بسم الله الرحمن الرحیم
گروه فرهنگی لب المیزان
به لب المیزان خوش آمدید.
گروه فرهنگی المیزان

موضوعات

دسته بندی: بدون دسته بندی

تعداد نمایش
کتاب
جزوه
یادداشت ویژه
نمایش چاپی
شماره عنوان پرسش
19795
متن پرسش
با سلام خدمت استاد عزیز: حضرتعالی در کتاب ادب و عقل در ادامه انقلاب اسلامی به تفاوت امام خمینی (ره) و آیت الله بهجت (ره) پرداختید. سئوال این حقیر این است که از نظر تجلی اسماء الهی بر قلب این دو بزرگوار بفرمایید که چه اسماء الهی هست که امام از آن برخوردار بودند اما آیت الله بهجت (ره) برخوردار نبودند؟
متن پاسخ

باسمه تعالی: سلام علیکم: در کتاب «سلوک ذیل شخصیت حضرت امام خمینی«رضوان‌اللّه‌تعالی‌علیه» عرض شد خداوند مطابق دغدغه‌های سالک انوار خود را بر قلب سالک متجلی می‌کند. دیگر موضوع مربوط به نسبت خود سالک با حضرت ربّ است. موفق باشید

19802
متن پرسش
سلام: من طلبه پایه پنج هستم و حافظ قرآن متاسفانه در زمان حفظ و بخصوص الان خیلی انسان زودرنجی شده ام و دلیلم انست که باید طرف مقابلم را متوجه غلطش بکنم و حاضرم با صمیمی ترین دوستانم مدتی قهر کنم و اصلاحرف نزنم تا بحال دوستانم بهم گفتن تو زودرنجی ولی من فکر می کنم حفظ قرآن من و روحیه ام را لطیف کرده آیا این بده؟ راه حلش چیه چون اذیتم میکنه؟ دلیل زودرنجیم درسته؟ تشکر
متن پاسخ

باسمه تعالی: سلام علیکم: موضوع حفظ قرآن نباید آن‌چنان برایتان برجسته شود که شما از سعه‌ی صدرِ لازم محروم گردید. بالاخره انسان‌ها با انسان‌ها، انسان می‌شوند. موفق باشید

19783
متن پرسش
سلام: بنده حقیر از طلاب قم هستم سطح 3 ، می خواستم بدونم حضرتعالی دستور عمل سلوکی می دهید دستگیری می کنید. حقیر اکثر کتب های معرفت نفسی شما رو خوندم و خیلی استفاده کرده ام و خیلی سوالات من پاسخ داده شد. لذا طبق آشنایی با فکر و سبک هدایتی شما اینجانب درخواست دارم به این حقیر کمک و دستگیری کنید. تشکر
متن پاسخ

باسمه تعالی: سلام علیکم: روش بنده روش حضرت امام خمینی«رضوان‌اللّه‌تعالی‌علیه» است که معتقد بودند اگر معرفت انسانی نسبت به حقایق دینی درست باشد، همین دستورات دینی تأثیر عمیق خود را می‌گذارد و شاید سخن آیت اللّه بهجت که می‌فرمایند: علم تو، استادِ توست؛ در همین رابطه باشد. موفق باشید 

19780
متن پرسش
سلام: آیا شاهد قرآنی داریم مبنی بر این که غیر از ائمه ولی فقیه کاشف حکم خدا و رسول است؟
متن پاسخ

باسمه تعالی: سلام علیکم: حضرت آیت اللّه جوادی در کتاب «ولایت الهی» روشن می‌کنند که به حکم «اللّه هو الولیّ» همیشه باید مظهری برای ولایت الهی باشد. و در زمان غیبت ولیّ فقیه چنین مظهریتی را برای کشف حکم خدا به عهده دارد. موفق باشید

19771
متن پرسش
مصلوبِ رسمیّت به آقای طاهرزاده سلام، کجایید؟ یادی از بی سروپایان نمی کنید؟ محفلِ اُنس‌تان کجاست؟ مجالسِ رسمیِ عرفانِ نظری و عملی؟ مساجدِ رسمی؟ اعتکافِ رسمی؟ مراسمِ رسمیِ مذهبی؟ نمازِ جماعتِ رسمی؟ هیئتِ مناسکِ رسمی؟ یا درمیانِ مریدانِ رسمی؟ آه! من، چه کنم که در لجنزارِ وجودم به خیالاتی خوشم. تو را با این رسمیّت‌ها چه کار؟ نفرین بر رسمیّت، که عشق را به مقتل کشانده است نپرس از احوالِ سوزانم؛ من، خود بر تو می خوانم تشنگی و بی قراری ام را در زندانِ رسمیّت، نوحه می خوانم، آه می کشم، نفرین می کنم، می سوزم و در حالِ جان سپردنم روحِ تشنه و بی قرارم در طلبِ آزادی ست در طلبِ چیزی غیر رسمی نکته ای روح فزا چیزی بگو! در این زندان، بر صلیب رسمیّت، مصلوبم سنّتِ رسمی دین دانشِ رسمیِ فلسفه دانشِ رسمیِ عرفان دانشِ رسمیِ اخلاق تفسیرِ رسمیِ شعر همه در این زندان‌اند بوی عفنِ این جنازه ها، سخت تهوّع آور است اینجا که باشی، معنای تعفّن و تهوّع را می فهمی جنازه ها، به من پوزخند می زنند و تهوّع ام را ملامت می کنند تو چیزی بگو افسوس که تو را هم در بند می بینم در بندِ تفسیرِ رسمیِ قرآن، عرفان های نظری و عملی و حافظ! آه! با این تهوّع چه کنم، با این اسارتِ شوم؟ تهوّع از رسمیّت و اسارت در زندانش از کتاب ها به ستوه آمده ام، از خواندن ها چه کسی کتابِ روحِ تشنه و بی قرارم را خواهد خواند؟ آه! از این اسارتِ شوم از هر سوی که می روم، بیگانه ای می بینم، نامأنوس: سخنانِ رسمی، کتبِ درسی نه! نه! نمی خواهم قلبم می سوزد دلم هوای سرودِ شادیِ روحی شاد و سرشار و سیراب، سیراب از حکمت کرده است. در این عزای رسمیّت، مردارها گوشتِ خود را می خورند امّا من، آب می خواهم، شیر می خواهم ناودان‌های فیض خدا را می خواهم، تا قیامت، تا شامگاهِ روزِ داوری دریای حکمتش را می طلبم، نه از برای شنا کردن، از برای نوشیدن! این دینِ رسمی، از آغاز، ریزش‌های فیض خدا را نقاشی های زشت کرده است ما را از شیرِ مادر محروم کرده است نفرین بر او! آه! کاش تو را در این بند نمی دیدم، کاش سرودِ آزادی می خواندی رسمیّت، فیضِ حکمت را خیلی زود از دهانم بیرون کشید و من ناله سر دادم، آه! سوختم من از جزوه های رسمیِ درس های عرفانت، از تفسیرهای مقدّست از حافظ، ترسیدم از شیر، سیر شدم آه! شیر می خواهم، کجاست فیضِ خدا؟ اُنس می خواهم استادِ در بندم! در اسارتت، مرثیه می خوانم تو هم، در هم نوایی با ناله هایم گریه کن، گریه ات، دردِ سینه ام را آرام می کند گریه کن! مویه کن! رسمیّت را نفرین کن! آه! دلتنگم، دلتنگِ فیض حکمت نفرین بر جزوه های عرفانت! نفرین بر تفسیرِ حافظت! بگو که با من، هم گریه ای بگو که به این بیگانه ها، دل نسپرده ای بگو که مجبور بوده ای نه! تو به عشقمان، به عهدمان پایبند بوده ای، نبوده ای؟ آه! نفرین بر توقف بر ظاهر شریعت، که مرا از تو جدا کرده است نفرین بر این مرزها، این مرزهای جدایی... نکند از این‌که عاشقی احساساتی و رومانتیک چون من داری، شرمساری؟ نه! شرمسار نیستی، شاید قصدِ هدایتم داری اَه! چقدر از این واژه متنفّرم: هدایت! من، لبانم را برای بوسه، فقط بر لبانِ ضلالتِ رومانتیک می نهم آه! چقدر مشتاقِ هم صحبتی با گمراهانِ رومانتیک هستم: گوته، هولدرلین، کیرکگور، شیلر و شلگل آنها که از نقاشی های زشت نترسیدند و تا پایان، فیض خدا را مکیدند دلسپردگی ام به داوری و گادامر، از شوقم به آنها نیرو می گیرد دلم برای گوته تندتر می تپد کتابِ روحِ تشنه و بی قرارم را بر من خوانده است: شورِ شیطانی وجودم در فاوست و احوالِ این روزهایم در مصائبِ ورترِ جوان گوته را دوست تر دارم، که حجاب از رخسارِ محمّد و حافظ برداشت و روی ماهشان را بوسید هولدرلین. کاش می توانستم شب ها، تا سپیده دمان در آغوشِ گرمش بخوابم و او در گوشم قصّه ی زمانه‌ی عسرت بخواند شیلر را دوست دارم، که سرودِ شادی خواند بر افسردگان شلگل را دوست دارم، که میلِ جنسی را با فریبِ سکوتِ شرعی، انکار نکرد و در آن جذبه ی حقیقت دید؛ نه کثافتِ حیوانی! از دور بر آنها درود می فرستم که از رسمیّت به ستوه آمده بودند و در عصرِ عقلِ کوردلِ آوفکلقونگ، آزادی و زیبایی را یافتند کیرکگور را نگفتم؟ او که در ترس و لرز، مرا از مسلمانی ام شرمسار کرد سورن، ابراهیم را از آنِ خود کرد، در وجودش مأوا گزید و پیشانیِ پهنش را بوسید و من، از رویِ ماهِ محمّد، محرومم فاصله زیاد است، ما به درازای صلوات های رسمی، از محمّد دوریم نفرین بر آنها... من از گرمیِ آغوشِ علی محرومم، از نوازشِ حسن و لبانِ حسین و... از آنها، فقط، الفاظی توخالی به میراث رسیده است: غیابِ دلالت کجاست حسین؟ در مناسکِ رسمی؟ در بی خردی و توحّشِ بعضی از مداحان و توحّشِ نذری بگیران و طمعِ سوداگرانِ حاجات؟ آه! امان از غربت... تو آنجاها چه می کنی؟ تو ! در این صحنه‌ها احساسِ غربت نمی کنی؟ آه! اگر چون تویی، غریب نباشد در این سردخانه، در میان این جنازه ها، به چه چیز می توان امید بست؟ آه! می خواهی عاقبتِ محرومیّت از فیضانِ فیض خدا را بدانی؟ تقوایت، مجال می دهد، بگویم؟ نفرین بر تقوای کافر، که حقیقت را با سکوت می پوشاند! سلام بر شیطانِ درونم که با شیطنت هایش، کارهای خدایی می کند: می آفریند؛ خلق می کند، از عدم. من از آنان که او را با دشنام می آزارند، برائت می جویم شاید به همین خاطر، بر آدم سجده نکرد او عاشق بود و عاشق، معشوق را فقط برای خودش می خواهد امّا عاقبتِ محرومیّت از فیض خدا چه می تواند باشد؟ فیضی که ما را از خود به در می کند، به سوی آزادی عاقبتِ شوم این محرومیّتِ تراژیک: پناه بردن به سکس و الکل و سیگار و مواد مخدر یا پُرخوری یا خودکشی ست؛ در مقامِ فاعل یا ناظر، چه فرقی می کند؟ در عین یا در ذهن. من در وجودِ نحیفِ معتادان، طلبِ حقیقت دیده ام من در پرخوری، ناله ی جدایی از فیض خدارا شنیده ام امّا خودکشی: آخرین تیرِ ترکشِ عاشقی ست که معشوق، به او عنایتی نمی کند یا نمی تواند عنایتی کند می فهمی چه می گویم؟ تو، چه می گویی؟ نکند، تقوایت به تو اجازه نمی دهد حتّی این سخنانِ شیطانی را بشنوی؟ امّا من، تو را به شیوه ای دیگر یافته ام تو، مرا می فهمی، می دانی چه می گویم تو می دانی چه می گویم، هر چند که کلمات این نارفیقان همیشه از کلمه‌ی درونی ام عقب ترند؛ می دانی چه می گویی؟ تو که مکرِ روزمرّگی را می شناسی، تو که وجودت را وقف کرده ای دل نگرانت هستم می دانی که وقف در شرع، قوانینِ رسمیِ حیله گری دارد دل نگرانم آه! دلم آرام نمی گیرد، قلم از حرکت باز نمی ایستد... جزوه های منفورِ عرفانِ نظری و عملی ات به چه درد من می خورد؟ تفسیرِ گران مایه‌ی المیزان، از دردِ من چه می داند؟ اینها، دست مایه‌ی فضلِ فاضلانِ سوداگرند، که می خواهند سری در میانِ سرها شوند تو! این سخنان را بی ادبی می دانی؟ من در این احوال، از ادب عدول کرده ام، از شرع رَسته ام، از رسم آزادم، از خود بی خودم، دیوانه ام و دیوانه در دادگاهِ ادب و شرع و رسم، تبرئه خواهد شد آه! چقدر این جنون را دوست دارم در این احوال، همه‌ی نقاب های ظاهر و باطنم را بر می دارم در این اوقاتِ جنون، این عجزِ صادق را دوست دارم آه! چقدر در اشتیاقِ لبانِ مولانا هستم مولانا را از حافظ دوست تر می دارم؛ داغیِ وجودش، شبیه من است آه! از فیض حکمتِ او هم محرومم آه! چرا ساکتی؟ چیزی بگو! بیش از این طاقتِ تازیانه ندارم، بر صلیبِ رسمیّت عاقبت، جان به لب آمد از وعده هایی که هیچ گاه تحقّق نیافت از مردگی خسته ام زندگی می خواهم آب می خواهم شیر می خواهم اُنس می خواهم کجاست انس با خدا؟، جان می خواهم ایمان نمی خواهم ادب نمی خواهم عملِ صالح نمی خواهم اخلاق نمی خواهم سلوکِ عارفانه نمی خواهم خرد نمی خواهم کیست؟ او که از نزدش آمده باشد، خبری می خواهم در عصرِ اطّلاعات، در عصرِ انتشارِ همه جاییِ اخبار، خبری می خواهم افسوس! وای بر من... من که در عصرِ بی خبری، خبری طلب می کنم بر هولدرلین، سجده می کنم او که تراژدیِ عسرتِ مدرن سرود: غیابِ قدسیان و فروبستگیِ ساحتِ قدس کجایند قدسیان؟ زمین، بدون آنها غوغای بی خبری ست، مردابِ دروغ و نیرنگ است کجاست روح القدس؟ کجاست روح الامین؟ چرا ساکتی؟ آیا بی سروپایی چون من، نباید از قدسیان و مأوایشان بپرسد؟ آنها، سروشِ غیب را بر کدام گوش ها می خوانند؟ آنها، موسیقیِ حقیقت را کِی می نوازند؟ آنها هم با موسیقی مخالفند؟ جانم با وِزوِزهای مذهبی، گرم نمی شود، چه کنم؟ سرودِ شورِ عشق می خواهم... رمضان که می آید، عزادار می شوم، بی پناهی و ناکامی و تشنگی و بی قراری ام آشکارتر می شود با این ادعیه چه کنم؟ با این قرآن؟ دینی که شرطِ ورود به ضیافتش را گویا توقف در همین شریعت را می‌خواهد چرا مدعیان شریعت متوجه نیستند که خدا از من طهارتِ پیشین می خواهد دلم، آغوشِ گرم می خواهد ناگفته هایم، تا جایی که به گفت آمدند، به فهمِ قدّیسین در نمی آیند مرا با آنها کاری نیست... امّا تو، حتّی اگر با من هم سخن نیستی، لااقل در تشییع جنازه ام حاضر باش دیگر، قبل از جان سپردن، با من از پنجره ای که باید پاک شود تا نور حق در درون جلوه گر شود، سخن مگو... این نور، برایم با ظلمت چه تفاوت خواهد کرد؟ این نور که می گویی، فریبی برای تحمیلِ اُتوریته شریعت است فریبی که آزادی را در مقتلِ رسمیّت، سَر می بُرَد و با خونِ آزادی، وضوی نمازِ اوّلِ وقت می سازد نفرین بر او... سلام بر عصیان درونم او که بر این نور، سجده نمی کند و از رانده شدن نمی هراسد.
متن پاسخ


