سلام اقای صفایی حائری در کتاب انسان در دو فصل بیان میکنند که روح بعد از بلوغ به انسان ارزانی میشود. و مرحله تسویه که در قران قبل نفخ روح امده همان مرحله بلوغ است و نفخ صور با بلوغ انسان صورت میگیرد. نظرتان چیست؟
متن پاسخ
باسمه تعالی؛ علیکم السلام: از آن‌جهت که بالاخره در دوره‌ی جنینی، جنین علاوه بر جسم متعادل و تسویه شده دارای روح است پس یک نحوه نفخه‌ی روح در همان دوره به جنین صورت گرفته ولی حرف جناب استاد حائری حرف خوبی است اگر به این معنی گرفته ‌شود که نفخه‌ی روح همچنان ادامه دارد و شدّت می‌یابد تا در مرحله‌ی بلوغ به صورتی کامل ‌تر انجام گیرد. موفق باشید.
19706
متن پرسش
حضور با سعادت استاد طاهرزاده: با سلام و تحیت، بنده در سایت لب المیزان جزوه راز سقوط تمدن ها را نتوانستم پیدا کنم اگر امکان دارد در این خصوص ما را راهنمایی بفرمائید.
متن پاسخ

باسمه تعالی: سلام علیکم: جزوه‌ی مربوطه را در اختیار مسئول محترم سایت قرار دادیم تا در معرض دید کاربران قرار دهند. یک نسخه‌ی آن را خدمتتان ارسال می‌داریم. موفق باشید

سنّت سقوط تمدنها از نظر قرآن در الميزان

بسم الله الرحمن الرحيم

با آرزوى تعالى روح براى علامة طباطبائى(ره) كه زمينه تفكر قرآنى را براى سالهاى سال در آيندة تاريخ براى ما فراهم آورد و با سلام خدمت همه عزيزان بايد عرض كنم علت انتخاب چنين بحثى در اين همايش اين بود كه فكر مى كنم تمدن جديد در شرايط سقوط است و نه صعود لذا لازم است چشم اين نسل به اين موضوع باز شود تا هم بتواند اين سقوط را تحليل كند و هم به گونه اى زندگى كند كه در كلافة پر بحران اين تمدنِ در حال سقوط گرفتار نگردد.

سنت جارى در هستى يعنى يك قانون يا قوه اى فوق عالم ماده كه همچون روحى در كالبد پديده ها و حوادث جارى است و آن حوادث و پديده ها را به هم ارتباط و در مجموع به آنها جهت مى دهد. مانند حضور روح در جسم انسان و يا حضور قانون عليت در عالم. اين سنتها مقابل حوادث نيست بلكه جهت دهندة حوادث است و حتى عامل حضور و ظهور حوادث است. و ما در اين بحث سنت سقوط تمدنها را مورد بررسى قرار مى دهيم تا حوادث را به كمك آن نيروى باطنى و آن شعور پنهانى خاصش ارزيابى كنيم. بعنوان مثال قرآن مى فر مايد: « َو ما كُنّا مُهِلكى القُرى الاّ و اَهْلُها ظالمونَ» (سورة قصص / آية 60960 49 5 ) يعنى سنت خدا در برخورد با ملت و تمدن ظالم برخورد هلاكت آميزى است و لذا مى فرمايد: ما تمدنها را هلاك نكرديم مگر آنكه اهل آن ظالم بودند. يعنى هلاكت ملتها يك سنت است نه يك حادثة بريده و منقطع و اتفاقى كه امكان هم داشت انجام نشود بلكه به حكم جريان يك قاعدة مدبرانه در عالم است. تفاوت تفكر دينى با غير دينى دقيقاً همين جاست كه تفكر دينى به رمز و رازى فوق حوادث اين عالم اعتقاد دارد و تمام عالم را در قبضة خداوند و سنتهاى او مى داند و جهتگيريها و گرايشها را اتفاقى نمى داند بر عكسِ تفكر مقابل دين كه همة حوادث را گسيخته و منفرد و اتفاقى مى شمارد.

هر جامعه اى يك حيات تكوينى و يك حيات تشريعى دارد. كه حيات و مرگ تشريعى جامعه در رابطه با عدل و معنويت و يا ظلم و ماده پرستى است. ولى حيات تكوينى جامعه مربوط به اندازه اى است كه خدا براى طول بقاء آن امّت و آن تمدن تعيين كرده است مثل حيات و مرگ هر انسانى كه يك اجل مسمّى دارد كه ريشه در تكوين دارد و قابل تغيير نيست و يك اجل مبهم دارد كه در انتخابها و گرايشهاى او ريشه دارد. در خصوص حيات و مرگ انسان و اجل مبهم و مسمّى  علامه طباطبائى در ذيل آية «هُوَالَّذى خَلَقكُمْ مِنْ طينٍ ثُمَ قَضى اَجَلاًوَ اَجَلٌ مُسَمّى عِندَه» (سورة انعام / آية 2 ) مى فرمايد: اجل را نكره آورد تا ابهام را برساند يعنى دلالت كند بر اينكه اين اجل براى بشر مجهول است و بشر از راه معارف و علوم متداوله راهى به سوى تعيين آن ندارد. اجل دو جور است: يكى اجل مبهم و يكى اجل مسمّى و اجل مسمّى يعنى معين در نزد خداى تعالى و اين همان اجل محتومى است كه تغيير نمى پذيرد و به همين جهت آن را مقيد كرده به «عنده» : «نزد خدا» و مسلّم است چيزى كه نزد خداست دستخوش تغيير نمى شود.) «و َما عِنْدَ اللهِ باق» ( و در ذيل آية 61 سورة نحل مى فرمايد: «اجل مسمى نسبت به فرد فرد انسان همان مرگ اوست و نسبت به امتها انقراض ايشان و نسبت به عموم بشر همان نفخ صور و آمدن قيامت است.» و در ذيل آية 3 سورة احقاف مى فرمايد: «مراد از اجل مسمى نقطة انتهاى هر چيز است.» پس هر ملتى وقتى به انتهاى وجود خود رسيد اجل آن فرا رسيده است. كه البته در اينجا بحث از انتهاى وجودى است نه انتهاى زمانى هر چند پر شدن ظرف وجود و به انتها رسيدن آن در زمانى واقع شود يعنى بايد وجوداً به انتها برسد نه زماناً.

براى شرح اين موضوع ابتدا موقتى بودن كل حيات زمينى مطرح مى شود و سپس آياتى كه دلالت بر حيات تكوينى و حيات تشريعى دارند جداگانه مورد بررسى قرار مى گيرد. كل حيات زمينى موقت است. خداوند وقتى حضرت آدم (ع) را از بهشت بيرون كرد فرمود: «قُلْنَا اْهْبِطوا بَعضُكُم لِبَعضٍ َعدُوٌ َلكُمْ ِفى الاَرضِ مُسَتقَرٌّ و مَتاعٌ ِالى حينٍ» (سورة بقره / آية 36) يعنى شما بر روى زمين برويد شما ديگر زمينى شديد و چون جنس زمين تنگ است و محدود پس حتماً تزاحم و درگيرى پيش مى آيد اما مدتى در اين زمين مستقر هستيد و اقامت ابدى بر روى زمين نداريد  چرا كه كل حيات زمينى بر اساس سنت الهى «الى حين» يعنى تا مدتى است. سنت موقتى بودن حيات زمينى انسان را متوجه مى كند كه هر كارى كه انجام مى دهد بالاخره حيات زمينى موقت است و بنا نيست حيات آدم روى زمين بى نهايت باشد.

اين مربوط به كل حيات در روى زمين، از طرفى حيات تكوينى حيات مشخص شده هر امت و تمدنى است كه از قبل تعيين شده و وقتى آن «سر آمد» واقع شد هيچ حادثه اى نمى تواند آن اجل و سرآمد را تغيير دهد. براى روشن شدن اين موضوع به آيات ذيل دقت كنيد كه مى فرمايد: «وَ ِلكُلِ اُمَّهٍ اَجلٌ  فَاِذا جاءَ اَجَلُهُم  لا يَسْتَاْخِرونَ ساعهً و لا يَسْتَقْدِمون» (سورة اعراف / آية 34 ) يعنى براى هر امتى اجلى است وقتى اجل آن رسيد ديگر هيچ چيزى نمى تواند آن را تغيير دهد يعنى خوب بودن و بد بودن ملتها در سر آمد و به انتها رسيدن حيات آن ملت نقشى ندارد. و نيز به اين آيه هم توجه كنيد كه مى فرمايد: «وَ ما َاهلَكْنا مِنْ قَريَهٍ الاّ َو لَها كِتابٌ مَعلوم ما تَسْبِقُ مِنْ اُمَّهٍ اَجَلُها وَ ما يَستَاْخِرون» (سورة حجر آية 5) علامه طباطبائى مى فرمايد: «براى هر امتى كتابى نزد خداست كه در آن اجلهايشان نوشته شده  نه مى توانند آن را حتى يك ساعت جلو بيندازند و نه عقب. اين دو آيه دلالت دارند بر اينكه همانطور كه فرد فرد بشر داراى كتابى و اجلى و سر نوشتى است امتهاى مختلف بشرى نيز داراى كتابى هستند.» يعنى هر ملتى كتابى و سرآمدى دارد كه چون به سرآمدشان رسيدند هلاكشان كرديم يعنى صرف انتخاب مسير هلاكت  آور نابود كنندة آنها نيست بلكه بايد به انتهاى درجة وجودى برسند تا اجلشان فرا رسد. و آية ديگرى مى فرمايد:« َو َلو يُؤاخِذُ الله الناسَ بِظُلْمِهِم ما تَرَكَ عَلَيها مِنْ دابَّهٍ وَ لكِنْ يُؤَخّرُهُمُ الى اجلٍ مُسَمّى فَاِذا جاءَ اجَلُهُم لا يَستَاْخرِونَ ساعهًَ وَلا يَستَقدمونَ»  (سورة نحل / آية 61 ) يعنى اگر خدا مردم را به جهت ظلمشان مى گرفت روى زمين هيچ جنبنده اى نمى ماند يعنى با توجه به اينكه ظالم هستند آنها را تا يك سرآمد تعيين شده مى كشاند اما وقتى اجلشان رسيد خواه ملت خوبى باشند خواه بد به هيچ وجه نمى توان از آن اجل جلوگيرى كرد و يك لحظه هم مقدّم و مؤخّر نخواهد شد.

چرخش روزگار در دست كافر و مؤمن

در جاى ديگرى مى فرمايد: «اِن يَمْسَسْكُم قَرْحٌ فَقَد مَسَّ الْقَومَ قَرحٌ مِثلُهُ وَ تِلكَ الاَيّامُ نُداوِلُها بَينَ الناسِ وَ لِيَعْلَمَ اللهُ الّذينَ آمَنوا وَ يَتَّخِذَ مِنْكُمْ شُهَداءَ وَ الله لا يُحِبُّ الظّالِمين وَ لِيُمَحّصَ اللهُ  ا لَّذينَ آمَنوُا وَ يَمْحَقَ الْكافِرين» (سورة آل عمران / آية 40 و 141 ) اين آيه بعد از شكست جنگ اُحد نازل شد و مى فرمايد اگر شما زخمى برداشتيد آنها هم زخمى شدند و خداوند از طريق اين حادثه كل حيات را براى ما تفسير مى كند و مى فرمايد ما اين روزگار را بين مردم مى چرخانيم يعنى بنا نيست كه فقط مسلمانها پيروزى ظاهرى بدست آورند يك روز روزگار و دوران دست شماست - در جنگ بدر - يك روز هم دست مشركين است - در جنگ احد -  خوشيهاى دنيائى هم اين چنين است و اين چرخش را در بين مؤمن و كافر انجام مى دهيم.

