متن پرسش
استاد عزیز من دارم دیوانه میشم. تا حالا انقدر از خودم متنفر نبودم. ای کاش منم میزدن رفته بودم و این روزها رو نمیدیدم که انقدر جلوی چشمم انسانها و چیزها دارن پر پر میشه و من تو زندان ذهنی و واقعی گیر افتادم. در خانه خودم در خانواده ای که هستم رئیس خانه پدرم خونوادم رو ببینم که منتظر این روز و این لحظه باشه و آرزو کنه و الان هم هر لحظه منتظر تمام شدن کار ما و کشورمون باشن. من برای بچههای میناب و نوزادان گاندی اشک میریزم و مسخرم میکنن که چه دروغایی به خوردت دادن. حتی نمیتونم از پنجره خونه پدرم یه الله اکبر بگم چه برسه به اینکه بتونم بیرون برم و این داغ رو با مردمم شریک بشم. درد تمام وجودم رو گرفته. بدتر از همه اینه که نمیدونم با تمام اینها میتونستم برم و باید خانواده رو زیر پا میذاشتم و ترسیدم (کجا میرفتم؟ به کدام خونه برمیگشتم؟) یا باید مثل الان میسوختم و احترامشون رو نگه میداشتم. فقط دعا میخونم صحیفه میخونم قران میخونم به روح آقا و مردم هدیه میکنم. بارها پیش اومده بود که در این موقعیت باشم ولی هیچ وقت بیشتر از الان از خودم بیزار نبودم. من با تمام وجودم ترسیدم و شرمندم که بمیرم و ازم بپرسن در زمانه شهادت این بزرگ مرد چیکار کردی و چطور در کنار مردمت بودی و بگم هیچ چیز... به عنوان یک دختر با روحیه لطیف حتی جایی ندارم که خودم از این غم از دست دادن ولی و دردهای مردمم گریه کنم چه برسه به اینکه با حضور نرم زنانهام تو این لحظات حساس برای کشورم کاری کنم و دردی از کسی دوا کنم. تا تونستم حاج قاسم رو صدا زدم. این درد ای کاش به ظهور آقامون ختم به خیر میشد تعجیلا... از شما التماس دعا دارم. خیلی التماس دعا دارم.
متن پاسخ
باسمه تعالی: سلام علیکم: اتفاقاً زیبایی زندگی در آن است که انسان در میان جمعی باشد که در غفلتهای خود سرگردانند و او چون کوهی آراسته و وارسته در جهان خود زندگی میکند تا اگر لااقل آنان نمیتوانند از پوچی خود رها شوند، انسان با عبرتی بزرگ متوجۀ زیباییِ زندگی با افرادی شود که شخصیت آنها معنای حقیقی زندگی میباشد و اینجا است که انسان مییابد چرا به ما فرمودهاند: «طوبی للغُربا» خوشا احوالات آنانی که در جمعی از افراد، غریبانه زندگی میکنند و گرفتار روزمرّهگیهای انسانهای سرگردان نمیشوند. اینجا است که در خطاب به حضرت سیدالشهدای این زمانه عرض شد: «ای رازِ زمانه! من با تو، دوباره باید خدا را بشناسم». موفق باشید