باسمه تعالی: سلام علیکم: نمی‌دانم صدای تو را می‌شنوم یا هنوز زمان شنیدن آن فرا نرسیده است؟ من بخواهم یا نخواهم این «صدا» صدایِ آینده‌ی تاریخِ ما است و اگر امروز شنیده و فهم نشود، فردایِ تاریخ ما، فردایِ تقابلِ کَرانی است که این صداها، آن‌ها را عصبانی می‌کند زیرا خوابشان را آشفته کرده است.
آن‌چه باید با تو در میان بگذارم بیشتر از آنی که گفته‌ای و یا فریاد زده‌ای و یا نه! ناله کرده‌ای، نیست. ناله‌ی هوشیارانه‌ای که امید دارد که با تاریخی که شروع شده است سخنی از جنسِ فرونشاندن عطش بشنود.
این پیرمرد که با تو سخن می‌گوید نمی‌خواهد خود را به خواب خرگوشی بزند، اما می‌خواهد به رسمِ نصیحت پیران، آری! به رسم نصیحت پیران که می‌دانند راهی بس ژرف در پیش دارید، چند کلمه بگوید،تا وقتی با هزار امید بنا دارید با مرغِ ماهی‌خوار که با یک شیرجه، ده‌ها ماهی چون شما را در کیسه‌ی منقار خود اسیر می‌کند تا ببلعد، روبرو می‌شوید،خود را نبازید و گمان نکنید دیگر راهِ گشوده‌ای برای شما نیست.
1- گفتی از دین رسمی به تنگ آمده‌ای! گوارایت باد. ولی از خود پرسیده‌ای آن‌هایی که به ظاهر از دین رسمی به وجد می‌آیند، در دلِ آن سخنان چه چیزی می‌جویند که این‌چنین جانشان گرم می‌شود؟! و در چه تاریخی خود را احساس می‌کنند که این‌چنین اشک می‌ریزند و جان خود را برای دفاع حرم دختر پیامبر«صلوات‌اللّه‌علیه‌وآله» ایثار می‌کنند؟!
2- در این ظلمات چه کسی در را به سوی انسان‌ها می‌گشاید؟
می‌دانم که دشمنیِ تو با فیلسوفان، از چه جنسی است. مسلّم از جنسِ دشمنیِ آن‌هایی که با فردیدِ بزرگ دشمن بودند و هستند؛ نیست. عیب فردید این بود که می دانست «ما که هستیم و کجا هستیم و چرا پایِ ناتوان خود را نمی‌بینیم». آیا او به جرم ناتوانایی پاهای‌ما دستور داد آن‌ها را ببرند؟
3- جامعه را نمی‌توان مضطرب کرد، باید با همین ناله‌ها و همین سوزهای امثال شما ها ، راهی را گشوده . آیا راهی هست که ما به آن نظر کنیم؟ من با تمام وجود و قسم به اشک‌هایی که مادران شهداء و همسران شهداء در فقدان شهیدشان ریختند، آن راه را راهِ خمینی می‌دانم؛ نه یک کلمه بیشتر، و نه یک کلمه کم‌تر! و چقدر سخت است در زیر غبارهای رسمیت‌یافته‌ی دوران، این راه را پیدا کرد و نشان داد. با تمام وجود به ناتوانی و اَلْکنیِ سخن خود اقرار می‌کنم، ولی:
گرم سنگ‌آسیا بر سر بگردد
دل آن دل نیست کز آن رَه بگردد
4- به من بگو از آن‌چه که داریم کدام را اگر نداشتیم، بهتر بود؟! اگر ما صدرا و محی‌الدین و خمینی نداشتیم، از متفکران بزرگی محروم نبودیم؟!!
عجله نکن، و از دست من عصبانی مشو!! ما همه، چوبِ رسمی‌شدنِ این فریادها را می خوریم. اگر سورن‌کی‌ یرکگور از دستِ استادان دانشگاه عصبانی است که سخنان او را تبدیل به درس می‌کنند و گرمی آن سخنان را می‌کُشند، صدرا و محی‌الدین نیز به همین بلا دچار شدند!!
راهی که در جاده‌ی گذشته‌ی ما گشوده شده است، انکار شدنی نیست. این افکار آن‌چنان نیستند که در مواجه با آن‌ها با آن‌ها دشمنی کنیم که این دشمنی با خودمان است و این، بیرون‌افتادن از دایره‌ی تفکری است که می‌تواند معنایِ فردای تو و ما باشد.
مطمئن باش اگر راه خمینی گم شود، هیچ‌کس صدای تو و امثال تو را نخواهد شنید، به دیوانگی متهمت می‌کنند و تو در بن‌بستِ تاریخیِ تحمیل‌شده بر روزگاران‌، یا دیوانه می‌شوی و یا خودکشی می‌کنی!!
این حرف‌ها را به حساب پیرمردی و محافظه‌کاری من بگذار! ولی فکر کن. همه‌چیز را بر هم بزن، ولی مواظب باش ضرر نزنی.
من از کلمات تو ذره‌ای از ضرر و زیان نمی‌بینم، ولی باز مواظب باش ضرر نزنی.
مشکل، غربتِ فکر است و با پسندیدن و نپسندیدنِ آن‌چه بر ما می‌گذرد، مشکل حل نمی‌شود.
 باید حماقت‌ها را تشخیص داد و بر آن نهیب زد و به آرامش دروغینِ حماقت‌ها، دل‌خوش نبود.
بایدپیامبر بود که بارِ امانت را بتوان کشید. هرکسی تاب تحمل آن را ندارد، خواه مَلک باشد و خواه کوه و دشت و بیابان!!!
آری! به قول آن مرد بزرگ، وقتی بادِ تفکر می‌وزد تا حماقت‌ها را بسوزاند، هرکس سعی می‌کند در پناهی قرار گیرد و سنگری برای خود دست و پا کند. و چقدر اندک‌اند آنانی که در مقابل آن باد، پیراهن از تن بیرون آورند و سینه‌ی خود را در مقابل آن قرار دهند.
همان‌طور که می‌گویی چه اندازه واژه‌ی تفکر زشت و آلوده شده است و ما را از نگاه رومانتیک‌ها که در زیبایی‌ها تفکر را می‌جستند، محروم کرده است.
آیا امروز «تفکر» را جز در پیران و جوانانی که به تشییع شهدای مدافع حرم آمده‌اند، در جای دیگر می‌توان جستجو کرد؟! خدا می‌داند اگر با شیلر و هولدرلین در تاریخ خودشان، هم‌احساس شویم، آن‌وقت چقدر به تشییع‌کنندگان شهدای مدافع حرم، این متفکرانِ بزرگ تاریخ امروزی، خود را نزدیک می‌بینیم.
5- بگو! توقع خود را در چه کسانی جستجو می‌کنی؟ مگر می‌شود انسان‌ها حتی انسان‌های بزرگ، همه‌ی موازین را رعایت کنند؟!! همان‌طور که از شاعر، باید طلبِ شعر کرد و نه، اخلاق، باید از دینِ رسمی و یا عرفانِ رسمی و یا عزاداریِ رسمی، آن‌چه را می‌توان گرفت، بگیری و پاسدار فکر باشی و حرمت فکر و متفکران را رعایت کنی.
آن‌که انقلاب اسلامی را بسطِ مدرنیته و نیهیلیسم می‌داند، چگونه می‌توان او را به عنوان یک متفکر پاس‌داشت؟! آیا این مثل همان‌هایی نیست که هایدگر را چون رئیس دانشگاه فرایبورگ در زمان نازی‌ها بود، نمی‌فهمند و متوجه نیستند با هایدگر، چه چیزی پیش آمد؟ آیا با انقلاب اسلامی، بسطِ مدرنیته و نیهیلیسم پیش آمد؟! یا تفکری به وسعت همه‌ی تاریخِ بشر در جان مردمانی که هیچ‌وقت توسط متفکرانِ رسمی دیده نشدند.
چقدر دیدنی بود آن‌چه آوینی دید و بقیه ندیدند. وای! اگر از این تاریخ، شهید خرازی و کاظمی و همت و باکری و علم‌الهدی‌ها دیده نشوند!!!!
این‌که ما امروز و در این شرایط آشفته چه اندازه می‌توانیم به حقیقت انقلاب اسلامی نزدیک شویم، بحث دیگری است. ولی آیا می‌توان بدون طی‌کردنِ این راهِ گشوده، به حقیقتی رسید؟
اگر امروز به هولدرلین به جهت فهمی که از حضرت ابراهیم یافت، سجده می‌کنی که حقیقتاً سجده‌کردنی است! فردا که این راه گشوده می‌شود، اگر به این شهداء سجده نکنیم، سر بر سنگ کوبیده‌ایم! و این انجمادی است سرد و بی‌روح، خواه از هایدگر سخن بگوییم، خواه از هگل. موفق باشید .

19761
متن پرسش
سلام 1- آیا مبارزه با استکبار در حالی که این همه فشار بر مردم وارد شود ، به مصلحت مملکت و مردم است؟ واقعا چه توجیهی دارد؟ رهبری در 14 خرداد 82 فرمودند : بزرگترین مبارزه با آمریکا ، خدمت به این مردم است. هركه مى خواهد با امريكا مبارزه اساسى كند، بايد به اين مردم خدمت كند. هر كه مى خواهد با دشمنان اين ملت مبارزه عملىِ كارآمد كند، با فساد مبارزه كند. 2- پس کو ؟ فقط تحریم هایش برای مردم آمد؟ مسئولین که فشارش را تحمل نمی کنند. حداقل مدیریت هم ندارید که تحریم ها کم اثر باشد، کشوری با این همه ثروت ملی و خدادادی طبق نقل هایی این است وضع ممکلت : 14 میلیون فقیر 6 میلیون بیکار 3 میلیون معتاد 14/5 میلیون مجرد و ......................... در فساد و اختلاس و آمارهای بد دیگر هم که در دنیا سرآمد هستیم. بانک تاسیس می کنند با شعبه های فراوان بعد از 25 سال لو می رود که مجوز ندارد . کدام قانون؟ قانون برای اقشار ضعیف و عامه مردم است که اقدام قاطع می کنند و در سوراخ موش هم که باشی مالیات و بدهی را از حلقومت می کشند بیرون. اما آن کله گنده ی فساد از کشور فرار می کند یا اصلا معلوم نیست آخرش با او چه کنند!؟ . اما حالا کسی کار سیاسی خلافی انجام دهد پدر او را بهترین شکل در می آورند ولو مرجع تقلید باشد. 3- چرا در زمینه های اقتصادی اینطور نیست؟!
متن پاسخ

باسمه تعالی: سلام علیکم: جانا سخن از زبان ما می‌گویی. ولی متذکر باشید که همه‌ی این ضعف‌ها ریشه در کسانی دارد که مستقیم یا غیر مستقیم شیفته‌ی غرب و استکبارند و راهِ نجات ملت ما تنها با حفظ روحیه‌ی انقلابی و مبارزه با استکبار می‌باشد. موفق باشید

19755
متن پرسش
با سلام خدمت استاد طاهرزاده: من در رابطه با زندگی خودم راجع به موضوع جبر و تفویض دچار تناقض شدم، من معلول مادرزاد هستم و در این معلولیت خطای مادرم قابل انکار نیست از آنجا که نتوانست مرگ فرزندش را تحمل کند و در اثر بی تابی و خوردن قرص اعصاب و اثرات آن روی من باعث معلولیت بنده شده است. اگر واقع بینانه بررسی کنیم خدا بر اساس ظرفیت هرکس به آن شخص کمالاتش را می دهد از آن ور هم داریم که هر خوبی را به خدا اسناد و بدی را از خود بدانید مشکل از آنجا شروع می شود وقتی با مادرم جر و بحث می کنیم می گوید بیماری تو کار خداست و زمانی این حرف را می شنوم و تبعیض نسبت به جامعه معلولین در جامعه را می بینم اینجاست که آتش می گیرم و با خود می گویم پس چرا خدا اختیار را قرار داده به هر صورت اختیار آدمی در سرنوشت او بی تاثیر نیست با توجه که ما داریم «لا جبر و لا تفویض و لکن امر بین امرین» در این مورد برای اینکه نه به جبر کامل نه تفویض کامل بیفتیم در این مورد خاص لطفا راهنمایی بفرمایید.
متن پاسخ

باسمه تعالی: سلام علیکم: خوب است که در این رابطه چند موضوع را دنبال کنید. یکی موضوعِ معنای جبر و تفویض که در جزوات بر روی سایت، جزوه‌ی مربوطه را می‌توانید بیابید. دیگر در معنای عدل الهی که مرحوم شهید مطهری در کتاب «عدل الهی» بدان پرداخته‌اند و سوم در این که اگر مقصد انسان رضایت الهی است، در بستر رضایت الهی، انسان به نتایج خوبی می‌رسد و در این رابطه یک انسان معلول با مسئولیت کم‌تری رضایت الهی را به همان معنایی فراهم می‌کند که خداوند در موردش فرمود: «یا ایتهاالنفس المطمئنه ارجعی الی ربّکِ راضیة مرضیة». موفق باشید