«وَ لِيَعلَمَ الله الذينَ آمنوا» براى اينكه خداوند مؤمنين را بشناسد كه اصطلاحاً اين شناخت و علم را علم فعلى مى گويند يعنى در فعل بشر علم خدا اثبات شود. براى خداوند معلوم است كه هر كسى چه كاره است ولى هر كس در عمل بايد خود را بنماياند تا در قيامت به هنگام محاكمه بهانه اى نداشته باشد. «وَ يَتَّخِذَ مِنْكُم شُهَداء» تا خودتان شاهد باشيد. «وَ اللهُ لا يُحِبُّ الظّالِمين » يعنى خداوند در اين نظام به ظالمين نظر ندارد هر چند ممكن است چرخش روزگار را موقتاً در دست آنها قرار دهد. پس نظر حق به مؤمن مساوى اين نيست كه در سختي ها نيفتد. «وَ لِيُمَحِّص اللهُ الذينَ آمَنوا وَ يَمْحَقَ الكافرين» و حق تعالى مى خواهد با اين چرخاندن روزگار مؤمنين را خالص و كافرين را محْق و نابود نمايد.  يعنى اين جنگ و جدال و اين نظام و اين حيات زمينى را برقرار كرده ايم تا مؤمن خالص شود و كافر نابود گردد و پوچى اش آشكار گردد.

از مجموع اين آيات مى توان نتيجه گرفت كه نه نسبت به بقاء يك ملت و تمدن كم حوصله شويم و نه بقاء آنها را دليل بر حقانيت آن بدانيم بلكه ادامه حيات آنها بنا به سنت خاصى است و ريشه در حيات تكوينى آن امت دارد كه به سرآمد خاصى وصل است. چرا كه خود آيه فرمود اگر آنها را به خاطر ظلمشان نمى گيريم بخاطر اين است كه هنوز اجلشان نرسيده است.

لذا مى توان گفت: هر امتى «دوره» خودش را بايد طى كند و در نتيجه در هر مرحله از مراحل اين دوره شاخصه هاى خاصى دارد. مثل حوادثى كه در جهان امروز مى بينيم با سرعتى جريان دارد كه در عصرهاى گذشته چنين نبود و پيوسته در حال شتاب است و تا پايان دورة خود اين شتاب گيرى ادامه خواهد يافت. به عنوان مثال اگر به خصوصيات فكرى انسان عجول و انسان حكيم دقت كنيد مى بينيد فكر انسان عجول سطحى و سريع و بى محتوا و بى نتيجه است ولى انسان حكيم داراى فكرى متين و عميق و گسترده و مفيد است. البته چنين امرى تكوينى است يعنى آن شخص با انتخاب و اراده هاى خود كارهايى انجام داده و در يك شرايط خاص تكوينى قرار گرفته كه عجول است و اين شخص نيز با اراده هاى خود در شرايط خاص تكوينى قرار گرفته كه حكيم است. يعنى همچنانكه انسان عجول و انسان حكيم سرعت فكرشان تفاوت دارد گويا ادوار تمدنها نيز خصوصيات ثابت ندارند بلكه انقباض و انبساط در كار است و شايد بتوانيم به اين نتيجه برسيم كه عجول بودن و سرعت بيش از حدِّ تمدن جديد  آن را سطحى كرده است و همين امر نشانة سير سقوطى ونزولى آن مى باشد.

نظام ظهور و بطون

خداوند مى فرمايد: «اِلَيه مَرجِعُكُم جَميعاً وَعدَاللهِ حَقَّاً اِنَّه يَبْدَءُ الْخَلقَ ثُمَّ يُعيدُهُ لِيَجْزىَ الَّذينَ آمَنوا وَ عَمِلوُا الصّا لِحاتِ بِالقِسطْ» (سورة يونس / آية 4) يعنى همة شما بسوى خدا بر مى گرديد يعنى همان نظام «اِنّا لِلّهِ وَ اِنّا اِلَيْهِ راجِعُون"» است. يعنى نظام ظهور و نظام رجوع. و اين رجوع يك وعدة حق است و چون حق است خداوند انجام مى دهد. چرا كه برگشت ظاهر به باطن حق است و اگر فقط خلق و سير نزولى بدون سير صعودى متحقق شود اين كار بطلان و لغو است پس بايد سير صعودى و برگشتى نيز متحقق شود. مثلاً شما حرفهاى مرا در بيرون مى شنويد «ظهور» و پس از آن در پيش خودتان بر مى گردانيد «بطون» يعنى يك سيستم بطون و ظهورى در كار است كه حق است. حال اگر فقط صداى مرا مى شنيديد ولى پيش خودتان بر نمى گردانديد صرفاً يك امر لغوى انجام مى شد كه ارتعاش پرده هاى گوش شما بود و علم و معرفتى در كار نبود. مى فرمايد: «اِنَّهُ يَبْدَءُالخَلْق ثُمَّ يُعيدُه» اين آيه تاكيد و تفصيل و شرح معناى مجمل آية «اِلَيْهِ مَرْجِعُكُم» است. يعنى او ايجاد مى كند سپس بر مى گرداند تا مؤمنى كه عمل صالح انجام داده است به جزاى بالقسطش برسد. پس ما اين نظام دوره اى «ظهور و رجوع» را براى اينكه حق است انجام مى دهيم و اگر اين نظام دوره اى نبود ظهور قسط در مقام انسان مؤمن تحقق پيدا نمى كرد. «لِيَجزى الذين آمَنوا وَ عَملوا الصالِحاتِ بالقسط» تا اهل ايمان و عمل صالح به جوابى كه مطابق قسط و عدل است جزا داده شوند.

عرفا نيز مى گويند علاقة خدا به خلق و آفرينش ما بيش از علاقة خودمان است چون خداوند خودش را كه خوبى مطلق است دوست دارد چراكه دوست داشتن خوبى مطلق ‏خوب است و نه تنها خودش بلكه جلوه هاى خود يعنى مخلوقات خود را چون از شئونات خودش هستند دوست مى دارد. پس آنها را خلق مى كند. محى الدين بن عربى مى گويد: «اسماء طالب ظهورند.» يعنى در واقع حرف او اين است كه اين ظهور ظهور «لِيَجْزِىَ الَّذينَ آمَنوا و عَمِلوا الصالحات بالقسط» است و لذا خلق صورت مى گيرد تا جزاى مطابق قسط تحقق يابد. از طرفى ظهورِ جزا خودش يك نوع برگشت را لازم دارد پس «ثُمَ يُعيدُهُ» سپس برگشتشان مى دهيم تا آن سير باطنى محقق شود و اين كل  فلسفه «اِنَّه يَبْدءُ الْخَلْقََ ثُمَّ يُعيدُه» است يعنى اساس فلسفة هر خلقتى يك ظهور و ايجاد و خلق است و يك برگشت و رجعت است تا در ازاء اين خلقت و برگشت معنى جزا و پاداشِ افراد و امتها تحقق يابد.

علامه طباطبائى مى فرمايد: اين آيه - يعنى آيه 4 سورة يونس - يك نحوه ظهور و بسط  و يك نحوه قبض و برگشت در كل نظام را براى ظهور عدالت الهى در مورد مخلوقات ترسيم مى نمايد. يعنى اين آمدن و رفتن براى ظهورِ سنت خاصى است. و لذا چون عمر تمدن و ملتى سرآمد آن  تمدن مى ميرد يعنى سنت ظهور قسط (نه قسط اجتماعى صِرف) به معناى ظهور حق در موطن انسان و در موطن هستى وقتى به اتمام رسيد ديگر حيات اين ملت تمام است و لذا چون عمر تمدنى و ملتى سرآمد آن تمدن مى ميرد و اين نوع مردن بدون تغيير و تبديل بوده و هرگز قابل تغيير نيست يعنى «لا يَسْتَقْدِمونَ ساعَهً وَ لا يَسْتَاخِرون» كسى نمى تواند آن را عقب و جلو بيندازد. در اين مرحله از عمر تمدن حركتها سرعت خاص خود را دارند و همة مهلت ها به انتها رسيده است.

آخر عمر تمدنها كثرت و صورت بر وحدت و كيفيت غلبه مى كند و كمّيت جاى كيفيت مى نشيند چرا كه در آخرين مرحلة نزول آن جامعه يا تمدن همة خصوصيات وحدت را از دست داده است نه كمالى در آنجا مى توان يافت نه وحدتى. در فلسفه اسلامى استدلال مى كنند كه خدا عين وحدت و عين كمال است و عالم ماده عين كثرت و عين نقص است و از آن طرف خدا عين وحدت و عين وجود است و در مقابل عالم ماده عين كثرت و عين عدم است البته «عدمٌ مّا» است پس هر چه به ماده نزديك شوى به عدم و كثرت نزديك شده اى و هر چه به وجود و وحدت نزديك شوى به معناو بقاء نزديك شده اى (كه اصل اين بحث را بايد در برهان صديقين دنبال كنيد.) در قرآن نيز وقتى آخر عمر ملتها و اقوامى كه روبروى انبياء ايستاده اند را بيان مى كند بخصوص در سورة هود مى بينيد كه حرفشان جز دنيا و شهوت و حسّ چيز ديگرى نيست. حرفهايشان شديداً حسّى و صورى و پر كثرت و پر تنوع و منقطع از آسمان است در حالي كه حرف پيامبران وحدت و عبوديت و بندگى است. تمدن امروزِ دنيا نيز با توجه به خصوصياتى كه دارد از جمله مصاديق همين تمدنهاى به انتها رسيده است كه بيشتر به كثرت و عالم پائين نظر دارد و از عالم وحدت و قدس روى خود را برگردانده. شما به عنوان مثال به تاريخ بنگريد ظهور سلمان كه از شام به سوى مكه حركت كرد تا پيامبر را بيابد و شاهزاده وِنيزى كه از وِنيز راهى مكه شد چون علماء مسيحى به آنها گفته بودند زمان زمانِ ظهور پيامبر آخر الزمان است. وجود متونى كه سلمان و شاهزادة ونيزى را راهنمائى كرده نشانة دوره اى بودن تاريخ است و نشانه آن است كه دورة شروع و ظهور اسلام از قبل روشن بوده است. سلمان اوّل يك زردشتى بوده دل پاكى دارد مى خواهد مسيحى شود به او اجازه نمى دهند چون قانون زردشت اين بوده كه اول بايد زردشت را خوب بشناسى او نيز چنين مى كند و وقتى از دين زردشت قانع نمى شود پس از مطالعة كامل آن دين اجازه مى دهند كه مسيحى شود. به شام يعنى سورية فعلى محل تمدن مسيحيت مى رود و دربارة مسيحيت خوب تحقيق و تفكر مى كند و قانع نمى شود. استاد مسيحى اش به او مى گويد من براى تو ديگر حرفى ندارم به تعبير ما تو حرفت بلندتر از تمدن ماست. و تو بايد بدنبال پيامبرى بروى كه لباسى از پشم شتر مى پوشد و در فلان منطقه ظهور مى كند و شواهد نشان مى دهد كه بايد وقت ظهورش باشد. سلمان راه مى افتد و بالاخره پس از طى مشكلاتى پيامبر (ص) را مى يابد و ايمان مى آورد. در اينجا از اين مطلب مى خواهم نتيجه بگيرم كه انتهاى دورة مسيحيت در متن خود مسيحيت و شروع دورة ظهور اسلام نيز در آن پيش بينى شده است. باز گفتگوى بين شاهزادة ونيزى را با آن كشيش در كتاب سيرة پيامبر از دكتر طه حسين نگاه كنيد. محاورة بين دو انسانى است كه در غروب تمدن مسيحيت قرار گرفته اند كه شك همة وجود مردم را فرا گرفته است اين شاهزاده توسط آن كشيش هر دو بسوى عربستان مى آيند و قبل از اينكه پيامبر (ص) را ملاقات كنند بدست طايفة لخميان كشته مى شوند بعد پيامبر (ص) بنا به روايات خبر مى دهند كه من اينها را در بهشت در لباس حرير ديدم. باز اين مطلب اشاره اى است به دورى بودن يك تمدن.