19740
متن پرسش
5. نقش قاعده امکان فقری در برگشت علیت به تشأن و تجلی - با عرض سلام و تشکر فراوان – به عقیده یک گروه از پیروان صدرا، وی از نظریه وحدت تشکیکی گذر کرده و به وحدت شخصی رسید. از آنجا فلسفه به وجود حقیقی نیاز دارد ولی وحدت شخصی کثرات را نمود می داند نه وجود، لذا برای اینکه ساختار حکمتش را مطابق این نظریه وجودشناسی جدید (وحدت شخصی)، بازسازی کند، نظام علت و معلولی را به نظریه تجلی عرفانی تغییر داد. آیا در این میان از قاعده امکان فقری استفاده کرد تا علیت را به تجلی تفسیر کرد؟ - پیشاپیش از پاسخ شما سپاسگزارم.
متن پاسخ

باسمه تعالی: سلام علیکم: حرف درستی است که جناب صدرا در کتاب «ایقاظ النائمین» به وحدت شخصیه وجود نظر دارد و معلوم است که در این‌جا دیگر بحث علت و معلول در میان نیست، هرچند که امکانِ فقری در حکمت و عرفان، هر دو قابل فهم است. موفق باشید

19733
متن پرسش
سلام استاد: چرا جوابم را نمیدی؟ و ؟ خسته شدم.
متن پاسخ

باسمه تعالی: سلام علیکم: این سؤالات را شخصی جواب می‌دهیم، باید در قسمت «اسپام»ِ ایمیل خود یا در «آل‌مایل»ِ خود دنبال جواب بگردید. موفق باشید سؤال قبلی این‌طور جواب داده شده بود: باسمه تعالی: سلام علیکم: در عین رعایت سعه‌ی صدر و حوصله و رفاقت، به وقتش به او تذکر بدهید که رعایت حقوق بقیه‌ی افراد از جمله همسرشان، راهِ نظر حق به قلب‌شان را می‌گشاید. موفق باشید

19727
متن پرسش
سلام آقا: 1. نوجوان 17ساله ای هستم که از شهدا جامانده ام و مورد تایید کامل آقای عزیزم حجت بن الحسن نیستم، گاهی وقت ها قوای جنسی بر من روی می آورد و یک افکار بسیار بسیار بدی بر من می آید گاهی هم تلاش کردم برای فرار از این افکار ولی شما تصور کنید که اگر من میل جنسی شدیدی داشته باشم و فکرم را هم نتوانم مشغول کنم از شدت این میل چه کنم؟ آیا این افکار ناجور مرا از مسیر معنویت عقب می اندازد؟ چه کنم نجات پیدا کنم؟ گاهی وقت ها ناراحت می شوم که نکند من فردی مثل بزرگان اخلاق و عرفان و... نشوم چرا این افکار نمی گذارد. دعاکنید شهید شوم خاک بر سرم. این افکار دور کننده از مسیر هستند یا خیر؟ 2. قرار است که آثار شهید مطهری را مطالعه کنم آیا آثار شما را کامل کنار بگذارم یا هر دو را با هم بخوانم؟ شنیدیم که ذهن فقط می تواند از یک نفر اثر بگیرد و رنگ بپذیرد یا سخنی شبیه به این. نظر شما چیست در حالی که منش فکری شما با منش فکری استاد شهید متفاوت است؟ سوال را سر سایت قرار دهید. ممنون، ان شا الله شما هم شهید شوی.
متن پاسخ

باسمه تعالی: سلام علیکم: 1- به فرمایش آیت اللّه بهجت، آمدنِ آن افکار در اختیار شما نیست، ولی ترتیبِ اثردادنِ آن‌ها مربوط به شماست و هر آن‌چه در مقابل آن افکار بیشتر مقاومت کنید، به توانایی‌های خود و صفایی که بین شما و خدا پیش می‌آید، بیشتر پی می‌برید 2- فکر می‌کنم در کنار آثار شهید مطهری مطالعه‌ی کتاب «فرزندم؛ این‌چنین باید بود» که نامه‌ی امام علی«علیه‌السلام» به فرزندشان می‌باشد، مفید باشد. موفق باشید

19723
متن پرسش
سلام علیکم وقت به خیر: به نظر می رسد افرادی مانند سروش که از موقعیت های مختلف برای تخریب نظام بهره می برند باید از سوی اساتیدی مانند استاد طاهرزاده مورد نقد جدی قرار گیرند و نقدهای عالمانه از تهی مایگی علمی و گمراهی عملی ایشان در اختیار نسل جوان قرار گیرد. خواهشمند است در خصوص افاضات جدید ایشان در خصوص طعنه به رهبری و حکومت مبتنی بر ولایت فقیه نظرات خود را بیان فرمایید. با احترام
متن پاسخ

باسمه تعالی: سلام علیکم: حرف چندان مهمی که ارزش جواب‌گویی بدان باشد در آن سخن نبود. بنده در کتاب «سلوک ذیل شخصیت امام خمینی«رضوان‌اللّه‌تعالی‌علیه» مبانی فکریِ آقای سروش را طرح نمودم. آن نوع مباحث باید مدّ نظر عزیزان باشد. موفق باشید

19710
متن پرسش
با سلام: با این‌که سعی می‌کنم در مطالعات خود محکم و استوار باشم و از فلسفه‌ی اسلامی و بیش از آن از فلسفه‌ی غرب بهره‌هایی می‌برم، از یونان گرفته و افلاطون و از دکارت گرفته تا کانت و هگل و هایدگر، مشغول کند و کاو هستم و نسبت به انقلاب اسلامی نیز بی‌تعلق نیستم، و اندک استعدادی به اقرار دوست و دشمن در من هست؛ نمی‌دانم با این‌همه چرا در بعضی موارد می‌خواهم از غصّه بمیرم.
متن پاسخ

باسمه تعالی                                                                                                             سلام علیکم: گفت: :                                                                                                 اگر که یار نداری چرا طلب نکنی / اگر به یار رسیدی چرا طرب نکنی

ما در تاریخی زندگی می‌کنیم که قصه‌ی انتحار روشنفکران قرن نوزده سخن بزرگی با ما در میان گذاشته است. بنده از کتاب «فرجام نیچه» اثر «هارتموت لانگه» این را فهمیدم که چون هوشیارانی مثل نیچه یا حساسیت‌هایی که گوته‌ی جوان در آثار خود پیش می‌‌آورد، دیگر نمی‌شود آدم‌های هوشیار را دعوت به زندگی کرد که عملاً  نفس‌کشیدن است و بس. لذا یا باید آن حساسیت نورانی را به جایی برد که آن‌جا روشنی‌گاهی است در ظلماتِ دوران. و اگر از آن مأیوس شویم از آن‌جایی که نظام مدرن چنین انسان‌هایی را از هرگونه زندگی محروم می‌کند، یا باید تصمیم به جنون گرفت چون نیچه و هولدرلین، و یا باید به آن نوع خودکشی‌ها دست زد که عده‌ای با آثار گوته دست زدند. امروز روشنی‌گاهِ ما با فلسفه‌های معمولی در مقابل ما خود را نمی‌گشاید. من هنوز حیران راهی هستم که شهدا در مقابل ما گشودند. خدا کند که این راه، معنیِ تاریخی خود را بنمایاند. آیا امثال شما می‌توانند برای آن‌که از غصه نمیرند، زبانِ راهی باشند که شهداء گشودند؟! می‌دانم که واژه‌ی «راهِ شهداء» کمی حالت متافیزیکی و مُرده پیدا کرده است ولی واقعیتِ قضیه به‌شدت زنده است، به همان معنایی که آن پیر فرزانه فرمود: «خدا می داند که راه و رسم شهادت کور شدنی نیست و این ملت ها و آیندگان هستند که به راه شهیدان اقتدا خواهند نمود.
 همین تربت پاک شهیدان است که تا قیامت مزار عاشقان و عارفان و دلسوختگان و دارالشفای آزادگان خواهد بود.». چه کسی است که باید نشان دهد راه و رسمِ شهادت، کورشدنی نیست؟ راستی را حکیمانه خون دل خوردن و حجاب‌های این راهِ گشوده را متذکرشدن همان، «مداد العلماء افضلُ من  دماء شهداء» نیست؟

موفق باشید

 

19706
متن پرسش
حضور با سعادت استاد طاهرزاده: با سلام و تحیت، بنده در سایت لب المیزان جزوه راز سقوط تمدن ها را نتوانستم پیدا کنم اگر امکان دارد در این خصوص ما را راهنمایی بفرمائید.
متن پاسخ

باسمه تعالی: سلام علیکم: جزوه‌ی مربوطه را در اختیار مسئول محترم سایت قرار دادیم تا در معرض دید کاربران قرار دهند. یک نسخه‌ی آن را خدمتتان ارسال می‌داریم. موفق باشید

سنّت سقوط تمدنها از نظر قرآن در الميزان

بسم الله الرحمن الرحيم

با آرزوى تعالى روح براى علامة طباطبائى(ره) كه زمينه تفكر قرآنى را براى سالهاى سال در آيندة تاريخ براى ما فراهم آورد و با سلام خدمت همه عزيزان بايد عرض كنم علت انتخاب چنين بحثى در اين همايش اين بود كه فكر مى كنم تمدن جديد در شرايط سقوط است و نه صعود لذا لازم است چشم اين نسل به اين موضوع باز شود تا هم بتواند اين سقوط را تحليل كند و هم به گونه اى زندگى كند كه در كلافة پر بحران اين تمدنِ در حال سقوط گرفتار نگردد.

سنت جارى در هستى يعنى يك قانون يا قوه اى فوق عالم ماده كه همچون روحى در كالبد پديده ها و حوادث جارى است و آن حوادث و پديده ها را به هم ارتباط و در مجموع به آنها جهت مى دهد. مانند حضور روح در جسم انسان و يا حضور قانون عليت در عالم. اين سنتها مقابل حوادث نيست بلكه جهت دهندة حوادث است و حتى عامل حضور و ظهور حوادث است. و ما در اين بحث سنت سقوط تمدنها را مورد بررسى قرار مى دهيم تا حوادث را به كمك آن نيروى باطنى و آن شعور پنهانى خاصش ارزيابى كنيم. بعنوان مثال قرآن مى فر مايد: « َو ما كُنّا مُهِلكى القُرى الاّ و اَهْلُها ظالمونَ» (سورة قصص / آية 60960 49 5 ) يعنى سنت خدا در برخورد با ملت و تمدن ظالم برخورد هلاكت آميزى است و لذا مى فرمايد: ما تمدنها را هلاك نكرديم مگر آنكه اهل آن ظالم بودند. يعنى هلاكت ملتها يك سنت است نه يك حادثة بريده و منقطع و اتفاقى كه امكان هم داشت انجام نشود بلكه به حكم جريان يك قاعدة مدبرانه در عالم است. تفاوت تفكر دينى با غير دينى دقيقاً همين جاست كه تفكر دينى به رمز و رازى فوق حوادث اين عالم اعتقاد دارد و تمام عالم را در قبضة خداوند و سنتهاى او مى داند و جهتگيريها و گرايشها را اتفاقى نمى داند بر عكسِ تفكر مقابل دين كه همة حوادث را گسيخته و منفرد و اتفاقى مى شمارد.

هر جامعه اى يك حيات تكوينى و يك حيات تشريعى دارد. كه حيات و مرگ تشريعى جامعه در رابطه با عدل و معنويت و يا ظلم و ماده پرستى است. ولى حيات تكوينى جامعه مربوط به اندازه اى است كه خدا براى طول بقاء آن امّت و آن تمدن تعيين كرده است مثل حيات و مرگ هر انسانى كه يك اجل مسمّى دارد كه ريشه در تكوين دارد و قابل تغيير نيست و يك اجل مبهم دارد كه در انتخابها و گرايشهاى او ريشه دارد. در خصوص حيات و مرگ انسان و اجل مبهم و مسمّى  علامه طباطبائى در ذيل آية «هُوَالَّذى خَلَقكُمْ مِنْ طينٍ ثُمَ قَضى اَجَلاًوَ اَجَلٌ مُسَمّى عِندَه» (سورة انعام / آية 2 ) مى فرمايد: اجل را نكره آورد تا ابهام را برساند يعنى دلالت كند بر اينكه اين اجل براى بشر مجهول است و بشر از راه معارف و علوم متداوله راهى به سوى تعيين آن ندارد. اجل دو جور است: يكى اجل مبهم و يكى اجل مسمّى و اجل مسمّى يعنى معين در نزد خداى تعالى و اين همان اجل محتومى است كه تغيير نمى پذيرد و به همين جهت آن را مقيد كرده به «عنده» : «نزد خدا» و مسلّم است چيزى كه نزد خداست دستخوش تغيير نمى شود.) «و َما عِنْدَ اللهِ باق» ( و در ذيل آية 61 سورة نحل مى فرمايد: «اجل مسمى نسبت به فرد فرد انسان همان مرگ اوست و نسبت به امتها انقراض ايشان و نسبت به عموم بشر همان نفخ صور و آمدن قيامت است.» و در ذيل آية 3 سورة احقاف مى فرمايد: «مراد از اجل مسمى نقطة انتهاى هر چيز است.» پس هر ملتى وقتى به انتهاى وجود خود رسيد اجل آن فرا رسيده است. كه البته در اينجا بحث از انتهاى وجودى است نه انتهاى زمانى هر چند پر شدن ظرف وجود و به انتها رسيدن آن در زمانى واقع شود يعنى بايد وجوداً به انتها برسد نه زماناً.

براى شرح اين موضوع ابتدا موقتى بودن كل حيات زمينى مطرح مى شود و سپس آياتى كه دلالت بر حيات تكوينى و حيات تشريعى دارند جداگانه مورد بررسى قرار مى گيرد. كل حيات زمينى موقت است. خداوند وقتى حضرت آدم (ع) را از بهشت بيرون كرد فرمود: «قُلْنَا اْهْبِطوا بَعضُكُم لِبَعضٍ َعدُوٌ َلكُمْ ِفى الاَرضِ مُسَتقَرٌّ و مَتاعٌ ِالى حينٍ» (سورة بقره / آية 36) يعنى شما بر روى زمين برويد شما ديگر زمينى شديد و چون جنس زمين تنگ است و محدود پس حتماً تزاحم و درگيرى پيش مى آيد اما مدتى در اين زمين مستقر هستيد و اقامت ابدى بر روى زمين نداريد  چرا كه كل حيات زمينى بر اساس سنت الهى «الى حين» يعنى تا مدتى است. سنت موقتى بودن حيات زمينى انسان را متوجه مى كند كه هر كارى كه انجام مى دهد بالاخره حيات زمينى موقت است و بنا نيست حيات آدم روى زمين بى نهايت باشد.