حال به بررسى بعضى از آياتى كه دربارة حيات تشريعى يك ملت در قرآن ذكر شده مى پردازيم. حيات تشريعى يعنى حياتى كه در گرو اختيار انسان تنگى و وسعت مى يابد بطورى كه در رابطه با عدل و معنويت به وسعت و در رابطه با ظلم و ماده پرستى به تنگى مى افتد. خوب دقت كنيد در اينجا بحث ايجاد و نابودى حيات نيست بلكه بحث تنگى و وسعت حيات است. ولى منظور اين نيست كه اينها مى توانند سيكل حيات تكوينى را تغيير دهند. (يعنى حيات تكوينى و اجل مسمّاى هر ملتى و تمدنى چه عادل و چه ظالم تغيير پذير نيست هر گاه سرآمد آن رسيد از صحنه بيرون مى رود)

قرآن در سورة اعراف مى فرمايد: «وَ ما اَرسَلنا فى قَريَهٍ مِن نَبىٍّ اِلاّ اَخَذْنا اَهلَها بِالْباْساءِ وَ الضَّراءِ لَعَلَّهُم يَضَّرَّعون (94) ثُمَ بَدَّلْنا  مَكانَ السَّيِئَهِ الحَسَنَهَ حَتى عَفَوا وَ قالوُا قَدْ مَسَّ  آبائَنَا الضَّرّاءُ وَ السَّرّاءُ فَاَخَذْنا هُمْ بَغتَهً وَ هُم لا يَشْعُرُونَ (95) وَ لَو اَنَّ  اَهْلَ القُرى  آمَنوُا وَ تَّقَوا لَفَتَحْنَا عَلَيْهِمْ بَرَكاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ الاَرْضِ وَلكِنْ كَذَّبوُا فَاَخَذنا هُمْ بِما كانوُا يَكسِبُونَ (96)»

مى گويد: ما پيامبرى نفرستاديم در قوم و قريه اى الا اينكه همراه با آن، آن قوم را به سختى انداختيم. چون به جهت نبودن پيامبرْ آن قوم حسّى مسلك شده و به سقوط نزديك شده اند  براى آنها پيامبر مى فرستيم حال يا نجات پيدا مى كنند يا نابود مى شوند. و عموماً بجز قوم يونس همة امتها نابود شده اند. زيرا در روياروئى با مقام وحدتِ نبى (ص) نتوانسته اند از كثرت و اضمحلال خودشان دست بردارند. و بدين جهت به نحوى نابود شده اند. حالا يا با باد يا آب يا سنگ يا هر چيز ديگر. علامه طباطبائى (ره) علت همراه بودن سختى با ارسال رسل را تخدير شدن ملتها و اسير دنيا شدن آنها مى داند و لذا بايد سختى بكشند تا از عادت تمدن قبلى خود رها شوند و با تمدن جديدى كه پيامبر آورده  است خود را هماهنگ كنند و بايد به درگاه خداوند بنالند چون اينها زمينى بودند حالا بايد آسمانى شوند. ولى اكثراً نمى نالند به همين جهت فرمود : «لَعَلّهم يَضَّرَّعون» يعنى شايد بنالند و شايد روح تضرع و توجه به عالم غيب در آنها احياء شود.   بعد مى فرمايد : «ثُمَّ بَدَّلْنَا مَكانَ السَّيئَهِ الْحَسَنَه». يعنى بعد از آن سختى به آنها رفاه و آسايش داديم «حَتّى عَفَوا» تا اينكه آن سختى را فراموش كردند. سپس به يك تحليل غلطى افتادند و نفهميدند اين سنتى كه جارى شد يك سنت غيبى براى بيدار شدن و جدا شدنشان از آن تمدن حسّى مادى بود. در نتيجه گفتند قرار دنيا چنين است كه بعد از هر سختى يك آسانى بيايد و به پدران ما هم يك آساني هايى رسيد. خداوند مى فرمايد در نتيجه اين بينش آنها را چنان گرفتيم كه اصلاً نفهميدند يعنى تحليلى واقعى براى نابوديشان نشناختند و نتوانستند بحرانى كه برايشان پيش آمده است را درست تحليل و بررسى كنند. اما برعكسْ اگر آن قوم ايمان مى آوردند و تقوا پيشه مى كردند ما بركات آسمان و زمين را بر آنها مى ريختيم «لَفَتَحْنَا عَلَيْهِمْ بَرَكَاتٍ مِنَ السَّماءِ و الاَرْض». يعنى اگر مؤمن مى شدند حياتشان بركت پيدا مى كرد ولكن مقابل جناح حق و معنويت ايستادند و حسّى مسلك شدند ما هم به جهت اينكه سيرتشان بدى شده بود آنها را گرفتيم. علامة طباطبائى(ره) بارها تاكيد مى كنند و مى گويند بر خورد نظام تكوين در ازاء بينش فكرى انسانها متفاوت است حتى مثال باران را مي زنند و مى گويند اين باران در رابطه با عقيدة شما دو جور نازل مى شود. يك وقت در فصل زمستان اول باران مى بارد و قطرات آن در بين لاية درختان كه شته ها جايگير شده اند نفوذ مى كند و بعد سرماى شديدى مي آيد و آن قطرات يخ مي زنند و شته ها مى ميرند و در بهارِ آن سال درختان پر ميوه است و يك وقت عكس آن اتفاق مى افتد يعنى اول سرماى شديد مى آيد بعد باران مى بارد اين باران در اين حال قبل از نفوذ در لايه هاى زمين - براى پوك كردن آن - و قبل از نفوذ در لايه و پوسته درختان براى كشتن شته ها يخ مى زند و عملاً فايده هاى جانبى نخواهد داشت.

ارتباط تكوين با تشريع

اين آيات خبر مي دهند كه موضع گيرى غلط ملتها در عمل و عقيده موجب مقابله نظام عالم با آنها گشته چرا كه نظام انسانى و نظام جهان هستى به هيچ وجه از همديگر جدا نيستند بلكه اين دو بصورتى بهم پيوسته اند كه هر يك از آنها بر روى ديگرى دائماً اثر مى كند و اين تقابل و تاثير متقابل در واقع مستمراً وجود دارد. اگر روحية انسان در هر مرحله از حيات خود از روحانيت و معنويت بتدريج دور شود نسبت به مبدا اوّليه كه عين قيام و حيات و وحدت است سير نزولى را طى مى كند و اين سير نزولى نوعى مادى شدن روز افزون را سبب مى شود و وقتى اين مادى شدن به درجه معّينى كه نهايت آن است برسد در بشر آن عصر يك بينش مادى و يك گرايش صرف به ماده  ظهور كامل مى كند و اين نقطة نابودى آن مرحله از زندگى آن چنان بشر است كه ريشه در انتخاب و اختيار خود بشر دارد هر چند كه در عين حال با نظام تكوين و سرآمدن عمر يك ملت بصورت تكوينى تطبيق كند. چرا كه كثرت مساوى با عدم و غرق شدن در كثرت مساوى با اضمحلال است حال چه اضمحلال در شخصيت فردى كه به كثرت گرائيد و چه اضمحلال در سرنوشت ملتى كه به كثرت گرائيد. و اين است معنى ارتباط هلاكت تكوينى با هلاكت تشريعى و ارتباط بين نظام هستى با انتخاب انسان يعنى آنجا كه فرمود: اجل ملتى را نمي توان تغيير داد به سنت تكوينى سرآمد يك تمدن نظر دارد و آنجا كه مي فرمايد:  «الاّ وَ اَهْلُهَا ظالِمُون» نظر به جريان تشريعى هلاكت اقوام دارد.

يك جمع بندى مفيد

از جمله نكاتى كه بايد توجه داشت اين است كه اين حيات دنيائى براى پروريدن است و نه براى بودن و ماندن. و هر تمدنى كه بخواهد حيات دنيا را براى بودن انتخاب كند ضد سنت جارى در هستى اراده كرده است. روى اين مطلب بسيار فكر كنيد. و ديگر اين كه اين جهان براى امتحان است و امتحان به معناى رفاه و بقاء نيست. نكته ديگر اينكه ما بايد تمدن جديد را درست تحليل كنيم اين تمدن بر اساس ملاكهاى قرآنى در حال سقوط است و بايد از آن فاصله گرفت و با تمدن اسلامى در مقابل چنين تمدنى بايستيم. اين تمدن مصداق تمدنهائى است كه به جهت ظلمشان هلاك شدند نه اين كه زودتر از سرآمدشان از بين رفتند بلكه هلاك شدند و نتيجه اى براى خودشان و بعد از خودشان باقى نگذاردند مثل انسان مؤمن و انسان كافر هر دو در يك برهه از زمان بالاخره مى ميرند ولى يك نوع بودن است كه مفيد براى خود و بقيه است و يك نوع بودن نه. اگر روى اين مباحث وقت بگذاريد نوع بينش و نگرشتان تغيير مبنائى مي كند يعنى از زاويه تكوين جهان را نگاه كنيد و نه با چشم عقل مصلحت انديش و در اين صورت جاى اعمال اختيارى خود را در نظام هستى خواهيد يافت. ما براى روشن شدن موضوع دو مطلب به اين مبحث اضافه مي كنيم تا ان شاءالله موضوع تا حدى تبيين گردد هر چند از پيچيده بودن مطلب غافل نيستيم.

هلاكت يعنى بى ثمرى زندگى به جهت ظلم

خداوند در سوره حجر آيات 4 و 5  مي فرمايد: «وَ ما اَهْلَكْنا مِنْ قَريَهٍ الاّ وَ لَها كِتابٌ مَعلوم (4) وَما تَسْبِقُ مِن اُمَّهٍ اَجَلَها وَ ما يَسَتاخِرُون (5) مي فرمايد: هلاك نكرديم قوم و گروهى را مگر اينكه براى آنها كتاب معلومى بود و چون وقتش رسيد آنها را هلاك كرديم و اجل و سر آمد هر امتى نه به جلو مى افتد و نه به تاخير. از اين آيه اگر التفات كنيد نكات ذيل بدست مى آيد:              

1. هر امتى كتابى معلوم دارد چه خوب باشد و چه بد باشد و هلاكت آنها بر اساس آن كتاب معلوم خواهد بود.

2. دين يك حقيقت پايدار است ولى تمدنها حقيقت پايدار نيستند يعنى دولتها تمام شدنى هستند چه مؤمن باشند و چه كافر. تمدنها تمام شدنى هستند و اجل مسمّى دارند چه ظلم بكنند چه ظلم نكنند. مثلاً خدا بنا دارد اين ملت صد سال بماند چه خوبى كند چه بدى. و «گناه» اولاً بد استفاده كردن از فرصت است ثانياً به جهت گناه و دورى از شريعت حاصل اين تمدن براى افراد اين تمدن مفيد نخواهد ماند يعنى انرژيهايش براى او ثمر ندارد نه اينكه اجلش جلو يا عقب بيفتد چرا كه مى فرمايد «ما تَسبقُ مِن امَّهٍ اجَلَها وَ ما يَستَاخرون» يعنى هلاكت آنها عقب و جلو نمى افتد. ظالم بودن هلاكت مى آورد يعنى كار آنها بى ثمر مى ماند نه يعنى اجلشان تغيير كرد. هم امام حسين (ص) طبق اجلشان شهيد شدند هم عمرسعد طبق اجلش مرد ولى عمر سعد به جهت ظلمش هلاك شد يعنى رفتنى همراه با پوچى. هلاكت گاهى به معناى رسيدن اجل است و گاهى هلاكت به معناى ظلم كردن آنها و بى ثمر شدن فعاليّتهاى آنهاست. مى فرمايد اين هلاكتشان ريشه در تكوين دارد و از قبل مشخص بوده كه اين ملت چه موقعى نابود مى شوند. دقت در اين آيه امنيت عجيبى به ما مى دهد و آن اينكه هر واقعه اى آن وقتى كه بايد واقع بشود واقع مى شود و هر حركتى به نقطة انتهائى كه بايد برسد مى رسد شما در تغيير نقطة انتهايى هيچ نقشى نداريد امّا در كيفيت دادن به كل مسير و نقطة پايانى نقش داريد.  

حرف اين است كه دين يك حقيقت پايدار است اسلام مى ماند ولى قاجار و پهلوى و افشار ندارد  اينها به عنوان حكومت رفتنى هستند جمهورى اسلامى يك وقت به معناى نفس اسلام است در اين صورت ماندنى است ولى يك وقت به عنوان يك تمدن است كه در اين صورت رفتنى است. آرايشهاى حكومتى معلوم نيست بماند ولى حقايق دينى مى ماند. مثلاً حكومت قاجار مى توانست ديندار بماند و مى توانست ديندار نماند دين ماند و قاجار رفت اگر قاجار ديندار بود باز هم مى رفت يعنى كيفيت بودنشان تغيير مى كرد نه اجلشان.  خيلى شبيه حيات خود انسانهاست  كه خوب بودن و بد بودنشان روى هم رفته در اجل مسمّاى آنها نقشى ندارد حتى اگر آن انسان پيامبر خدا صلواه الله عليه و آله باشد خوب بودن او موجب ماندن او بر زمين نمى شود.

3. دينداران مى روند ولى دين نمى رود و هر كس از طريق دين مى تواند بودن خود را به كيفيت مطلوب برساند و برود.

4. فرصت امتحان محدود است ولى كيفيت امتحان دادن در اين فرصت محدود نا محدود است. يعنى در فرصت عمرتان كه محدود و ثابت و اجلى مسمّى است مى توانى به خودت تغيير كيفى بدهى تا به اولياء الله برسى و مى توانى از فرصت استفاده نكنى و در واقع هلاك شوى.

فلسفة ماندن ظلم

ممكن است سؤال شود كه چرا خدا انسانهاى بد را از صفحة زمين نمى زدايد و چرا ظالمان تحرك و امكان فعاليّت دارند؟ بايد متوجه بود كه قصة نابودى امتهاى ظالم و تمدنهاى فاسد در كتاب معلومى مشخص شده است كه چه موقعى اوج بگيرند و چه موقعى افول كنند و مدت آن ثابت است و نه جلو مى افتد و نه عقب مى افتد. پس التفات داريد كه همانطور كه انسانها متولد مى شوند و مى ميرند يك تمدن هم دور خاص و منحنى خاصى دارد. «وَ ما اَهْلَكْنا مِنْ قَرْيَهٍ الاّ وَ لَها كِتابٌ مَعْلوُم» معنى كلمة قَرْيه با دقت در آيات قرآن به معنى تمدن است. هلاكت تمدنها در كتاب معلومى مشخص شده است و اجل آنها نه جلو  مى افتد و نه عقب. انسانها در فرصتى كه در اختيارشان است امتحان مى دهند. تمدنها غير از دينهاست. اسلام تغيير نمى كند ولى اين ملتها هستند كه اسلام را مى گيرند يا نمى گيرند. هر ملتى در هر فرصتى بايد امتحان بدهد و هر ملتى يك منحنى دارد. هلاكتها و از بين رفتن تمدنها حتمى است به همين جهت هم از صدر  اسلام تا حال تمدنهاى مختلفى داريم كه همه به عنوان تمدن اسلام آمدند ولى چه حق بودند چه باطل رفتند چرا كه قرآن مى فرمايد: «تِلْكَ الاَيّامِ نُداوِلُها بَيْنَ النّاسِ» يعنى اين روزگار را بين مردم مى گردانيم حتى حكومت حضرت حجت صلواه الله عليه ماندنى نيست‏ ولى انسانها در فرصت ماندن يك تمدن اگر خوب امتحان بدهند حياتشان ضايع نمى شود. آدم هاى خوب و بد هر دو مى ميرند تفاوتشان در استفادة خوب و بد از فرصت است. مرگ افراد است كه عقب و جلو مى افتد ولى امتها و تمدنها كتاب معلومى دارند كه جلو و عقب نمى افتد بين اجل هر فرد و اجل هر تمدنى تفاوتهايى وجود دارد. اگر شما حوصله داشته باشيد هر تمدنى وقتى بناست نابود شود نابود مى شود حالا يا گورباچف مى آيد از روش ماركسيسم لنينيسم اظهار پشيمانى مى كند يا نمى آيد. اينكه سرنوشت حكومت سوسياليستى مشخص است يك بحث است و اينكه در اين سرنوشت چه كسى چگونه امتحان مى دهد بحث ديگرى است. آنچه مهم است اين است كه حوصلة شما از ماندن تمدن ظالم سرنرود هر تمدنى و ملتى اجلى دارد چه جنگ ستارگان راه بيندازد و چه اسلحه هاى ليزرى بسازد اينها نابوديشان را نه جلو مى اندازد نه عقب. اينها اگر به گناه آلوده شدند آن چيزى را كه مى خواهند نمى يابند و اگر به گناه آلوده نشدند آنچه را كه مى خواهند مى يابند. البته گاهى هم ظرفيت زمان اقتضاء ظهور همة وعده ها را ندارد قرآن مى فرمايد: «اى پيامبر بعضى از آنچه به تو وعده داديم در اين دنيا نشانت مى دهيم و بقيه بعد از حيات تو براى مردم واقع مى شود» (1) .

 (1) آيه 77 سوره مؤمنون: فَاْصْبِرْ اِنَّ وَعْدَ اللهِ حَقٌ فَاِ مّاَ نُرِيَنَّكَ بَعْضُ الّذى نَعِدُ هُمْ اَوْ نَتَوَ فَّيَنَّكَ فَا ِلَيْناَ يُرْ جِعوُن .

پس در اين مدتى كه فرصت هست ما بايد بد امتحان ندهيم و حوصله مان سرنرود و وظيفه مان را گم نكنيم و مأيوس نشويم. بسيارى از آدمهايى كه در شرايط جلوة ستم از صحنة دينى خارج مى شوند متوجة دور صعود و افول تمدنها نيستند. اين صعود و افول يك امتحان است براى آنها و يك آيت است براى شما و هر چه انقلاب اسلامى بيشتر و بيشتر به اسلام ناب وصل شود شرايط ماندن و مفيد بودنش را محفوظ مى دارد و هر چه به ايرانيت و فرديت نزديك شود ديگر يك تمدن خواهد بود و مثل بقية تمدنها يك صعودى خواهد داشت و يك افولى هر چند كه باز اسلام مى ماند و مردم بر اساس اسلام تمدنى را بر پا مى كنند و به فرصت حيات خود كيفيت لازم را مى بخشند و از هلاكت در روز مرّگيها خود را مى رهانند همچنان كه ياران انقلاب اسلامى تمام تلاششان آن است كه با وفادارى به اين انقلاب الهى كيفيت لازم را به حيات موقت و مهلت زندگى دنيايى بدهند و حاكميت اسلام در اجتماع مسلمين عامل به كيفيت رساندن زندگى مسلمانان خواهد بود بايد تلاش كرد حكومت اسلامى عين اسلام باشد تا به سرنوشت تمدنها دچار نگردد.

يك تمدن مي تواند يك شخصيت جداى از افراد داشته باشد. خود جامعه يك شخصيت دارد و اين جامعه است كه صعود و سقوط مي كند. صرف اينكه مجموعه افراد جامعه را تشكيل مي دهند دليل بر اين نيست كه جامعه همان مجموعه افراد است چون مجموعه گاهى يك خاصيت خاص دارد كه افراد آن خاصيت را ندارند. مجموعه گاهى شرايط پذيرش يك حقايق و مددهاى ديگرى را دارد مثلاً مجموعة سلولهاى بدن انسان وقتى كنار هم آمد شرايط پذيرش نفس انسانى را از غيب پيدا مى كنند وگرنه هر كدام از سلولها به تنهايى چنين شرايطى را ندارند كه انسان باشند. مجموعة طبيعى طبيعت هم از عالم غيب روح قدسى مى گيرد اگر اين مجموعه را بهم زديم آن ارتباط قدسى را بهم مى زنيم . جامعه خاصيتى مساوى مجموعة افراد ندارد يعنى گوش بنده در  بدن بنده گوش است اگر تمام بدن بنده گوش بود اين گوش هم گوش نبود. يعنى مجموعه هر كدام از اجزاء را تفسير مى كند و اجزاء شخصيت حقيقيشان را از كل مى گيرند ولى كل همة حقيقتش را از جزء نمى گيرد و لذا هر تمدنى با خاصيت خاص خودش يك مجموعه اى است با خصوصيات خودش و بر اساس همان خصوصيات مددهاى غيبى دريافت مى كند و يا از آن مددها محروم مى ماند.

سؤال مى شود كه اگر دين ماندنى است چرا تمدنهاى دينى از بين مى روند و آيا نبايد بقاى دين بقاى تمدن را تضمين كند؟  

دين ماندنى است سنن هستى ماندنى است مرگ ماندنى است مرگ چيز ثابتى است ولى آدمها ماندنى نيستند. اگر مرگ مى مرد كه آدمها نمى مردند. سنن هستى ثابت است اما اين سنتها وقتى مى خواهد ظهور كند ظهورش بر اساس شرايط است. دين ماندنى است ملتى كه دين را گرفت ماندن موقتش ماندن صحيح مى شود. امتها مثل انسانها مرگ دارند دين يك حقيقت برين است ظهور عالم غيب است سنت الهى است مثل مرگ است. ولى جلوه هاى بيرونى و ظاهرى شامل مرور زمان مى شود. تمدن جنس عالم ماده است مربوط به انسانهاست از آن جهت كه انسان هستند بنابراين دين بقاى شما را اگر هم تمدنتان اسلامى شد تضمين نمي كند. اگر تمدنتان اسلامى شد آنچه مي خواهيد بدست آوريد بدست مى آوريد. زحماتتان ضايع  نمى شود و نفله نمى شويد. مثال يزيد و امام حسين (ع) را دقت كنيد هميشه سنت معصوم مى ماند ولى خود معصوم به عنوان شخص نمى ماند. دين تضمين مى كند كه اگر تمدنتان دينى شد ضايع و بى نتيجه نمى شود. آيه در قسمت آخربه ما مى فرمايد: انتظار زود نابود شدن تمدنهاى ظالم را نداشته باش هلاكتشان در كتاب مشخص شده است پس سعى كن در اين فرصت آنچه بر كيفيت حيات تو مى افزايد را بدست آورى و به آن عمل كنى نفس ديندارى و مقابله با ظلم از طريق دين و در اردوگاه ظلم عضو نشدن حيات را كيفى و با ثمر مى كند. پس «وَ ما اَهلَكنا مِن قَريَهٍ الاّ ولَها كِتَابٌ مَعْلوُمٌ وَ ما تَسبِقُ مِنْ اُمَّه اَجَلها وَ ما يَسْتَاخِرُون»

ماندن يك تمدن دليل بر صحيح بودن آن نيست

قرآن مى گويد: «وَ لَوْ يُؤاخِذُ اللهُ النّاسَ بِظُلْمِهِمْ ما تَرَكَ عَلَيْهَا مِنْ دابهٍ وَلكِنْ يُؤَخّرُهُم اِلى اَجَلٍ مُسَمّى فَاذَا جاءَ اَجَلُهُم لا يَسْتَاخِرُونَ ساعَهً وَ لا يَسْتَقْدِمُون» (سورة نحل آيه 61) يعنى اگر خداوند مردم را به جهت ظلمشان مى گرفت و هلاك مى نمود هيچ جنبنده اى روى زمين نمى ماند ولكن گرفتن آنها را تا سرآمدى مشخص و اجلى مسمى به تاخيرمى اندازد پس چون آن سرآمد به انتها رسيد ديگر ساعتى نه عقب انداخته مى شود و نه جلو. پس ظلم و ستم و كارهاى زشت بى جواب گذاشته نمي شود اين زشتي ها شما را تا حد نابودى تهديد مى كند. ولى از اينكه مى بينيد هنوز زندگى اهل كفر به بحران و مشكلات نيفتاده است نتيجه نگيريد براينكه كارشان صحيح است و در بستر صحيح حركت مى كنند. متوجه باشيد سنتى در عالم هست كه به ظالمان مدتى مهلت مى دهد. مهلت خدا را درست تحليل كنيد. اين نگاه قرآن به عالم بصيرتهايى به ما مى دهد يكى اينكه ظلم را هلاكت بار و بى نتيجه بدانيد چون ظلم است نه چون هنوز نابود نشده است اشتباهاً تصور كنيد كه بى جواب مى ماند و از گردونه هلاكت رها شده است . و ديگر اينكه متوجه سنت فرصت الهى براى رسيدن به نمود انتهايى ظلم و ظالم نيز باشيد. گاهى تحليل ستمكاران اين است كه چون هنوز چيزى نشده است و عذابى نيامده است پس كار ما درست است. و متوجه نيستند وقتى عذابى آمد ديگر هيچ كارى نمى شود كرد. اين جاهلانه ترين بينش است عاقلان قبل از جارى و ظاهر شدن بحران تحليل دارند.