اين مربوط به كل حيات در روى زمين، از طرفى حيات تكوينى حيات مشخص شده هر امت و تمدنى است كه از قبل تعيين شده و وقتى آن «سر آمد» واقع شد هيچ حادثه اى نمى تواند آن اجل و سرآمد را تغيير دهد. براى روشن شدن اين موضوع به آيات ذيل دقت كنيد كه مى فرمايد: «وَ ِلكُلِ اُمَّهٍ اَجلٌ  فَاِذا جاءَ اَجَلُهُم  لا يَسْتَاْخِرونَ ساعهً و لا يَسْتَقْدِمون» (سورة اعراف / آية 34 ) يعنى براى هر امتى اجلى است وقتى اجل آن رسيد ديگر هيچ چيزى نمى تواند آن را تغيير دهد يعنى خوب بودن و بد بودن ملتها در سر آمد و به انتها رسيدن حيات آن ملت نقشى ندارد. و نيز به اين آيه هم توجه كنيد كه مى فرمايد: «وَ ما َاهلَكْنا مِنْ قَريَهٍ الاّ َو لَها كِتابٌ مَعلوم ما تَسْبِقُ مِنْ اُمَّهٍ اَجَلُها وَ ما يَستَاْخِرون» (سورة حجر آية 5) علامه طباطبائى مى فرمايد: «براى هر امتى كتابى نزد خداست كه در آن اجلهايشان نوشته شده  نه مى توانند آن را حتى يك ساعت جلو بيندازند و نه عقب. اين دو آيه دلالت دارند بر اينكه همانطور كه فرد فرد بشر داراى كتابى و اجلى و سر نوشتى است امتهاى مختلف بشرى نيز داراى كتابى هستند.» يعنى هر ملتى كتابى و سرآمدى دارد كه چون به سرآمدشان رسيدند هلاكشان كرديم يعنى صرف انتخاب مسير هلاكت  آور نابود كنندة آنها نيست بلكه بايد به انتهاى درجة وجودى برسند تا اجلشان فرا رسد. و آية ديگرى مى فرمايد:« َو َلو يُؤاخِذُ الله الناسَ بِظُلْمِهِم ما تَرَكَ عَلَيها مِنْ دابَّهٍ وَ لكِنْ يُؤَخّرُهُمُ الى اجلٍ مُسَمّى فَاِذا جاءَ اجَلُهُم لا يَستَاْخرِونَ ساعهًَ وَلا يَستَقدمونَ»  (سورة نحل / آية 61 ) يعنى اگر خدا مردم را به جهت ظلمشان مى گرفت روى زمين هيچ جنبنده اى نمى ماند يعنى با توجه به اينكه ظالم هستند آنها را تا يك سرآمد تعيين شده مى كشاند اما وقتى اجلشان رسيد خواه ملت خوبى باشند خواه بد به هيچ وجه نمى توان از آن اجل جلوگيرى كرد و يك لحظه هم مقدّم و مؤخّر نخواهد شد.

چرخش روزگار در دست كافر و مؤمن

در جاى ديگرى مى فرمايد: «اِن يَمْسَسْكُم قَرْحٌ فَقَد مَسَّ الْقَومَ قَرحٌ مِثلُهُ وَ تِلكَ الاَيّامُ نُداوِلُها بَينَ الناسِ وَ لِيَعْلَمَ اللهُ الّذينَ آمَنوا وَ يَتَّخِذَ مِنْكُمْ شُهَداءَ وَ الله لا يُحِبُّ الظّالِمين وَ لِيُمَحّصَ اللهُ  ا لَّذينَ آمَنوُا وَ يَمْحَقَ الْكافِرين» (سورة آل عمران / آية 40 و 141 ) اين آيه بعد از شكست جنگ اُحد نازل شد و مى فرمايد اگر شما زخمى برداشتيد آنها هم زخمى شدند و خداوند از طريق اين حادثه كل حيات را براى ما تفسير مى كند و مى فرمايد ما اين روزگار را بين مردم مى چرخانيم يعنى بنا نيست كه فقط مسلمانها پيروزى ظاهرى بدست آورند يك روز روزگار و دوران دست شماست - در جنگ بدر - يك روز هم دست مشركين است - در جنگ احد -  خوشيهاى دنيائى هم اين چنين است و اين چرخش را در بين مؤمن و كافر انجام مى دهيم.

«وَ لِيَعلَمَ الله الذينَ آمنوا» براى اينكه خداوند مؤمنين را بشناسد كه اصطلاحاً اين شناخت و علم را علم فعلى مى گويند يعنى در فعل بشر علم خدا اثبات شود. براى خداوند معلوم است كه هر كسى چه كاره است ولى هر كس در عمل بايد خود را بنماياند تا در قيامت به هنگام محاكمه بهانه اى نداشته باشد. «وَ يَتَّخِذَ مِنْكُم شُهَداء» تا خودتان شاهد باشيد. «وَ اللهُ لا يُحِبُّ الظّالِمين » يعنى خداوند در اين نظام به ظالمين نظر ندارد هر چند ممكن است چرخش روزگار را موقتاً در دست آنها قرار دهد. پس نظر حق به مؤمن مساوى اين نيست كه در سختي ها نيفتد. «وَ لِيُمَحِّص اللهُ الذينَ آمَنوا وَ يَمْحَقَ الكافرين» و حق تعالى مى خواهد با اين چرخاندن روزگار مؤمنين را خالص و كافرين را محْق و نابود نمايد.  يعنى اين جنگ و جدال و اين نظام و اين حيات زمينى را برقرار كرده ايم تا مؤمن خالص شود و كافر نابود گردد و پوچى اش آشكار گردد.

از مجموع اين آيات مى توان نتيجه گرفت كه نه نسبت به بقاء يك ملت و تمدن كم حوصله شويم و نه بقاء آنها را دليل بر حقانيت آن بدانيم بلكه ادامه حيات آنها بنا به سنت خاصى است و ريشه در حيات تكوينى آن امت دارد كه به سرآمد خاصى وصل است. چرا كه خود آيه فرمود اگر آنها را به خاطر ظلمشان نمى گيريم بخاطر اين است كه هنوز اجلشان نرسيده است.

لذا مى توان گفت: هر امتى «دوره» خودش را بايد طى كند و در نتيجه در هر مرحله از مراحل اين دوره شاخصه هاى خاصى دارد. مثل حوادثى كه در جهان امروز مى بينيم با سرعتى جريان دارد كه در عصرهاى گذشته چنين نبود و پيوسته در حال شتاب است و تا پايان دورة خود اين شتاب گيرى ادامه خواهد يافت. به عنوان مثال اگر به خصوصيات فكرى انسان عجول و انسان حكيم دقت كنيد مى بينيد فكر انسان عجول سطحى و سريع و بى محتوا و بى نتيجه است ولى انسان حكيم داراى فكرى متين و عميق و گسترده و مفيد است. البته چنين امرى تكوينى است يعنى آن شخص با انتخاب و اراده هاى خود كارهايى انجام داده و در يك شرايط خاص تكوينى قرار گرفته كه عجول است و اين شخص نيز با اراده هاى خود در شرايط خاص تكوينى قرار گرفته كه حكيم است. يعنى همچنانكه انسان عجول و انسان حكيم سرعت فكرشان تفاوت دارد گويا ادوار تمدنها نيز خصوصيات ثابت ندارند بلكه انقباض و انبساط در كار است و شايد بتوانيم به اين نتيجه برسيم كه عجول بودن و سرعت بيش از حدِّ تمدن جديد  آن را سطحى كرده است و همين امر نشانة سير سقوطى ونزولى آن مى باشد.

نظام ظهور و بطون

خداوند مى فرمايد: «اِلَيه مَرجِعُكُم جَميعاً وَعدَاللهِ حَقَّاً اِنَّه يَبْدَءُ الْخَلقَ ثُمَّ يُعيدُهُ لِيَجْزىَ الَّذينَ آمَنوا وَ عَمِلوُا الصّا لِحاتِ بِالقِسطْ» (سورة يونس / آية 4) يعنى همة شما بسوى خدا بر مى گرديد يعنى همان نظام «اِنّا لِلّهِ وَ اِنّا اِلَيْهِ راجِعُون"» است. يعنى نظام ظهور و نظام رجوع. و اين رجوع يك وعدة حق است و چون حق است خداوند انجام مى دهد. چرا كه برگشت ظاهر به باطن حق است و اگر فقط خلق و سير نزولى بدون سير صعودى متحقق شود اين كار بطلان و لغو است پس بايد سير صعودى و برگشتى نيز متحقق شود. مثلاً شما حرفهاى مرا در بيرون مى شنويد «ظهور» و پس از آن در پيش خودتان بر مى گردانيد «بطون» يعنى يك سيستم بطون و ظهورى در كار است كه حق است. حال اگر فقط صداى مرا مى شنيديد ولى پيش خودتان بر نمى گردانديد صرفاً يك امر لغوى انجام مى شد كه ارتعاش پرده هاى گوش شما بود و علم و معرفتى در كار نبود. مى فرمايد: «اِنَّهُ يَبْدَءُالخَلْق ثُمَّ يُعيدُه» اين آيه تاكيد و تفصيل و شرح معناى مجمل آية «اِلَيْهِ مَرْجِعُكُم» است. يعنى او ايجاد مى كند سپس بر مى گرداند تا مؤمنى كه عمل صالح انجام داده است به جزاى بالقسطش برسد. پس ما اين نظام دوره اى «ظهور و رجوع» را براى اينكه حق است انجام مى دهيم و اگر اين نظام دوره اى نبود ظهور قسط در مقام انسان مؤمن تحقق پيدا نمى كرد. «لِيَجزى الذين آمَنوا وَ عَملوا الصالِحاتِ بالقسط» تا اهل ايمان و عمل صالح به جوابى كه مطابق قسط و عدل است جزا داده شوند.

عرفا نيز مى گويند علاقة خدا به خلق و آفرينش ما بيش از علاقة خودمان است چون خداوند خودش را كه خوبى مطلق است دوست دارد چراكه دوست داشتن خوبى مطلق ‏خوب است و نه تنها خودش بلكه جلوه هاى خود يعنى مخلوقات خود را چون از شئونات خودش هستند دوست مى دارد. پس آنها را خلق مى كند. محى الدين بن عربى مى گويد: «اسماء طالب ظهورند.» يعنى در واقع حرف او اين است كه اين ظهور ظهور «لِيَجْزِىَ الَّذينَ آمَنوا و عَمِلوا الصالحات بالقسط» است و لذا خلق صورت مى گيرد تا جزاى مطابق قسط تحقق يابد. از طرفى ظهورِ جزا خودش يك نوع برگشت را لازم دارد پس «ثُمَ يُعيدُهُ» سپس برگشتشان مى دهيم تا آن سير باطنى محقق شود و اين كل  فلسفه «اِنَّه يَبْدءُ الْخَلْقََ ثُمَّ يُعيدُه» است يعنى اساس فلسفة هر خلقتى يك ظهور و ايجاد و خلق است و يك برگشت و رجعت است تا در ازاء اين خلقت و برگشت معنى جزا و پاداشِ افراد و امتها تحقق يابد.

علامه طباطبائى مى فرمايد: اين آيه - يعنى آيه 4 سورة يونس - يك نحوه ظهور و بسط  و يك نحوه قبض و برگشت در كل نظام را براى ظهور عدالت الهى در مورد مخلوقات ترسيم مى نمايد. يعنى اين آمدن و رفتن براى ظهورِ سنت خاصى است. و لذا چون عمر تمدن و ملتى سرآمد آن  تمدن مى ميرد يعنى سنت ظهور قسط (نه قسط اجتماعى صِرف) به معناى ظهور حق در موطن انسان و در موطن هستى وقتى به اتمام رسيد ديگر حيات اين ملت تمام است و لذا چون عمر تمدنى و ملتى سرآمد آن تمدن مى ميرد و اين نوع مردن بدون تغيير و تبديل بوده و هرگز قابل تغيير نيست يعنى «لا يَسْتَقْدِمونَ ساعَهً وَ لا يَسْتَاخِرون» كسى نمى تواند آن را عقب و جلو بيندازد. در اين مرحله از عمر تمدن حركتها سرعت خاص خود را دارند و همة مهلت ها به انتها رسيده است.

آخر عمر تمدنها كثرت و صورت بر وحدت و كيفيت غلبه مى كند و كمّيت جاى كيفيت مى نشيند چرا كه در آخرين مرحلة نزول آن جامعه يا تمدن همة خصوصيات وحدت را از دست داده است نه كمالى در آنجا مى توان يافت نه وحدتى. در فلسفه اسلامى استدلال مى كنند كه خدا عين وحدت و عين كمال است و عالم ماده عين كثرت و عين نقص است و از آن طرف خدا عين وحدت و عين وجود است و در مقابل عالم ماده عين كثرت و عين عدم است البته «عدمٌ مّا» است پس هر چه به ماده نزديك شوى به عدم و كثرت نزديك شده اى و هر چه به وجود و وحدت نزديك شوى به معناو بقاء نزديك شده اى (كه اصل اين بحث را بايد در برهان صديقين دنبال كنيد.) در قرآن نيز وقتى آخر عمر ملتها و اقوامى كه روبروى انبياء ايستاده اند را بيان مى كند بخصوص در سورة هود مى بينيد كه حرفشان جز دنيا و شهوت و حسّ چيز ديگرى نيست. حرفهايشان شديداً حسّى و صورى و پر كثرت و پر تنوع و منقطع از آسمان است در حالي كه حرف پيامبران وحدت و عبوديت و بندگى است. تمدن امروزِ دنيا نيز با توجه به خصوصياتى كه دارد از جمله مصاديق همين تمدنهاى به انتها رسيده است كه بيشتر به كثرت و عالم پائين نظر دارد و از عالم وحدت و قدس روى خود را برگردانده. شما به عنوان مثال به تاريخ بنگريد ظهور سلمان كه از شام به سوى مكه حركت كرد تا پيامبر را بيابد و شاهزاده وِنيزى كه از وِنيز راهى مكه شد چون علماء مسيحى به آنها گفته بودند زمان زمانِ ظهور پيامبر آخر الزمان است. وجود متونى كه سلمان و شاهزادة ونيزى را راهنمائى كرده نشانة دوره اى بودن تاريخ است و نشانه آن است كه دورة شروع و ظهور اسلام از قبل روشن بوده است. سلمان اوّل يك زردشتى بوده دل پاكى دارد مى خواهد مسيحى شود به او اجازه نمى دهند چون قانون زردشت اين بوده كه اول بايد زردشت را خوب بشناسى او نيز چنين مى كند و وقتى از دين زردشت قانع نمى شود پس از مطالعة كامل آن دين اجازه مى دهند كه مسيحى شود. به شام يعنى سورية فعلى محل تمدن مسيحيت مى رود و دربارة مسيحيت خوب تحقيق و تفكر مى كند و قانع نمى شود. استاد مسيحى اش به او مى گويد من براى تو ديگر حرفى ندارم به تعبير ما تو حرفت بلندتر از تمدن ماست. و تو بايد بدنبال پيامبرى بروى كه لباسى از پشم شتر مى پوشد و در فلان منطقه ظهور مى كند و شواهد نشان مى دهد كه بايد وقت ظهورش باشد. سلمان راه مى افتد و بالاخره پس از طى مشكلاتى پيامبر (ص) را مى يابد و ايمان مى آورد. در اينجا از اين مطلب مى خواهم نتيجه بگيرم كه انتهاى دورة مسيحيت در متن خود مسيحيت و شروع دورة ظهور اسلام نيز در آن پيش بينى شده است. باز گفتگوى بين شاهزادة ونيزى را با آن كشيش در كتاب سيرة پيامبر از دكتر طه حسين نگاه كنيد. محاورة بين دو انسانى است كه در غروب تمدن مسيحيت قرار گرفته اند كه شك همة وجود مردم را فرا گرفته است اين شاهزاده توسط آن كشيش هر دو بسوى عربستان مى آيند و قبل از اينكه پيامبر (ص) را ملاقات كنند بدست طايفة لخميان كشته مى شوند بعد پيامبر (ص) بنا به روايات خبر مى دهند كه من اينها را در بهشت در لباس حرير ديدم. باز اين مطلب اشاره اى است به دورى بودن يك تمدن.