        عاقلان خود نوحه ها پيشين كنند            جاهلان آخر به سر بر مى زنند

       ز  ابتداء   كار    آخر   را   ببين             تا نباشى تو  پشيمان  روز دين

قرآن در آية 60 سورة نحل فرمود آنها كه  قيامت ندارند زشت روش و زشت منش اند «لِلَّذينَ لا يُؤمِنُونَ بِالاخِرَهِ مَثَلُ السُّوءِ» حالا در آية 61 مى فرمايد اين بى خدايى و بى قيامتى كار را به نابودى مى رساند. و اگر سؤال شود پس چرا همين حالا نابود نمى شوند؟ در واقع آيه جواب مى دهد اين يك قاعده است كه عذاب آنها مدتى عقب مى افتد تا به اجل مسمّاى خود برسند. يعنى اى كفار نگوئيد چون هنوز به مشكل نيفتاده ايم پس روشمان درست است ملاكتان را قيامتى فكر كردن و عمل كردن براساس قيامت قرار دهيد اگر دائم كارتان را منطبق با دين خدا انجام دهيد و آن كار را با كار معصوم ارزيابى كنيد و وسعت ارزيابى اعمالتان را تا قيامت گسترش داديد آن وقت مى توانيد بگوئيد كارتان درست است و بصيرت درست فهميدن كار را بدست مى آوريد. تحليل غلطى كه انسانها را بيچاره مى كند اين است كه بقاى فعلى را دليل بر حقانيت كلى مى گيرند و لذا به هلاكت مى افتند. بقاى امروز را دليل برحق بودن خود نگيريد. مثلاً بعضيها تصور مى كنند  چون امريكا هنوز زنده است پس حق است و نتيجه مى گيرند براى اينكه مشكل براى ما پيش نيايد به آمريكا وصل شويم. اينها اصلاً كور هستند و تحليل همه جانبه را از دست داده اند. ولى بعضيها مى فهمند نفس ظلمِ آمريكا يعنى نابودى آمريكا اينها فهم نبوى پيدا كرده اند و بعضيها همين حالا آمريكا را بى قدرت و افسرده مى بينند اينها چشم نبوى پيدا كرده اند.

مى فرمايد: «وَ لَوْ يُؤاخِذُ اللهُ النّاسَ بِظُلْمِهِمْ ما تَرك عَلَيْها مِن دابَهٍ» اگر خدا مى خواست مردم را به جهت ظلمشان بدون فرصت بگيرد هيچ جنبنده اى روى زمين نمى ماند ولى خدا به ظالمان فرصت مى دهد يا بيدار مى شوند و شامل لطف خدا مى گردند كه اين فرصت فرصت خوبى است و يا ادامة ظلم مى دهند و در ظهور ظلمشان به آنچه بايد برسند مى رسند و وقتى اجلشان آمد ديگر كارشان تمام است. آمريكا امروز در شرايط ظالمانه قرار دارد. هميشه شيطانى بوده و هميشه يارانى شيطانى داشته است شكل آن تفاوت مى كند ولى به هرحال بودن ظالم و دادن فرصت به آن حسابهايى دارد. قرآن مى فرمايد: هر پيامبرى بدون استثناء دشمنى داشته  است «وَكذالِكَ جَعَلْنَا لِكُلِّ نَبىٍّ عَدُوّاً شياطينَ الاِنْسِ وَ الْجَنِّ يُوحى بَعْضُهُم اِلى بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَولِ غُرورا» (سورة انعام آية 112) يعنى همانطور كه براى تو دشمنانى از شيطانهاى انسى و جنى درست كرديم كه پنهانى براى تو نقشه مى كشند و با سخنانى فريبنده مردم را به اشتباه مى اندازند براى تمام انبياء گذشته چنين دشمنانى درست كرديم. خلاصه بايد تحليل ما در مورد بودن تمدنهاى ظالم قرآنى شود وگرنه شيطانى مى شويم و تحليلهاى مناسب طبع دشمن پيدا مى كنيم. بنابراين بناست يك مظهر ظلمى باشد و ما در رابطه با اين مظهر ظلم يك تحليلى از خود صاحب هستى يعنى صاحب قرآن داشته باشيم چون اين بساط را خود او راه انداخته است و خودش به ما مى گويد چرا جهان را چنين كردم  به قول مولوى:

گر نه گل  از  خار  و خار  از  گل  چرا          هر  دو   اندر   جنگ  و  اندر  ماجرا

يا نه جنگ است اين براى حكمت است         همچو جنگ خر فروشان صنعت است   

يا نه اين  است و  نه  آن  حيرانى  است        گنج  بايد  جست   اين  ويرانى   است  

خدا به اعتبارى ويرانكده اى درست كرده است تا ما گنج پيدا كنيم اين رفت و آمد تمدنها براى به كيفيت رساندن زندگى زمينى است و حيات را به گنج معنا رساندن. اول بايد تصورتان را از دنيا تصحيح كنيد دنيا يك ليوان شربت خالص يا يك ليوان سركة خالص نيست بلكه سركنگبين است. اينجور نيست كه دنيا به كامتان بگردد و هيچ ويرانى و سقوط در آن نباشد و آن طور هم ويران نيست كه امكان به تعالى رسيدن در آن نباشد قصّة آن به تعبير مولوى قصة يك سركنگبين است كه تركيبى از سركه و شكر است لذا مى گويد:

       قهر سركه لطف هم از انگبين              اين دو باشد اصل هر سركنگبين

يعنى ترشى سركه و صفاى شكر مى شود سركنگبين. حالا اگر سركة دنيا زياد شد خدا شِكرش را زيادتر مى كند و اگر شِكرش زياد شد سركه اش را زياد مى كند تا اصل سركنگبين آن بماند. مى گويد

 چون كه سركه سركگى افزون كند          پس شكر را واجب افزونى بود

حوادث را درست تحليل كنيد: يكى مى گويد بايد تسليم آمريكا شد يكى مى گويد ديگر هيچ مشكلى وجود ندارد هر دو  تحليل غلط است بايد اولا خودتان طعمة ظلم نشويد. ثانياً از ظلم تحليل صحيح داشته باشيد و رمزِ بودنش را بشناسيد تا در حيات خود مايوس و پوچ نمانيد. ظلم در جهان هميشه هست شما براى اينكه ظلم را بشناسيد بايد ملاك دينى و قيامتى داشته باشيد اگر كارى و تحركى و تمدنى دينى و قيامتى نبود ظلم است‏ نگو كه رفاه و توسعه دارند تكنيك و نظم دارند آسايش و راحتى دارند قشنگ مى خندند و براى ما رفاه و توسعه آوردند. اينها ملاك خوب بودن و كيفيت داربودن حيات نيست.

حالا آيا ظالم ماندنى است؟ خير ولى مهلت داده مى شود لازمة ظلم نابودى است علت ماندنش مهلتى است كه خدا داده است بايد مهلت داده شود تا پنهانهاى اهل ظلم پيدا و آشكار شود. مثلاً فرهنگ گروه طالبان در افغانستان پنهانِ فرهنگ دور شده از اهل البيت بود بايد مهلت داده شود تا اين پنهان آشكار شود اسلام منهاى اهل البيت به نهايت كه برسد همين است كه در طالبان مى بينيد. فرهنگ اروپاى امروز پنهان فرهنگ يونانى - يعنى عقل بريده از دين - بود كه حالا پيدا شد. پس ريشة ماندن ظلم را در اين بدانيد كه خداوند يك حقى را - در اين قضيه مهلت دادن - مى خواهد روشن كند. و اساساً هر چيزى در دنيا هست به نحوى حقى را مى خواهد روشن كند در (سورة روم آيه 8) آمده است «مَا خَلَق اللهُ السمواتِ وَالارضَ وَ ما بَينهما الاّ بِالْحَقِّ وَ اَجَلٍ مُسَمّى وَ اِنَّ كَثيراً مِنَ الناسِ بِلِقاءِ رَبّهِم لَكافِرُون» يعنى خداوند خلق نكرد آسمانها و زمين و آنچه در بين آنهاست مگر بحق و براى فرصتى مشخص و اكثر مردم به لقاء پروردگار و به انتها رسيدن اين فرصت كافرند و همين فرصت موقت را مقصد مى گيرند.

و آية مورد بحث مى فرمايد «وَلكِنْ يُؤَ خّرُهُم اِلى اَجَلٍ مُسَمّى» روى اينكه ظالم تا مدتى مى ماند تحليل و توجه داشته باشيد چرا گول مى خوريد؟ نگو حالا كه آمريكا با تمام قدرتش مانده است براى اينكه ما نابود نشويم دست به دامان آمريكا بزنيم. اين ديگر خيلى بدبختى است اولاً نابودى آمريكا را نمى بيند ثانياً نمى فهمد ظلم نابودشدنى است و دارد چنگ به دامن نابود شده مى زند. سنت «يؤَخّرُهُم اِلى اَجَلٍ مُسَمّى» را نمى فهمد.

اى آدمها اگر همين حالا تكليفتان را با باطل تعيين نكنيد وقتى نابودىِ ستم آمد و بقاى حق روشن شد دستتان به جايى بند نيست بايد در فرصت اختلاط ظاهرى حق و باطل كه به ظاهر مرز حق و باطل و نتايج كار كاملاً روشن نيست موضعتان را خوب روشن كنيد. نابودى كه آمد سرنوشت را نابود مى كند نه دست و پا را. لازمة نابودى يك جامعه مردن نيست بلكه بى ثمر شدن سرنوشت است. بصيران تاريخ كسانى هستند كه براى ارزيابى حوادث در نهايت ملاك داشتند. هنر اين است كه در ابتداى حادثه انتهاى آن را ببينيد نه اينكه وقتى به انتها رسيد تازه بيدار شويد كه قضيه چه بود. تمرين كنيد در ابتداى حادثه ها موضعى بگيريد كه در انتها به هلاكت نرسيد چرا كه اسلام مظهر خداى حّى است خدا «حّىّ لا يَمُوت» است اسلام كه مظهر اوست نابود شدنى نيست. ممكن است در روزنامه ها و در خبرها بگويند مثلاً ا

15102

بدون عنوانبازدید:

متن پرسش
با سلام خدمت حضرت استاد: پرسشی دارم که هر وقت به آن فکر می کنم واقعا پاسخی قانع کننده برایش نمی یابم. از شما استاد گرانقدر خواهش می کنم مرا در یافتن پاسخ آن یاری نمایید. در انتخابات سال 84 حضرت آیت الله جوادی آملی از آقای هاشمی رفسنجانی دفاع عجیبی کردند. آیت الله جوادی آملی در بخشی از این سخنرانی گفته است: این مرد بزرگ به نام جناب آقای هاشمی رفسنجانی (حفظ الله)، دنیا رویش حساب می کند، خب این هم یک روحانیت است امّا مصداق همان حرف حضرت علی(ع) درباره مالک اشتر که لوکانَ حجراً لکانَ صَلداً (اگر سنگ بود، صخره ای سخت می نمود). وی می افزاید: جناب آقای هاشمی رفسنجانی اگر درخت بود، تک درخت بود، مشابه تک درختی که در پای کوهی می روید و تمام آنجا را سبز می کند. که لینکش را در زیر قرار می دهم http://www.aparat.com/v/axdbH/%D8%B3%D8%AE%D9%86%D8%A7%D9%86_%D8%A2%DB%8C%D8%AA_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%AF%DB%8C_%D8%A2%D9%85%D9%84%DB%8C_%D8%B1%D8%A7%D8%AC%D8%B9_%D8%A8%D9%87_%D8%A2%DB%8C%D8%AA_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D9%87%D8%A7%D8%B4%D9%85%DB%8C چگونه فردی مثل حضرت آیت الله جوادی آملی نتوانسته اند آقای هاشمی رفسنجانی را بشناسند که این گونه درباره او سخن می گویند؟ پس بصیرت چه می شود؟ آن هم در زمانی که خواص باید به مردم آگاهی و بصیرت بدهند!؟
متن پاسخ

باسمه تعالی: سلام علیکم: جواب این سؤال، جواب ساده‌ای نیست. فکر می‌کنم در نگاه آیت اللّه جوادی، آرمان‌شهری مدّ نظر است که آقای هاشمی در تحقق آن، تواناییِ خوبی دارند. و از این جهت آیت اللّه جوادی نظرشان به آقای هاشمی مثبت است. ولی از آن جهت که شدیداً مؤیدّ رهبری انقلاب هستند و موضع ضد استکباریِ ایشان را دنبال می‌کنند، نمی‌توان گفت آیت اللّه جوادی کلیّت آقای هاشمی را پذیرفته‌اند. موفق باشید

11822
متن پرسش
استاد عزیز سلام: ریشه وسواس فکری از کجاست و چطور می توان بر آن غبه کرد؟ آیا افکار وسواسی در مورد مذهب گناه است؟
متن پاسخ

باسمه تعالی: سلام علیکم: فکرهایی که بدون اختیار ما به سراغ ما می‌آید گناه نیست. در مورد دفع وسواس فکری إن‌شاءاللّه کتاب «ادب خیال و عقل و قلب» کمک می‌کند. موفق باشید

11140
متن پرسش
در صفحه 55 بخش «انسانیت از مقوله وجود» کتاب «مبانی معرفتی مهدویت» فرموده اید: هر انسان جنبه ای از وجود به نام انسانیت دارد.... سپس استدلال فرموده اید: «شجاعت از بی باکی گرگ متمایز است. همچنین انسان یک نحوه میل دارد که غیر از شهوت خوک است و نیز ویژگی به نام تعقل دارد که آن را حیوان ندارد. این نحوه خصوصیات در انسانها را که غیر از خصوصات موجود در گرگ است، انسانیت می نامیم» و اما سوال: به نظرم آنچه بی باکی گرگ و شجاعت انسان را از هم جدا می کند تعقل انسان است. گرگ وقتی خطری جانش را تهدید می کند فرار می کند. این انسان است که با تعقل به آرمانی بلند می رسد و علیرغم خطر از مرگ نمی گریزد. در مورد شهوت خوک و انسان هم تعقل انسان است که انسان هرگونه حرکتی را انجام نمی دهد و حیا به خرج می دهد و شهوت افسار گسیخنه ندارد. عقال عقل است که پای او را بسته. (همانگونه که اگر عقل به خرج ندهد در رده حیوانات و پایین تر قرار می گیرد. شما در ص 56 به نحوی به این امر اشاره دارید: «انسانها تمام رفتارهایش انسانی نیست و رفتارهای حیوانی از خود نشان می دهد و تا حدی شهوت و غضبشان جنبه حیوانی به خود می گیرد و صورت عقل کامل نیستند» پس متمایز کننده انسان و حیوان عقل است. اجمالا نظرم این است که انسانیت مقوله وجودی نیست و آنچه جنبه وجودی دارد عقل است. پس ما عین العقل داریم که خدای متعال است ولی عین الانسان نداریم.
متن پاسخ
باسمه تعالی: سلام علیکم: عرض بنده در آن متن اول، تأکید بر آن است که انسانیت انسان مجموعه‌ای از عقل و خیال و حسّ است و این مجموعه، انسانیت انسان را تشکیل می‌دهد و لذا خیال انسانی غیر از خیال حیوانی است. زیرا خیال انسانی در آن مجموعه معنای خاص خود را دارد و حرف اصلی بنده همان متن اول است. ولی در نگاهی دیگر بحث دوم مطرح است که اگر سایر قوا تحت حاکمیت عقل باشد در جای خود قرار می‌‌گیرند و این مطلب نباید جدای از مطلب اول در نظر گرفته شود که در هر حال انسانیت انسان با همه‌ی قوایش یک حقیقت است که از عین الإنسان یعنی انسان کامل به عنوان یک حقیقت تغذیه می‌شود، ولی عین ِعقل، یک موضوع انتزاعی و ذهنی است. موفق باشید
10703
متن پرسش
با سلام: جناب آقای طاهرزاده، من شما را هرگز نمی بخشم اگر شما واقعا یک فرد متدین هستید بیایید و برای رضای خدا چند هفته به جای اینکه اینقدر شاگردانتان را خشک مقدس و گوشه گیر کنید چند هفته ای هم در مورد ثواب صحبت کردن و رسیدگی به زن و فرزند برای آن ها صحبت کنید و آداب زندگی کردن به آن ها بیاموزید نه این که با آموزش های خشک خود آن ها را گوشه گیر و منزوی تربیت کنید و کانون خانواده ها را از هم بپاشانید. نمی دانم شاید خود شما هم همین طور باشید باید از خانمتان سوال کرد .
متن پاسخ
باسمه تعالی: سلام علیکم: مسلّم این حرکات را که می‌گویید نباید پای اسلام گذاشت و بنده هم مکرر به‌خصوص در شرح آیه‌ی 21 سوره‌ی روم عرض کردم که دین ما می‌فرماید با اُنس با همسر و لذّات حلال، شوقِ عبادت در ما ایجاد می‌شود. حتی جریان آن اصحاب را عرض کردم که خانواده را برای عبادت ترک کرده بودند و چگونه رسول خدا«صلوات‌اللّه‌علیه‌وآله» ناراحت شدند. دیگر خودِ افراد باید خود را اصلاح کنند. موفق باشید
10179
متن پرسش
با سلام و خسته نباشید: می خواستم اگر امکانش هست به من بگید اگر خواسته باشم در مورد نقش زن در نهج البلاغه مطالعه کنم باید روی چه کتابهایی کار کنم؟ مخصوصا خطبه 80 نهج البلاغه. و شما چه کتابهایی رو به من معرفی می کنید؟ با تشکر
متن پاسخ
باسمه تعالی: سلام علیکم: بنده عرایضی در مورد خطبه‌ی 80 در کتاب «زن؛ آن‌گونه که باید باشد» در صفحه‌ی 219 و عرایضی در شرح نامه‌ی 31 نهج‌البلاغه جلسه چهل و هفتم، تحت عنوان مشورت‏ با زنان‏ داشته‌ام. شاید کمک کند. موفق باشید
9929

بدون عنوانبازدید:

متن پرسش
سلام: نگاهی به سایت می کردم به دو سوال برخورم که دو نفر از شما پرسیده بودند و شما پاسخهایی داده بودید. ولی در سوال اول نگفته بودید چرا شخصی مثل علامه امینی فرموده به جای اینکه سراغ اشخاصی مثل حافظ و مولوی بروید، سراغ قرآن بروید. و یا در سوال دوم چرا شخصی مثل رجبعلی خیاط بدون اینکه بتواند از مولوی استفاده بکند قضاوت کرده که مولوی در برزخ دچار گرفتاری است. با تشکر
متن پاسخ
باسمه تعالی: سلام علیکم: عرض کردم بالاخره هرکس علم فهم اشارات عرفا را ندارد. حضرت امام خمینی«رضوان‌اللّه‌تعالی‌علیه» به احمدآقا توصیه می‌کنند اگر متوجه سخن آن‌ها نیستید، لااقل آن‌ها را انکار نکنید. مرحوم آقای رجبعلی خیاط با توجه به ذهنیتی که نسبت به مولوی داشته‌اند در خواب خود، صورت ذهنی خود را دیده‌اند. موفق باشید
8959

بدون عنوانبازدید:

متن پرسش
با سلام خدمت شما استاد عزیز و ارجمندم جناب آقای طاهرزاده: داشتم سوالات گذشته را مرور می کردم که به دو پاسخ از طرف شما مواجه شدم که برای بنده ایجاد سوال کرده. شما در قسمتی از پاسخ به سوال 4879 فرموده اید: « اصلاح‌طلبانی مثل محمدرضا خاتمی‌ها گمانشان آن بود که کشور باید از ولایت فقیه عبور کند و قانون اساسی را قبول نداشتند. » ولی در قسمتی دیگر از پاسخ به سوال 4889 فرموده اید: «با تفکر آقایان هاشمی و روحانی و خاتمی موافق نیستم ولی هرگز این افراد را در مقابل انقلاب نمی‌دانم» سوالم این است که آیا کسی که قانون اساسی را قبول ندارد و قصدش این بوده که از ولایت فقیه عبور کند و از طرفی حمایتهای ایشان را از میرحسین موسوی و سران فتنه به وضوح همه دیدند و حتی بعد از تذکرات مکرر رهبری هرگز از سران فتنه برائت نجست و همچنان در پشت پرده به دنبال فتنه انگیزی است چطور شما آقای خاتمی را در مقابل انقلاب نمی دانید؟ با تشکر از شما
متن پاسخ
باسمه تعالی: سلام علیکم: عنایت داشته باشید شخص محمدرضا خاتمی یعنی سخنگوی حزب مشارکت، غیر از آقای محمد خاتمی است. آقای محمد خاتمی خودشان مکرر می‌گفتند که ولایت فقیه را به اعتبار قانون اساسی قبول دارند. موفق باشید
8200
متن پرسش
با سلام. بنده جوانی هستم که برای بیدار شدن نماز صبح بسیار مشکل دارم. نماز های دیگه رو همیشه به جماعت میخوانم و در طول روز هم تقریبا مراقب حرکات و سکناتم هم هستم و شب قبل از خواب هم مستحبات رو انجام میدم و خلاصه همیشه و همه جا و خصوصا در زمانها و مکانهای مقدس از خدا، ائمه، شهدا و اولیا با گریه و زاری و ناراحتی میخوام که این مشکلم رو حل کنند. میدونم اگه هر چه کار خوب در طول روز هم انجام بدم ولی واجبم ترک بشه مثل خاکستری هست که باد میبره ولی باور بفرمایید که غیر از نماز صبح، بنده بسیار دوست دارم حتی متهجد هم باشم ولی یا از خواب بیدار نمیشم یا هم بعد از بیدار شدن و قطع کردن ساعت بدون اینکه اجازه تصمیم گیری داشته باشم و یا وقت فکر کردن داشته باشم ( مست خواب) دوباره مثل جنازه میافتم و به خواب میرم. لطفا راه حل کاربردی برای این مشکل بفرمایید. التماس دعا برای این جوان
متن پاسخ
باسمه‌تعالی: سلام‌علیکم: مگر خودت و با اراده واجب‌ات را ترک می‌کنی که می‌گویی اعمال خوب‌ات مثل خاکستر می‌شود که باد ببرد؟ به قصد بیدارشدن برای نماز صبح، زود بخوابید بادا باد! هروقت بیدار شدید اگر بعد از آفتاب است همان وقت قضای نماز صبح را بخوانید. شیطان بدبخت فکر کرده این‌طوری شما را مأیوس می‌کند در حالی‌که وقتی شریعت الهی جایی برای قضای نماز گذارده دیگر یأس و سرخوردگی جایی ندارد. به خدا بگو خودت از زبان رسول‌ات فرموده‌ای همین نماز را هم قبول می‌کنم، پس به فرشتگان بگو آن نماز قضا را به عنوان یک نماز کامل بنویسند. موفق باشید
5462