حال به بررسى بعضى از آياتى كه دربارة حيات تشريعى يك ملت در قرآن ذكر شده مى پردازيم. حيات تشريعى يعنى حياتى كه در گرو اختيار انسان تنگى و وسعت مى يابد بطورى كه در رابطه با عدل و معنويت به وسعت و در رابطه با ظلم و ماده پرستى به تنگى مى افتد. خوب دقت كنيد در اينجا بحث ايجاد و نابودى حيات نيست بلكه بحث تنگى و وسعت حيات است. ولى منظور اين نيست كه اينها مى توانند سيكل حيات تكوينى را تغيير دهند. (يعنى حيات تكوينى و اجل مسمّاى هر ملتى و تمدنى چه عادل و چه ظالم تغيير پذير نيست هر گاه سرآمد آن رسيد از صحنه بيرون مى رود)

قرآن در سورة اعراف مى فرمايد: «وَ ما اَرسَلنا فى قَريَهٍ مِن نَبىٍّ اِلاّ اَخَذْنا اَهلَها بِالْباْساءِ وَ الضَّراءِ لَعَلَّهُم يَضَّرَّعون (94) ثُمَ بَدَّلْنا  مَكانَ السَّيِئَهِ الحَسَنَهَ حَتى عَفَوا وَ قالوُا قَدْ مَسَّ  آبائَنَا الضَّرّاءُ وَ السَّرّاءُ فَاَخَذْنا هُمْ بَغتَهً وَ هُم لا يَشْعُرُونَ (95) وَ لَو اَنَّ  اَهْلَ القُرى  آمَنوُا وَ تَّقَوا لَفَتَحْنَا عَلَيْهِمْ بَرَكاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ الاَرْضِ وَلكِنْ كَذَّبوُا فَاَخَذنا هُمْ بِما كانوُا يَكسِبُونَ (96)»

مى گويد: ما پيامبرى نفرستاديم در قوم و قريه اى الا اينكه همراه با آن، آن قوم را به سختى انداختيم. چون به جهت نبودن پيامبرْ آن قوم حسّى مسلك شده و به سقوط نزديك شده اند  براى آنها پيامبر مى فرستيم حال يا نجات پيدا مى كنند يا نابود مى شوند. و عموماً بجز قوم يونس همة امتها نابود شده اند. زيرا در روياروئى با مقام وحدتِ نبى (ص) نتوانسته اند از كثرت و اضمحلال خودشان دست بردارند. و بدين جهت به نحوى نابود شده اند. حالا يا با باد يا آب يا سنگ يا هر چيز ديگر. علامه طباطبائى (ره) علت همراه بودن سختى با ارسال رسل را تخدير شدن ملتها و اسير دنيا شدن آنها مى داند و لذا بايد سختى بكشند تا از عادت تمدن قبلى خود رها شوند و با تمدن جديدى كه پيامبر آورده  است خود را هماهنگ كنند و بايد به درگاه خداوند بنالند چون اينها زمينى بودند حالا بايد آسمانى شوند. ولى اكثراً نمى نالند به همين جهت فرمود : «لَعَلّهم يَضَّرَّعون» يعنى شايد بنالند و شايد روح تضرع و توجه به عالم غيب در آنها احياء شود.   بعد مى فرمايد : «ثُمَّ بَدَّلْنَا مَكانَ السَّيئَهِ الْحَسَنَه». يعنى بعد از آن سختى به آنها رفاه و آسايش داديم «حَتّى عَفَوا» تا اينكه آن سختى را فراموش كردند. سپس به يك تحليل غلطى افتادند و نفهميدند اين سنتى كه جارى شد يك سنت غيبى براى بيدار شدن و جدا شدنشان از آن تمدن حسّى مادى بود. در نتيجه گفتند قرار دنيا چنين است كه بعد از هر سختى يك آسانى بيايد و به پدران ما هم يك آساني هايى رسيد. خداوند مى فرمايد در نتيجه اين بينش آنها را چنان گرفتيم كه اصلاً نفهميدند يعنى تحليلى واقعى براى نابوديشان نشناختند و نتوانستند بحرانى كه برايشان پيش آمده است را درست تحليل و بررسى كنند. اما برعكسْ اگر آن قوم ايمان مى آوردند و تقوا پيشه مى كردند ما بركات آسمان و زمين را بر آنها مى ريختيم «لَفَتَحْنَا عَلَيْهِمْ بَرَكَاتٍ مِنَ السَّماءِ و الاَرْض». يعنى اگر مؤمن مى شدند حياتشان بركت پيدا مى كرد ولكن مقابل جناح حق و معنويت ايستادند و حسّى مسلك شدند ما هم به جهت اينكه سيرتشان بدى شده بود آنها را گرفتيم. علامة طباطبائى(ره) بارها تاكيد مى كنند و مى گويند بر خورد نظام تكوين در ازاء بينش فكرى انسانها متفاوت است حتى مثال باران را مي زنند و مى گويند اين باران در رابطه با عقيدة شما دو جور نازل مى شود. يك وقت در فصل زمستان اول باران مى بارد و قطرات آن در بين لاية درختان كه شته ها جايگير شده اند نفوذ مى كند و بعد سرماى شديدى مي آيد و آن قطرات يخ مي زنند و شته ها مى ميرند و در بهارِ آن سال درختان پر ميوه است و يك وقت عكس آن اتفاق مى افتد يعنى اول سرماى شديد مى آيد بعد باران مى بارد اين باران در اين حال قبل از نفوذ در لايه هاى زمين - براى پوك كردن آن - و قبل از نفوذ در لايه و پوسته درختان براى كشتن شته ها يخ مى زند و عملاً فايده هاى جانبى نخواهد داشت.

ارتباط تكوين با تشريع

اين آيات خبر مي دهند كه موضع گيرى غلط ملتها در عمل و عقيده موجب مقابله نظام عالم با آنها گشته چرا كه نظام انسانى و نظام جهان هستى به هيچ وجه از همديگر جدا نيستند بلكه اين دو بصورتى بهم پيوسته اند كه هر يك از آنها بر روى ديگرى دائماً اثر مى كند و اين تقابل و تاثير متقابل در واقع مستمراً وجود دارد. اگر روحية انسان در هر مرحله از حيات خود از روحانيت و معنويت بتدريج دور شود نسبت به مبدا اوّليه كه عين قيام و حيات و وحدت است سير نزولى را طى مى كند و اين سير نزولى نوعى مادى شدن روز افزون را سبب مى شود و وقتى اين مادى شدن به درجه معّينى كه نهايت آن است برسد در بشر آن عصر يك بينش مادى و يك گرايش صرف به ماده  ظهور كامل مى كند و اين نقطة نابودى آن مرحله از زندگى آن چنان بشر است كه ريشه در انتخاب و اختيار خود بشر دارد هر چند كه در عين حال با نظام تكوين و سرآمدن عمر يك ملت بصورت تكوينى تطبيق كند. چرا كه كثرت مساوى با عدم و غرق شدن در كثرت مساوى با اضمحلال است حال چه اضمحلال در شخصيت فردى كه به كثرت گرائيد و چه اضمحلال در سرنوشت ملتى كه به كثرت گرائيد. و اين است معنى ارتباط هلاكت تكوينى با هلاكت تشريعى و ارتباط بين نظام هستى با انتخاب انسان يعنى آنجا كه فرمود: اجل ملتى را نمي توان تغيير داد به سنت تكوينى سرآمد يك تمدن نظر دارد و آنجا كه مي فرمايد:  «الاّ وَ اَهْلُهَا ظالِمُون» نظر به جريان تشريعى هلاكت اقوام دارد.

يك جمع بندى مفيد

از جمله نكاتى كه بايد توجه داشت اين است كه اين حيات دنيائى براى پروريدن است و نه براى بودن و ماندن. و هر تمدنى كه بخواهد حيات دنيا را براى بودن انتخاب كند ضد سنت جارى در هستى اراده كرده است. روى اين مطلب بسيار فكر كنيد. و ديگر اين كه اين جهان براى امتحان است و امتحان به معناى رفاه و بقاء نيست. نكته ديگر اينكه ما بايد تمدن جديد را درست تحليل كنيم اين تمدن بر اساس ملاكهاى قرآنى در حال سقوط است و بايد از آن فاصله گرفت و با تمدن اسلامى در مقابل چنين تمدنى بايستيم. اين تمدن مصداق تمدنهائى است كه به جهت ظلمشان هلاك شدند نه اين كه زودتر از سرآمدشان از بين رفتند بلكه هلاك شدند و نتيجه اى براى خودشان و بعد از خودشان باقى نگذاردند مثل انسان مؤمن و انسان كافر هر دو در يك برهه از زمان بالاخره مى ميرند ولى يك نوع بودن است كه مفيد براى خود و بقيه است و يك نوع بودن نه. اگر روى اين مباحث وقت بگذاريد نوع بينش و نگرشتان تغيير مبنائى مي كند يعنى از زاويه تكوين جهان را نگاه كنيد و نه با چشم عقل مصلحت انديش و در اين صورت جاى اعمال اختيارى خود را در نظام هستى خواهيد يافت. ما براى روشن شدن موضوع دو مطلب به اين مبحث اضافه مي كنيم تا ان شاءالله موضوع تا حدى تبيين گردد هر چند از پيچيده بودن مطلب غافل نيستيم.

هلاكت يعنى بى ثمرى زندگى به جهت ظلم

خداوند در سوره حجر آيات 4 و 5  مي فرمايد: «وَ ما اَهْلَكْنا مِنْ قَريَهٍ الاّ وَ لَها كِتابٌ مَعلوم (4) وَما تَسْبِقُ مِن اُمَّهٍ اَجَلَها وَ ما يَسَتاخِرُون (5) مي فرمايد: هلاك نكرديم قوم و گروهى را مگر اينكه براى آنها كتاب معلومى بود و چون وقتش رسيد آنها را هلاك كرديم و اجل و سر آمد هر امتى نه به جلو مى افتد و نه به تاخير. از اين آيه اگر التفات كنيد نكات ذيل بدست مى آيد:              

1. هر امتى كتابى معلوم دارد چه خوب باشد و چه بد باشد و هلاكت آنها بر اساس آن كتاب معلوم خواهد بود.

2. دين يك حقيقت پايدار است ولى تمدنها حقيقت پايدار نيستند يعنى دولتها تمام شدنى هستند چه مؤمن باشند و چه كافر. تمدنها تمام شدنى هستند و اجل مسمّى دارند چه ظلم بكنند چه ظلم نكنند. مثلاً خدا بنا دارد اين ملت صد سال بماند چه خوبى كند چه بدى. و «گناه» اولاً بد استفاده كردن از فرصت است ثانياً به جهت گناه و دورى از شريعت حاصل اين تمدن براى افراد اين تمدن مفيد نخواهد ماند يعنى انرژيهايش براى او ثمر ندارد نه اينكه اجلش جلو يا عقب بيفتد چرا كه مى فرمايد «ما تَسبقُ مِن امَّهٍ اجَلَها وَ ما يَستَاخرون» يعنى هلاكت آنها عقب و جلو نمى افتد. ظالم بودن هلاكت مى آورد يعنى كار آنها بى ثمر مى ماند نه يعنى اجلشان تغيير كرد. هم امام حسين (ص) طبق اجلشان شهيد شدند هم عمرسعد طبق اجلش مرد ولى عمر سعد به جهت ظلمش هلاك شد يعنى رفتنى همراه با پوچى. هلاكت گاهى به معناى رسيدن اجل است و گاهى هلاكت به معناى ظلم كردن آنها و بى ثمر شدن فعاليّتهاى آنهاست. مى فرمايد اين هلاكتشان ريشه در تكوين دارد و از قبل مشخص بوده كه اين ملت چه موقعى نابود مى شوند. دقت در اين آيه امنيت عجيبى به ما مى دهد و آن اينكه هر واقعه اى آن وقتى كه بايد واقع بشود واقع مى شود و هر حركتى به نقطة انتهائى كه بايد برسد مى رسد شما در تغيير نقطة انتهايى هيچ نقشى نداريد امّا در كيفيت دادن به كل مسير و نقطة پايانى نقش داريد.  

حرف اين است كه دين يك حقيقت پايدار است اسلام مى ماند ولى قاجار و پهلوى و افشار ندارد  اينها به عنوان حكومت رفتنى هستند جمهورى اسلامى يك وقت به معناى نفس اسلام است در اين صورت ماندنى است ولى يك وقت به عنوان يك تمدن است كه در اين صورت رفتنى است. آرايشهاى حكومتى معلوم نيست بماند ولى حقايق دينى مى ماند. مثلاً حكومت قاجار مى توانست ديندار بماند و مى توانست ديندار نماند دين ماند و قاجار رفت اگر قاجار ديندار بود باز هم مى رفت يعنى كيفيت بودنشان تغيير مى كرد نه اجلشان.  خيلى شبيه حيات خود انسانهاست  كه خوب بودن و بد بودنشان روى هم رفته در اجل مسمّاى آنها نقشى ندارد حتى اگر آن انسان پيامبر خدا صلواه الله عليه و آله باشد خوب بودن او موجب ماندن او بر زمين نمى شود.

3. دينداران مى روند ولى دين نمى رود و هر كس از طريق دين مى تواند بودن خود را به كيفيت مطلوب برساند و برود.