بدون عنوانبازدید:

متن پرسش
با سلام استاد شرمنده ام این سوال را میفرستم وعذرخواهی میکنم راستش یه مطلب به ذهنم رسید عده ای از پسران و دختران جوان که مبانی فکری انها از صحبتهای حضرتعالی تغذیه میشود مجرد هستند ایکاش.... ایکاش شرایطی پیش میومد که این گونه افراد باهم....به هر حال هم کفو هستند ظاهرا و حداقل از لحاظ فکری .....جسارت این حقیر را عفو فرمایید
متن پاسخ
ه تعالی: سلام علیکم: همین‌طور است که ای کاش شما آقایان جرأت می‌کردید و به میدان می‌آمدنیدو خانم‌ها هم آزاد از همه‌ی تقیّدات دنیایی زیر نظر والدین‌شان به سادگی تمام زندگی مشترک را با مرد هم فکرشان شروع می‌کردند. موفق باشید
5026
متن پرسش
سلام علیکم از اینکه مصدع اوقات حضرتعالی می‌شوم همین ابتدا عذر می‌خواهم. در چند سال اخیر رجب و شعبان و رمضان برایم اهمیت سابق راندارد. علت آن هم این است که بنده مشکلاتی برایم به وجود آمد و حتی یکی از این مشکلات واقعا نادر و آزار دهنده است . بنده در آغاز بروز این اتفاقات بسیار به رحمت الهی امیدوار بودم اما پس از گذشت چند سالی آن‌قدر ناامید شدم که نماز شب‌هایم که به طور دائم ترک نمی‌شدبه چند تا در ماه تقلیل یافت. با آن‌که مستحبات را هنوز انجام می‌دهم هیچ لذتی از آن‌ها نمی‌برم. حتی نمازهای واجب را باسستی و بی‌حالی می‌خوانم و دائم از خودم می‌پرسم برای چه باید زندگی کرد و امید داشت. .زخم‌هایی که بر دلم هست شاید قابل تحمل باشند اما سرزنش‌ها و ملامت دیگران در حالی که کاملا بی‌تقصیرم شدیدا آزارم می‌دهد.از بس دراین ماه‌های مبارک در عرفه و ام داوود شرکت کردم و ملتمسانه حاجت خواستم و نتیجه نگرفتم نا امیدم . حتی متاسفانه در عصبانیت ها به کفرگویی افتادم. از آینده شدیدا مضطرب و ناامیدم. قرار و آرامش ندارم. هیچ کس جز خداوند عزیز نمی‌تواند گره از این مشکلات بگشاید. نه به مظاهر و شادی‌های دنیای امروز دلخوشم و نه در اعتقادات خود سرسختم. گاه با خودم می‌گویم اگر قرار بود با این امتحانات این من خرد شود خب شده پس چرا خداوند دست از سر ما برنمی‌دارد. حاج آقا بنده آدم فوق‌العاده آرمانخواهی بوده‌ام و حتی امروز همان آرمان‌ها نور امید در دلم می‌گشایند ولی بسیار شکننده است و زود از دست می‌رود. چند سال است که تمام عالم پیش چشمم سیاه شده و حال و حوصله‌ی هیچ‌کس را ندارم. ولی دیگر فکر می‌کنم صبرم به پایان‌رسیده و طاقتی برای حفظ خویش ندارم.حاج‌آقا این سطور را در کمال نا امیدی از همه‌جا نوشتم. در آستانه‌ی ماه مبارک رمضان بنده را راهنمایی بفرمایید.
متن پاسخ
باسمه تعالی: سلام علیکم: گفت: «گر به هر زخمی تو پر کینه شوی.... پس کجا بی‌صیقل آیینه شوی» عجیب است که خداوند گاهی بنده‌ی خود را شایسته‌ی آن می‌بیند که همه‌ی دنیا و اسم و رسم‌ها را از بگیرد تا تمام قلب او برای خودش کند، حال بنده اعتراض دارد. مگر طوری زندگی را شروع نکردی که جز خدا نمی‌خواستی حالا که خلق را با تو بد و بدبین کرده تا تو ناچار رو به سوی او اندازی داد و بیداد می‌کنی؟ گیرم همه‌ی آن‌چه می‌خواهی به تو داد، می‌شوی مثل بقیه، چرا به آن‌هایی نمی‌نگری که در عین این محرومیت‌های اسم و رسم‌دار، سراسر وجودشان امید است به آن‌چه در قیامت روسفیدند و دنیا آن‌ها را بازی نداده است. باید حسرت چه کسی را بخوری؟ به گفته‌ی مولوی: «سوی دریا عزم کن زین آبگیر.... بحر جو و ترک این مرداب گیر» به گفته‌ی محی‌الدین بن عربی: «اهل الله می‌دانند که انسان نمی‌تواند دارای چنان خوی نیکویی شود که با گرایش همه‌ی مردم سازگار باشد؛ بنابراین جان‌های خود را تنها به خشنودساختن خدا وا می‌دارند. مؤمن، خشنود به خشنودی خداست، و باکی نیست از این‌که منافق از ما خشمگین شود، زیرا او دشمن خداست». موفق باشید
3325

وحدت وجودبازدید:

متن پرسش
باسلام 1.آیا معنی وحدت وجود این است: یعنی خدا فقط هست و لاغیر؟ ÷س انسان مگر وجود ندارد؟ 2. به نظر شما کدام ناشر مثنوی معنوی و اسفار و فصوص را خوب چاپ کرده که ما تهیه کنیم؟ 3.
متن پاسخ
باسمه تعالی؛ علیکم السلام: 1- بحث وحدت وجود غیر خدا را آیات الهی می‌داند که در عرض خدا نیستند و احتیاج است در مورد آن مفصلاً مطالعه نمایید. چون اگر موجودی در عرض خدا باشد به همان اندازه خدا محدود می‌شود و خدای محدود دیگر خدا نیست. بنده در شرح خطبه‌ی یک نهج‌البلاغه عرایضی داشته‌ام 2- در مورد مثنوی شرح آقای کریم زمانی روان است و در مورد اسفار و فصوص فرق نمی‌کند چون هیچ ناشری در متن تصرف نمی‌کند. موفق باشید
2587
متن پرسش
سلام استاد. بعد از اهانت به ساحت مقدس برخی ائمه من از طریق وبلاگم عضو یک گروه شدم تا بتوانیم مبارزه گسترده ای علیه هتاکین انجام دهیم. اکنون که کار به نیمه رسیده است برخی از ارتباط های ما در همین حوزه از طریق چت انجام می گیرد که البته این کار برای سرعت بخشیدن به انجام امور است. اما گاهی در هنگام چت کردن عذاب وجدان می گیرم که نکند ارتباط با نامحرم به این صورت هم اشکال داشته باشد چون گاهی این مکالمات طولانی تر می شود. و در کنار این فکر می کنم که نکند فرد مقابل در برابر برخی از نوشته های من دچار احساسات شود و یا اصلا اینکه پایه ایمانی محکمی نداشته باشد و در ادامه محتوای چت ها به امور متفرقه کشیده شود و آن زمانی باشد که خود من هم درگیر احساس بشوم. خلاصه اینکه علی رغم اینکه تا به اینجای کار هیچ کار غیر اخلاقی صورت نگرفته و تمام اهداف مقدس است می ترسم وسوسه های شیطان دامنگیر من هم بشود کما اینکه افراد مذهبی زیادی در اطرافم دیده ام که از همین مسائل کوچک با نامحرم ارتباط داشته اند اما در نهایت درگیر احساسات شده اند.می خواهم بدانم ارتباط در حالت فعلی اشکال دارد یا خیر؟و ائمه اطهار از اینگونه ارتباط ها قلبشان راضی است یا خیر
متن پاسخ
باسمه تعالی؛ علیکم السلام: فکر می‌کنم خوب فکر کرده‌اید که ممکن است در صحبت با نامحرم گرفتار دام‌هایی از شیطان شوید و همین‌که احتمال می‌دهید این راه، راه مطمئنی نیست برای رضایت قلب مبارک مولایمان حضرت صاحب‌الأمر«عجل‌الله‌تعالی‌فرجه» از این نوع مکالمه‌ها پرهیز کنید چون معلوم نیست آن فردی که در طرف مقابل است قصد خیر داشته باشد. بسیار پیش آمده که بر اساس ذوق و سلیقه‌ی افراد مذهبی سؤال کرده‌اند ولی قصد دیگری داشته‌اند. موفق باشید
217

بدون عنوانبازدید:

متن پرسش
با عرض سلام لطفا در مورد ارتباط با نامحرم و حد آن برای دختران جوان و مجرد توضیح دهید اینکه میفرمایند ارتباط زیاد با نامحرم تیرگی و قساوت قلب می آورد،آیا در یک محیط آموزشی نیز همین طور است مثلا من برای اموختن هنر خوشنویسی مجبورم استاد مرد اختیار کنم یا مثلا در محیط دانشگاه برای برخی مطالعه ها و تحقیقات در جمع ما پسران نیز حضور دارند نحوه برخورد باید چگونه باشد ؟اگر یافتن استاد خط خانم برایم مقدور نبود و با رعایت شئونات اخلاقی آیا خدا راضی هست با استاد مرد کار کنم؟2 ـ در مورد رهایی از آرزوهای بزرگ و زمان زدگی نقش دعا در این میان چگونه است (دعاهای غیر مأثوره و شخصی) اگر انسان آرزو و خواست را کم و کمتر کند و توکل بر خدا را سرلوحه امور خود قرار دهد دعا و درخواست و برگزاری ختم و امثال ان ـ که برای رفع حوایج مادی و معنوی بسیار سفارش شده است ـ چه جایگاهی دارد؟3 ـ اینکه فقط خدا در صحنه است، موثر حقیقی اوست و ... آیا به این معنی است که ما هیج نقشی در به ثمر رسیدن خواست خداوند نداریم مثلا در امر ازدواج ما نمیدانیم خواست خدا ازدواج ما هست یا نه ولی با این وجود انجام اقداماتی از قبیل زیاد کردن رفت و آمدها و ارتباط با دیگران یا تغییر محل زندگی و .... لازم و عقلانی و از نظر شرعی صحیح است؟ در توحید ناب جایگاهی برای قانون احتمالات وجود دارد؟ مثلا زوجی بچه دار میشوند،جنسیت بچه مشخص شده است ولی در مفاتیح دعایی برای تعیین جنسیت بچه وارد شده آیا با خواندن یک دعا در زمانی که جنسیت معلوم شده است قانون طبیعی که خدا قرار داده عوض میشود و با اتفاقی شبیه یه معجزه جنسیت عوض میشود میدانم که خدای بزرگ می تواند ولی آیا میخواهد ؟قوانینی در جهان حاکم است که از سنت های الهی به شمار می رود برخی می گویند خدا با این قوانین و سنتها جهان را اداره میکند و نمی آید برای یک نفر که دعایی خوانده است برخلاف سنت خود عمل کند نظر شما چیست؟3 ـ آیا در مسئله برطرف کردن حجاب ها و درک حضور و دیدن و مرتبط شدن با حقایق،استعدادهای همه یکسان است ؟یا وجود عواملی مانند پدر و مادر و شرایط قبل از تولد و ... در این امر دخیل است یا انکه کلا انسانها با استعداد متفاوتی در این زمینه به دنیا می آیند بگونه ای که دو نفر در یک شرایط یکسان در دو مرتبه معنوی در نزد خدا یک مقام دارند چون هر دو تا حد امکان و ظرفیت پیش رفته اند یا در مثالی دیگر آیا همه این استعداد را دارند که به مقامی که امام خمینی رسید برسند و نرسیدن فقط به خاطر مسائلی مانند تنبلی نبود آگاهی و شرایط مناسب است؟
متن پاسخ
باسمه تعالی علیک السلام: در هر صورت اگر بیش از ماابتلاء، یعنی آنچه بدان مجبوریم، با نامحرم مرتبط باشیم، جهت روحانی ما مختل می‌شود. بالأخره انسان نیازهایی دارد که با دعاخواندن با خدا در میان می‌گذارد. در دعاهای مادی از خدا می‌خواهد که شرایط زندگی‌اش را در حدّ کفاف قرار دهد تا در امر بندگی مشغول غیر نباشد، که حضرت سجاد«علیه‌السلام» در دعای مکارم‌الأخلاق به زیبایی آن را مطرح می‌کنند. وقتی متوجه شدیم مؤثر حقیقی خدا است، بدون آن‌که خود را به آب و آتش بزنیم در حدّ وظیفه عمل می‌کنیم و به آنچه خدای مهربان برایمان مقدر کرده راضی می‌شویم. شاید چون می‌فرمایند: «بلا ندیده دعا را شروع باید کرد» دیگر وقتی تقدیر الهی واقع شده، جهت دعا باید در رابطه با صالح‌شدن آن کودک باشد. دعا، خود یکی از سنن الهی است، و لذا با دعا سنتی جای سنتی قرار می‌گیرد. در این‌که همه با فطرتی الهی خلق شده‌اند، شکی نیست، ولی باید توجه داشت که در عین یکسان‌بودن جهت فطرت‌ها، چگونگی افراد در راستای قرب الهی متفاوت است و محیط و پدر و مادر علت اصلی نیستند. آیت‌الله‌حائری‌شیرازی«حفظه‌الله‌تعالی» کتابی تحت عنوان «تربیت اسلامی» دارند که در آن مطالب خوبی در راستای جواب به سؤال شما هست. موفق باشید
12903
متن پرسش
با سلام: حضرت استاد مي خواستم نظرتان را در مورد جشن هاي مولودي كه براي إمامان مي گيرند بدانم. آيا در سيره و روايات جشن براي ولادت معصوم آمده است؟ أيا اين شكل مولودي خواندن و كف زدن مناسب آن حضرات مي بأشد؟ با تشكر
متن پاسخ