4. فرصت امتحان محدود است ولى كيفيت امتحان دادن در اين فرصت محدود نا محدود است. يعنى در فرصت عمرتان كه محدود و ثابت و اجلى مسمّى است مى توانى به خودت تغيير كيفى بدهى تا به اولياء الله برسى و مى توانى از فرصت استفاده نكنى و در واقع هلاك شوى.

فلسفة ماندن ظلم

ممكن است سؤال شود كه چرا خدا انسانهاى بد را از صفحة زمين نمى زدايد و چرا ظالمان تحرك و امكان فعاليّت دارند؟ بايد متوجه بود كه قصة نابودى امتهاى ظالم و تمدنهاى فاسد در كتاب معلومى مشخص شده است كه چه موقعى اوج بگيرند و چه موقعى افول كنند و مدت آن ثابت است و نه جلو مى افتد و نه عقب مى افتد. پس التفات داريد كه همانطور كه انسانها متولد مى شوند و مى ميرند يك تمدن هم دور خاص و منحنى خاصى دارد. «وَ ما اَهْلَكْنا مِنْ قَرْيَهٍ الاّ وَ لَها كِتابٌ مَعْلوُم» معنى كلمة قَرْيه با دقت در آيات قرآن به معنى تمدن است. هلاكت تمدنها در كتاب معلومى مشخص شده است و اجل آنها نه جلو  مى افتد و نه عقب. انسانها در فرصتى كه در اختيارشان است امتحان مى دهند. تمدنها غير از دينهاست. اسلام تغيير نمى كند ولى اين ملتها هستند كه اسلام را مى گيرند يا نمى گيرند. هر ملتى در هر فرصتى بايد امتحان بدهد و هر ملتى يك منحنى دارد. هلاكتها و از بين رفتن تمدنها حتمى است به همين جهت هم از صدر  اسلام تا حال تمدنهاى مختلفى داريم كه همه به عنوان تمدن اسلام آمدند ولى چه حق بودند چه باطل رفتند چرا كه قرآن مى فرمايد: «تِلْكَ الاَيّامِ نُداوِلُها بَيْنَ النّاسِ» يعنى اين روزگار را بين مردم مى گردانيم حتى حكومت حضرت حجت صلواه الله عليه ماندنى نيست‏ ولى انسانها در فرصت ماندن يك تمدن اگر خوب امتحان بدهند حياتشان ضايع نمى شود. آدم هاى خوب و بد هر دو مى ميرند تفاوتشان در استفادة خوب و بد از فرصت است. مرگ افراد است كه عقب و جلو مى افتد ولى امتها و تمدنها كتاب معلومى دارند كه جلو و عقب نمى افتد بين اجل هر فرد و اجل هر تمدنى تفاوتهايى وجود دارد. اگر شما حوصله داشته باشيد هر تمدنى وقتى بناست نابود شود نابود مى شود حالا يا گورباچف مى آيد از روش ماركسيسم لنينيسم اظهار پشيمانى مى كند يا نمى آيد. اينكه سرنوشت حكومت سوسياليستى مشخص است يك بحث است و اينكه در اين سرنوشت چه كسى چگونه امتحان مى دهد بحث ديگرى است. آنچه مهم است اين است كه حوصلة شما از ماندن تمدن ظالم سرنرود هر تمدنى و ملتى اجلى دارد چه جنگ ستارگان راه بيندازد و چه اسلحه هاى ليزرى بسازد اينها نابوديشان را نه جلو مى اندازد نه عقب. اينها اگر به گناه آلوده شدند آن چيزى را كه مى خواهند نمى يابند و اگر به گناه آلوده نشدند آنچه را كه مى خواهند مى يابند. البته گاهى هم ظرفيت زمان اقتضاء ظهور همة وعده ها را ندارد قرآن مى فرمايد: «اى پيامبر بعضى از آنچه به تو وعده داديم در اين دنيا نشانت مى دهيم و بقيه بعد از حيات تو براى مردم واقع مى شود» (1) .

 (1) آيه 77 سوره مؤمنون: فَاْصْبِرْ اِنَّ وَعْدَ اللهِ حَقٌ فَاِ مّاَ نُرِيَنَّكَ بَعْضُ الّذى نَعِدُ هُمْ اَوْ نَتَوَ فَّيَنَّكَ فَا ِلَيْناَ يُرْ جِعوُن .

پس در اين مدتى كه فرصت هست ما بايد بد امتحان ندهيم و حوصله مان سرنرود و وظيفه مان را گم نكنيم و مأيوس نشويم. بسيارى از آدمهايى كه در شرايط جلوة ستم از صحنة دينى خارج مى شوند متوجة دور صعود و افول تمدنها نيستند. اين صعود و افول يك امتحان است براى آنها و يك آيت است براى شما و هر چه انقلاب اسلامى بيشتر و بيشتر به اسلام ناب وصل شود شرايط ماندن و مفيد بودنش را محفوظ مى دارد و هر چه به ايرانيت و فرديت نزديك شود ديگر يك تمدن خواهد بود و مثل بقية تمدنها يك صعودى خواهد داشت و يك افولى هر چند كه باز اسلام مى ماند و مردم بر اساس اسلام تمدنى را بر پا مى كنند و به فرصت حيات خود كيفيت لازم را مى بخشند و از هلاكت در روز مرّگيها خود را مى رهانند همچنان كه ياران انقلاب اسلامى تمام تلاششان آن است كه با وفادارى به اين انقلاب الهى كيفيت لازم را به حيات موقت و مهلت زندگى دنيايى بدهند و حاكميت اسلام در اجتماع مسلمين عامل به كيفيت رساندن زندگى مسلمانان خواهد بود بايد تلاش كرد حكومت اسلامى عين اسلام باشد تا به سرنوشت تمدنها دچار نگردد.

يك تمدن مي تواند يك شخصيت جداى از افراد داشته باشد. خود جامعه يك شخصيت دارد و اين جامعه است كه صعود و سقوط مي كند. صرف اينكه مجموعه افراد جامعه را تشكيل مي دهند دليل بر اين نيست كه جامعه همان مجموعه افراد است چون مجموعه گاهى يك خاصيت خاص دارد كه افراد آن خاصيت را ندارند. مجموعه گاهى شرايط پذيرش يك حقايق و مددهاى ديگرى را دارد مثلاً مجموعة سلولهاى بدن انسان وقتى كنار هم آمد شرايط پذيرش نفس انسانى را از غيب پيدا مى كنند وگرنه هر كدام از سلولها به تنهايى چنين شرايطى را ندارند كه انسان باشند. مجموعة طبيعى طبيعت هم از عالم غيب روح قدسى مى گيرد اگر اين مجموعه را بهم زديم آن ارتباط قدسى را بهم مى زنيم . جامعه خاصيتى مساوى مجموعة افراد ندارد يعنى گوش بنده در  بدن بنده گوش است اگر تمام بدن بنده گوش بود اين گوش هم گوش نبود. يعنى مجموعه هر كدام از اجزاء را تفسير مى كند و اجزاء شخصيت حقيقيشان را از كل مى گيرند ولى كل همة حقيقتش را از جزء نمى گيرد و لذا هر تمدنى با خاصيت خاص خودش يك مجموعه اى است با خصوصيات خودش و بر اساس همان خصوصيات مددهاى غيبى دريافت مى كند و يا از آن مددها محروم مى ماند.

سؤال مى شود كه اگر دين ماندنى است چرا تمدنهاى دينى از بين مى روند و آيا نبايد بقاى دين بقاى تمدن را تضمين كند؟  

دين ماندنى است سنن هستى ماندنى است مرگ ماندنى است مرگ چيز ثابتى است ولى آدمها ماندنى نيستند. اگر مرگ مى مرد كه آدمها نمى مردند. سنن هستى ثابت است اما اين سنتها وقتى مى خواهد ظهور كند ظهورش بر اساس شرايط است. دين ماندنى است ملتى كه دين را گرفت ماندن موقتش ماندن صحيح مى شود. امتها مثل انسانها مرگ دارند دين يك حقيقت برين است ظهور عالم غيب است سنت الهى است مثل مرگ است. ولى جلوه هاى بيرونى و ظاهرى شامل مرور زمان مى شود. تمدن جنس عالم ماده است مربوط به انسانهاست از آن جهت كه انسان هستند بنابراين دين بقاى شما را اگر هم تمدنتان اسلامى شد تضمين نمي كند. اگر تمدنتان اسلامى شد آنچه مي خواهيد بدست آوريد بدست مى آوريد. زحماتتان ضايع  نمى شود و نفله نمى شويد. مثال يزيد و امام حسين (ع) را دقت كنيد هميشه سنت معصوم مى ماند ولى خود معصوم به عنوان شخص نمى ماند. دين تضمين مى كند كه اگر تمدنتان دينى شد ضايع و بى نتيجه نمى شود. آيه در قسمت آخربه ما مى فرمايد: انتظار زود نابود شدن تمدنهاى ظالم را نداشته باش هلاكتشان در كتاب مشخص شده است پس سعى كن در اين فرصت آنچه بر كيفيت حيات تو مى افزايد را بدست آورى و به آن عمل كنى نفس ديندارى و مقابله با ظلم از طريق دين و در اردوگاه ظلم عضو نشدن حيات را كيفى و با ثمر مى كند. پس «وَ ما اَهلَكنا مِن قَريَهٍ الاّ ولَها كِتَابٌ مَعْلوُمٌ وَ ما تَسبِقُ مِنْ اُمَّه اَجَلها وَ ما يَسْتَاخِرُون»

ماندن يك تمدن دليل بر صحيح بودن آن نيست

قرآن مى گويد: «وَ لَوْ يُؤاخِذُ اللهُ النّاسَ بِظُلْمِهِمْ ما تَرَكَ عَلَيْهَا مِنْ دابهٍ وَلكِنْ يُؤَخّرُهُم اِلى اَجَلٍ مُسَمّى فَاذَا جاءَ اَجَلُهُم لا يَسْتَاخِرُونَ ساعَهً وَ لا يَسْتَقْدِمُون» (سورة نحل آيه 61) يعنى اگر خداوند مردم را به جهت ظلمشان مى گرفت و هلاك مى نمود هيچ جنبنده اى روى زمين نمى ماند ولكن گرفتن آنها را تا سرآمدى مشخص و اجلى مسمى به تاخيرمى اندازد پس چون آن سرآمد به انتها رسيد ديگر ساعتى نه عقب انداخته مى شود و نه جلو. پس ظلم و ستم و كارهاى زشت بى جواب گذاشته نمي شود اين زشتي ها شما را تا حد نابودى تهديد مى كند. ولى از اينكه مى بينيد هنوز زندگى اهل كفر به بحران و مشكلات نيفتاده است نتيجه نگيريد براينكه كارشان صحيح است و در بستر صحيح حركت مى كنند. متوجه باشيد سنتى در عالم هست كه به ظالمان مدتى مهلت مى دهد. مهلت خدا را درست تحليل كنيد. اين نگاه قرآن به عالم بصيرتهايى به ما مى دهد يكى اينكه ظلم را هلاكت بار و بى نتيجه بدانيد چون ظلم است نه چون هنوز نابود نشده است اشتباهاً تصور كنيد كه بى جواب مى ماند و از گردونه هلاكت رها شده است . و ديگر اينكه متوجه سنت فرصت الهى براى رسيدن به نمود انتهايى ظلم و ظالم نيز باشيد. گاهى تحليل ستمكاران اين است كه چون هنوز چيزى نشده است و عذابى نيامده است پس كار ما درست است. و متوجه نيستند وقتى عذابى آمد ديگر هيچ كارى نمى شود كرد. اين جاهلانه ترين بينش است عاقلان قبل از جارى و ظاهر شدن بحران تحليل دارند.

        عاقلان خود نوحه ها پيشين كنند            جاهلان آخر به سر بر مى زنند

       ز  ابتداء   كار    آخر   را   ببين             تا نباشى تو  پشيمان  روز دين

قرآن در آية 60 سورة نحل فرمود آنها كه  قيامت ندارند زشت روش و زشت منش اند «لِلَّذينَ لا يُؤمِنُونَ بِالاخِرَهِ مَثَلُ السُّوءِ» حالا در آية 61 مى فرمايد اين بى خدايى و بى قيامتى كار را به نابودى مى رساند. و اگر سؤال شود پس چرا همين حالا نابود نمى شوند؟ در واقع آيه جواب مى دهد اين يك قاعده است كه عذاب آنها مدتى عقب مى افتد تا به اجل مسمّاى خود برسند. يعنى اى كفار نگوئيد چون هنوز به مشكل نيفتاده ايم پس روشمان درست است ملاكتان را قيامتى فكر كردن و عمل كردن براساس قيامت قرار دهيد اگر دائم كارتان را منطبق با دين خدا انجام دهيد و آن كار را با كار معصوم ارزيابى كنيد و وسعت ارزيابى اعمالتان را تا قيامت گسترش داديد آن وقت مى توانيد بگوئيد كارتان درست است و بصيرت درست فهميدن كار را بدست مى آوريد. تحليل غلطى كه انسانها را بيچاره مى كند اين است كه بقاى فعلى را دليل بر حقانيت كلى مى گيرند و لذا به هلاكت مى افتند. بقاى امروز را دليل برحق بودن خود نگيريد. مثلاً بعضيها تصور مى كنند  چون امريكا هنوز زنده است پس حق است و نتيجه مى گيرند براى اينكه مشكل براى ما پيش نيايد به آمريكا وصل شويم. اينها اصلاً كور هستند و تحليل همه جانبه را از دست داده اند. ولى بعضيها مى فهمند نفس ظلمِ آمريكا يعنى نابودى آمريكا اينها فهم نبوى پيدا كرده اند و بعضيها همين حالا آمريكا را بى قدرت و افسرده مى بينند اينها چشم نبوى پيدا كرده اند.