باسمه تعالی: سلام علیکم: با توجه به این‌که امامان خواسته‌اند برای هماهنگی با شخصیت متعالی آن‌ها در غم آن‌ها غمناک و در شادی آن‌ها شاد باشیم و با توجه به این‌که تولد آن عزیزان زمانی است با ظرفیت خاص، که زمینه‌ی اُنس با حق در آن فراهم است، شادی ما در تولد آن‌ها یک نحوه عامل اُنس بیشتر ما با حضرت حق است، خوب است که شاد باشیم. ولی به شکلی که شئونات اسلامی و وقار ایمانی مدّ نظر قرار گیرد وگرنه نفس کف‌زدن چیز بدی نیست. موفق باشید

12355
متن پرسش
سلام علیکم: خدا قوت. لطاف نظرتون را در رابطه با تجمع برخی از استان ها با موضوع «ما اجازه نمی دهیم»، پیرامون توافقات هسته ای، توضیح دهید؟ و بفرمایید که آیا این گونه تجمعات را مشروع می دانید؟
متن پاسخ

باسمه تعالی: سلام علیکم: به نظر بنده این تجمعات در آن حدّ که جدّیت نظام به 5 + 1 در رابطه با کوتاه‌نیامدن مردم نسبت به خط قرمزهایش و پشتیبانی از تیم هسته‌ای در آن راستا خوب و لازم است و در ضمن باید نشان دهیم که مواظبیم در متن قراردادی که ممکن است پیش آید، وجود خطوط نامرئیِ حضورِ آمریکا در آینده فراهم نشود و از این جهت تذکر به تیم هسته‌ای نیز لازم است. موفق باشید

11440
متن پرسش
سلام علیکم: سی دی های شرح نهج البلاغه و تفسیر قرآن یا چگونگی فعلیت‌یافتن باورهای دینی و آن‌گاه كه فعاليت‌هاي فرهنگي پوچ مي‌شود، رو در تهران چطور میشه تهیه کرد؟ آیا این مواردی که عرض شد برای دانلود روی سایت قرار می گیره؟ آیا مکتوب دروس شرح نهج البلاغه یا تفسیر قرآن هم هست یا فقط صوتش هست؟ ممنون از زحماتتون، اجرتون با عالم آل محمد (صلی الله علیه و آله)، امام رضا (علیه السلام).
متن پاسخ

باسمه تعالی. با سلام: آن دسته از فایل های صوتی که  هم متقاضی داشته باشد و هم دارای کیفیت مناسب باشد به مرور زمان روی سایت قرار خواهد گرفت، ولی بهتراست که با شماره تلفن«09136032342»(پخش آثار استاد) جهت تهیه و ارسال آن تماس بگیرید. بعضی از دروس شرح نهج البلاغه یا تفسیر قرآن نیز بصورت کتاب با عناوینی مثل فرزندم و... چاپ شده است. «مدیریت سایت»

9180
متن پرسش
بسم الله الرحمن الرحیم با عرض سلام خدمت استاد عزیز: استاد من الان به یه سری نتایجی رسیدم می خواستم نظرتون را بدونم. من خیلی به این بیماری صعب الاعلاجی که گرفتم فکر کردم و دیدم که همین بیماری برکات زیادی برای من داشته هست، و باعث پخته شدن من شده هست، و باعث شده که توکل و امیدم فقط به مسب الاسباب باشد، و همین بیماری باعث شده که همیشه بگم خدایا امیدم به تو هست. 1- ولی الان احساس شدید به درد دل با کسی دارم نمی دونم با کی حرف بزنم؟ ای کاش کسی پیشم بود تا باهاش دل سیر حرف می زدم. این احساس خوب هست یا بد؟ 2- استاد دلم خیلی هوای رفتن از این دنیا را داره، از دنیا زده شده ام؛ می گم ای کاش زود مرگم برسه و برم؛ نمی دونم چرا این جوری شدم؟ تا حالا من شما را ندیدم ولی واقعا دوستتون دارم. استاد عزیز بعضی نقاط بدنم که روم نمیشه نامش را ببرم به خاطر بیماری داره مثل آتیش می سوزه، ان شالله به حق این ماه عزیز همه مریضان شفا پیدا کنند و من حقیر هم جز اون ها باشم.با تشکر
متن پاسخ
باسمه تعالی: سلام علیکم: بنده هم از حضرت حق برای جناب‌عالی تقاضای شفای عاجل دارم. آری به چیز‌هایی رسیده‌ای و می‌خواهی با ارائه‌ی آن‌ها خود را شکوفا کنی، چیز خوبی است. می‌شود با خدا موضوع را در میان بگذاری و بگویی: خدایا تو بودی که به من فهماندی همه کاره تویی وتو بودی که به من نشان دادی کارهایت همه از سر حکمت است. مناجات‌های خمسه عشر زبان شما را با خدا در دهانتان می‌چرخاند. موفق باشید
6010
متن پرسش
من دوست دارم علوم غریبیه یاد بگیرم چکار کنم؟ فقط برای خودم میخواهم
متن پاسخ
باسمه تعالی: سلام علیکم: نمی‌دانم چون نه خودم و نه پدر و نه پدر جدم هیچ‌کدام علوم غریبه نخوانده‌اند و به دنبالش هم نبوده‌ایم. مگر شما از علوم غیر غریبه اشباع شده‌اید؟مولوی برای نشان‌دادن این که بهتر است انسان ها مثل بقیه و با اسباب های عادی امورات خود را بگذرانند می‌گوید: فردی به حضرت موسی(ع) گفت از دست زبان آدم¬ها خسته شده¬ام و می¬خواهم زبان حیوانات را بیاموزم. حضرت موسی(ع) فرمودند: اگر راست میگویی در همین شرایط که هستی سعی کن خوب زندگی کنی. مرد مرتب می‌آمد و التماس می‌کرد، ندا آمد که موسی قبول کن و به او بگو از این به بعد زبان حیوانات را به تو آموختیم. چیزی نگذشت آن مرد دید کلفت خانه‌اش باقی‌مانده‌های غذا را که در سفره مانده بود آورد و در حیات خانه تکاند و خروس خانه تکه نان باقی مانده را نوک زد و برد، سگ به او اعتراض کرد که من در این خانه پاسبانی میدهم حالا این تکه نان را هم تو بردی؟ خروس گفت: ناراحت مباش، همین روزها اسب صاحب خانه میمیرد و تو دلی از عزا در میآوری، مرد که متوجه این گفتگو بود سریعاً اسب خود را فروخت، فردای آن روز که باز باقی‌مانده غذا در سفره را خروس قاپ زد و سگ اعتراض کرد که دروغ‌گو چه شد که گفتی اسب صاحب خانه می‌میرد، چرا دروغ گفتی. خروس گفت: دروغ نگفتم اسب مُرد اما در خانه‌ی کس دیگری، و حالا گاو صاحب‌خانه می‌میرد و تو شکمی از عزا درمی‌آوری. صاحب‌خانه که متوجه آن گفتگو بود سریعاً گاو را فروخت و چیزی نگذشت که سگ دوباره به خروس اعتراض کرد که چرا این پیش‌بینی‌ات هم درست از آب در نیامد؟ خروس گفت: گاو مُرد ولی در خانه‌ی شخص دیگری و حالا خودِ صاحب‌خانه می‌میرد و مشکل تو حل می‌شود، مرد بیچاره با شنیدن این خبر دست به دامان حضرت موسی(ع)شد و حضرت فرمودند دیگر قضایی است که رانده شده. اگر می‌توانی خودت را هم بفروش.«گفت رو بفروش خود را و بره ........... چونک استا گشته‌ای بر جه ز چه »موفق باشید
5961
متن پرسش
باسمه تعالی با عرض سلام خدمت استاد عزیز؛ مقام معظم رهبری (حفظه الله) در بخشی از بیاناتشان در تاریخ 8/8/87 در جمع دانش آموزان و دانشجویان تشکلهای دانشگاهی بمناسبت 13آبان فرمودند: «فردای این کشور، فردای این ملت، به احساس مسئولیت امروز شما نیازمند است. احساس مسئولیت کنید که چه بشود؟ که خود را بسازید؛ از لحاظ علمی، بسازید، از لحاظ ایمان و تقوا بسازید. بصیرت خود را زیاد کنید. آگاهی های خودتان را نسبت به امروز و دیروز و فردا افزایش دهید.» سؤال بنده اینست که راه چیست؟ یعنی چگونه میتوان احساس مسئولیت کرد و به این خودسازی علمی و اخلاقی و این بصیرت و آگاهی که رهبر معظم انقلاب میفرمایند رسید؟ با تشکر فراوان
متن پاسخ
باسمه تعالی‌: سلام علیکم: راه را رهبری معلوم فرموده‌اند. 1- به عنوان دانشجو در رشته‌ی خودمان عمیقاً وارد شویم 2- در فهم معارف و اخلاق نیز کوشش لازم را بنماییم 3- بفهمیم انقلاب اسلامی یعنی چه و چه جایگاهی در تاریخ جدید نسبت به مدرنیته از یک جهت و نسبت به تمدن اسلامی و حضرت مهدی«عجل‌اللّه‌تعالی‌فرجه» از طرف دیگر دارد. موفق باشید
نمایش چاپی