مى فرمايد: «وَ لَوْ يُؤاخِذُ اللهُ النّاسَ بِظُلْمِهِمْ ما تَرك عَلَيْها مِن دابَهٍ» اگر خدا مى خواست مردم را به جهت ظلمشان بدون فرصت بگيرد هيچ جنبنده اى روى زمين نمى ماند ولى خدا به ظالمان فرصت مى دهد يا بيدار مى شوند و شامل لطف خدا مى گردند كه اين فرصت فرصت خوبى است و يا ادامة ظلم مى دهند و در ظهور ظلمشان به آنچه بايد برسند مى رسند و وقتى اجلشان آمد ديگر كارشان تمام است. آمريكا امروز در شرايط ظالمانه قرار دارد. هميشه شيطانى بوده و هميشه يارانى شيطانى داشته است شكل آن تفاوت مى كند ولى به هرحال بودن ظالم و دادن فرصت به آن حسابهايى دارد. قرآن مى فرمايد: هر پيامبرى بدون استثناء دشمنى داشته  است «وَكذالِكَ جَعَلْنَا لِكُلِّ نَبىٍّ عَدُوّاً شياطينَ الاِنْسِ وَ الْجَنِّ يُوحى بَعْضُهُم اِلى بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَولِ غُرورا» (سورة انعام آية 112) يعنى همانطور كه براى تو دشمنانى از شيطانهاى انسى و جنى درست كرديم كه پنهانى براى تو نقشه مى كشند و با سخنانى فريبنده مردم را به اشتباه مى اندازند براى تمام انبياء گذشته چنين دشمنانى درست كرديم. خلاصه بايد تحليل ما در مورد بودن تمدنهاى ظالم قرآنى شود وگرنه شيطانى مى شويم و تحليلهاى مناسب طبع دشمن پيدا مى كنيم. بنابراين بناست يك مظهر ظلمى باشد و ما در رابطه با اين مظهر ظلم يك تحليلى از خود صاحب هستى يعنى صاحب قرآن داشته باشيم چون اين بساط را خود او راه انداخته است و خودش به ما مى گويد چرا جهان را چنين كردم  به قول مولوى:

گر نه گل  از  خار  و خار  از  گل  چرا          هر  دو   اندر   جنگ  و  اندر  ماجرا

يا نه جنگ است اين براى حكمت است         همچو جنگ خر فروشان صنعت است   

يا نه اين  است و  نه  آن  حيرانى  است        گنج  بايد  جست   اين  ويرانى   است  

خدا به اعتبارى ويرانكده اى درست كرده است تا ما گنج پيدا كنيم اين رفت و آمد تمدنها براى به كيفيت رساندن زندگى زمينى است و حيات را به گنج معنا رساندن. اول بايد تصورتان را از دنيا تصحيح كنيد دنيا يك ليوان شربت خالص يا يك ليوان سركة خالص نيست بلكه سركنگبين است. اينجور نيست كه دنيا به كامتان بگردد و هيچ ويرانى و سقوط در آن نباشد و آن طور هم ويران نيست كه امكان به تعالى رسيدن در آن نباشد قصّة آن به تعبير مولوى قصة يك سركنگبين است كه تركيبى از سركه و شكر است لذا مى گويد:

       قهر سركه لطف هم از انگبين              اين دو باشد اصل هر سركنگبين

يعنى ترشى سركه و صفاى شكر مى شود سركنگبين. حالا اگر سركة دنيا زياد شد خدا شِكرش را زيادتر مى كند و اگر شِكرش زياد شد سركه اش را زياد مى كند تا اصل سركنگبين آن بماند. مى گويد

 چون كه سركه سركگى افزون كند          پس شكر را واجب افزونى بود

حوادث را درست تحليل كنيد: يكى مى گويد بايد تسليم آمريكا شد يكى مى گويد ديگر هيچ مشكلى وجود ندارد هر دو  تحليل غلط است بايد اولا خودتان طعمة ظلم نشويد. ثانياً از ظلم تحليل صحيح داشته باشيد و رمزِ بودنش را بشناسيد تا در حيات خود مايوس و پوچ نمانيد. ظلم در جهان هميشه هست شما براى اينكه ظلم را بشناسيد بايد ملاك دينى و قيامتى داشته باشيد اگر كارى و تحركى و تمدنى دينى و قيامتى نبود ظلم است‏ نگو كه رفاه و توسعه دارند تكنيك و نظم دارند آسايش و راحتى دارند قشنگ مى خندند و براى ما رفاه و توسعه آوردند. اينها ملاك خوب بودن و كيفيت داربودن حيات نيست.

حالا آيا ظالم ماندنى است؟ خير ولى مهلت داده مى شود لازمة ظلم نابودى است علت ماندنش مهلتى است كه خدا داده است بايد مهلت داده شود تا پنهانهاى اهل ظلم پيدا و آشكار شود. مثلاً فرهنگ گروه طالبان در افغانستان پنهانِ فرهنگ دور شده از اهل البيت بود بايد مهلت داده شود تا اين پنهان آشكار شود اسلام منهاى اهل البيت به نهايت كه برسد همين است كه در طالبان مى بينيد. فرهنگ اروپاى امروز پنهان فرهنگ يونانى - يعنى عقل بريده از دين - بود كه حالا پيدا شد. پس ريشة ماندن ظلم را در اين بدانيد كه خداوند يك حقى را - در اين قضيه مهلت دادن - مى خواهد روشن كند. و اساساً هر چيزى در دنيا هست به نحوى حقى را مى خواهد روشن كند در (سورة روم آيه 8) آمده است «مَا خَلَق اللهُ السمواتِ وَالارضَ وَ ما بَينهما الاّ بِالْحَقِّ وَ اَجَلٍ مُسَمّى وَ اِنَّ كَثيراً مِنَ الناسِ بِلِقاءِ رَبّهِم لَكافِرُون» يعنى خداوند خلق نكرد آسمانها و زمين و آنچه در بين آنهاست مگر بحق و براى فرصتى مشخص و اكثر مردم به لقاء پروردگار و به انتها رسيدن اين فرصت كافرند و همين فرصت موقت را مقصد مى گيرند.

و آية مورد بحث مى فرمايد «وَلكِنْ يُؤَ خّرُهُم اِلى اَجَلٍ مُسَمّى» روى اينكه ظالم تا مدتى مى ماند تحليل و توجه داشته باشيد چرا گول مى خوريد؟ نگو حالا كه آمريكا با تمام قدرتش مانده است براى اينكه ما نابود نشويم دست به دامان آمريكا بزنيم. اين ديگر خيلى بدبختى است اولاً نابودى آمريكا را نمى بيند ثانياً نمى فهمد ظلم نابودشدنى است و دارد چنگ به دامن نابود شده مى زند. سنت «يؤَخّرُهُم اِلى اَجَلٍ مُسَمّى» را نمى فهمد.

اى آدمها اگر همين حالا تكليفتان را با باطل تعيين نكنيد وقتى نابودىِ ستم آمد و بقاى حق روشن شد دستتان به جايى بند نيست بايد در فرصت اختلاط ظاهرى حق و باطل كه به ظاهر مرز حق و باطل و نتايج كار كاملاً روشن نيست موضعتان را خوب روشن كنيد. نابودى كه آمد سرنوشت را نابود مى كند نه دست و پا را. لازمة نابودى يك جامعه مردن نيست بلكه بى ثمر شدن سرنوشت است. بصيران تاريخ كسانى هستند كه براى ارزيابى حوادث در نهايت ملاك داشتند. هنر اين است كه در ابتداى حادثه انتهاى آن را ببينيد نه اينكه وقتى به انتها رسيد تازه بيدار شويد كه قضيه چه بود. تمرين كنيد در ابتداى حادثه ها موضعى بگيريد كه در انتها به هلاكت نرسيد چرا كه اسلام مظهر خداى حّى است خدا «حّىّ لا يَمُوت» است اسلام كه مظهر اوست نابود شدنى نيست. ممكن است در روزنامه ها و در خبرها بگويند مثلاً ا

19700
متن پرسش
سلام استاد عزیز: در رابطه با رد برهان وجوب و امکان توسط کانت جواب های موجود نتونست منو قانع کنه و یا اینکه خوب متوجه و فهم بشم. اگر امکان داره راهنمایی بفرمایید. ممنونم
متن پاسخ

باسمه تعالی: سلام علیکم: اساساً کانت هر گونه برهان عقلی را برای اثبات هر موضوعی قابل اعتماد نمی‌داند زیرا در نقد عقلِ محض چیزی را اصیل می‌داند که به نحوی بین نومن و فنومن رابطه برقرار کند. علت این امر هم آن است که او تحت تأثیر هیوم، ادراکاتِ حسی را اصیل می‌داند منتها سعی می‌کند گرفتار شکاکیت هیومی نشود و با طرح مفاهیم استعلایی، مفاهیمی مثل علیّت را که هیوم منکر است در جایگاه فنومن‌ها قرار می‌دهد. موفق باشید

 

19701
متن پرسش
با عرض سلام خدمت استاد گرامی: می خواستم بپرسم جوانانی که بعد از مطالعه ی کتاب های شما دیدگاه جدیدی پیدا می کنند و در گذشته رشته ی دیگر دانشگاهی مثل معماری خوانده اند و اکنون در شرایطی قرار گرفته اند که نه پشتوانه ی محکمی در زمینه ی دیدگاه جدید دارند و نه دیدگاه های گذشته ی خودشون رو می توانند دنبال کنند، چه کاری باید انجام بدهند و چه فعالیتی رو باید پیگیری کنند؟ با تشکر
متن پاسخ

باسمه تعالی: سلام علیکم: مباحثی که بنده و امثال بنده عرض می‌کنیم بیشتر به جهت آن است که جهت‌گیریِ افراد در امورات‌شان تصحیح شود و لذا لازم نیست که مثلاً جنابعالی رشته‌ی معماری را دنبال نکنید، بلکه معماری را با روحِ معنیِ لازم می‌توانید عرضه نمایید. به عنوان نمونه کانال «ندای اندیشه» دو جلسه از سخنرانی آقای دکتر محمود ارژمند را در رابطه با معماری اسلامی مطرح کرده‌اند خوب است به آن کانال به آدرس https://t.me/nedayeandishe/284 رجوع فرمایید. موفق باشید  

19699
متن پرسش
سلام محضر مبارک استاد عزیزم: استادجان! اشعار حاج میثم عجب داستانی شده! استاد عزیز جضرتعالی در پیام کاربر عزیزی که با آن یادداشت حقیر موافق و هم نظر بود، فرمودید که دولت باید روحیه ای نقد پذیری را بالا ببرد! استاد عزیزم ما هم معتقدیم که دولت باید این چنین باشد! استاد عزیزم ما هم مضامین اشعار دکتر مطیعی را می پذیریم و عین گفتمان امام و رهبری می دانیم! اما معتقدیم آن سبک، آن شیوه جز تفرقه، تشنج، سوء استفاده و دیگر آفت ها دست آوردی ندارد. استاد بنده از شاگردان حضرتعالی هستم اما نمی دانم چرا در این مورد اقناع نشدم!
متن پاسخ

باسمه تعالی: سلام علیکم: زیبایی کار به همین است که هر دو طرف فکر کنیم. تا وقتی بنده در سخن‌گفتن احساس امنیت می‌کنم که امیدوار باشم رفقای ما نسبت به بنده حالت مریدی نداشته باشند و همواره نحوه‌های متفاوت تفکر را در نسبت به عرایض بنده بیدار نگه دارند. در این رابطه است که هنوز بنده معتقدم طرفداران دولت باید نحوه‌ای از رویکرد را برای خود تعریف کنند تا این نوع شعارها به طور مستقیم موجب نقد آن‌ها قرار نگیرد زیرا شعارهایی است که اساس انقلاب بر آن‌ها بنا شده است. البته باید بین بدنه‌ی دولت و بعضی از طرفداران ایشان که عملاً بنا دارند دولت را به مواضع افراطی بکشند، تفکیک قائل شد. موفق باشید

19692
متن پرسش

سلام و عرض ارادت: شما در جواب سوال مربوط به اشعار آقای میثم مطیعی فرمودید لازم است هویت نهضت خود را بوسیله شعارهایمان تببین کنیم. من خودم را از ارادتمندان این مداح عزیز می دانم، اما سوال بنده از حضرتعالی این است که اولا مگر حضرت آقا در خطبه های نماز عید فطر نفرمودند نیاز کشور در موقعیت فعلی به اتحاد و انسجام است! خب مگر تریبون نماز فطر و مخاطبین آن را فقط از یک جناح خاص تشکیل می دهند! چرا در شرایط حاضر ما بوسیله اشعاری موج وحدت شکنی را در جامعه القا کنیم؟ مگر ما موظف به این نیستیم که موقعیت شناس باشیم؟ تقریبا همین‌ مضامین شعری در نماز عید فطر پارسال توسط همین مداح نیز خوانده شد، ولی آیا واکنش ها همین طور بود؟ خب شرایط کشور در سال گذشته بسیار متفاوت از امسالی بود که روز قدس آن اتفاق افتاده بود و بعضی هم از تعبیر آتش به اختیار رهبری سو تعبیر کرده بودند! خب چرا نسنجیده و بدون در نظر گرفتن قواعد بازی و جنگ رسانه ای عمل کنیم؟ حتی اگر همین‌ اشعار در مراسم های بیت رهبری یا دیدار شعرا با آقا خوانده می شد، به این شکل بهانه دست پوچ اندیشانی نمی دادیم که اصل مضامین شعر و مطالبه گری های حقیقی را به حاشیه راندند و رییس جمهور و دولت را مظلوم نشان دادند (هر چند غیر واقعی) دوما از مصاحبه حضرتعالی با جناب یاسر عرب می توان فهمید ما باید برای دیگران حق فکر کردن و نظر دادن قائل بشیم، و از دگر ستیزی دوری کنیم، با این تفاسیر چرا باید از تریبون نماز عید فطر به گونه ای بهره ببریم که برای مردم تصور مصادره طلبی و نادیده گرفتن رای مردم و توهین به رییس جمهور قانونی کشور (هر چند غیر واقعی) تلقی شود؟ ممنون

متن پاسخ

باسمه تعالی: سلام علیکم: عنایت داشته باشید تقریباً همه‌ی مضامین اشعاری که آقای مطیعی خواندند، سخنان رهبری بود که در سال‌های اخیر مطرح کرده بودند. و آقای مطیعی در فضای حماسی آن را ادا کردند. مشکل این‌جاست که عده‌ای از سیاسیون طوری خود را تعریف کرده‌اند که مثلاً اگر برجام نقد شود، به آن‌ها بر می‌خورد. در حالی‌که نقد برجام، نقد آمریکاست نه نقد دولت. خطری که کلیّت ما را تهدید می‌کند آن است که شعارهای اصلی انقلاب به جهت موضع‌گیری‌های بعضی از جریان‌های سیاسی فراموش شود. و این مسئله‌ی بسیار حساسی است که هرگز نباید به آن تن داد. به نظر بنده دولت باید طوری خود را تعریف کند که تأکید بر شعارهای انقلاب، موجب نقد دولت نگردد. هرگز نباید حرّیت و آزادگیِ انقلاب را گرفتار موضوعاتی کرد که دولت‌ها برای خود به‌وجود آورده‌اند. به قول بعضی‌ها دولت یازدهم کاری کرده که گویا مثل نقد هولوکاست که در دنیا جرم است، نقد برجام جرم حساب شده است!! و از آن خطرناک‌تر نقد سند 2030 می‌باشد!!! چه شده است نقد چنین سندی که هویت ملی و دینی ما را نشانه رفته است، برای دولت گران می‌آید؟! آیا در این حالت که چنین سندهایی نقد شود، قراردادنِ تریبون نماز جمعه برای جبهه‌ی خاصی است؟ یا تریبون نماز جمعه، آزاد از هرگونه جبهه‌بندی باید فضای نقد هر انحرافی باشد و این ضامنِ آزادگی ما است. رضا خان به مرحوم مدرس پیغام داد که «پا روی دم ما نگذار». و مرحوم مدرس آن مردِ حرّ آزاده در جواب گفته بود «اعلیحضرت بفرمایند دم‌شان را کجا گذاشته‌اند که ما روی آن پا نگذاریم». این که نمی‌شود که هرجا سخنی گفته شود که به زعم دولتیان خوش نمی‌آید آن را سخن خطی و گروهی قلمداد کرد. انتقاد، روحِ یک ملت است و جواب انتقاد، روح‌افزاییِ روح‌هاست. موفق باشید  

19695
متن پرسش
سلام علیکم خدمت استاد عزیزم: سوال خیلی مهمی که امروزه اقشار آسیب دیده مثل فقرا و بیماران و معلولان و ناتوانان جسمی از ما مذهبی ها می پرسند و ما جواب قانع کننده ای برایشان نداریم این است که می گویند خدای شما که می گویید این همه مهربان است، چرا ما را ناقص آفریده؛ یا زلزله زدگان می گویند چرا خدا باید برای ما زلزله ایجاد کند و ما را بی خانمان کند. یا فقیران می گویند مگر شما نمی گویید خدا رزاق است، پس کجاست روزی من؟ خواهشا جوابی عوام فهم بدهید. زیرا آن بدبخت بی چاره ها، سیر مطالعاتی شما را مطالعه نکرده اند. ممنون می شوم اگر راهنمایی کنید.
متن پاسخ

 باسمه تعالی: سلام علیکم: مرحوم شهید مطهری در این مورد یک کتاب کامل نوشته‌اند و ابعاد مختلف این موضوعات را بررسی نموده‌اند. بنده هم در شرح صوتی «عدل الهی» عرایضی داشته‌ام. آن‌چه هست باید متوجه بود این نقص‌ها و فقرها، ریشه در بخل خدای حکیمِ قادرِ بی‌نیاز ندارد. باید مشکل را در جای دیگر بررسی نمود مثل امتحانی که افراد باید بشوند یا کوتاهی‌هایی که کرده‌اند و یا ظلمی که به آن‌ها شده است. با این‌همه، راه کمال حقیقی که رجوع به خدا است به بهترین شکل در مقابل آن‌ها گشوده‌ است. به گفته‌ی آیت اللّه حائری شیرازی هرکه داراتر است مسئول‌تر است و به همان اندازه وظایف بیشتری جهت جلب رضایت خدا بر دوش دارد. موفق باشید

19686
متن پرسش
با سلام: استاد عزیز در مورد این جمله می خواستم نظر شما را بدانم که در جایی مطالعه می کردم که بزرگترین عارف سده های اخیر آیت الله قاضی می باشند که زمانی که می خواستند دختر ایشان را در کنار ایشان دفن کنند مشاهده کردند که بدن ایشان بعد از این همه سال هنوز سالم بوده. با تشکر
متن پاسخ

باسمه تعالی: سلام علیکم: چرا که نه؟ حضرت امام فرموده بودند «قاضی کوه توحید است». موفق باشید

19681
متن پرسش
سلام استاد وقت تون بخیر، عید شما مبارک. یه مدتی هست که دلم نشاطش رو از دست داده. نمی تونم مثل قبل نماز شب یا قرآن یا هر دعای دیگه ای رو انجام بدم. قبلا این کارا رو خیلی راحت انجام می دادم ولی بدون باور و اعتقاد درست و محکم، اما الان که باورهایم قوی تر شده اراده ی انجام این کارا برام سخت تر شده. از این بابت خیلی ناراحت و نگرانم احساس می کنم بدترین فرد روی زمین هستم وقتی که باورهایم را نمی توانم با اراده ام جامه ای زیبنده اسلام و مسلمان بودنم بپوشانم، خیلی ناامید هستم از خودم و تنها امیدوار به لطف خدا هستم. نمی دونم باید چکار کنم تا از این بی اراده بودن تو انجام اعمال رها بشم و تنها ایمان نداشته باشم که ایمان بدون عمل صالح اصلا ارزشی نداره و برعکسش هم همین طور. این دو با هم هستند که قیمتی می شوند. استاد به نظرتون باید چکار کنم؟
متن پاسخ

باسمه تعالی: سلام علیکم: نفس ناطقه بعضاً که آمادگی پرواز دارد هم عقل بهتر مطالب را درک می‌کند و هم قلب، اگر قلب در صحنه باشد قلب در بسط قرار می‌گیرد و اگر عقل در صحنه باشد و موضوع مورد نظر عقلی باشد، عقل در بسط قرار می‌گیرد. هراندازه خود را گرفتار آرزوهای دنیایی نکنیم و پرحرفی را کنار بگذاریم، عقل و قلب منوّر به بسط می‌شوند. ظاهراً قصه از همین قرار است در حدّی که مولوی هم ما را نصیحت می‌کند که عاقلانه با این موضوع برخورد کنیم و نگران نباشیم. می‌گوید: ای برادر عقل یک‌دم با خود آر / دمبدم در تو خزان است و بهار. خوب است که هر روز  مدتی با «دعای صباح» مأنوس باشید. موفق باشید

19656
متن پرسش
سلام علیکم: استاد بزرگوار الان یک کتاب دستم رسیده با عنوان "ابن عربی از نگاهی دیگر"(تحقیقی جامع پیرامون عقاید، مذهب، عرفان و فتاوی ابن عربی) نویسنده: سید محسن طیب نیا یک طلبه ای برمبنای همین کتاب می گویند که ایشان ناصبی ملعون هستند و... نظر جنابعالی چیست؟ لطفا کمی درباره ی شخصیت ایشان ما را روشن کنید. ممنون از راهنمایی تان!
متن پاسخ

باسمه تعالی: سلام علیکم: به نظر می‌رسد بد نیست در مورد محیی‌الدین ابن عربی به کتاب‌هایی مثل «روح مجرد» از آیت اللّه حسینی تهرانی و کتاب «جدال با مدعی» از دکتر حسین غفاری و کتاب «احیاگر عرفان» از محمد ربیعی رجوع فرمایید. موفق باشید

19651
متن پرسش
سلام علیکم: عرض ارادت و خدا قوت از سوال قبلی ای که از شما پرسیدم معذرت خواهی می کنم، چرا که به خاطر موضوعات مختلف کمی از کوره در رفته بودم (بخاطر بعضی حرکات سیاسی حزبی). واقعا معذرت میخوام اگر لحنش کمی تند بود. پیرو پاسخ شما به سوال حقیر که فرمودید: آقای روحانی برای تقویت هویت جریان خود برخی حرفها و کارها را انجام می دهد. با توجه به این صحبت حضرت استاد ، بنده به نتایج زیر رسیدم، ببینید درست است: ۱. با صحبتی که با رویکرد جریانی و جناحی است نباید برخورد دینی داشت (البته علما باید غلط های دینی آن را گوشزد بفرمایند). ۲. برای اینکه به مردم بفهمانیم صحبتی که گرایش جناحی نداشته باشد و دین محور باشد بهتر است، باید در چنین مواقعی که آقای روحانی چنین صحبتی می کنند به جای داد و هوارهای غالبا بی جا آرامش خود را حفظ کنیم و آن قسمتی که غلط دینی دارد را به کسی که اهل است توضیح دهیم بدون نگرانی خاص و با تمانینه. ۳. اگر‌ جریانی را غلط می پنداریم نباید طوری رفتار کنیم که مردم گمان کنند ما دشمنی با افراد آن جریان داریم. مردم باید حس کنند و لمس کنند که اگر ما با صحبتی و یا کاری مخالفیم بخاطر تناقض آن با اسلام است وگرنه خصومت شخصی ای وجود ندارد. ۴. اینکه برخی سعی می کنند آقای روحانی و مرحوم هاشمی را معاند اسلام و انقلاب نشان دهند هم دیدی تنگ است. چراکه اگر کسی به آن حد نباشد هم باعث می شود که آنگونه بشود به سبب دید افراطی در این سمت. حضرت استاد عنایتی بفرمایند و اگر نقصی در نحوه تفکر بنده هست اصلاح بفرمایند. شاگرد کوچک شما : م - وحدتی فر التماس دعا
متن پاسخ

باسمه تعالی: سلام علیکم: به نظر بنده این نگاه، نگاه خوبی است و اگر ما بخواهیم در آینده کشوری داشته باشیم با فرهنگ قابل قبول، مسئولیت‌مان آن است که به همین صورت عمل کنیم که فرموده‌اید. وگرنه مثل آل‌سعود که بنا دارند در محدوده‌ی یک قبیله باشند، خواهیم ماند. موفق باشید   

19650
متن پرسش
سلام: با آرزوی قبولی طاعات. در نقد جواب علامه طباطبایی درباره نقد ایشان نسبت به نظر هیوم درباره علیت گفته شده که نظر علامه ضرورت وجود علیت در بین اشیا بیرون از ما را نمی دهد. گرچه موید یافتن این اصل در درون خود بصورت علم حضوری است.ذاما ضرورتا موید ارتباط علی بین اشیا بیرون (و نه حتی علت بودن اشیا بیرون بر علم درون) را نمی دهد. در این رابطه اگر نکته و پاسخی هست راهنمایی بفرمایید. ممنون
متن پاسخ

باسمه تعالی: سلام علیکم: علامه‌ی طباطبایی می‌فرمایند علیّت را ما به صورت حضوری در نفس خود می‌یابیم و سپس به بیرون از خود تعمیم می‌دهیم و به همین جهت علیّت یک امر عقلی است و نه حسّی. با توجه به این امر، جایی برای انکار علیّت آن‌طور که هیوم می‌گوید نمی‌ماند که بگوییم آن‌چه ما حسّ می‌کنیم تقارن دو شیئ است. مگر بنا بود علیّت را حسّ کنیم؟ در حالی‌که می‌توانیم از طریق عقل، وقتی دو پدیده رابطه‌ای شبیه رابطه‌ی علیّتی دارند که ما از طریق تجربه‌ی درونی یافته‌ایم، آن حادثه را مصداق آن علیّت بدانیم. موفق باشید 

19638
متن پرسش
سلام عليكم: طاعات و عبادات شما استاد عزيزم مقبول درگاه حق. از حديقا الحقيقه ي جناب حكيم سنايي رحمه الله گزيده اي جناب يوسف علي ميرشكاك بزرگوار فراهم آورده كه شركت سهامي كتاب هاي جيبي آن را طبع كرده است. كتاب حاوي مقدمه اي ست به قلم جناب ميرشكاك، در مقدمه نكته اي ديدم كه بر اين حقير سنگين آمد، درخواست دارم نظرتان را در اين باره بيان بفرماييد: «يكي از كساني كه بسيار از سنايي ياد مي كرده و مشوق مولانا به خواندن آثار سنايي بوده، جناب شمس تبريزي است. البته اهل تامل مي دانند كه شمس گرفتار چنان انانيتي بوده كه بر تمام بزرگان خرده مي گرفته است و رد و قبول او در نزد اهل معني وزن و وقاري ندارد. هرچند اين مقال جاي سخن گفتن از شمس نيست، اما همين قدر بايد گفت كه مولانا جلال الدين مكافات انانيت شمس، او را به كيميا خاتون گرفتار كرد و شد آن چه شد...باغ حقيقت ص16» استاد عزيز و بزرگوارم! آيا چنين چيزي ممكن است؟ كسي كه آتش در هيزم مولوي افكند و شد آن چه شد به انانيتي كه جناب ميرشكاك مي فرمايد گرفتار باشد؟
متن پاسخ

باسمه تعالی: سلام علیکم: نمی‌دانم منظور جناب آقای میرشکاک چیست؟ آری! بزرگانی مثل شمس تبریزی وقتی با مدعیانی روبه‌رو می‌شوند که هیچ‌چیز در دست ندارند به نوعی آن‌ها را تحویل نمی‌گیرند. و این أنانیت به معنی منفی آن نیست. موفق باشید

19635
متن پرسش
سلام علیکم: عرض خدا قوت و قبولی طاعات شبهای قدر: ۱. پیرو سخنان مقام معظم رهبری پیرامون آتش به اختیار فرهنگی و بازتاب بسیار گسترده اش در رسانه ها بخصوص معاند. سوالی به ذهنم خطور کرد که: حضرت آقا مگر نمی دیدند که این همه کارهای فرهنگی که انجام می گیرد خراب کرده اند کار را، و به واقع کار فرهنگی نکرده اند بلکه به دور خود چرخیده اند. که بدتر: برخی زدگی از قشر مذهبی ایجاد کرده اند. و خود شما نیز یک کتاب و یک جزوه در نقد آنها دارید. نمی دانم چرا هر چقدر فکر می کنم این کار آقا را درک نمی کنم! احساس می کنم یا اوضاع بسیار بدتر از آن است که ما می بینیم یا اینکه آقا زود تر از موعد این را فرمودن. ۲. پیرو سخنانِ عالمانه ی جناب آقای دکتر حسن روحانی پیرامون انتخاب مردم بودن امامت، آیا نمی توان گفت که ایشان فراتر از یک اختلاف دیدگاه با رهبری رفتار می کنند؟ ایشان به اندازه ی طلبه ی پایه یک که عقاید آقای قائمی را می خواند هم یعنی فهم از این موضوع ندارند؟ ایشان عقاید اسلامیشان، اصول عقایدشان مورد سوال است. حال برای مملکت شاخ و شونه می کشد این صحبتهای ایشون دادِ حضرات آیات جوادی آملی، مکارم شیرازی، نوری همدانی و... را درآورده. به نظر حضرت استاد در این شرایط و با توجه دوباره به جمله ی آتش به اختیار با معنی اصلی آن، ما باید چه کنیم و اگر تریبونی در اختیار ما بود چگونه صحبت کنیم؟ التماس دعا
متن پاسخ

باسمه تعالی: سلام علیکم: عرایضی در جواب سؤال شماره‌ی 19553 در رابطه با مشکلات کار فرهنگی عرض شد. مشکل ما مشکل جدیدی نیست، ولی وقتی به صورتی مشخص ظهور می‌کند، رهبری فرصت را غنیمت می‌شمارند و راهنمایی لازم را انجام می‌دهند وگرنه رهنمود ایشان مبهم قلمداد می‌شد 2- به هرحال آقای روحانی بیشتر در تلاش است برای هویت بخشی به جریان خود، و چندان به آموزه‌های دینی نظر ندارد. موفق باشید

نمایش چاپی
متأسفانه هیچ نتیجه ای در رسانه ها پیدا نشد!